نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

انتخابات!

پادشاهی را به دموکراسی ترجیح می دهم. یادش به خیر در تمام داستان های تاریخ برای اینکه کسی قدرت را از چنگ کس دیگری دربیاورد میزد و آن طرف را می کُشت و تمام...! در دموکراسی برای اینکه قدرت را از کس دیگری بگیرند به دروغ ها و تبلیغات فراوان و تحمیق و شستشوی مغزی تمام مردم آن کشور نیاز دارند!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢

The Big Bang Theory

 
با تشکر از شلدون، لئونارد، پنی، راج، و هاوارد و مادرش، که این روزها مرا مجبور به خندیدن می کنند!!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢

زندگی از گرگ و میش عصر شروع میشه

زندگی برای من از اونجایی شروع میشه که کم کم گرگ و میش عصر میشه و تک تک چراغ های تراس های خونه ها و پارک ها و پیاده رو ها روشن میشن!... برای شماها از کی شروع میشه؟ از همون وقتی که خورشیدِ داغ و بی معنی و لعنتی میاد بالا!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢

برای شاد بودن به شکستن تمام حالات همیشگی نیاز است!

ساده ترین راه اثباتِ اینکه انسان برای شاد شدن به خارج بودن از چهارچوب ها و "درست" ها نیاز دارد، این است که: واکنش غیرارادیِ مغز را به چیزهایی خارج از موقعیتِ درست و همیشگی و پیش فرض سازی شده بررسی کنید! منظورم واکنش "خندیدن" است!... کمدی کی اتفاق می افتد!؟... چه وقت هایی بی اراده خنده مان می گیرد!؟... دقیقا و همیشه و همیشه وقت هایی که چیزی یا کسی از موقعیتِ منطقی و همیشگیِ خودش خارج شود! حتی وقتی به زمین خوردن کسی خنده مان می گیرد، یا وقتی کسی جمله ای را اشتباهی و پس و پیش بگوید، و غیره... تمام موقعیت های کمدی وقتی اتفاق می افتند که چیزی خلافِ حالتِ همیشگی اش اتفاق بیافتد!... تکرار می کنم که این واکنش مغز به این شرایط "غیرارادی" ست!!! و زبان بهتری برای اثباتِ اینکه برای شاد بودن، به شکستن چهارچوب ها و اصول و پیش فرض ها نیاز است، بلد نیستم.

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢

دعا!!

اولین و مهم ترین و بزرگترین و احتمالا تنهاترین دعایی که می شود کرد:
خداوندا لطفا وجود داشته باش!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢

خودتان به خودتان احترام بگذارید

دختر خانم ها، تا خودتان به خودتان احترام نگذارید، شهر و کشور و حکومت و فرهنگ و جامعه به شما احترام نخواهد گذاشت! تا وقتی که به خاطر تجربه ی لذتی که حق و نیاز طبیعی تان است، بترسید و حتی ثانیه ای شک کنید که خدایی نکرده نکند دیگر کسی نگیردتان!، و دروغ و دغل و دکتر و غیره سر هم کنید برای انداختن خودتان به کسی!، تا وقتی که خودتان را به رقم مهریه بیمه کنید و نه به اعتماد!، تا وقتی که نقطه ی اوج آمالتان شوهر کردن و با زنان دیگر از شوهرهایتان درددل کردن باشد، تا وقتی که اجازه بدهید که مرد دیگری تصمیم بگیرد که روسری تان تا کجا باشد و چاک مانتویتان تا کجا...، و تا وقتی که خودتان جسارت احترام گذاشتن به انسان بودنتان را نداشته باشید، شهر و کشور و حکومت و فرهنگ و جامعه به شما احترام نخواهد گذاشت!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢