نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

1393

بس که بد می گذرد زندگیِ اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند!
...
(صائب تبریزی)

با این همه آرزو می کنم سال بهتری از سال پیش داشته باشید...
و تا می توانید آواز بخوانید...
و تا می توانید عاشق...
شاید آخرین سال باشد که مهمانِ گندم و خاک ایم!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳

:-|

طرف اومده مسیج گذاشته: سلام خانم لطیفی میشه این جمله رو بزارید روی فن پیجتون، "کاش از عشقت به کما می رفتم". و ضمنا زیرش هم حتما اسمم رو بنویسید چون این جمله از خودم هست!! با تشکر...

من: :-|
جامعه ی ادبی: :-|
اهالی کره ی زمین: :-|
دیگران: :-|

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢

راست می گفت...

استادِ تاریخ هنر بود، زنی که هم سن و سالِ همین حالاهای من بود وقتی من 18 ساله بودم؛ گفت: حتی اگر کسی را داشته باشید، یا حتی اگر بهترین شوهر و بچه های دنیا را داشته باشید، همیشه وقت هایی که دلتان گرفته است تنهایید! و حتی اگر همیشه ی خدا هم بفهمند، درست همانجایی که بیشتر از همیشه باید بفهمند، نمی فهمند! راست می گفت!...

دستانِ عشق از مثنوی کوتاه...
چیزی نمی خواهد پلنگ از ماه!...

اصلا بگذار نفهمند، بگذار بخوابند، بگذار بروند، تقصیر هیچکس نیست... تقصیر تو که وقتی در باران از راه می رسی دلم برایت پهن می شود بر کفِ زمین ِ خیس نیست؛ تقصیر من که دلم پهن می شود بر کفِ زمین ِ خیس وقتی در باران از راه می رسی نیست؛ تقصیر درد است!... بله تقصیر درد است، تقصیر این دردهای تلمبار شده بر سینه ی من است که شبیهِ دردهای هیچ زنی نیست. چه کنم!؟ بنشینم بشکافمشان برایت بریزمشان روی داریه که چه!؟ که چه شود!؟ که بگویی دیوانه است این دختر!؟... اصلا از کجا شروع کنم؟! مثلا بنشینم شعر بخوانم و بر سینه ات گریه کنم و بگویم آرامم کن!؟ که چرا فلان بیت از فلان شعر اینهمه خوب است؟ همین؟؟! آخر این هم شد دلیل ِ گریه!؟ یا اینکه چرا اینهمه دوست دارم تصویر ِ در باران از راه رسیدنت را؟... تو برای همه ی چیزهایی معمولی ای که هر کسی ممکن است برایشان گریه اش بگیرد، گریه ات نگرفته است هیچ وقت، حالا بنشینم به حالِ یک شعر ساده، برای یک سکانس ساده، و چیزهایی که هیچکس برایشان گریه اش نمی گیرد گریه کنم که چه!؟ خودم را می گذارم جای تو، خودم را که می گذارم جای هر مردِ دیگری، هیچکس دلش نمی خواهد زنی را دوست بدارد که دغدغه هایش هیچ کدامشان به آدمیزاد نرفته! می دانی چقدر سخت است که شبیهِ آدم ها رفتار کنی اما دردهایت شبیهِ آدم ها نباشند؟!... /آتش به کول از کوره می آیم/... و تقصیر هیچکس نیست که یک شب هایی دلم آنقدر لب به لب می شود که لمه زدنش را در دل حس می کنم!... مرا نفهم؛ عزیزم من خودم هم خودم را نمی فهمم، خودِ خدایی هم که این همه احساس را در من ریخته است و یادش رفته که طاقتِ تحملشان را هم بدهد مرا نمی فهمد!، نمی خواهم بفهمی ام، فقط بغلم کن و دو سه کلمه ای از همان چیزهایی که می خواهم بشنوم را بگو... همین!... گذشت آن عصرهایی که دلم می خواست وقتی دلم لب به لب است بلند شوی و هرطور شده بیایی و حتی شده نیم ساعت ببینی ام و شاید کمی راه برویم و حرف بزنیم و بخندیم و شاید قهوه ای بخوریم... فقط دو سه کلمه از چیزهایی که می خواهم بشنوم را بگو حتی اگر خسته ای و گیج از خواب؛ و باور کن به همین سادگی و حتی ساده تر از این حرف ها خوب می شود حالِ شب و دلم... خوب می شود و این گاهی تمام چیزی ست که پلنگ از ماه می خواهد!...

 

 

پ.ن: بیت ها از: علیرضا آذر

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢

دوباره از زنانه ها...

اگر نمی توانید همیشه مثل روز اول باشید، اگر زمان همه چیز را عادی و بی هیجان می کند، تنها گاهی گریزی به روزهای اول بزنید؛ یا حتی شده چند دقیقه بازی اش کنید! زن ها از عادی شدن، از تکراری شدن، از مثل روز اول نبودن، می ترسند!... گاهی زن ها را مثل روز اول دوست بدارید.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢