نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تو یه کشور دیگه هم زندگی نمی کنیم که...

تو یه کشور دیگه هم زندگی نمی کنیم که شبی که با دوست پسرمون به هم زدیم بریم بشینیم توی یه بار... و صبح یه جایی بیدار شیم که ندونیم اینجا کجاست و شوکه بشیم و ملافه های تخت رو هول هولکی بپیچیم دور خودمون و کفشامونو بگیریم دستمون و همینطور که داریم پاورچین دنبال در خروجی می گردیم یکی از در حموم بیاد بیرون بگه: های!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢

خوشبختی های بزرگ گاهی خیلی کوچک اند

خوشبختی های بزرگ گاهی خیلی کوچک اند! می گویند باید آرزوهای بزرگ داشت؛ من اما رانندگی در اتوبان های نیمه شب های تهران را دیوانه وار دوست دارم. من گاهی به همین کوچکی حس های خوب و بزرگ دارم...

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢

عشق یعنی...

عشق یعنی حالت خوب باشه! و این عشق های پر از غم و درد و آه و اندوه و خودآزاری و خودبیچاره پنداری و فکر و خیال و حسرت که بدان اکثرا عادت کرده ایم، عشق نیست، یک جور بیماری روحیِ ناگزیر است و خرده ای هم نمی شود گرفت، تا حدودی طبیعی ست. اما دیگر "عشق" نیست، عواقب عشق است...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢

کیک شکلاتی بی بی

من کیک شکلاتی قنادی بی بی
شکلاتِ شیشه ای نوتلا
اسپرسو های قهوه فروشی لانجین
قهوه ترک های کافه تمدن
میز و صندلی های کافه دوران
ماگ های استارباکس
کورن فلکس هایی که تکه های توت فرنگیِ خشک دارند
اسپریِ خامه
شیکِ وانیل
چای ترش و پَر لیمو
انواع دم نوش های جالب
چایی نبات و قلیون و تخت و پشتی
تمام انواع سوپ
زیتون پرورده
کباب ترش های رستوران گیلانه
سالن های تئاتر
ساحل دریای جنوب
شب های بام تهران
بوی خاکِ باران خورده
موسیقی جز
زنان و مردان سینمای کلاسیک
دنیل دی لوییس
و از همه مهم تر کیک شکلاتی قنادی بی بی را
دوست دارم

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢

آن شب کذایی همه چیز بر هم ماسیده بود!

باید هزاران سال زندگی می کردم، باید از همان آغازی که برگ بر عورت خود می بستند زندگی می کردم تا روزی که بی خبر بلند شوی بروی فرودگاهِ سفینه ها و بلیط بخری و سوار شوی بروی اورانوس برای تعطیلات!... باید تمام این سال ها را زندگی می کردم تا شاید وقت کنم کمی خودم را بشناسم!!... عمر انسان قد نمی دهد به شناختن ِ خودش؛ چه برسد به شناختن ِ دیگران، چه برسد به شناختن ِ تو!... تو که کجکی نشسته بودی کُنج مبل و کج بود جهان؛ لبخند های تو کج بود، اخم های تو کج بود، احساسات من کج بود، زمین کج بود، خانه ات هوا نداشت، همه چیز بی هوا کج بود!... در زندگی ِ هر کسی پیش می آید یا فقط در زندگی من!؟ اینکه بعضی شب ها همه چیز کج است و خودت را بیشتر از همیشه نمی شناسی!؟ اینکه بعضی شب ها هیچ چیز شبیهِ همیشه نیست!... مثلا پیش آمده توی خواب هایتان از همه حتی از مادرتان بترسید!؟ پیش آمده در بیداری هایتان مردِ رو به رویتان به ناگهان و به چشم بر هم زدنی غریبه شود یکهو!؟ شده یکهو لرزه به دلتان بیافتد و چیزی در سرتان بکوبد که: "هااای دختر... اصلا چرا اینجایی؟ اینجا کجاست؟ چه غلطی داری می کنی در این جهنم کده؟!" در زندگی ِ هر کسی پیش می آید یا فقط در زندگی من!؟ اینکه احساس کنید همه چیز ماسیده است بر هم!؟ لبخند ها بر لب ها، سیاهی ِ ریمل ها بر گونه، رنگ ها بر بوم، ته مانده ی رنگ ها بر پالت، استکان ها و پیش دستی ها بر میز، فرش بر زمین، من بر آغوشت، عقربه ها بر ساعت، ساعت بر دیوار، گلدان بر تلویزیون، شعله ها بر شمع ها، سیم ها بر ساز، و همه چیز بر همه چیز ماسیده بود... آن شب کذایی همه چیز بر هم ماسیده بود و آشفتگی هایم از مرز ِ دانایی های فروید هم گذشته بود!... باید بغلم می کردی لعنتی؛ باید بغلم می کردی و به همین سادگی دانایی های جناب فروید را شکست می دادیم! همه چیز به همین سادگی حل می شد؛ اما نشد!... و بعد خیابان کج بود، اتوبان کج بودند، تهران و کهکشان راه شیری کج بودند و خدا بیشتر از همیشه نبود! و بیشتر از همیشه خودم را نمی شناختم... و بعدتر جاده هم کج بود... راستی آهای آقای راننده ی انشاالله عزیز، آهای مدیریت انشاالله محترم ِ شرکت اتوبوس رانی، شاید کسی طاقت دیدن فیلم های کمدی درجه ی 3 و 4 و 10 شما را نداشته باشد!!... شاید کسی دلش می خواهد تمام راه را موسیقی گوش دهد و گریه کند، شاید در دنیای کسی موسیقی آخرین نجات دهنده ی بشریت است!! شاید کسی روی همین صندلی دارد غرق می شود در خط سفید کفِ جاده! شاید کسی بیشتر از همیشه خودش را نمی شناسد!...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢

در باب آرزوی مادرم...!

مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!... و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و پستان و جک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و سریال های ترکیه ای ماهواره و خرم خاتون حرف بزنند، خودم را آتش می زنم!!!

مادر من، عزیز دلم، اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی نَری که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس "زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!... که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است، و ازدواج به جای اینکه سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد، سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و روزمرگیِ محض ست، احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید. مرا ببخش.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢

واسیلی کاندینسکی

واسیلی کاندینسکی را دوست دارم؛ خودش را، آبستره ی انتزاعی ِ خوشرنگ و منحصر به فردش را که تمام تابلوهایش از کیلومترها فریاد می زنند: "هی... واسیلی مرا کشیده است!..."، کتاب "معنویت در هنر" اش را، علاقه اش به ادبیات را، و تاثیرپذیری اش از موسیقی را!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢