نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تنهایی با تنهایی فرق داره!

باید بارون بیاد، باید در ِ تراس رو باز بزاری و ولو شی روی تخت، بوی بارون رو بکشی توی ریه هات، مامانت بیاد بگه: "چرا نمیری بیرون خب؟ ببین چه بارون نازیه" بعد تو بپرسی: تنهایی!؟ بعد مامانت بگه: "وا...! تو که عاشق تنهایی بودی!..." و تو بگی: هنوزم هستم؛ اما تنهایی با تنهایی فرق داره!! مامانت نفهمه چی گفتی و بگه خیله خب و پاشه بره توی تراس که لباس های روی بند رو جمع کنه تا خیس نشدن.

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢