نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

حلزون راه می رود، نمی رود، می رود، نمی رود...

می خزد، می تَند، می پلِکد، می رود راه، بر بند بندم، انتظار بودنت، نه انتظار که نه، اطمینان؛ یا نه، اصلا چه دخلی به هم دارند این دو لغت؟! می شود اطمینان داشت و منتظر هم بود... مگر عیان تر از اینکه هر صبحی شام می شود و هر شبی روز، چیزی هم هست؟ پس چرا می دانم و انتظار می کشم؟ دیروز، چهل و هفت روز انتظار کشیدم تا شب شود! می دانستم می شود اما منتظر بودم که زودتر بشود و شرش را کم کند از سرم این اختراع مسخره ی آقای ولنتاین ِ محترم؛ که بر حسب اتفاق و از خوش اقبالی جمعه هم بود! جمعه ها همینجوری خودشان به خودیِ خودشان نمی گذرند، چه برسد که با اختراع آقای ولنتاین هم یکی شوند؛ وامصیبتا می شود!... یکجایی از کتاب شازده کوچولو نوشته است: یک بار در یک روز چهل و شش بار غروب خورشید را تماشا کردم. و من دیروز چهل و هفت بار غروب خورشید را تماشا کردم... بی خیال... گذشت!... این حلزونِ بدمصبی که بر بند بندم می خزد، می لولد، راه می رود، راه نمی رود، راه می رود، راه نمی رود را چه کنم!؟ این یکی چرا نمی گذرد!؟ چند بار باید غروب کند خورشید؟! کجای دلم بگذارمش که از سوراخ هایش پایین نیفتد!؟ دل پاره پاره که جای قرصی برای گذاشتن چیزی نیست، همانطور که جیب پاره جای خوبی برای پول نگهداشتن نیست!... کجای دلم بگذارمش این حلزون خسته ی انتظارم را؟

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢

همینجوری نویسی!!

یه شبایی دو سه ساعت غلت میزنی و آخر می بینی نمی بره که نمی بره... و نزدیکای خنکای گرگ و میش صبح بلند میشی و کورمال یه چیپس باز می کنی و می شینی باز پای کامپیوتر توی تاریکی مطلق، و یکی نیست بگه آخه دختر چرا داریوش!؟ بعد باز یکی نیست بگه خب چرا آلبوم "فریاد زیر آب؟! چرا "برادر جان" و "عشق من عاشقم باش" و "خورشید خانم"؟! چرا این کارو می کنی با خودت!؟ چرا آلبوم "چشم من"؟ چرا "دست های تو" و "بوی خوب گندم"!؟... واقعا چرا؟؟! نصفه شبی قصد جون خودتو کردی؟ می خوای بکُشی خودت رو با نوستالژی هات؟

.

.

.

پ.ن: یعنی هلاکِ همین یه تیکه شم اصن یه وعضی که نگو!: تو میگی نامه نوشتی نرسیده.../ از تو یک خط یا نشون هیشکی ندیده.../ منم امشب واسه تو نامه نوشتم.../ اما اشکام همه روو نامه چکیده...!/ شعرش مزخرفه حالا هر استادی که می خواد گفته باشه؛ ولی خیلی دلی و ماه می خونه این تیکه شو!... همین

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢

آشتی؟

گاهی انقدر خسته ای، انقدر خسته ای، انقدر خسته ای... (نه از اون خستگی ها که در اثر جابه جا کردنِ یه کمد باشه ها، نه!، خستگی به معنای خستگی!!)... گاهی انقدر خسته ای، که دلت می خواد یهویی، بی پس و پیش و مقدمه چینی، بگی: آشتی!؟ و بگه: آره!... همین!... بی بحث، بی دعوا، بی جدل، بی توضیح، بی حرف، بی فلش بک زدن به هیچی، بی دنبال مقصر گشتن، بی اما، بی اگر، بی مگر، بی شاید، بی باید، بی نمیشه، بی اگه می خواست بشه تاحالا شده بود، بی هیچ کلمه ی اضافی و تکراری ای!... گاهی انقدر خسته ای... خسته ای... نه از اون خستگی ها که... نه!، از اون خستگی ها که هیچی جز یه "آره" ی ناگهانی در اوج نا امیدی نمی خوای.

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢

رنگین کمان

هیچ می دانستی دوباره از نو دوست داشتن، مثل رنگین کمان است بعد از روزها و هفته ها باران؟! نه از آن باران های شاعر خوشحال کُن و عاشق هوایی کُن، نه! از آن باران های کشاورز بیچاره کُن؛ از آن باران ها که سیل می شوند و خانه خراب می کنند؛ از آن باران های بد!... هیچ می دانستی دوباره دوست داشتن رنگین کمانِ پس از باران است!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢

همزمان Dayna Kurtz دارد می خواند...

محمود دولت آبادی که می خوانم چنان زمستان هایی وصف می کند که از بد گذشتن زمستان خودم شرمم می شود! این زمستان ها که زمستان نیستند، نهایتش این است که تو نیستی، شومینه و شوفاژ که هست!... و گابریل گارسیا مارکز که می خوانم چنان تابستان هایی وصف می کند که از بد گذشتن تابستان های خودم شرمم می شود؛ این تابستانی که به زودی از راه دارد می رسد را هم نباش، کولر و یخمک های شاتوتی که هست! ولی بهار را باش... بهار را کسی بد وصف نمی کند! کدام کتاب را بخوانم که باور کنم بهارهای بی تو خیلی هم بد نیستند؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢

فجایع زمستان و ذوق زده شدن آدم ها از دماغ های هویجی!

نمی دونم من زیادی بدبینم یا دیگران خوش بین اند، اما من توی برف اونایی رو می بینم که دارن یه جاهایی توی شهر و روستاهای سردتر یا همین خیابون های تهران یخ می زنن و می میرن و کسی نمی فهمه، من توی برف مسافرایی رو می بینم که وسط جاده های بسته شده گیر کردن و دارن به زمین و زمان و هرچی برفه فحش میدن و نه راه پیش دارن و نه راه پس، اونایی که مریض میشن، اونایی که لیز می خورن دست و پاشون می شکنه، اونایی که دارن فیلم می سازن و شب کارند و شما نمی تونید تصور کنید بیرون از خونه هاتون نصفه شب توی برف و ساعت های دم دم های صبح تا چه حد میتونه سرد باشه!، یا اونایی که یه جایی وسط کوهستان و بیابون سرباز اند و نگهبانِ شیفت شب اند، نمی دونم اما من نمی تونم با برف بازی و آدم برفی و دماغ هویجی و فنجون داغ قهوه ذوق زده شم!... و علاقه ی زیادم به چتر و چکمه و پالتو و شال گردن و حتی متولد اسفند بودنم نمی تونه منو مجاب به دوست داشتن برف و زمستون کنه!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢

آفرین به تو!... نباش...

همین که هوای "ای صبا" گفتنت را می کنم، هوای فقط همان لحظه را، هوای فقط همان کسری از ثانیه را، آن هم اینهمه با تمام وجود، آنقدر که نفسم تنگ شود برای فقط همان کسری از ثانیه، یعنی که می دانم "اینهمه دلتنگ شدن برای چیزهایی که به چشم نمی آید" چیست! یعنی چیزی را می دانم که تو نمی دانی و با ندانستن اش چیزهای زیادی را از دست می دهی! همین ها یعنی مهم نیست باشی یا نباشی!... اصلا اگر باشی چطور اینهمه دلتنگ شوم و احساس کنم هنوز انسانم؟! چطور احساس کنم قلبم هنوز بار و بُنه بر دوش نینداخته است و از سینه ام به دور هجرت نکرده است؟! من که نمی توانم هر روز هر روز بلند شوم هِلِک و هِلِک بروم نوار قلب بگیرم!؛ تو که نباشی تنگ می شود و  من این در خود جمع شدنش را حس می کنم و همین یعنی خیالم راحت که هنوز سر جایش است! اگر باشی چطور دلم پر بکشد اینهمه برای چیزهایی که تو نمی دانی و نمی فهمی ِ شان؟! نباش!... آنقدر نباش که نبودن را در حق جهان تمام کنی!؛ تو فعل "نتوانستن" را به نام خودت سند زده ای و فعل "رفتن" را هم همینطور، حالا فعل "نبودن" هم رویش... آفرین به تو! آفرین؛ تمام فعل های "نون" دار ِ دنیا یکجا برای تو!... اصلا مدال های نتوانستن و رفتن و نبودن ات را قاب بگیر و از سقف تا زمین به در و دیوار بکوب!... پس چرا دلسا روزی یک تِرک نمی خواند؟ دلم صدایش را می خواهد... عاشق صدای این یک وجب دخترم من!... یا تو چی؟ تو چرا نمی خوانی "پرستو ها" را برایم؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢

دارم نمی آغوشمت

دارم نمی آغوشمت، دارم نمی عشقم
دارم نمی خواهم بمانم تا تو برگردی
دارم نمی برگردم از این جاده ی خلوت
دارم نمی دانم چه می کردم، چه می کردی
...
و الی آخر...، که باقی اش را مدّ نظر نیست با آنکه قشنگ است
.
.


(شعر از: امیر سنجوری)

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢

تو برف دوست داری؟

اگر قرار بود هنر نخوانم، اگر قرار بود موقع انتخاب رشته بدانم در سی سالگی دنیا چه شکلی ست، فیزیک می خواندم! آخر کدام بدبختِ 14-15 ساله ای می داند چی دوست دارد و چی دوست ندارد!؟ فیزیک خیلی بهتر بود، همه چیز را از شاعرانگی درمی آورد، برف را توجیه می کرد که یه سری توده ی هوایی سرد است و والسلام، باران را توجیه می کرد که میعان ابرهاست، خدا را زیر سوال می برد به شکلی که مو لای درزش نرود، تاریخ را زیر سوال می برد، عشق را حتی! باید فیزیک می خواندم تا به همین اندک برفی که می بارد یادت نکنم! من برف دوست ندارم اما نمی دانم با اینکه تو برف دوست داری چه غلطی بکنم؟! یا با اینکه فکر می کنم باران دلیل موجهی برای معجزه است چه کنم!؟ این توهمات شاعرانه از کجا پایشان به قلب آدم ها باز شد؟! همه اش را از خودمان درآورده ایم، باور کنید هیچ کس در آلاسکا برف را نعمت نمی داند و هیچکس در چراپونچی باران را برکت نمی داند... همان فیزیک بهتر بود. شاعری بخورد توی سرمان، عشق هم همینطور! ولی با شناختی که از دیوانگی های خودم دارم، آن موقع هم احتمالا احتمالِ پنجاه درصدیِ زنده بودنِ گربه ی توی جعبه را دلیل موجهی برای وقوع معجزه می دانستم!؛ من اگر مهدیه ام، به هرحال یک چیزی پیدا می کردم که باور کنم شعرها را؛ یک چیزی پیدا می کردم که با این برفِ لعنتی، یادت کنم! من اگر مهدیه ام، هزار بار دیگر هم که از اول انتخاب رشته کنم هنر می خوانم.

 

 

پ.ن: اصلا می دانی چیست؟ الهی مازندران آنقدر برف ببارد، ببارد، ببارد، تا عینهو جک نیکلسون در پلان آخر درخشش شوی! با همان لبخندِ روانیِ یخ بسته...

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢

معذرت خواهی رسمی از جامعه ی ادبی و ادب دوست

با ارادت به تمام شاعران و ترانه سرایان عزیز، که به لطفِ فضای مجازی روز به روز و به صورتِ تصاعدی رو به افزایش اند، من اگر چه پیش تر ها تا همین یکی دو سال پیش از هرگونه کلمه و مفهومی از جمله: نسکافه، قهوه، چای، خودکشی، ساعت، سیگار، گیتار، تیغ، طناب، قرص اعصاب، متخصص اعصاب، بی خوابی، دود، کافه، خودکار، خودنویس، سینما، بام تهران، خیابون ولیعصر، روزنامه، تقویم، اینکه دیگه مهم نیست ساعت چنده، اینکه دیگه مهم نیست امروز چندمین روز ماهه، والیوم، دیازپام، لورازپام، کلونازپام، و غیره و هرچیزی از این دست و تبار، استفاده کرده ام، رسما بدین وسیله از تمامی هم وطنان و هم شهریان و زنان و مردان و پیر و جوان و کودک و نوجوان، معذرت می خواهم!... چنین کلماتی اگر از من جایی دیدید بدانید و مطمئن باشید که پیش از زمستان 1392 نوشته شده اند!... و آن روزها هنوز این همه چیپ نشده بودند!... با تشکر... همین

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢

آهای آقا با شمام...!

توی دلم یه پادگان سرباز
انگار رختاشونو می شورن!...
...
آهای آقا با شمام...!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢

وروره جادو

هیچ برهه ای به اندازه ی این آذر و دی و بهمن اخیر ننوشته ام، این روزها که مثل وروره جادو هی می نویسم و هی حرف می زنم و هی احساساتم را شتک می کنم توی صورت این وبلاگ زبان بسته، گاهی که کلاهم را قاضی می کنم یادم می افتد در فیلم 3Iron تنها چیزی که..، تنها چیزی که...، تنها چیزی که ارزش به زبان آورده شدن دارد "دوستت دارم" است و بس؛ و جز همین دو کلمه که به تمام دنیا می ارزد، تمام کلماتِ دیگر ِ دنیا بی اندازه بی اهمیت اند! و اگر تو همین دو کلمه ی ساده را نفهمی، من به اندازه ی تمام کتابخانه ی ملی هم که بنویسم فرقی نخواهد کرد!... دلم می خواهد بودا زنده شود، بعد من در هند باستان متولد شوم، بعد مریدش شوم، بعد خفه خون بگیرم، و بعد جز آنکه "دوستت دارم" این همه هی حرف نزنم! و بعد تو یا نمی فهمی و کاری نمی کنی، یا می فهمی و باز هم کاری نمی کنی، یا می فهمی و یک کاری می کنی، که دو حالت اول هیچ کدامشان به درد من نمی خورد و احتمال سوم هم در خوش بینانه* ترین حالتِ ممکن یک احتمال 33/33 درصدی ست، که به هر حال با وروره جادو شدنِ من بالاتر نخواهد رفت!!... پس دوستت دارم و بودا هم که زنده نیست که دیگر هیچ چیز نگویم و بنشینم زیر درخت و سکوت اختیار کنم و به درجات و عتبات والای خفه خون گرفتن دست بیابم؛ چاره چیست؟ چطور است بروم کُره مریدِ همین "کیم کیدوک" شوم تا این یکی هم نمرده است؟ ها؟! بروم؟ تازه مهم هم نیست که کُره ای بلد نیستم، قرار نیست حرف بزنیم!

.

.

.

* این"خوش بینانه ترین" را می گویم چون احتمال حالت دوم احتمالا بالاتر از 33/33 درصد است!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢

وقتی دلت هیج کجا نیست...

چارلز بوکوفسکی و "عامه پسند" اش را دوست دارم، چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را دوست دارم. چند سال پیش دلم می خواست و نوشته بودم یکی پیدا شود با هم هر روز یک ماشین را نشان کنیم و تعقیبش کنیم و ببینیم کجا می رود و چه کار می کند و ادامه اش را از خودمان دربیاوریم و خیالپردازی کنیم و داستان بنویسیم...! چند سال پیش دلم می خواست یکی پیدا شود با هم کتاب بخوانیم، کنار هم که نه حتما، منظورم همزمان است...! و یکی که با هم فیلم ببینیم، چه با هم و چه یا فقط همزمان...! با مرضیه "خانم دالاوی" را خواندیم و زیر پتو شب ها تعداد صفحاتمان را شمردیم و تمبرهندی خوردیم؛ اما همان اولین و آخرینش بود. خانم دالاوی چقدر خوب است، چقدر سخت است که زن باشی و بخواهی به زور باور کنی و به دیگران نیز بباورانی که اوضاع رو به راه است!... و لعنت به من که برای هر کاری حتما هم پا می خواهم، و لعنت به من که در وابسته ترین ماهِ سال به عشق، در این اسفندِ کذایی به دنیا آمده ام! بعدها، خیلی خیلی بعدها، یک ایمیل عجیب و غریب از دختری که نمی شناختم آمد که: بیا برویم ماشین ها را تعقیب کنیم، پرسیدم شما؟! جواب نداد... چند سال پیش دلم می خواست از تجریش تا راه آهن را عکاسی کنیم و بعدتر بزنیم به شهرهای دیگر و چقدر ایده های دیگر داشتم...! و لعنت به من که نشسته بودم تا اول دلم برود بعد لذت های دنیا را تجربه کنم، و لعنت به من که میدانی چند وقت است کتاب نخوانده ام؟! "جای خالی سلوچ" را یک سال تمام دست گرفتم و آخرش هم نفهمیدم هاجر چه شد؟... لعنت به من که آنقدر نشستم تا اول دلم برود، که حالا نمی دانم با دلِ رفته ای که صاحبش متواری شده است و با این موهای سفید و بدون تمبرهندی و بدون هیچ هیجانی برای هیچ کاری و بدون هیچ ایده ای، قرار است چه کار کنم!؟ وقتی به جای "زندگی کردن" فقط زنده ایم و فقط به روزمرگی ها چسبیده ایم و به چیزهایی گیر می دهیم که اصلا در مسیر زندگی کردنِ ما نیستند، و می گذاریم حواشی به همه چیز گند بزنند، قرار است دیگر چه کار کنم؟! زورکی که نمی شود؛ مردم حوصله ی هم را ندارند، مردم تنهایی و آرامش ِ خودساخته شان را با آرزوهای ما عوض نمی کنند! ببینم لازم است که یادآوری کنم که من از جملاتی نظیر "خودت معجزه ی خودت هستی و خودت را دوست بدار و در آینه به خودت لبخند بزن و برای خودت هدیه بخر و با خودت خوش بگذرون و اینگونه اراجیف..." متنفرم!؟ نه لازم نیست هزار بار گفته ام! و فکر نکنید که نکرده ام ها، دلم که خوش بود صبح های زود هر هفته تنها با کوله و قمقمه کوه ها را بالا رفته ام و برای خودم املتِ یکنفره سفارش داده ام و حالش را برده ام، دلم که خوش بود شب به شب تمام فیلم های خارجی سینما پردیس را تک و تنها دیده ام و ساعت 3 صبح توی مسیر برگشت احساس کرده ام خودم و خودم برای خودمان کاملا کافی ایم؛ یعنی می خواهم بگویم فکر نکنید از این دیوانه بازی ها درنیاورده ام ها... در آورده ام اما جواب نمی دهد؛ در نهایت جواب نمی دهد! یک روز به خودتان می آیید می بینید اینکه دارید نقشش را بازی می کنید شما نیستید، یک روز به خودتان می آیید و می بینید دلتان می خواهد کسی را که دوست دارید شریک لحظه های خوبتان کنید و شما هم شریک لحظه های خوبش، حالا هر چه که هستند، بشوید! بعد می نشینید به امید کسی که حداقل ساعت خوابش با شما یکی باشد برای قدم اول، و بعد به موسیقی هایی بگوید خوب که واقعا خوب باشند برای قدم دوم، و بعد بلد باشد روی تابلوی شریکی تان روباه بکشد آنطور که خودتان بلد نیستید، و حواسش باشد که چیپس هایی که تا شده اند و من صدایشان را زیر دندان هایم دوست دارم را برایم جدا کند و بفهمد زندگی کردن به همین سادگی ست! به خدا زندگی کردن دقیقا به همین سادگی ست؛ زنده بودن اما خیلی سخت است، زنده بودن سخت و تکراری ست، و "زندگی کردن" است که این "زنده بودن" های اجباری را شیرین می کند!... ولی مردم حوصله ی هم را ندارند، مردم اصرار دارند همان کارهایی را بکنند که دیگران می کنند، مردم اصرار دارند یکی را تور کنند برای تور و خُنچه و هلهله و قند و شاباش و بعد هم بچه هایشان را دوست بدارند و هی صبح شود و هی شب شود و هی به هم گیر بدهند و باز هی صبح شود و هی شب شود، مردم هیچ چیز جالب تری نمی خواهند، مردم عشق نمی خواهند! و اصرار هم دارند که به من بگویند از روی ابرها بیا پایین و توی دنیای واقعی زندگی کن تا کامروا باشی! و آنقدر مرا ناواقعی می خوانند که چیزی نمانده بروم خودم خودم را به دیوانه خانه ای جایی معرفی کنم بگویم هِی آقا یا خانم پرستار یا دکتر، بیایید مرا معاینه کنید ببینید من دارم کجا زندگی می کنم!؟؟ همین روزها خودم هم دیگر حوصله ی خودم را نخواهم داشت...همین که کتاب نمی خوانم که مبادا دلم بخواهد چند خط جالبش را برایت بخوانم، همین که از دانلود کردن موسیقی های جدید می ترسم که مبادا خوب باشند و دلم پر بکشد برای شریک شدنشان با تو، همین که دیگر به همین دلیل فیلم نمی بینم، همین که دیگر به همین دلیل عکس نمی بینم، همین ها یعنی مصداق ِ اصطلاح ِ دل و دماغ نداشتن! همین ها یعنی دلت هیچ کجا نمی تپد، نه توی سینه ی خودت و نه توی دست های کسی دیگر! ببینم تو میدانی وقتی دلم نه توی سینه ام می تپد و نه توی دست های تو، چه احساسی ست!؟؟ آنقدرها هم بد نیست، اما فقط زنده ای... بی موسیقی، بی کتاب، بی فیلم، بی هیجان، بی سفر، بی مسیج های شیطنت آمیز، بی قهوه، بی آواز، بی جنگ و دعوا حتی (که گاهی شیرین تر می کند آشتی های بعدش را)، بی بوسه، بی آغوش، بی خیالپردازی، بی سلام، بی آن طرز ِ همیشگیِ خداحافظی کردنت، بی "روز به خیر" ها، بی قول و قرار، بی شوقِ خوانده شدن شعرها، بی شوقِ دیده شدن عکس ها، بی شوقِ انتخاب رنگ ها که آخرش هم نفهمیدیم زمینِ زیر پای شازده کوچولو را چه رنگی کنیم، بی چیپس های تا شده، بی "خوب بخوابی" ها، بی "عزیزم" صدا زدنِ کسی، بی حرص خوردن از ترافیک هایی که دیرتر می رساند ام به تو، بی تعجب از زود گذشتن زمان وقتی هستی، بی کشفِ دوباره ی اختراعی به نام آسانسور، بی کشفِ طراوتِ آویشن و لیموی تازه، بی دلتنگی، بی حساسیت ها و حسادت هایمان حتی، بی همه چیز!... وقتی دلت هیچ کجا نمی تپد و نه خودت معجزه ی خودت هستی و نه "تو"یی معجزه ات می شود، وقتی از دکمه ی save می ترسی، وقتی تمام عکس ها را پاک می کنی، وقتی تمام شماره ها را پاک می کنی، وقتی تمام مسیج ها را پاک می کنی، آنقدرها هم بد نیست... چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را می دانی چرا دوست دارم؟ می گوید: شاعر به همان اندازه که ماشین تحریرش را لازم دارد، غم اش را هم لازم دارد!... من اگر نمی گذاشتی حواشی همه چیز را به گند بکشند، از بی غمی ها هم بلد بودم بنویسم، اما این پیرمرد لابد می دانسته که در غم نوشته ها زیباترند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢

تو رخ می دهی

نه لزوما عشق، که هر احساسی در رابطه، فردِ به جا مانده را شاعر می کُند، و این مرا دیوانه می کُند! چپ و راست ناله های منزجرکننده ای می شنوم که زن و مرد مثلا 40 ساله ای را به سلیقه ی شعریِ 7 ساله ها می رساند، به قاعده ی "نمک در نمکدان شوری ندارد، دل من طاقت دوری ندارد و ای نامه که می روی به سویش... این حرف ها..." و خدا خیر بدهد سیدعلی صالحی و خسرو شکیبایی را، که این را هم توی دهانشان انداخته اند که "حال من خوب است اما تو باور نکن!"؛ حال من اما خوب نیست آقا، بی مظلوم نمایی و بی لفافه و کنایه، همینطوری رک و پوست کنده حال من خوب نیست! عزیزم حال من خوب نیست! و یک شبه هم شاعر نشده ام؛ امروز فقط سوءاستفاده می کنم از توانایی ِ نسبی ام در نوشتن. همین... "معجزه ها ساده رخ نمی دهند، اما حتما رخ می دهند، تو رخ می دهی!" بمیرم الهی آدم ها خیلی خسته اند، ولی در کمتر از یک هفته ده ها نفر به همین سه خطِ ساده، به معجزه از سر امید بسته اند، و من از فیدبک انرژیِ همین ها هم که شده، تو را رخ داده تصور می کنم با همان لبخندِ کج ات، از همین حالا تا لحظه ی دیدنت. و آنقدر تصورت می کنم... آنقدر تصورت می کنم... تا به جسم درآید تجسم، و تا به تصویر درآید تصور!... راستی آرشیوها را خوانده ای!؟ این همه امید و انگیزه کجایش هست!؟ واقع بینی و بدبینی از سر تا پایش چکه می کند؛ دیده ای؟ حالا هی نمان...هی نمان... تا کِی می خواهی نمانی!؟ معجزه ها حتما رخ می دهند! من همانی ام که نوشته بودم:
سرطان می کُشد
معجزه مال فیلم هاست!
هیچ سر بی گناهی
از پای دار به خانه برنمی گردد
ضرب المثل ها زنگ زده اند...
هیچ شاهزاده ای
از توی هیچ کتابی نمی پرد بیرون
عاشق دختر فقیر شود
هانس کریستین اندرسون مرده است!
عزیزم من این ها را که می بینی بارها به اشکال مختلف و سال ها به جمله بندی های مختلف، نوشته ام و نوشته ام و حالا دارم به همین قدرتی که می بینی می زنم زیر همه شان!...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢

دل چلانده!

خانم مهربانی که دخترم صدا می زند و بگویی نگویی لطف اش به اینجا جزئی از زندگی ام شده است، خانم مهربانی که دخترم صدایم می زند گفته است: دخترم به قلبت غبطه می خورم اما نشکن، بنویس، برایش قشنگ بنویس، خودش را توصیف کن، احساست را توصیف کن، اما هر چه که می نویسی فقط نشکن!... اولش قاطی کردم، عصبی شدم، گفتم این شکستن ها که شکستن نیست، گفتم این شکستن ها که کم شدن نیست، این باری که من بر قلبم می کِشم کوه را هم می شکند، با این همه من که هنوز ایستاده ام! با این همه اگر قرار است حتی در نوشته ها هم نشکنم که دلم تاب نمی آورد این بار را!... اصلا قرار است دورتر شود؟... راستی تو هم شنیده ای که می گویند "ماندنی به لگد نمی رود و رفتنی به خواهش نمی ماند"؟ چیز عجیبی نیست، همه این ها را  شنیده ایم و می دانیم، اما قرار است دورتر شوی؟ خب بشوی! دورتر از این؟ دورتر از این هم مگر می شود که بشوی؟ دورتر از این هم زمین جا دارد مگر!؟ اولش گفتم اصلا بگذار بشود، من دلم را می گیرم کف دستم، می چلانم اش توی همین واژه ها، می دهم دستش، و بعد هم که تحفه را پیگیری نمی کنند، خواست نگاهش دارد و نخواست بریزد اش دور و همزمان هم بی خیال و سرخوش پدرخوانده را سوت بزند!، فدای سرم و فدای دلم!... اولش گفتم من دلم را می نویسم، اگر قرار است شکستن محسوب شود، اگر قرار است بی تفاوتی جوابش شود، اگر قرار است دورتر شود، بگذار بشود!... بعد سنگ هایم را وا کندم با خودم، دیدم از کوره بی جا در رفته ام، دیدم راست می گوید، دیدم تو نه تنها یکی از پاروها را نمی گیری، که حتی به سرانگشتِ کوچکِ دستِ چپت هم فشار کمی به این روزهای سنگین در این طوفان سهمگین نمی آوری... تو همان فشار کم را، همان هُل کوچک را هم که بدهی، ما به ساحل رسیده ایم!... و من از تصور بی خیالی ات چیزی نمانده است دیوانه شوم و هنوز ایستاده ام و پررو پررو دل می چلانم در واژه ها که چه!؟ که نرگس گریه اش بگیرد؟ که زهرا گریه اش بگیرد؟ که غریبه ها گریه شان بگیرد و بیایند بگویند چه داری به روز خودت میاوری و تو پدرخوانده را سوت بزنی؟! سنگ ها را وا تر، وا تر، وا تر کندم... دیدم راست می گویند، دیدم دارم می شکنم و حالی ام نیست... دیدم این ها که از بیرون مرا می بینند و به احترام احساسم سکوت کرده اند، دارند "هیو جکمن" را در "چشمه" می بینند که دارد خودش را به در و دیوار می زند که مُرده را زنده کند!!، که تشییع جنازه را به چشم می بیند و هنوز حالی اش نمی شود، هنوز امیدوار است... هنوز امیدوار است... هنوز... و تو اما نمُرده ای، مُرده ها چشم ندارند که این دل چلانده ها را بخوانند؛ و همین یعنی من اما آنقدرها هم احمقانه و دور از انتظار امیدوار نیستم! اینکه دارم می شکنم یا نه را نمی دانم... اینکه داری دورتر می شوی و دورتر را نمی دانم... اما بیا به هر که خیال می کند بیهوده پارو می زنم ثابت کنیم امید، می تواند بروید، سبز شود، از لوبیایی به ابرها برود... امید می تواند ریشه ببندد، رشته بتَنَد، ریسمان شود، یوسف را از چاه دربیاورد...

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢

آدرنالین

نبودنت برای سلامتی خوب است! هر اس ام اس تبلیغاتی = مقادیر قابل توجهی آدرنالین!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

چیزی نظیر آتش...

گفت: مثلا می خواهی چه کار کنی وقتی من نخواهم ات؟... سخت ترین سوال دنیا بود. باید می گفتم آخ بله بله آقا چقدر هم که درست و منطقی می فرمایید و طبیعتا نمی توانم هیچ کاری بکنم و خوشبخت شوید و خداحافظ؟ یا باید از این جیغ جیغ بازی های زنانه درمی آوردم و می گفتم اصلا همان بهتر که نباشی و بروی الهی به حق چی و چی بمیری؟ یا راستش را باید می گفتم که من از خدا قول گرفته ام!؟ یا باید می گفتم دلم روشن است؟ یا باید می گفتم به معجزه معتقدم؟ کدام را باید می گفتم که  باز برنگردد بگوید نمی شود که نمی شود که نمی شود!؟ کدام را که برنگردد بگوید توی دنیای واقعی زندگی کن!؟... یا باید می گفتم هر چه که بخواهی بیشتر از پیشتر همان می شود، که بگوید اگر قرار بود شده باشد تا حالا شده بود و Game Over شده ای خانم؟! چی باید می گفتم که جوابش را خودم ندانم!؟!؟ فقط گفتم: چون دوستت دارم. گفت: خب داشته باش، این طرف ماجرا که از این خبرها نیست!... و به قول بزرگ مرد، بزرگ عاشق، بزرگ شاعر: من درد در رگانم/ حسرت بر استخوانم/ چیزی نظیر آتش بر جانم پیچید.../... به خود اما گفتم: باور کنی باخته ای ها، گور پدر این دنیای واقعی ای که هی با پس ِ پا و پیش ِ پا شوت ات می کند تویش، تردید کنی به خودت مدیونی ها همه ی عمر،... دنیای واقعی اگر حرفی برای زدن داشت که تا چشم کار می کند همه اش بدی و بدی نبود... مرا به دنیای واقعی پاس نده؛ هیچ دنیایی واقعی تر از همین دنیایی که من و تو در آن اشتباه می کنیم و دوباره بهترش را می سازیم نیست!... گفتم: تنهایی از پس اش برمی آیم... و برمی آیم...!! حتی اگر همین حرفم نتیجه را عکس کند و باعث شود بیشتر سعی کنی که بهم ثابت کنی که نمی شود!!... من آنقدر روی این احساسم تمام قد می ایستم که کائنات از دست روی دست گذاشتنش شرمنده شود. من آنقدر روی این احساسم تمام قد می ایستم که نتوانی باور کنی که بی خیال ای بابا هر چه که می گویم را از دیگران هم قبل ها شنیده ای و آخرش کوتاه آمده اند بالاخره... ببین! من مریم مقدس نیستم، تو هم نیستی، من بهترین نیستم، تو هم نیستی، من همانی که می خواهی نیستم، تو هم نیستی،... من اما آنقدر روی این احساسم تمام قد می ایستم که کائنات تمام قد به احترام احساسم بایستد!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

کانال 2

جوانه ی کوچکی بر این درخت مانده است هنوز، و جرقه ی کوچکی زیر این خاکستر است هنوز، که تو هم می دیدی اش، با همان چشم هات، من که از خودم درنمیاورم، من ناله های عاشقانه ی احمقانه سر هم نمی کنم، تو هم می دیدی اش! نمی دیدی اش؟؟! اینکه حالا دیگر نمی بینی اش دلیل بر ناگهانی همینجوری الکی بیخودی غیب شدنش نیست، جوانه ها و جرقه ها که با جادو جمبل و اجی مجی لاترجی جیم نمی شوند!! (گفته بودم عاشق صنعت واج آرایی ام؟)... داشتم می گفتم... کشک است مگر؟ جرقه ی کوچکی با لکه ای بنزین، با بوسه ای کوچک، می تواند تخت جمشیدی را دوباره به آتش بکشد...! اینکه تو دیگر نمی بینی اش دال بر نبودنش نیست و دلیل واضحی تری دارد: تو دوباره دستِ طبیعتت خورده روی کانال 2، و خودت هم خوب می دانی که روی این کانال دوست داری نبینی، نشنوی، فکر نکنی، بزنی کاسه کوزه ها را بشکنی،... و من این دکمه های نامرئی تو را هرگز ندیدم که بتوانم با انبری، کاتری، چیزی، بیاندازم زیرش و این دکمه ی 2 را دربیاورم از ته!!... اما همینی که هست را دوست دارم، همینی که هستی را باش مرد خردادی من... جوانه ی کوچک من از این زمستان به سلامت به شکوفه می رسد؛ من این جرقه ی کوچک را به خاکستر نرم سپرده ام، خاکستر پاک است!

.

.

.

پ.ن: بیا خودم بلند بلند برایت همه شان را دانه به دانه از سر بخوانم...

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢

...

عشق یعنی نجات دادن غریقی که دیگر هیچکس به نجاتش امیدی ندارد
عشق رجعت به آغاز آغاز است
به شروع
به همان لبخند
همان نگاه
همان طعم
اما نه به خاطره ی آن ها!
به خود آن ها!
.
.
.
نادر ابراهیمی
یک عاشقانه ی آرام

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢

دیر شده است؟

می خواستی همه را کم کنم!؟ همه را؟! همه را حتی هر که را که نام نبردی؟! همه را حتی هر که را که هیچ صنمی اش با دنیای من نیست!؟ بفرمایید... این من و این تو... بر خلافِ قول شاعر: تمام دنیا هیچ طرف، تو همه طرف عزیزم... اینطوری خیال خودم هم راحت تر است... اینطوری هر روز بیشتر یاد تو و یاد مرضیه می افتم. وقتی همه را یک شبه می گذاری و می گذری و پشت سرت را هم نگاه نمی کنی، احساس جالبی ست... تو از یک نفر هم نگذشتی؛ من اما از همه همین امشب... و فرق نمی کند که هنوز برایت مهم باشد یا نباشد، و فرق نمی کند که بگویی دیگر دیر شده است!... دیر و زود ندارد؛ دل اگر دل باشد دیر ها را هم دوباره خاکشان را می تکاند! دل اگر دل باشد... بی خیال... من در این بازی چیز دیگری برای از دست دادن ندارم... جز تو از همه گذشته ام... بی رودرباستی... بی رسم و شئوناتِ رفاقت و این حرف ها... حالا بروم زندگی ام را بکنم؟! بروم حالش را ببرم!؟ خط زده ای گزینه ام را؟!... می خواهی بگویی دیگر چه فایده!؟ می خواهی بگویی همینطوری زندگی ات جذاب تر است؟ بی من هوا بهتر است؟ درخت ها سبزترند؟ صبح ها روشن ترند؟ زمستان گرم تر است؟ سهیل نفیسی خوش صدا تر شده است؟!!... بی من چای ها بیشتر می چسبند؟ فیلمنامه نویس ها خلاق ترند؟ اوضاع جهان آرام تر است؟ بچه ها نمی میرند؟! هیتلر سبزی می فروشد؟؟!... بی من چهارخانه های پیراهنت تنهایی سیگار می کشند و کسی مثل دیوانه ها دور و برشان نمی پلکد و اندر احوالاتِ خیانت به موسیقی با هیجان سخنرانی نمی کند!؟ بی من کسی فواره ی ذوق های کودکانه اش را در آغوشت سرریز نمی کند!؟ کسی هر صبح برایت نمی میرد؟ گرگ ها قناری شده اند و چه چه می زنند و چنارها سیب می دهند!؟؟ ها؟! بی من اگر زندگی این همه جذاب تر شده است، بی تو اینجا هیچ چیز با هیچ چیز فرقی نمی کند... هیچ چیز با هیچ چیز... مگر آنکه کمی سرد تر... کمی خالی تر... چقدر کند تر... و چقدر بی اهمیت تر... دیر شده است؟ زمان را ما خلق کرده ایم، تنها با مرگ، برای کارها دیر می شود!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢

صادقانه ترین شعرم

من فیروزه ی انگشتری ات را به باران، من پیراهنت را به شاهراهی خانه به خانه، من خیالپردازی هایت را به پاره های تنم که هر چیز دیگری را که از خون تو نباشد پس می زنند، من تمام حضورت را به همان هشت دقیقه ای که خورشید آرام آرام در زمین فرو می رود، تشبیه کرده ام؛ من اما به جرئت هرگز شعری به صداقتِ این شعر که در ادامه خواهم نوشت ننوشته ام!، به حرئت هیچ وقت! از آن سال که 17 ساله بودم و تئوری موسیقی و خواص مواد و اطلاعات عمومی هنر را می گذاشتم جلویم و تا صبح شعر می خواندم و شعر می نوشتم و پاره می کردم و ستار گوش می دادم و ستار گوش می دادم و ستار و گاهی فروغی، و مادرم خیال می کرد اگر روزها خوابم لااقل شب ها بکوب برای کنکور می خوانم، این صادقانه شعری ست که تاریخ ادبیات به خودش دیده باشد شاید!...

شوق
یعنی تو که برمی گردی
مدرس
همت
صیاد
من مسیر دیدنت را
به حافظه ی شهر ریخته ام
من
اطمینان را
با انتظار
عوض کرده ام

اطمینان
یعنی تو که برمی گردی
من تفأل زده ام
من مسیر بغل کردنت را
پشت در خانه ات تمرین کرده ام
وقتی خانه نبودی!

معجزه ها ساده رخ نمی دهند
اما حتما رخ می دهند!
تو
رخ می دهی

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢

من و خدا و آن احساس عزیز

من روی کمک خدا، من روی آن احساسی که بر ضدِ تمام حرف های نا امید کننده ات هنوز توی آغوشت هست، حساب کرده ام! من یک دست را به خدا، یک دست را به آن احساس عزیزی که توی آغوشت هست، می دهم و چشم هایم را می بندم و سه تایی با هم آرزویت می کنیم!... کور خوانده ای؛ حرف های نا امید کننده ات زورشان به ما سه نفر نمی رسد! من به برگ های باغچه هم حتی سپرده ام که توی تیم ما بازی کنند! حسین پناهی را دوست داری؟ "علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند." چیزهایی که تو دوستشان داری را من خط به خط بارها می میرم!... از روزی که شناختمش هر بار که با صدای خودش می گفت "علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند" من دلم لرزیده است، حالا به حرمت جمع ِ تمام بارهایی که لرزیده است و توی تمام آن روزها خدایی نداشته ام، به علف ها، به برگ ها، برای اولین بار سپرده ام که برای من، برای تو، برای ما، دعا کنند! دایره ی واژگان خوبی دارم؟! ک...س و شعر است!؟ فقط حرف و نوشته است!؟ واقعی نیست!؟ همان بهتر که تمام عمرم ناله هایم را بنویسم و آخرش هم در تنهایی بمیرم!!؟ دنبال یکی می گردی که دایره ی واژگان نداشته باشد اما به عمل دوستت داشته باشد!؟ عزیزم من حرف ها توی سرم دقیقا همین شکلی اند؛ من شعر نمی گویم؛ من شعرم! عزیزم من راست راستی بلند شده ام رفته ام به تک تک برگ های باغچه مان دست کشیده ام و التماسشان کرده ام. این کجایش شبیهِ دایره ی واژگان است!؟ می خواهم ببینم راست می گوید که علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند؟؟ باید راست گفته باشد، مردی که برای خوردن شیربرنج ِ سحریِ مادرش در کودکی، هنوز در شعرهای بزرگسالی اش گریه می کند، همه اش احساس است. مردی که همه اش احساس است، حتما راست می گوید... حرف های نا امید کننده ات هیچ خاصیتی ندارند جز اینکه مطمئن ترم کنند، به اینکه عزیزتر از این حرف هایی که به این حرف ها رنگ ببازی!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢

قهرمان قصه مان باش!

یک سری شر و ور در جهان هست که "سوء استفاده از روانشناسی" نام دارد، البته این اسم را من خودم گذاشته ام برایشان! مثلا همین ها که شما خودتان قهرمان قصه ی خودتانید و  اگر خودتان را دوست بدارید همه چیز گل و بلبل می شود و اینها...! من اگر قهرمان قصه ی خودم هستم پس در این قصه ی غلط چه غلطی می کنم!؟ تحصیل کرده ی رشته ی ادبیات نمایشیِ کدام دانشکده ی غیرانتفاعیِ پرت افتاده در کدام ناکجا آبادی این قصه را سر هم کرده است!؟؟ طبق کدام اصولِ داستان نویسی قهرمان قصه باید عاشق مردی بشود که همینطور نیمه کاره بدون دلیل دادن به مخاطبی که پول داده بلیط خریده بگذارد برود که برود!؟ تازه  گیرم که دلیل داشته باشد برای خودش، وقتی چیزی در واقعیت هست که قهرمان و تماشاچی می دانند و مرد نمی داند و می رود و هی تماشاچیان حرص می خورند و تخمه ها را با حرص تر می شکنند و نویسنده لذت می برد و تا اینجا هم درست و منطقی...، اما مگر نه اینکه دستِ آخر بالاخره باید یک چیزی بشود که مرد هم بفهمد و ختم به خیر شود؟ مگر معجزه به همین سادگی نیست؟ چرا هرچه از روز اختراع سینما تا به امروز که فیلمنامه نوشته اند و ساخته اند همیشه وقتی دو نفر یکدیگر را دوست دارند و بعد خدشه ای اتفاق می افتد اما تماشاچی دارد می بیند که در سکانس ها و لوکیشن هایی که مرد نیست زن چه به روز و روزگارش دارد می آید، چرا آخرش یک چیزی می شود که درست می شود!؟ اصلا بدتر از همه اینکه چرا دیالوگ های غیرمنتظره به هم می گویند!؟ پس چرا همیشه بدترین جوابی که خودم می توانم پیش بینی اش کنم را می دهی!؟ یکبار یک جواب بی ربط ِ غافلگیرکننده بده!، مثلا بگویم: برمیگردی؟ بگو: به نظرت روباه را چه رنگی کنیم؟ یا بگویم: برمیگردی؟ بگو: کی برویم فلان جا؟ یا بگویم: برمیگردی؟ بگو: من که اینجایم، با کی داری حرف می زنی؟! یا فقط بگو: آره! واقعا مجبوری همیشه بیننده را خسته کنی!؟ بیننده دلش می خواهد اصلا جواب ندهی گاهی و وسط دعوا بگیری و به دیواری بچسبانی ام و ببوسی ام بیخودی و یکباره و طولانی!!... بیننده حوصله ی دیالوگ های تکراریِ ما را ندارد اما ما را دوست دارد و دارد می بیند که چقدر دوستت دارم و دوست دارد همدیگر را دوست داشته باشیم!... من اگر قهرمان قصه ی خودم هستم پس چرا نمی فهمی در سکانس هایی که تو نیستی چه به روز و روزگارم دارد می آید!؟ نمی شود همینطور بی هیچ دلیلی که بیننده را قانع کند بروی که بروی و داستان تمام شود! تا جایی که من خوانده ام و می دانم سینمای مدرن و ادبیات مدرن تهِ داستان را نیمه کاره و باز به امان خدا رها می کند، و پست مدرن دوباره به پایان بندی روی می آورد! محض رضای خدا من الان وسط چه سبکی قهرمان قصه ی خودم هستم؟ وسطِ یک داستان مدرنِ تلخِ بی سر و ته!؟ همینطور به امانِ خدا...؟! همینطور بی دلیل؟ من به قبر خودم خندیده باشم اگر بازی توی همچین فیلمی را قرارداد بسته باشم! من هنوز با بند بندِ ته مانده ی امیدم به معجزه ی بوسه های کلاسیک اعتقاد دارم، من هنوز به راضی بیرون فرستادن تماشاچی از سالن اعتقاد دارم، تو را به هرچه می پرستی، نه، نه، دوست داشتن بزرگ تر پرستش است، تو را به هرچه دوست داری، جواب یکی از "برمیگردی" هایم را با دیالوگِ بی ربط و غافلگیرکننده ای بده که بیننده خوشحال شود. بیننده دنیاست؛ دنیا ما را دوست دارد! دنیا ما را و من تو را... قهرمان قصه مان باش!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢

کافه رنگو

چه حکایتی ست که اکثر کسانی که به نوشتن روی می آورد دستِ آخر دلشان می خواهد کافه بزنند؟ دلیل دیگران را نمی دانم اما دلیل خودم را می دانم که چرا سال هاست این وسوسه توی سرم می لولد. تنبلی! بله تنبلی!... دلم می خواهد یک کاری کنم که هم اینکه برای خودم باشد و هم اینکه صبح ها بگیرم بخوابم!! و بماند که بوی قهوه دیوانه ام می کند، پا توی کافه ها، پا توی کافه "لمیز" که مثلا می گذارم، دلم می خواهد غش کنم!... اوایل اسمش توی ذهنم کافه "آکاردئون" بود تا مدت ها، اما از چندسال پیش رسما به خودم قول داده بودم هر روزی که این آرزو اتفاق افتاد اسمش کافه "بعدازظهر" باشد؛ و باور کنید اگر کسی این اسم را بدزدد با استناد به تاریخ نشر همین پست شکایت خواهم کرد!... البته نه؛ بروید و بدزدید و نوشِ جان، نظرم را عوض کرده ام! بعد تو گفتی کافه "زندگی" و لبخند زدیم، و بعدتر زندگی ام را به هم ریختی و من که زندگی ای نمی بینم دیگر. زندگی چیست!؟ اسمش را می گذارم کافه "رنگو"! با همان سبک طراحی ای که فقط خودت می دانی و نمی نویسم اش که ندزدند اش. این طراحی های خسته نمایانه و روشنفکرگرایانه و هنری و نوستالژیک بازی و حتی سرخپوستی و اینها همه شان تکراری شده اند... و باور کن اگر یک روز ندانسته و اتفاقی با زن دیگری پا توی کافه ام بگذاری همان وسط آنقدر می بوسمت که زندگی ات به هم بریزد!، و الهی به همین وقتِ عزیز ساعت و به همین سوی چراغ خدا کند آن زن قهر کند و برود برای همیشه...! لازم به یادآوری که نیست؟ می دانی من از تمام زنان آینده ی زندگی ات بیزارم؟ بله همینطور ندیده و نشناخته و بلااستثنا می خواهم سر به تنشان نباشد... خلاصه بعد هم به همه می گویم خواب دیده اند و من اصلا آنجا نیستم!... نگفته بودم ورود به کافه ی من با موبایل ممنوع است؟ دم در باید موبایل هایتان را تحویل بدهید، که اگر یک روزی روزگاری من کسی را بوسیدم کسی فیلمبرداری نکند!!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢

زندگی توی ظرف چسب

دلم می خواهم بروم توی کما چندسال بعد بیدار شوم! روزها نمی گذرند...گیر کرده اند...چسبیده اند به تنم و چندشم می شود ازشان، مثل هوای شرجی جنوب وسط ظهر مرداد شده اند روزها! ظهر مرداد توی کیش بوده اید مثلا؟ انگار توی ظرف چسب راه می روی!، هوا به تنت می چسبد و غلظتِ لزج و چسبنده اش سراسر چندش و کلافگی ست، نمی شود نفس کشید...روزها چسبیده اند به تنم و نمی گذرند...روزها کند شده اند مثل دندان هایی که یک عالمه گوجه سبز خورده باشند! دندان هایتان کند شده اند با گوجه سبز؟ روی اعصاب نیست؟! می خواهم بروم توی کما چند سال بعد بیدار شوم، نشسته ام توی ظرف چسب و زل زده ام به گوشی ام! هر مسیج تبلیغاتی ای وسوسه ام می کند بکوبمش توی دیوار خورد شود...! گاه می ترسم نکند بر گوری گریه می کنم که کسی در آن خواب نیست!!؟ نکند اگر از بیرون به خودم نگاه کنم خنده ام بگیرد؟ نکند توی سر تو اساسا نیستم و نبوده ام؟ نکند شوخی کرده زندگی ام با من؟ نکند؟ نکند؟ نکند؟ اما نه، چیزی که من احساسش می کنم، حتما هست!... از دکارت شروع شد، بعد ملت هی برای خودشان تغییر و تعمیم اش دادند، یکی گفت "من فکر می کنم پس هستم"، یکی گفت "من می ترسم پس هستم"، یکی گفت "من شک می کنم پس هستم"، من می گویم: من احساست می کنم، پس هستی! قدیم ها حالم که بد میشد اینطوری به خودم دلداری می دادم: بلند شو جمع کن خودت را خجالت بکش دنیا را جنگ و فلاکت و گرسنگی و بدبختی و درد و زندان و بیمارستان و تیمارستان برداشته آن وقت تو ماتم گرفته برای این روابط ساده؟ فدای سرت که نشد، فدای سرت که رفت، بنشین برای دل پدری که پسرش را تولد 18 سالگی اش به جرم قتل غیرعمد ثابت نشده اعدام می کنند گریه کن، بنشین برای زنی که به جرم نوشتن و حرف زدن در زندان سیاسی شکنجه اش می کنند گریه کن، برای بچه های گرسنه گریه کن، برای بچه های سرطانی و مادرانشان گریه کن، و آنقدر به بدبختی های اخبار فکر می کردم که شرمنده شوم از اندوهِ خودم!... این بار اما جواب نمی دهد، این بار هرچه جنگ و زندان و بدبختی و فقر و دردِ لاعلاج و مرگ و قبرستان و اوین و آفریقا و اعدام توی سرم می ریزم هنوز اندوهِ من غالب است! نمی دانم چه مرگم شده است... فقط همین را می دانم که من احساست می کنم پس هستی!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢

دردِ مست و ملایم

بزرگترین آرامشی که بشود فکرش را کرد، در موسیقی Song For Eli ست. اصلا همین است که می خواهم ویولونسل زدن یاد بگیرم، اصلا همین است که باعث می شود یک ویولونسل خیالی بدهم به دستِ زنِ خیالی ِ قصه هایم. همه اش زیر سر آرامشی ست که در این چند دقیقه موسیقی موج می زند. گلویم درد می کند، قفسه ی سینه ام درد می کند، همه ی تنم درد می کند، قلبم درد می کند، دست و دلم درد می کند، فکرهایم درد می کنند، شعرهایم درد می کنند، خواب هایم درد می کنند، دعاهایم درد می کنند، روزهایم درد می کنند، زندگی ام درد می کند،... Song For Eli درد می کند، به خدا دوستت دارم. دردِ مست و ملایمی دنیا را در بر گرفته است، دردی که مست می کند تا نفهمی این ها که دارند از یاد می روند روزهای سی سالگی اند؛ دردی که مست می کند تا نفهمی این احساس هایی که دارند پر... پر... پر... پر... بر باد می شوند همان مِهر هایی ست که باید به پای تو ریخته می شدند و نه اینگونه بر بادِ هوا؛ دردی که مست می کند تا نفهمی غم کجا را دارد موریانه وار می جود؟ آخر میدانی؟ در این موسیقی غمی هست که موریانه وار، آرام... آرام... غبار می ریزاند بر هیجاناتم؛ غبار می ریزاند بر بی قراری هایم... و آرامم و خوب، اما دلتنگ... لَخت می شوم، بی حس می شوم، مثل مُردن با زاناکس و گاز است لاکردار!، می خواهم بلند شوم خودم را نجات بدهم، اما آرامم، می دانم موریانه ها کار خودشان را خواهند کرد اما آرام تر از آنم که بتوانم بلند شوم... می گذارم هزارباره از سر بنوازد تا ابد، هزارباره بنوازد از سر تا پای روزها را...

در من غم آرامی هست
که رهایت می کند به امانِ روزها
هر چه تنگ تر فشردمت
هر چه چنگ تر انداختم به پاهایت
دور تر شدی
در من غم آرامی هست
که مشتش را باز می کند بروی...
و به قبر گالیله و هفت جَد اش خواهم خندید
اگر با پاهای خودت
نزدیک نشوی

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢

آن طرز صدا زدن اسمم...

یک روز اسمم را صدا می زنی بی پس و پیش و قبل و بعد... یک روز اسمم را همانطور که فقط خودت بلدی و فقط خودت می دانی منظورم را، صدا می زنی... و به قول شهیار قنبری: دوباره سبز خواهیم شد!... من خواب دیده ام که ترانه های بیداری به میلادی دوباره می رسند... هیچ وقت نفهمیدم بعد از دعوایمان، بعد از شش ساعت جادویی، و بعد از اینکه قرار بود هنوز فرصتی مانده باشد، چه اتفاق جدیدی افتاد و حتم دارم که خودت هم نمی دانی! اما مهم نیست، من عادت کرده ام به اینکه "چرا نبودن" هایت را ورق نزنم، بلکه "دوباره بودنت" را آب بدهم تا گُل بدهد!... آن طرز صدا زدن اسمم را که فقط خودت می دانی را، دریغ نکن از من، جان و دلم

.

.

.

پ.ن: بالاخره ویولونسل خریدم

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢

مااااا... به شب های (گی)تار دل بستیم...

قرار است کیک گردویی بپزیم با رویه ی شکلاتی، نه که فکر کنی از این پودرهای آماده بخریم و با آب هم بزنیم و خودش برای خودش بشود کیک ها! نه؛ عشقش به دانه دانه شکستن تخم مرغ ها و لیوان لیوان ریختن آرد هاست، عشقش به همین موفق شدن در درآوردنِ تناسب هاست... می بینی؟ تو هیچ کجا نمی روی، هزار تا کار داریم، الکی که نیست، تمام کارگردانان تئاتر دنیا از دیدنِ من ِ بی تو روی صندلی های سالن های نمایش ناراحت می شوند، تمام موزاییک های پیاده رو ها و آسفالت های خیابان ها، تمام موسیقی های فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی از اینکه من تنها بشنومشان ناراحت می شوند، اصلا بیا و یک کاری کن، بیا و آن آهنگی که عاشق ویولونسل وسطش بودم را گوش بده روزی ده بیست هزار بار... همان تک تِرکی که توی آلبومشان نبود؛ گروه پالت را می گویم... روزی ده هزار بار گوشش بده شاید به گوشت رفت!... یا حتی فقط یکبار، اما همین حالا!... باشد؟ البته آنجاهایی که می گوید "گذشته ها گذشته انگار" را زیاد جدی نگیر... گذشته ها هیچ هم نگذشته اند، ما از کنارشان گذشته ایم!... چهار روز است کلا صدایم در نمی آید، تبم پایین نمی آید، یکی دو باری با خودم فکر کرده ام و خنده ام گرفته است که اگر بودی الان چطوری قرار بود حرف بزنم؟... می دانی از چه چیز سرماخوردگی متنفرم؟ از اینکه نمی توانم آواز بخوانم!، من عاشق آواز خواندنم و هیچ کدام از آهنگ هایی که تو می زدی هیچ ربطی به گام صدای من نداشتند مگر دو سه خط از آهنگ "نوار" و یکی دو خط از آهنگ "ته سیگار"،... و الا من تمام روز توی خانه با آهنگ هایی که می دانم از پسشان بهتر بر می آیم بلند بلند می خوانم و می خوانم و احساس می کنم هم وزن شاپرک ام... و چهار روز است که نخوانده ام و روز به روز بدتر می شوم، و تو باید حالم را بپرسی که نمی پرسی... خلاصه که از ما گفتن بود؛ شما هیچ کجا نمی روی، الکی که نیست، هزار و یکی تا کار داریم؛ تمام این کارها و قرارها همه شان گریه شان می گیرد و غمباد گلویشان را می گیرد از اینکه ما همینطور الّابختکی به امان خدا رهایشان کنیم... تو که نمی خواهی اساس ِ دنیا را به هم بریزی؟ ها؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢

اسم هایی که برایت می گذارم...

محال است بتوانی حدس بزنی این بار شماره ات را به چه اسمی سیو کرده ام!!... دیوانه بازی های من برای تو حماقت و بچگی اند. یا حتی اگر حماقت هم نباشند اینطور بی تفاوت و بی اهمیت تعبیر می شوند که: "خب هرکسی یکجوری ست دیگه!"، با این همه من عاشق همین دیوانه بازی هایم هستم. من عاشق این اسم هایی که فکر می کنم و برایت می گذارم هستم! این ها بازی نیست، این ها راهگشاهای من برای یک کمی قابل تحمل تر کردنِ دنیایی ست که بی تو اصلا خوب نیست.

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢

رشته به رشته، نخ به نخ...

چند شبی ست بی وقفه گوش می دهم: مهر تو را دلِ حزین/ بافته بر قماش جان/ رشته به رشته نخ به نخ/ تار به تار و پو به پو/... هی فریدون فروغی، هی محسن نامجو، هی فریدون فروغی، هی محسن نامجو...! امروز ماتریکس را دیدم، ندیده بودمش، چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ خب ندیده بودمش دیگر! عجیب تر از ندیدنِ "حرفه ای" که نیست!... خلاصه که فکر می کنم آخرین نفری بوده ام که ماتریکس را دیدم و پرونده اش را بسته ام امروز... آن خانم پیشگو حرف قشنگی زد، گفت: برگزیده بودن مثل عاشق بودن است، هیچکس نمی تواند بفهمد تو چه احساسی داری اما خودت  در اعماق وجودت با خون و گوشت و استخوانت احساسش می کنی!... عزیزم، مهر تو را دل حزین/ بافته بر قماش جان/ رشته به رشته نخ به نخ... اگر قرار باشد بروم هیچ می دانی چه می شود؟! یک سر ِ این نخ به تو گیر است هنوز، و هر چه دورتر شوم، هرچه دورتر شوی، تار و پود ها شکافته تر می شوند؛ و شکافته تر می شوم!... رشته رشته های دلم را ریش ریش نکن!... عزیزم، می رود از فراق تو/ خون دل از دو دیده ام/ دجله به دجله، یم به یم/ چشمه به چشمه، جو به جو...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢

دلتنگ

دلتنگ بوده اید تابه حال تا سرحد دیوانگی؟! دلتنگم... تا سرحد دیوانگی

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢

اپرای گنجشککِ اشی مشی

باید آنقدر دوستتان بدارند که با اشتباهاتتان از دوست داشتنشان استعفا ندهند، یعنی اگر بخواهند هم نتوانند...!! باید آنقدر دوستتان بدارند بی دلیل، که با از بین رفتن دلیل ها نتوانند دیگر دوستتان ندارند! اگر زیبایی تان را دوست بدارند و شما تصادفی چیزی کنید و زیبایی تان را از دست بدهید دیگر دوستتان ندارند، اگر دارایی تان را بدارند و برشکست شوید دیگر دوستتان ندارند، اگر مهربانی تان را بدارند و شما به هر دلیلی اعصابتان به هم ریخته باشد و سگ شده باشید دیگر دوستتان ندارند... هیچکس از آسمان نیامده است، هیچکس بی گناه نیست، باید آنقدر دوستتان بدارند که تنها خود خود خودتان را دوست بدارند، با بدی ها و خوبی ها و اشتباهاتِ تان، همه را در هم! من "تو" را با بدی ها و خوبی ها و ضعف ها و قوت ها و غیره ات در هم دوست دارم! خیلی از خصوصیاتِ تو چیزهایی نیستند که من در دیگری هم بتوانم تحملشان کنم!... باید آنقدر دوستتان بدارند که با نبودنتان هر صدایی را با صدای گوشی شان عوضی بگیرند و دلشان خالی شود! نه که با معیارهای ذهنی شان مقایسه تان کنند و تا روزی که شبیه به آن ها بودید دوستتان بدارند و اگر نبودید استغفا نامه را امضا کنند و هیچ به هیچ... باید خودتان را دوست بدارند را، خود خودتان را! آنقدر که نتوانند از دوست داشتنشان استعفا بدهند! آنقدر که اگر نبودید جای خالی تان را توی زندگی شان ببینند! آنقدر که اگر نبودید یک چیزی از زندگی شان کم شود!!... من از زندگی ِ مردی کم شده ام که با کم شدنم از زندگی اش چیزی از زندگی اش کم نشده است! با این درد چه کنم!؟ من از زندگی مردی کم شده ام که می گفت بیشتر از دیگران دوستم دارد و حالا طوری دوستم ندارد که نمی شود بیشتر از این کسی را دوست نداشت!! وقتی کسی را دیوانه وار دوست دارید، خیانت هم اگر بکند، می روید اما هنوز دوستش دارید، می روید اما بالاخره یک چیزی از زندگی تان کم می شود... خیانت که سهل است، من از زندگی ِ مردی کم شده ام که به خاطر اشتباهی دوستم ندارد! یا لابد از ابتدا هم آنقدرها نبوده؛ لابد اگر آنقدرها بود، اینهمه بی قدر نمی شد!!... دوباره خوابت را دیدم، خودت نبودی، دوستت بود، همان دوست همیشگی ات. اتفاقی توی یک اپرا روی صندلی کنارم نشسته بود، اپرای گنجشککِ اشی مشی بود... ده ها دختر به اپرا این شعر را می خوانند، شاهکاری شده بود که نگو و نپرس!... گنجشککِ اشی مشی، لب بوم ما نشین، بارون میاد خیس میشی، برف میاد گولّه میشی... می افتی توو حوض نقاشی... یکهو نیمه کاره سالن به هم ریخت و نمی دانم چرا همه از هم پاشیدند و رفتند، گفتم من دوست داشتم این آهنگ را بشنوم تا آخر، گفت: "م...م...ت" که دارد این آهنگ را روی کامپیوترش، ازش بگیر! گفتم دارد که داشته باشد، به من چه ربطی دارد دیگر!؟ تازه فهمید چقدر نیستم و چقدر نیستی... توی بغلش گریه کردم... گفت دوباره شروع کنید، گفتم هزار بار گفته ام به خرجش نمی رود... از خواب بیدار شدم اما روحم هنوز توی سالن است، روحم هنوز گریه می کُند. دوستم نداری؛ با این درد چه کنم!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢