نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

در این تصویر کسی نیست

وحشت می کنم از تصور اتفاقی دیدن ِ تصویرت! وحشت می کنم از تصور اینکه به یاد بیاورم که بی آنکه بفهمم چه شد، "دوست داشتن" ام را به کشک که گرفتی هیچ... نه؛ به کشک نگرفتی، کاشکی به کشک گرفته بودی!، بلکه به ف...ک دادی! بله آقا!، به فا...! ... من سراسر این دره را پل بستم، بیست و سه روز تمام باد می آمد و پل تکان می خورد، به هیچ کجا بند نبود، و درست لحظه ای که احساس می کردم این بازی احمقانه را راه انداخته ای که شاید برگردی، و درست به محض اینکه زنِ خسته ای پس از بیست و سه روز، دوباره چنگ به کمک ات انداخت، پوتین های سیاهت را بر انگشتانش گذاشتی و فشار دادی و حواست نبود که این دره چقدر عمیق است!! بیست روز تمام نبودی، یکهو آمدی، سه روز ماندی با نقاب و اسم مستعار. تو نمی دانستی که من می دانم اما من می دانستم با "تو" دارم حرف می زنم،... من از همان کلمه ی اول می دانستم! می دانستم و هرچه گفتم راست بود و هر چه گفتی را مثل دیوانه ها به فال نیک گرفتم. مثلا گفتی قهرمان قصه ها دستِ آخر پرت نمی شوند، گفتی بالاخره با تعلیق فراوان به آن طرف دره می رسند! تو نمی دانستی که من می دانم اما من می دانستم که "تو" داری این حرف ها را می زنی!!... دلم ضعف رفت، دلم می خواست بگویم: تو کمک می کنی این تعلیق تمام شود!؟ دلم می خواست بگویم: چه امیدواریِ قشنگی... دلم می خواست بگویم: بلند شوم بیایم همین حالا نصفه شبی بغلت کنم و به این بازی بخندیم و فراموشش کنیم!؟ خیلی چیزها دلم می خواست بگویم اما باید به بازی ادامه می دادم که به همین اندازه ی کم و کوچک هم از دستم نروی؛ اما رفتی. دلم طاقت نیاورد، از دهانم در رفت که می شناسمت، و تو روز بیست و سوم رفتی. بیست و سه روز پیشش رفته بودی و دوباره رفتی!... حالا نه در این تصویر، نه در این جنگل، نه بر این پل، کسی نیست. من تهِ دره ام، تو در کلبه ای بیرون از کادر درها را بسته ای و بر تختِ چوبی ای با پایه های موریانه جویده به سقف زل زده ای؛... و لاشخور ها پرواز می کنند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢

من فضانوردم

من فضانوردم. من بدون تمرینات بدنی طاقت فرسا و بدون داشتن دندان های سالم، فضانورد شده ام! من جهانِ خودمم، و دارم گرداگردِ خودم را پرواز می کنم، و گرداگردِ خودم را بدون اکسیژن تاب می آورم و نمی میرم، و گرداگردِ خودم را بی تو می نوردم!، اینجا تو نمی توانی دستم را بگیری، هیچ کس نمی تواند دستِ هیچ کس را بگیرد؛ دست هایت از کنار دست هایم، و همه چیز از کنار همه چیز رد می شود، بی وزن، بی تعلق، بی جاذبه، بی...، لعنت به این بی همه چیزی!! من اما این بی وزنی را دوست دارم!

نیوتون عزیز، با ارادت به شما و تحقیقاتِ بزرگِ علمی ات، جاذبه چیزی نیست که صندلی ها را بر زمین و ما را بر صندلی ها نگه می دارد، جاذبه چیزی نیست که برگ های پاییز 1392 خورشیدی را به خاک می اندازد، جاذبه چیزی ست که کسی را کنار کسی نگه می دارد! جهان جاذبه اش را از دست داده است، و بگویی نگویی همه مان داریم گرداگردِ خودمان می پلکیم، بی تعلق، بی همه چیز!...

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢

دارم تلو... دارم تلو... از "نیستی" مستم

هیچ کس بزرگ نیست
هیچ چیز عمیق نیست
هیچ کدام ِ ما مهم نیستیم دیگر
تنها سکوتِ سطحی ِ خاک گرفته ی حجم این کتاب هاست که زنده است
زمان دروغ می گوید! تاریخ زنده نیست


مریض شده باشی بی دلیل و بیخود، از کسالت 11 شب گرفته باشی خوابیده باشی، 2 نیمه شب باز بیدار شده باشی از ویژ ویژ ویبره ی اس ام اسی، و مُسکن، و 6 صبح شده باشد و خواب ِ دوباره ات نبرده باشد که نبرده باشد... و شاهین نجفی کاری کند که دلت نخواهد هوا روشن شود!... آخر هوا که روشن شود (که اتفاقا هم دارد می شود) این تاریکی و آرامش و حال و هوایِ حالایم یکباره از سرم می پرند!


دارم تلو... دارم تلو... از "نیستی" مستم
حالا دکارتِ مسخره ثابت کند هستم!

ای جان دلم به تلفیق سید مهدی موسوی و شاهین نجفی و شب و هدفون!، که پارسال با "هیچ هیچ هیچ" کار و زندگی ام را روزهای متوالی تعطیل کردند و امسال با "ترامادول"!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

نه آرام و نه بی قرار

وقتی کسی را دوست داری که در پاسخ کسانی که می پرسند چرا دوستش داری؟ هیچ چیز برای گفتن نداری... وقتی کسی را دوست داری که شبیه به هیچ کدام از ایده آل های پیش ساخته ات نیست و نمی دانی اما چرا این همه بی قراری اش را می کنی... یعنی عاشق شده ای! پدرم این ها را می گوید!... نادر ابراهیمی اما در "یک عاشقانه ی آرام" می گوید: عشق دل بی قرار نمی خواهد، آرام بگیر!... خلاصه هر کسی از راه می رسد یک چیزی برای خودش می گوید و من نه آرامم و نه بی قرار!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢

اشتباهات دو دسته اند:

همه ی ما گاهی اشتباهاتی می کنیم که از آنها پشیمان می شویم و دنیایمان را هم که بدهیم زمان به عقب برنمی گردد! اما ما گاهی هم اشتباهاتی می کنیم که از آنها پشیمان نمی شویم!! مثلا ما گاهی زیادی دلتنگ می شویم و بی هوا، بدونِ اینکه بدانیم چرا، بلند می شویم و شبانه می رویم پای پنجره ای که پشتِ آن پنجره کسی را دوست داریم که با پای خودش حاضر به هم پا شدن با ما نیست!، و گند بزرگ تری از قبل به خودمان می زنیم! چون آدم ها، اینطور زیادی دلتنگ شدن ها، هر که که باشند، خودم هم که باشم، دختر یا پسر پیغمبر هم که باشند، دلشان را بیشتر و بیشتر می زند! ولی زمان اگر به عقب برگردد، ما باز در همان لحظه همان اشتباهات را می کنیم، آگاهانه!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢

دبنیته هاروکادبنتورجزژ

من هزار و سیصد و هفتاد بار عاشق شدم
تو ولی یک بار هم از من نپرسیدی چرا!؟

ما دو تا یک فرقِ کوچک نیمه شب ها داشتیم
تو خدا را خواب می دیدی، من اما نیچه را!

نه! تو راست می گویی، من عاشق نشده ام، عشق را چه اصلا به حجم چنته ی من و تو!؟ من و شما را چه به این غلط ها!!؟؟ گفتم "عشق"؟! مثل این است که گفته باشم "دبنیته هاروکادبنتورجزژ"! تو می دانی "دبنیته هاروکادبنتورجزژ" چیست!؟؟ تو اگر می دانی "دبنیته هاروکادبنتورجزژ" چیست من هم می دانم "عشق" چیست! "عشق" احتمالا تلفیق غریزه و توهم است؛ تلفیقی ناشیانه از غریزه ی طبیعت و توهمی که زیر سر نویسندگان و شاعران و فیلمسازان است، که همزمان هم هر دوی اینها هست و هم هیچکدام نیست!! یا بگذار اینطوری بگویم: "عشق" یک چیزی ست توی مایه های "خدا"! هر دو خیلی خوب است که باشند؛ اما صلح جهانی هم خوب است که باشد، غول چراغ جادو هم خوب است که باشد، "تو" هم خوب است که باشی!!... اما هرچیزی که بودنش خوب باشد که دلیل نمی شود که حتما باشد! و بشریتِ بسیاری، قریب به میلیون ها سال است که از شمال تا جنوب و شرق تا غربِ کره ی زمین را توی سر و کله ی خودشان می زنند که بگویند که هست که هست که هست که هست، اما چیزی که نیست، نیست! "عشق" را می گویم و "خدا" را! "من" اما بودم! "من" این وسط تنها چیزی بودم که بودم!، بودم و دوستت داشتم! دوست داشتنت را دوست داشتم، لبخندهایت را، که تداعی ِ شاه توت های تابستان بود، فیروزه ی انگشترت را، که اقیانوس ِ دست هایت را عمیق تر می کرد و مرا غرق تر؛ همه ی بدی هایت را حتی،... ببینید آقا! من آن کلاهِ سیاهتان را، من صدای اسب هایی که در مزرعه ی سینه تان به تاخت می دویدند را...، من "هر چیز غیر از رفتنت" را دوست داشتم! شما این چیزها را مانده تا بفهمید! "عقاید یک دلقک" را شاید خیلی زود خواندم، (دوباره می خوانمش)، من نفهمیده بودم وقتی "هانریش بُل" می نوشت مرد عاشق آن طرزی که زن در خمیردندان را می بست شده بود یعنی چه!؟ مگر می شُد عاشق طرز بستن در خمیردندان بشود کسی!؟ من اما عاشق آن طرز سیگار لای انگشت گرفتنتان شده بودم! دوباره گفتم "عشق"؟! باشد، باشد، همان دوست داشتن!... دوست داشتن ِ من اما دلیل ِ چیزی نمی شود که! به دوست داشتن ِ من اگر قرار بود کار و بار دنیا بگردد که همان سی سال پیش نطفه ام را زن و مردی در سوییس بسته بودند! یا دستِ کم در اسپانیا، یا ونیز! به دوست داشتن ِ من اگر قرار بود جهان به خودش سر سوزن سختی ای بدهد که یک شب توی خیابان حافظ، تمام حافظه ی حافظ، زیر سوال نمی رفت! بیچاره یک عمر نشست و غزل نوشت، قرن هفتم هجری کجا و حالا کجا!؟ حالا برایش خیابان ساخته اند و وسط خیابانش دو سه تا از این تالارهای فرهنگی و از اینجور چیزها ساخته اند، و همه اش یک شب تا آمدیم به خودمان بجُنبیم زیر سوال رفت! هم غزل ها و هم تالار ها!!... بی قراری های مرا تو قرار نبود بفهمی، تو کاره ای نبودی، تو فقط از فاصله ی به هم زدنِ این پلک تا پلکِ بعدی، مثل پیغمبری که جبرئیلی جرجیسی چیزی را در بیداری دیده باشد، یکهو به یقین رسیدی که قدم بعدی ات را دوست داری بی من برداری!!... و برداشتی!!... حالا چه فرق می کرد وسط خیابان حافظ باشد یا ایستگاه متروی سعدی یا میدان فردوسی!؟ مهم این بود که وسطِ یکی از این شاعرانه ها، جبرئیل را ببینی و بلند شوی خاکِ لباس هایت را بتکانی و پاشنه ی کفش هایت را بکِشی و دودِ لرزانِ لوله ی تفنگت را فوت کنی و شانه ها بالا بیاندازی و هر دو پایت را در یک لنگه ی کفش فرو کنی و کرکره ها را پایین بکِشی و بگویی: تعطیل است خانم؛ تعطیل!، و سوار خر شیطان شوی و بگویی می روم می روم می روم می روم...! راستی چطور می توانی هر دو پایت را توی یک کفش داشته باشی و یکوَری سوار خر شیطان هم بشوی و اسب هایی هم در قلبت به تاخت بدوند!؟ فیروزه و سیگار و اسلحه و افسار آن خر لعنتی را چطور می توانی همه را همزمان در دست داشته باشی و پایین نیفتی!؟ با این همه ما با این مُردن ها نمی میریم آقا! فقط پوستمان کلفت می شود و دلمان خالی! آنقدر خالی که دستِ آخر شبیه شما شویم شاید! شبیه شما بودن عالی ست؛ مدالِ عقل و منطق را همین روزهاست که به شما بدهند!
جناب آقای عقل و منطق ِ عزیزم، تو راست می گویی، دنیا تمام نشده است، دنیا به معمولی ترین و احمقانه ترین شکل ممکن می چرخد و می چرخاند و آب از آب تکان نمی خورد!، قدِ آغوش شما آب می رود اما، آنقدر آب می رود که تویش جا نمی شوم دیگر... و شما بی خیال و بی تفاوت آهنگِ می روم می روم می رومتان را می نوازید و کسانی را به قدر ِ آغوش ِ آب رفته تان پیدا خواهید کرد که من پیشاپیش و با اجازه ی شما از همه شان متنفرم؛ و بعد باید احساسِ آبیِ اقیانوس ِ دست هایتان را با آب دادن به شمشاد ها و شمعدانی های توی حیاط برای خودم یادآوری کنم! بله دنیا تمام نشده است، دنیا معمولی و لنگان و نفس زنان راهش را می رود و سوتش را می زند!، ولی مگر بزرگ ترین اتفاقاتِ زندگی چیزی به جز همین دوست داشتن های معمولی ست!؟؟ من معمولی اما زیاد دوستت..... ؛ دنیا با اینطور نیمه کاره و میانِ زمین و آسمان رها شدنِ "دوستت دارم" ها تمام نمی شود، دنیا روزی تمام می شود که گلوله ای واقعی، تصادفی واقعی، سرطانی واقعی، زلزله ای، سقوطی، چیزی، بر سرم بیاید! گلوله ای که در خیابان حافظ شلیک شد، صدایش تا "کافه اُپرا" ی آن دستِ خیابان هم نرفت!...

 

 

پ.ن1: من به جهنم، تو به جهنم، همه چیز به جهنم، تکلیفِ فیلم هایی که با هم ندیدیم، سفرهایی که با هم نرفتیم؛ تکلیفِ نفس هایی که روی گردنم نکشیدی چه شد!؟

پ.ن2: بیت ها از: یاسر قنبرلو

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢

گور پدر اینکه تنهایی پدر آدم را درمی آورد!

باید به کنسرت اپرا رفت، باید کتاب خرید، باید آبجو خورد، باید آدم ها را، هوا را، دوست داشت، سالاد میوه درست کرد، و گفت: گور پدر اینکه تنهایی پدر آدم را درمی آورد!!!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢

پ ا ی ی ز

چند سال پیش جرأت نداشتیم س ب ز را سرهم بنویسیم، و این روزها که همه تان شروع فصل جدید را روی دیوارهای فیسبوک و اس ام اس هایتان به خوشامدگویی نشسته اید، من جرأت ندارم پ ا ی ی ز را سرهم بنویسم! و به زودی می رسد روزی که نشود م ه ر ب ا ن ی را هم سرهم نوشت! تکه تکه دارند می شوند تمام خوبی ها!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢