نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دلم توی طبق

دوستت دارم و اگر این تحفه ی کمی ست، پس مصداق همان ترانه ای ست که نیمه کاره رهایش کردی! من عاشق صدایت بودم... اگر آن بسته چیپس لعنتی را باز کردم تا حین آواز خواندنت بر مبل لم بدهم و دیوانه تر و لش تر ات شوم قصد بدی نبود، اما تو قهر کردی و ادامه اش را هیچ وقت نخواندی، قرار بود حس ِ پریده ات که برگشت بخوانی، اما هیچوقت، بارها و بارهای بعدترش حتی که دیدمت نخواندی...، و این یعنی آخرین آواز تو در گوش من ترانه ی نیمه رها شده ای ست که می گفت: غیر "دل" چیزی ندارم که بدونم لایق تو! دلم توی طبق برای تو!... اگر "دلم" کم است بگذارش پشت پنجره پرنده ها بخورندَش!!، یا بریز پشت در خانه ات گربه ها را سیر کند! اتفاقا زمستان است و پرنده ها و گربه گرسنه اند!... و اگر کم نیست، در آغوشش بکش دلم را و بیا فکر دیگری برای پرنده ها و گربه ها بکنیم، مثلا بیا برویم برایشان توی دریاچه های مصنوعی پارک ها دانه بریزیم، زمستان مردم از خانه هایشان بیرون نمی روند و نان و کیک هایشان را توی آب نمی ریزند، پرنده ها گناه دارند! راستی تو خیلی چیزها به من بدهکاری آقا هنوز! مثلا یکبار پشت میزهای کافه دوران نشسته ایم با هم؟ ها؟! نشسته ایم؟ رو به روی هم؟ که از آن لبخندهای جالبت تحویلم بدهی که دست و پایم را مثل قرارهای اول گم کنم!؟ یا هزار و یکی کار دیگر که برای عهد کردنشان انگشت کوچکت را به انگشت کوچکم قلاب کرده ای!... بعدازظهر بیدار بودم و صدایت را توی خانه می شنیدم بین هذیان هایم!... ما باید به قرارهای نیمه کاره مان، به ترانه های نیمه رها شده مان، به قول هایمان برسیم... دلم توی طبق برای شما...!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

نه جانم! دل به دل راه ندارد

یکبار جفت پاهایش را کرد توی یک لنگه کفش... (همان مخاطب معروفی که به این اصطلاح هر دو پا را توی یک کفش کردن معروف است را می گویم!) و گفت می روم که می روم که می روم، همین الان می روم،... فهمید عاشقش شده ام، ماند! قرار نبود بگویم اما از زیر زبانم کشید و فهمید و نمی دانم اما هرچه که شد، ماند...! و چه خوش ماند و چقدر دوستش دارم هنوز!... بعد همین مخاطب معروف، یکبار دیگر جفت پاهایش را کرد توی یک کفش که اگر تو عاشقی چه دخلی به من دارد و از کِی تا به حال عاشق بودن طرف مقابل دلیل ماندن است!؟؟... آمدم بگویم آخر مردِ حسابی، نه به آن بار و نه به این بارت!! اما نگفتم! آمدم بگویم آن بار "عشق" عزیز و بزرگ و قانع کننده و کاملا کافی بود و حالا دم دستی و ناکافی ست!؟... بعد آمدم بگویم آخر مردِ حسابی، من همینطوری از روی هوا که عاشقت نشدم! بله خودم هم به خیلی ها گفته ام: "من مسئولِ عشق ِ از روی هوا آمده ی شما نیستم!، می خواهید بروید خودتان را بکشید؟ به سلامت!"، من اما از روی هوا عاشقت نشده ام و خودت این را خوب می دانی و حالا کافی نیست!؟؟؟ اما نگفتم!... آمدم بگویم آخر مردِ حسابی شما خودتان دانه ی عشق را در دلم کاشته اید و بعد می گویید "این که تو عاشق شده ای که دلیل کافی ای نیست!"، و می رود ردِ کارت؟! اما نگفتم!... ما از بعضی مَثل ها به جا استفاده می کنیم و از بعضی ها هم نا به جا!  مثلا همانطور که از مَثل "دل به دل راه دارد" انتظاراتِ زیادی و اشتباهی ای داریم! نه جانم! هیچ هم دل به دل راه ندارد. من هر روز دلم مثل مرغ پربسته در قفس بال بال می زند و جنابی که دو پا در یک کفش دارند کلاسور و کاغذها و خودکارهایش را زیر بغلش می زد و به زندگی اش می رسد! با ارادت به تمام گذشتگان و قدیمی ها و پیر ها، بیخود کرده هرکه گفته دل به دل راه دارد!! ندارد! دیده ام که ندارد که می گویم ها!!... دیده ام که چطور هرشب می گویم خدایا فردا "م...م...م" را به من برگردان و انگار یاسین در گوش خر و گویی میخ آهنین در سنگ...! دیده ام که چقدر دوستش دارم و باران که به ساحل ِ صخره ای و شرجی می زند، چقدر دلم هوای بلافاصله گرفتن شماره اش را، هوای رگ های آبی دست هاش را، هوای  "عزیزم" صدا زدنش را، می کند؛ اما دلش هوایم را نمی کند خدایی نکرده زبانم لال!! این ها را به چشم دیده ام که می گویم بیخود کرده هرکه گفته دل به دل...! دل به دل راه که سهل است، درّه ی صعب العبور هم ندارد، جاده ی خاکی ِ چاله چوله دار هم ندارد!، دل به دل هیچی ندارد...

.

.

.

پ.ن1: یکی از پاروهای قایق ِ پستِ قبلی را تو می گیری!؟ راستش می ترسم بر تخته های کف اش ولو شوم! می ترسم خوابم ببرد غرق شویم...

پ.ن2: تا یادم نرفته این هم یکی دیگر از اعتقاداتِ خُرافی و مسخره ی قدیمی ها: اوج سختی ِ مصائب انسانی 23 روز اولش است! امروز 28 روز است و تو گویی من یکذره بهتر شده ام نشده ام!

پ.ن3: من باهاش تموم کردم، دیگه اسمشو نیار
          تو هنوز باهاش تموم نکردی
          چرا کردم! الان 9 روزه که باهاش تموم کردم
          تا وقتی بدونی چندروزه باهاش تموم کردی، یعنی تموم نکردی!
          (از فیلم: Sliding Doors)

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

وا می دهم...

وقتی شروع کردیم، توی دلم خواندم: باید پارو نزد، وا داد.../باید دل رو به دریا داد/ خودش می برَدِت هر جا دلش خواست/ به هر جا بُرد بدون ساحل همونجاست.../ اما مشخصا اینجا ساحل نیست! قایقمان گم شده است...! دیشب خوابت را دیدم، هزار بار، مثل همیشه تو در توی هم... هی خواب می دیدم زنگ  زده ای، مسیج داده ای، هی از خواب می پریدم و می دیدم خواب نبوده است و واقعی بوده است و ذوق می کردم و دوباره این یکی هم خواب بود و ادامه داشت این سیر تو در توی دیوانه کننده... حتی خواب خودت را هم دیدم، خواب تمام آخرین باری که دیدمت را، شش ساعت مثل نوار ضبط شده!، که هر کجایش را که دلم می خواست تغییر می دادم...! یک کاری که دوست داشتم و نکردم و فرصت نشد، یک حرفی که سر زبانم بود و نتوانستم و نگفتم، نوار را به عقب بردم و همه را گفتم... از خواب می پرم، خودم را در خودم و به پهلو پاهایم را توی تنم جمع می کنم و می گویم مهدیه تو را به هر چه می پرستی و نمی پرستی بس کن این ذهن ِ آشوب را... می شمارم... یک، دو، سه، صد و بیست و نه، صد و سی، ششصدو دوازده، هزار و یک، هزار و دو،... می خوابم، دوباره زنگ می زنی، دوباره می پرم، زنگ نزده ای!... چرا هیچ وقت به این ترانه از این زاویه نگاه نکرده بودم که حالا که رفته ای توی دلم بخوانم: باید پارو نزد، وا داد... چطور است حالا پارو نزنم؟! من با این دست های عرق کرده ی چرب و چشم های خمار و خسته و خواب آلود، وسطِ قایقی که گم شده است، وقتی تمام دایره ی دُورم تا شعاع ِ بی نهایت و تا جایی که چشم کار می کند نیستی، به کدام سمت پارو بزنم!؟؟؟... چطور است رهایش کنم... می خواهم بر تخته های کف اش بیهوش شوم و یک روز بر ساحل بیدار شوم و سراپا خیس سر بر زانوانت بگذارم...!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢

دوستت دارم

Enchanted بهترین فیلم دنیاست! Enchanted را سال ها پیش که هنوز توی رویاهای صورتی و دخترانه ی والت دیزنی زندگی می کردم دیده بودم و خیال می کردم حتما می شود یک روزی به همین زیبایی آدم ها را دوست داشت و دوست داشته شد! این روزها که معیارم برای انتخاب فیلم هایی که می بینم این است که ابدا هیچ عشق و رویا و بوسه ای تویش نباشد، Enchanted می توانست بدترین انتخاب ممکن باشد!! اصلا تو Enchanted  را دیده ای!؟... به هر حال با اینکه بدترین انتخاب ممکن بود امروز دوباره دیدمش! خودم را برای فحش دادن به زمین و زمان و عوامل و نویسندگان و سازندگانش آماده کرده بودم که دروغ و دغل های رنگی به خورد مردم می دهند که هرگز وجود ندارند! اما خوبم... خیلی خوبم... خب مسلم است که عشق تخیل است، اما این فیلم موفق شد که دوباره مرا متقاعد کند که می شود به همین زیبایی دوست داشت!... هنوز تیتراژش بالا نیامده است که اس اِم اس می زنم "دوستت دارم"... و این تقصیر کارگردان فیلم Enchanted است، تقصیر من نیست! اصلا تو Enchaned را دیده ای!؟؟ به نظرت می شود به همین زیبایی و بی پیرایه گی دوست داشت!؟ من بی پیرایه دوستت داشتم اگر تو به زمین و زمان و تمام اسم های مردانه ی جهان شک نداشتی و مرا از دیوانه شدن های ناگهانی ات نمی ترساندی. بگذریم... می شود داشت!؟ آنهم روی همین زمین لعنتی!؟ توی همین نیویورکِ لعنتی!؟ وسطِ همین ایرانِ جهنمی؟؟... بله می شود... لااقل من فکر می کنم که همین یک امشب را می شود... و تو در ازای اس اِم اس اَم دو راه بیشتر نداری: 1. لبخند بزنی... 2. کلافه شوی و بگویی ای بابا دست بردار نیست... که من با صد در صدِ قلبم به رخ دادنِ پنجاه درصدِ اول امیدوارم!، و این تقصیر من نیست. اینجانب رسما اعلام براعت از تمام قصور نموده و حتم دارم که تقصیر من نیست که دوستت دارم!...

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢

تهِ دلم شک کرده است... لابد خسته ام!...

هر بار نبودی تهِ دلم یک چیزی می گفت بر می گردی... این بار هم می گوید، اما دیگر آنقدرها هم محکم نمی گوید؛ شک کرده است؛ زبانش قاطع نیست، می گیرد... زبانش می گیرد و ول می کند...! هر بار نبودی یک چیزی، یک حسی، یک فضایی، انرژی ای، فرکانسی، خلاصه یک چیزی توی هوا بود که حس می کردم یک جایی داری فکر می کنی به من، حتی بدتر شدن هایت برایم خیلی هم بدمعنی نبودند، بدتر که می شدی درگیرتر بودی انگار!... این بار هیچ چیز توی هوا نیست! اگر نمی دانستی بدان من هنوز هم صبح ها برایت قهوه می ریزم، اما تهِ دلم شک کرده ام... شک کرده ام و مستاصلانه نمی خواهم به این شک اقرار کنم، هی به خودم می گویم: "لابد خسته شده ای، لابد نا نداری برای ایمان داشتن، ولی اگر شک کنی راستی راستی می رود ها...، تو را به خدا شک نکن دختر!" و بدبختی اینجاست که نمی توانم ایمانم را برگردانم، چون هر چه هوا را نفس می کِشم، چیزی از تو توی ریه هایم نمی رود!... می ترسم سال تمام شود، می ترسم سال تمام شود و تمام شوی... و هر بچه ای این ها را بخواند می فهمد این ها خضعبلاتِ ادبی نیستند!، من خودم استادِ سر هم کردن خضعبلاتِ ادبی ام؛ و باقی ِ اساتیدِ محترم ِ سر هم کردنشان را هم به چشم می شناسم و می دانم هیچ کدامشان هیچ مرگشان نیست و دغدغه شان تیراژ کتاب است و اذیت های ناشران و اینکه فلانی ِ بی سواد به چه حقی پشت سرم در فلان جلسه و نشست فلان حرف را زد و آهای ملت جمع شوید که فلانی فلان عبارت را از من دزدیده است و این ها... باور کن هیچ مرگشان نیست، هیچ کس را هم دوست ندارند! مثلا همین "دو تا دو تا قهوه ریختن" ها، یا همین "ای وای نکند بهار شود و با بهار نیامده باشی" ها، همین ها حتی زیباترین هایشان هم معلوم می کُند کدام واقعی ست و کدام تخیل! اصلا دروغ ِ قشنگ گفتن کار ما شاعرهاست؛ و الا واقعیت که خودش پر است از راست های زشت! من اما این بار از همیشه راست تر می گویم... من این بار واقعا دلم نمی خواهد سال بی تو تمام شود... و این هدیه را برای تولدم از خدا طلب دارم!... زنِ اسفند بودن کار ساده ای نیست. زنِ اسفند، ماهی ِ لیزی ست که درست همان لحظه ای که مرد ها خیال می کُنند هست، نیست! زنِ اسفند ذاتا عاشق مسلک و حساس و مهربان و رومنتیک و رویایی و دقیقا به همین دلایل به شدت غلط انداز است!، اما به راحتی لیز می خورد و حالا حالاها عاشق نمی شود، نمی شود، نمی شود... ولی در نهایت زن اسفند بی تکیه گاه هیچ غلطی نمی تواند بکند! زنِ اسفند زنِ خرداد نیست، زنِ اسفند زنِ مرداد نیست، زنِ اسفند زنِ اردیبهشت نیست، زنِ اسفند زنِ آبان نیست... زِن اسفند مثل این هایی که نام بردم وقتی کسی را دوست داشته باشد دیگر نمی تواند به تنهایی از پس تنهایی اش بر بیاید! از پشت زنِ اسفند که کنار بکشید انگار آب را از ماهی گرفته اید! من برای تولدم از خدا  "آب" طلب دارم...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢

روندِ تکاملی رابطه...

_ دوستت دارم
_ دوستت دارم

_ دوستت دارم
_ منم دوستت دارم

_ دوستت دارم
_ منم همینطور

_ دوستت دارم
_ مرسی

_ دوستت دارم
_ ...

_ دوستت دارم
_ باشه!!!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢

ببین اگر که نباشی چقدر تعطیلم!

سبحان گنجی شاعر جالبی ست که شاید بشناسیدش، که صدها سال است ازش بی خبرم، همان صدها سال پیش، پانتومیم بازی می کردیم و همیشه ی خدا هم هر گروهی که من تویش بودم می بُرد! و من مسئول ساختن عجیب غریب ترین عبارت های طولانی و به هم پیوسته ی دنیا بودم! باور کنید نه بازی کردنِ "جنازه ی یونولیتی دمر افتاده در باتلاق" راحت است و نه حدس زدنش! الناز شاکردوست را قرار بود جنازه اش را وسط باتلاق پیدا کنند، ما را برداشتند بردند یک جای پرت افتاده در ناکجا آباد سرصحنه، تمام روز پنجاه درصد مغزم دنبال پیدا کردن دستشویی بود که تا فرسنگ ها وجود نداشت، و پنجاه درصدش درگیر اینکه وقتی تنها بازیگرمان یک ماکتِ یونولیتی ست این سکانس عکاس می خواهد چکار و من این وسط دارم چه غلطی می کنم!؟ کلافه و عصبانی غروب از سرصحنه رفتم همانجا که همیشه من پانتومیم بازی ها را می بردم و دو نفر هم روی میز کناری پینگ پینگ بازی می کردند و من عاشق صدای توپ پینگ پنگ و ضربه های توپ روی میز بودم اما هرگز بازی نکرده ام... خلاصه که شاهد دارم، یکی شان امیر بود که شاعر بدی نبود، یکی مجید بود، یکی زهرا بود، یکی حسین بود، و جماعتِ دیگر ِ دانشجویان ادبیات فارسی و فرانسه... که اسم بقیه شان را یادم نیست و فرقی هم نمی کرد، مهم فقط این بود که هر گروهی که من تویش بودم ببرد! و آن شب ما با این عبارت بردیم: "جنازه ی یونولیتی ِ دمر افتاده در باتلاق"! که احتمالا تنها حُسن ِ سریالِ بی پایان قلب یخی همین بود!! از مافیا بازی کردن هایشان متنفر بودم چون همیشه ناشیانه لو می رفت که من مافیا هستم حتی اگر نبودم!، اما پانتومیم را باید می بُردیم! شاهد دارم... اسم هایشان را یادم نیست، اما اگر بروید و پیدایشان کنید من توی هر گروهی که بودم حتما می بُردند! مرضیه که گم شد، انگار همه برای ابدالدهر گم شدند... من دلم برای دوستی هایی که تویش هیچ کس نمی خواهد با هیچ کس دوست شود تنگ شده است! من 25 سالگی ام را می خواهم! با کتلت و فلاسک و چای و قهوه، فیلم "حرامزاده های بی شرم" را بازی می کردیم، کله ی سحر، بالای کُلک چال... همان که هر کسی اسم یک کسی را روی کاغذ می نوشت و روی پیشانی بغل دستی اش می چسباند، یادم نیست من کی بودم اما یکی آن وسط که یادم نیست کی بود، "زلیخا" بود!! بیچاره آخر چطور و با چند تا سوال باید به زلیخای داستانِ یوسف می رسید؟؟... و همه ی این ها را گفتم که بگویم آن روزها که یکی از نتایجمان برای نجاتِ بشریت باز کردن پنجره ها و استشمام هوای تازه بود، دومین راهِ حلمان هم حسن شماعی زاده بود! من امشب 25 سالگی ام را ندارم، تو را هم ندارم، اما راست می گفت سبحان گنجی، حسن شماعی زاده می تواند بشریت را نجات دهد! و هر چه آهنگ های احمقانه تر و درپیتی تر و قِر و قَمیش دار تر، بهتر!... دیوانه شده ام، من واقعا دیوانه شده ام که 4:30 صبح دارم با صدای بلند می شنوم: من سلام گفتم/ نگاهی کرد، یعنی والسلام.../ من سلام گفتم/ نگاهی کرد، یعنی والسلام.../ دلم از هوای گل لبریز بود/ گل شگفت انگیز بود/ گل شگفت انگیز بود/... از سلام ِ آشنایی تا وداع/ سفر ما کمتر از پنج شیش قدم...! و اگر بلد نیستید با ریتم درست بخوانیدش این آدرس کمکتان می کند: آلبوم پرواز عشق، ترک 3!... این اتاق بوی گریه می دهد، می خواهم بی تو بروم عکاسی، هوا سرد است پس از جنوب شروع می کنم، مقصدِ اول: بندرعباس. و بعدتر شیراز شاید... من مجبورم بی تو زندگی کنم تا برگردی!... من مجبورم بی تو تئاتر ببینم؛ مقصد اول: "آرش ساد"، از محمد رحمانیان و بهرام بیضایی... تا برگردی...

.

.

.

پ.ن1:
نافِ لبت را کنده اند از بیخ با "نه"!
تاریخ همراه است با این ماجرا!؟ نه!؟

حتی خدا را می شود راضی به من کرد...
حتی خدا را می شود؛ اما تو را نه!
...
(سبحان گنجی)

پ.ن2:
سکوتِ وحشی ِ جانانه ی ابابیلم
و کرده هیچ کسی تا هنوز تأویلم

تو پلک می زنی و جمعه می شود چشمم
ببین اگر که نباشی چقدر تعطیلم!
...
(دوباره سبحان گنجی)

پ.ن3:
چین های روی دامنت را دوست دارم
موهای پشت گردنت را دوست دارم

بی قاعده من را به این بازی کشاندی
این طرز بازی کردنت را دوست دارم

هربار می خندی دلم می لرزد انگار
حتی به من خندیدنت را دوست دارم!
...
(امیر کریم زاده)

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢

آدریانا زیباتر بود یا ژان؟

آدریانا زیباتر بود یا ژان؟ این ها که در تاریخ مانده اند و دیگرانی را نیز با خود به تاریخ افزوده اند، این مودیلیانی هایی که آدریانا ها و ژان ها یی که تنها زیبا بودند و نه هنرمند را، به تاریخ هنر افزوده اند، این ها خودشان مهم ترند یا معشوقه هایشان!؟ برای زن بودن زیبا بودن کافی ست، و برای مرد بودن عاشق بودن! و هر گاه این دو با هم جا به جا شوند قانون طبیعت، حتی قانون هنر، به هم ریخته است! برای زن بودن، زیبا بودن و دلربا بودن و اغوا کننده بودن و احمق بودن (البته در عین سیاستمدار بودن) کاملا کافی ست! باور کنید کاملا کافی ست! آدریانا ها و ژان ها اگر عاشق مودیلیانی ها بودند هیچ کدام در تاریخ نمانده بودند! باور کنید اگر برعکس بود اسم هیچ کدامشان را هم نشنیده بودید! من اگر پسری داشته باشم ستودن زنانگی و بوسیدن دست زنان را یادش می دهم و اگر دختری داشته باشم، نمی گذارم کتاب بخواند، نمی گذارم هیچ چیز بداند، می گذارم روزی 24 ساعت به زیبایی اش بنازد و به هیچ چیز دیگری فکر نکند، بی شک خوشبخت خواهد شد!... کدام زن ِ مانده در هنر و تاریخ را می شناسید که کسی دیوانه وار دوستش داشته بوده باشد!؟ ویرحینیا با سنگ هایی در جیب هایش، در اوج افسردگی پا به برکه گذاشت، مودیلیانی را اما کُشتند! و فریدا را اگر کسی دوست داشت، سال ها جنگید... آن قدر جنگید...، آن قدر جنگید...، آن قدر جنگید... نه که مفت مفت امپراطوری کرده باشد مثل ژان ها و آدریانا ها! فروغ خودکشی کرد، و ثریا مفت مفت در شعرهای شهریار ماندنی شد!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢

دنیا کوچک تر از آن است...

من برایت نقاشی می کشم و می نویسم، نه؛ نه فقط اینجا! چیزهایی هم هست که هیچ احدی حق دانستنشان را ندارد، توی دفتری که این بار مثل بار قبل پاره اش نمی کنم، مگر آنکه خبر برسد که مُرده ای! و دنیا کوچک تر از آن است که یک روزی نبینمت و نبینی شان و نخوانی شان! نهایتش چیست؟ نهایتش قرار است بروی عاشق یکی بشوی؟ خب بری بشوی...! قرار است ازدواج کنید؟ قرار است هفت تا پسر کاکل زری داشته باشید!؟ خب داشته باشید...! قرار است من هم بروم ازدواج کنم؟ خب بکنم... قرار است اسم دخترم "ترانه" باشد!؟... خب باشد... این ها چه دخلی به کوچکی ِ دنیا دارد!؟؟ من برایت می نویسم، کاغذهایم هم این بار واقعی ست و تمامی هم ندارند، نه آنکه وسط بیابان فقط دو برگ کاغذ روغنی تهِ کوله پشتی ام داشته باشم!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢

من هر روز صبح...

من هر روز صبح، من هر روز صبح، من هر روز صبح، من هر روز صبح، من هر روز صبح، آمدنت را منتظر می مانم...! قسمت دادم اگر چیزی هنوز تهِ قلبت مانده است، همین امروز صبح را باش، و بودی! گفته بودم قدیم ها فکر می کردم الکی ست که آدم های فقط توی فیلم ها از سر شوق گریه می کنند!؟ امروز صبح بودی، حالا نیستی همچنان، اما یک چیزی که هنوز تهِ قلبت هست، نیست!؟ امروز صبح اگر نبودی باور می کردم دوستم نداری و نمی دانم چقدر می توانست بدتر از این باشد حالم! الان اما باور نمی کنم دوستم نداری... و من هر روز صبح، من هر روز صبح، من هر روز صبح، من هر روز صبح،... منتظرم... بک بار توی ماشین پارک شده ای دور و اطرفِ خیابان کریم خان، که تو می دانی چرا آنجا بودم، نذر کردم بیایی، بماند که چقدر و به نیت کجا، دو روز بعد از تهران رفتم، آمدی...، تهران نبودم مدت ها، بودی اما دور بودی... قرار بود برگردم تهران و... روزی که برگشتم دوباره رفتی، و برای همیشه یادم رفت! امروز که یادم افتاد آب یخ روی سرم ریختند انگار؛ من آن نذر را حالا چه باشی و چه نباشی بدهکارم و باید ادا کنم اش همین روزها... و شک نکن اگر هرگز نیایی و هردو به عمر طولانی زندگی کنیم، پنجاه سال دیگر پیدایت می کنم و G1 برایت می آورم...!!!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢

هستمت تا ابد...

باید دو تا پیج شلوغ  و پر از برو بیای فیسبوک رو بعد از سال ها بست، اون روزها فیسبوک فیلتر نبود و حالا حالا ها کسی نمی دونست اصلا فیسبوک چی چی هست! باید وایبر و اینستاگرام و وی چت و واتس اَپ و لاین و تالک و تانگو و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه رو همه رو آنیستال کرد! این وسط فقط اینستاگرام رو به عشق دیدن عکس های خوب و عکاسای معروف خارجی دوست داشتم، و اینکه دنیای حرف و حدیث نبود، دنیای تصویر بود، که بیخیال... اونم میشه توی سایت های عکاسی دید! باید هر جایی که ممکنه تورو دید رو نابود کرد! باید خطی که 12-13 سال داشتی رو فروخت و خط جدید رو به صمیمی ترین دوست هات  که هزار تا خاطره باهاشون داری و تمام کافه های شهر رو باهاشون گفتی و خندیدی هم نداد! کاش می شد مامان و بابام انقدر براشون مهم نباشه که من یه خطی داشته باشم حتما، و الا خط جدیدی هم اصلا نیاز نبود! یاهو مسنجر رو هم از توی سیستم کنترل پَنل باید کلا آنیستال کرد؛ چون چه فایده داره وقتی تو توش نقاشی نمی کنی برام؟ یا وقتی X-O بازی نکنیم؟، ها!؟ روزی که اون آی دی رو ساختم یکی از آشناهای خیلی دورمون بچه ش به دنیا اومده بود و اسمش رو گذاشته بودن یاسمینا، و من چون این اسم رو نشنیده بودم خیلی به نظرم قشنگ اومد و وقتی فقط می خواستم ببینم اصلا آی دی ساختن بلدم یا نه، اولین اسمی که توی سرم بود رو نوشتم و دیگه الکی الکی همین آی دی همیشگی شد! ولی چه فایده داره وقتی برنامه ی "تیم ویوور" فعال نکنیم و من نیام توی سیستم تو و تو نیای توی سیستم من و من به جات برات آهنگ انتخاب نکنم و شیطنت نکنم؟ تازه یه کار جالب دیگه هم می شد باهاش کرد که بهت نگفتم و نمیگم چون جالبیش به این بود که خودت می دیدی! باید آدرس ایمیل رو از توی مشخصات وبلاگ پاک کرد که کسایی که می بینن کامنت نمیشه گذاشت ایمیل هم نتونن بزنن! دلم برای مرضیه تنگ شده، می گفت همیشه خودم هستمت تا ابد! چقدر این "خودم هستمت تا ابد..." هاش رو دوست داشتم! می گفتم مرضیه حالم بده، می گفت میای بریم کافه گودو!؟ قرار بود بشریت رو نجات بدیم و می گفت مشکل بشریت اینطوری حل میشه که ملت پنجره ها رو باز کنن هوای خوب بیاد تو...! روزی که کوشا مهسا رو روی پل مدیریت کُشت می دونستم مرضیه دیگه مرضیه نمیشه!! مرضیه یه مدتِ کوتاهی در حد چند تا اس ام اس بود و بعد یه روز همه رو ریخت دور! همه رو!!... هیشکی نمی دونه مرضیه کجاست! ایمیل زد: خانم لطیفی خسته نباشید فیلم 3-Iron شما دست منه، اگه نیازش دارید براتون پیک کنم! گفتم مرضیه من فیلمم رو نیاز ندارم، این چه لحن حرف زدنه!؟ جواب نداد؛ و مرضیه هیچ کجا نیست دیگه! هیچ کجای این دنیای مجازی که به راحتی همیشه میشه همه رو پیدا کرد نیست، مرضیه آب شد برای همیشه بی خداحافظی رفت توی زمین! مرضیه یادته مجموعه نامه ها رو؟؟ یادته زن ویلونسلیستِ طبقه ی پایین و اون مردِ کلاه به سر ِ سیگار به لبِ استادِ ادبیات و نقدِ طبقه ی بالا رو!؟ مرضیه مجموعه نامه ها برای همیشه نیمه کاره موند و تو چند ساله که نیستی و چند ساله یک خط هم به اون نامه ها اضافه نشده...، راستی بالاخره زن و مرد همدیگه رو می بینن؟ تو می گفتی روی پشت بوم آپارتمان همو ببینن و من می گفتم نه هنوز زوده... یادته!؟ عروسکِ "مانوئلا" رو داری هنوز!؟ عروسکِ "دینگالیگا" هنوز روی میزمه!... راستی مرضیه من اون کلاه به سر ِ سیگار به لبِ لعنتی رو پیدا کردم! خودش بود؛ خودِ خودش! باورت میشه!؟ بهش گفتم می خوای مجموعه نامه ها رو بخونی؟ گفت آره... اما یادمون رفت و نشد و نمی دونم چی شد و نخوند!... مرضیه هیچ کس اون نامه ها رو نخوند، قرار بود تموم بشن و شاید چاپ! امروز که می خوام از دنیا خودمو حذف کنم، عجیب یادت افتادم! تو کجایی!؟ البته من این وبلاگ ها رو پاک نمی کنم! این وبلاگ ها خیلی عزیزند! من اینارو جزو دنیای شلوغ و ارتباطاتِ خر تو خریِ آدما حساب نمی کنم! اینجا خلوت و دنجه! اینجا از اون روزی که عاشق سهراب سپهری بودم و شاملو رو نمی شناختم مالِ منه! اینجا از قبل از تولدِ مارک زوکر برگ، مالِ منه!... دیگه برام مهم نیست کسی بیاد یا نیاد، دیگه برام مهم نیست کسی بگه تا ابد با همه ی بدی هات هستمت یا نه، دیگه نمی خوام کسی بانو لطیفی صدام کنه! دیگه نمی خوام یه پسری بهم مسیج بده و بگه زنش سرطان داره و عاشق شعرای منه و دلش می خواد خوشحالش کنه و می خواد من برم دیدنش سورپرایز شه!!... من سرطان ندارم اما دلم می خواد یکی هم یه کاری کنه که من بخندم، نه گریه!... یا اصلا بیخیال دیگه دلم نه می خواد من کسی رو خوشحال کنم و نه کسی منو! وقتی مرضیه نیست، وقتی "تو" نیستی، نمی خوام اینستاگرام و وایبر و وی چت و واتس اَپ و لاین و تالک و تانگو و یاهو مسنجر و ایمیل و فیسبوک و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه هم باشن... دل ندارم بزنم از همه جا پاکت کنم، و گیرم که دل داشته باشم؛ خب بعدش چی!؟ مطلب بزارم که کی ببینه!؟؟ ها!؟ وقتی کسی نیست که نظر بده  که داستان زن ویولونیستِ طبقه ی پایین و اون آقای کلاه به سر ِ سیگار به لبِ استادِ ادبیات و نقدِ طبقه ی بالا به کجا قراره ختم بشه، نمی خوام بنویسمش... سریال فرندز هم تموم شد. دیشب لا به لای سکسکه و هق هق آخرین فسمتش رو دیدم، می خواستم نبینمش، چون راس و ریچل با هم نبودن و من اعصابم نمی کِشید... اما گفتی ببین بره پی کارش دیگه!، و دیشب فقط قسمت آخرش رو دیدم که بره پی کارش... همین! راس رفت فرودگاه، ریچل از هواپیما پیاده شد، و چقدر خوشحال شدم. دیگه سریال هم نمی خوام ببینم! اصلا می خوام "دکستر" رو هم از روی هاردم پاک کنم، چون قرار بود با هم ببینیمش! از خرمالو متنفرم، از تخمه ی آفتابگردون متنفرم، از فیلم آنجلا متنفرم، از بوم و رنگ و نقاشی متنفرم... مرضیه بیا بگو: "خودم هستمت تا ابد..." یادته 4 سال پیش بهت گفتم آخرش هیچکس رو پیدا نمی کنم و توی تنهایی می میرم؟ گفتی خودم هستمت تا ابد... تو کجایی دختر!؟ روزی که مهسا رو کشتن سبحان زنگ زد گفت پاشو بیا بریم تشییع جنازه، گفتم من مهسا رو نمی شناختم اما طاقتِ دیدن مرضیه رو ندارم! می ترسیدم بهت زنگ بزنم، مامانم هر روز می گفت زدی؟ زشته! زدی؟! می گفتم نمی تونم مامان، سخته، چی بگم!؟؟... می دونستم دیگه مرضیه نمیشی!... اگه بودی امشب بهت مسیج می دادم و می نوشتم: کلاه به سر ِ سیگار به لبِ لعنتی م رفت!! و تو شاید یه چیزی برای خندوندنم پیدا می کردی! شماره هات رو پاک کردم چون دیگه دست تو نبودن! همین روزا بالاخره همه شماره ی منو هم پاک می کنن چون دیگه دستِ من نیست!... مرضیه دلم نمیاد مجموعه "نامه های روی جاکفشی" رو بریزم دور، اما ادامه ای هم نداره تا ابد... چون کسی نبود جاتو بگیره بشینیم ببینیم بالاخره زن و مرد همدیگه رو ببینن یا نه!؟ چون کلاه به سر ِ سیگار به لب ِ لعنتی م رفت!...

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢

تهران ستاره ندارد، تهران دریا ندارد!

برای از دست دادنت زمستان فصل نامردی ست! برای گریه کردن شانه های تو امن نیستند، حکایتِ شانه های تو و گریه های من حکایتِ دو قطبِ موافق آهنرباست!! تو برای گریه های من از شانه هایت نمی گذری...! به تراس خانه نیاز دارم، به خوابیدن روی تاب تراس خانه احتیاج دارم و به زل زدن به ماهِ تنها، تهران که ستاده ندارد! تهران دریا هم ندارد! تهران هیچ چیز ندارد، تهران تجریش را دارد و دربند و درکه و فست فود فروشی ها و ایران زمین و فرحزاد را، که همه شان هجمه ی درد و نفس تنگی است برای من! همه شان پر از دست های بیخودی در دستِ هم و خنده های سست و تصنعی و زودگذر است! همه شان پر از دخترانِ از فرق سر تا به ماتحت پروتز شده است و مردانی که مور مورم می شوم از دیدنشان! تهران پر از درد است برای من؛ پر از شلوغی های تداعی کننده ی تنهایی! تهران عاشق ندارد! به خدا تهران شهر بدی ست برای عاشق شدن! پر از کافه هایی که تمام میزهای دو نفره اش بوی تنهایی می دهد! و من همان یک شب به اندازه ی تمام عمرم عاشقت بودم، چون تهران نبودم! تو می دانی کدام شب را می گویم!؟ تو از شوق گریه کرده ای تا به حال!؟ من هرگز از شوق گریه نکرده بودم! باور کن راست می گویم، من فکر می کردم دروغ است که توی فیلم ها آدم ها از شوق گریه می کنند! من آن شب دو بار از شوق گریه کردم! یک بار بعد از سلام و دیدنت، یکبار بعد از دیدن عکس آن صندلی خالی! تو تجربه ی عجیبی به من داده ای، اشک ریختن با لبخند و خوشحالی را به من یاد داده ای!... می دانستی من سفر نرفته ام با هیچ مردی هیچ وقت!؟ می دانستی دلم می خواست با تو سفر کنم!؟ می دانستی می دانستم در سفر می توانم عاشق ترت باشم!؟ نمی دانم بی تجربه این را از کجا می دانستم اما فقط می دانم که می دانستم! تهران تنها توچال را دارد، باید بروم توچال زار بزنم، کسی به کسی کاری ندارد آن بالا! باید برم بالاتر...، ایستگاه اول تفریحگاهِ جماعتِ خوشحالی است که اتفاقا امشب را پارتی ای جایی دعوت نبوده اند و حوصله شان سر رفته است و آمده اند تا بلکه یکی را تور بزنند...!، بالاتر باید بروم...، بالاتر...، همانجا که شما سیگاری ها نفستان نمی کِشد بروید... آنجا که بشود زار زد و کسی نبیند ام و نشنود ام و نشناسد ام! من از این تخت خواب، من از این بالشتِ خیس متنفرم! و به صبحِ فردا امیدوارم... تو صبحِ فردا اینجایی و من ایمان دارم... وضو می گیرم... یعد از بیست سال بی خدایی، دو رکعت می خوانم به نیت معجزه ی فردا، تشهد و سلام را بلد نیستم، آخرش را می نشینم فقط چند دقیقه سکوت می کنم و بعد سر را به چپ و راست می گردانم، اما می خوانمش و تمامش می کنم، با چادر مادرم...، و خدایی که واقعا نمی دانم هست یا نه را به باور تمام نمازهایی که زنان و پیرزنان و پیرمردان تا پای مرگ، روزی 17 بار خواندند و حتی یک بار هم به چرایی اش شک هم نکردند، قسم می دهم همین یک فردا را به من ببخشد! همین یک فردا را! من فقط همین یک فردا را می خواهم و لمس ِ خنکیِ خیسیِ آبِ این وضو نمی گذارد لا به لای سکسکه های هق هق سکته کنم امشب! پدرم سر شب می گفت چی نوشته ای راجع به کارن همایونفر پریشب ها توی وبلاگت که خوانده و دیده!؟ گفتم یا پناه بر حضرتِ جرجیس، بیخیال شوید شماها را به خدا، کارن همایونفر هم خوانده است این آه و ناله ها و دیوانگی های مرا!؟ من چیز بدی نگفته بوم، گفته بودم اتفاقا خیلی هم دوست داشتم موسیقی های لعنتی و دکلمه های اندیشه خانم را! همین! لعنتی که فحش نیست، لعنتی یکجور ابراز علاقه است! من اصلا نمی خواهم هیچ کس بخواند این دری وری ها را!... من نمی خواهم دنیا بداند چقدر به هم ریخته ام، نمی خواهم کسی جز تو بداند که دست تنها چقدر جان می کنم برای به چنگ و دندان نگاه داشتنِ این عشق و احساسی که می دانم هر روز اتفاق نمی افتد! عزیزم تو اگر مرا رها کنی، فردا، نه پس فردا، نه دو هفته ی دیگر، خلاصه یعنی بالاخره یکی از همین روزها، یکی دیگر را دوست داری! به همین کشکی...! من اما سال به سال آدم ها را شاید دوست داشته باشم! دو سال و اندی صبر کردم که دلم شاید برای کسی برود... دو سال صبر کردم که برای تفنن و تفریح و تجربه به هر خری "آره" نگفته باشم! فکر می کنی کم پیشنهاد دوستی می دهند؟! برای هر پشه ی ماده ای روزانه هزار نفر بوق و ملّق و جفتک و پشتک و وارو می زنند!... فکر می کنی بخت بسته و عزلت گزیده نشسته بودم کنج خانه تا تو پیدایت شود و دودستی خِرَت را بچسبم؟!؟ نه عزیزم؛ باید دلم می رفت!... دلم اگر نمی رفت محض پر کردن بعدازظهرهایم نمی توانستم به هر خری "آره" بگویم!... برای تو دلم رفت، بی هیچ دلیلی موجهی! فردا اگر چشم باز کنم و ببینم هنوز نیستی می روم توچال زار می زنم اما به تو نمی گویم برگرد!... فردا اگر چشم باز کنم و ببینم نیستی باور می کنم دوستم نداری! همین را می خواستی!؟؟؟ من اما خدا را به باور تمام زنانی که چادرهای سفیدِ گل دار توی بقچه های سفید و به دقت تا شده شان دارند قسم داده ام صبح ِ فردا را به نام من سند بزند!، تو امضا می کنی زیرش را!؟... عزیزم امضا می کنی؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢

احتمالا جزایر اقیانوسیه هم شبیهِ توست!

لندن را ندیده ام، پاریس را، سوییس را، اسپانیا را، میلان را، اما بی شک همه ی این ها هم در و دیوارها و کافه ها و سنگفرش هایشان شبیهِ توست! احتمالا جزایر اقیانوسیه هم شبیهِ توست! خیابان هایی که با تو قدم نزده ام شان، ساختمان هایی که هنوز ساخته نشده اند هم شبیهِ توست! این شهر، این کُره، راه شیری، شبیهِ توست! و دیوانگی نیست، دلیل واضح و قانع کننده ای دارد: ببین تو مغزم را قرق کرده ای؛ خب!؟ و هرچه که می بینم از مردمک و عنبیه و قرنیه و شبکیه ی چشم هایم اول به مغزم باید مخابره شود تا بتوانم ببینم دیگر!؟ مگر نه!؟، و هرچه که به آنجا مخابره می شود اول به تو آمیخته می شود و بعد دیده می شود! هیچ هم نیازی به اینکه با تو از این دیده ها خاطره ای داشته باشم نیست!، همه چیز بی رحمانه شبیهِ توست! تو مغزم را قرق کرده ای و سیستم کار کردنش را زده ای به هم ریخته ای! تازه هرچه می شنوم هم همینطور، هرچه می خورم هم،... و دیوانگی نیست، اما دیوانه کننده چرا!! همه چیز به مغز من، همه چیز به قلمرو جدید تو، منتهی می شود! راستی قلمرو جدیدت را به قصدِ محض دیوانه کردن من انتخاب کرده ای؟ یا همینطوری اتفاقی گذارت افتاد و ماندگار شدی!؟...

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢

تشبیه از این بهتر سراغ ندارم!

ادبیات این مملکت، بی "شاملو"، مثل روزگار من است، بی "تو"!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢

بیا "دیکتاتور بزرگ" را ببینیم

ریشه ریشه های های سینه ی مرغ مرا یاد تو می اندازد، نان باگتِ برشته ی زیادی باریکِ مخصوص سالاد مرا یاد تو می اندازد، زیتوِنِ بدون هسته مرا یاد تو می اندازد، پنیر رنده شده ی پارمِزان مرا یاد تو اندازد، کاهو، کلم، گوجه فرنگی، مرا یاد تو اندازند، سس سفید و ماست و روغن کنجد، فلفل و سرکه ی بالزامیک، و از همه و همه بیشتر پودر آویشن، مرا یاد تو می اندازند! کدام گوری هستی؟!؟ بلند شو بیا سالاد سزار درست کنیم و بنشینیم "طناب" را ببنیم...! یا شاید هم "کازابلانکا" را، یا "هامون" را، "یا "سوته دلان"، یا نه؛ حالا که اینقدر فاشیست وار پا بر نبودن سفت کرده ای، بیا "دیکتاتور بزرگ" را ببینیم!...

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢

شال گردن بی گردن!

به طرز احمقانه و عجیبی از صبح هوس کرده ام شال گردن برایت ببافم!!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢

روی پل

رد شدن از روی هر پُلی، حتی دیدنی عکس از هر پلی، مرا بی اختیار و همیشه یادِ زیباترین و بهترین و بی نظیرترین سکانس فیلم "پاریس تگزاس" می اندازد! آهای مردم... جهان رو به نابودی ست، من به شما هشدار دادم، نگویید که نگفتی!!... عالی ست، سکانس ِ روی پل شاهکار است و با اینکه بی ربط به خطِ قصه، اما عالی... و دل ریزاننده!

.

.

.

پ.ن: کلمه اختراع کردن هم حال میده ها! "دل ریزاننده"!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢

تو اگر می فهمیدی بقیه هم می فهمیدند!

روانشناس ها هیچی نمی فهمند از من، روانشناس ها هرگز نمی فهمند ام، روانشناس ها قدر ارزن نمی فهمند مرا... تویی که مرا به آغوش داشته ای، تویی که نفس کشیده ای مرا، تویی که زندگی کرده ای مرا، اگر مرا می فهمیدی شاید خانم روانشناس هم می فهمید!ا! وگرنه خانم روانشناس از روی صندلی ِ رو به رو، با چند متر فاصله، اولین و آخرین و تنهاترین کاری که از دستش بر می آید این است که کتاب هایی که شب امتحاناتش حفظ کرده را از بر برایم بگوید! اگر به نوشته های توی کتاب ها کسی سر از دلِ صاحب مُرده ام می توانست دربیاورد که خودم هم بلدم بروم انقلاب و کتاب ها را بار بزنم و بیاورم خانه بخوانمشان!، تازه ارزان تر هم هست!... روان پزشک ها یک کمی بهترند، روان پزشک ها لااقل می دانند که کار از کار گذشته است!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢

قلب قرمز

قلب قرمز و بزرگی که با قلمو روی سینه ام با آن همه دقت نقاشی اش کردی، با آن تاش ِ نور سفیدی که گوشه اش افتاده بود و تپل مپل تر اش می کرد، برای تو اگر شیطنتی بی معنا و معمولی و مختص ِ تنها همان روز و همان لحظه بود و بس، برای من بیشتر از این ها معنی داشت؛ بیشتر از این ها قشنگ، بیشتر از این ها عزیز بود!... من 30 ساله نیستم، من یک 14 ساله ی احمقم؛ آنهم نه 14 ساله های امروز هااا، 14 ساله های همان زمان خودمان؛ و الا چه دلیلی دارد که این لحظه های کوچک که به تف و لعنتِ تو و دیگر آدم های عاقل ِ دنیا نمی ارزند، اینهمه مقدس، اینهمه عزیز، اینهمه پر معنا باشند؟!... باید بزرگ شوم، باید دیو شوم! باید چشم بدوزم به معیار ها، مثلا اگر دلم می خواست گوشه ی ابرویت فلان شکلی باشد و برخوردت در برابر فلان اتفاق حتما فلان طور باشد، باید هزاری هم که عاشقت بودم، با رسیدن به اولین تضاد، بگویم ای بابا تو که آنی که می بایست می بودی نیستی، پس گور پدر همه چیز و خدانگهدار...! باید چشم بدوزم به منافع، به باید ها و نباید ها، به قیاس ها و مقیاس ها؛... نه به قلب ها، نه به شوق ها، نه به لحظه های عزیز...

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢

دلتنگی واگیر ندارد!

دلتنگی می کُشد، دلتنگی یکجور بیماری ست، یک نوع سرطان است!... هی ریشه می دواند و بیشتر و بیشتر تا همه جا... امروز هزار بار دستم به شماره ات رفت، می بینی؟! دارم روی اراده ام کار می کنم، یعنی مجبورم روی اراده ام کار کنم، چون دلتنگی واگیر ندارد؛ ای کاش داشت!! دلتنگی اگر واگیر داشت آن قدر می بوسیدمت که مبتلا شوی، که دستت به شماره ام برود، که ریشه بدوانم در تو، که ریشه بدوانی در من...

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢

یک کُلت بین ِ ماست!!

با جوجه ای در جیب هایت که در دلش آواز می خواند و با خودش یک قل دو قل بازی می کند، با سرمای زمستانِ مازندران، با شب کاری های طولانی و بی خیالِ "من"، با آن خط کَت و کلفتی که روی اسمم کشیده ای، خوش می گذرد واقعا آقا!؟... زیر پوستِ من که می لغزیدی بهتر نبود آقا!؟... یکبار هم که دیوانه شده بودی همه اش نادر ابراهیمی گوش می دادم با صدای پیام دهکردی! می گفت: آرام بگیر... عشق دل بی قرار نمی خواهد!... حالا هم دارم اندیشه فولادوند گوش می دهم با صدای اندیشه فولادوند! تو می دانستی من دیوانه ی دکلمه ام!؟ می گوید: پایانِ ماجراست، شلیک کن رفیق! اجرای حکم ِ مرگ، اسمش که قتل نیست! این جمله آشناست: شلیک کن رفیق! متن ِ وصیت ام، شرح مصیبت است، بی روضه کربلاست، شلیک کن رفیق! در هفت شهر ِ دور، در مَن یزیدِ عشق، اعلام ِ کودتاست، شلیک کن رفیق! قلبم نحیف و داغ، بر حسبِ اتفاق، ماسیده سمتِ راست، شلیک کن رفیق! لطفا رلکس باش، هم عود روشن است، هم دود در فضاست، لطفا به سمت راست، شلیک کن رفیق! این تنگی ِ نفس، از اضطراب نیست، نه! مشکل از هواست، شلیک کن رفیق! پا و سرش در عشق، قدری معذب است، پس این ترور به جاست، شلیک کن رفیق! ژانر و سیاق ِ جبر، وسترنِ محض بود، پایان همین فناست، شلیک کن رفیق! اما دوئل نداشت، وسترنِ انتها، یک کُلت بینِ ماست!!، شلیک کن رفیق!... من باختم، قبول! تقصیر عشق بود، ناگفته برملاست؛ شلیک کن رفیق!... گفته بودم شعرهای اندیشه را دوست دارم!؟ تازه نصفه و نیمه نوشتم اش! می دانستی عجب شاهکاری ست این دکلمه؟ دلم می خواهد همه اش را برایت بفرستم! لعنت به این شعر و موسیقی کارن همایونفر و امشب، که من باید در جیب هایت، در دلم این شعرها را بخوانم و بشنوم و تو سرت به کار خودت باشد! سرت به کارت و پاهایت توی یک لنگه کفش! آن روز هم که پشتِ در تمام اتاق ها به دنبال ردی از تو می گشتم که بدانم کجا می خوابی و یادم رفته بود کفش ها را هم چک کنم، بی شک اگر کفشی از تو پیدا می کردم یک لنگه اش نبود! عزیزم تو عادت داری به هر دو پا را توی یک کفش کردن!، تو عادت داری به رفتن... به شلیک کردن!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢

5 صبح در بیابان دنبال رژ لب و ریمل می گشتم!

از آن شب چقدر می دانی؟ آن شب تمام مسیر آمد از تهران تا آن دهات کوره های آن طرفِ ایران را، کنار پدرم نشسته بودم، برای اینکه اشک هایم نریزند هشت ساعت تمام "الا بذکرالله تطمئن القلوب" خواندم! یکبار دوره ی دبستان سعی کردم آیت الکرسی را حفظ کنم که نمره ی دینی ام بالا برود، نصفه نیمه حفظم شد! یکبار هم که رفته بودم مدینه با مادرم، سر نماز جماعت ها هیچی نمی گفتم، بر بر در و دیوار را نگاه می کردم، چون به جز حمد و سوره هیچ چیز دیگرش را بلد نبودم و به خاطر دل مادرم سکوت می کردم و الکی خم و راست می شدم با ملت! آن شب نمی دانم این آیه از کجا افتاد توی دهنم! خیلی سال پیش بزرگ روی دیوار مدرسه نوشته بودند و حافظه ی تصویری ام بی دلیل و بیخود این آیه را با همان فونت و رنگ اش انداخت توی دهنم و هشت ساعت تمام بی وقفه، باور کن بی وقفه، زمزمه کردمش تا قلبم سینه ام را ندرد و بیرون ندود! 5 صبح نرسیده به هتل به راننده گفتم آقا اینجا داروخانه ی شبانه روزی دارد؟ گفت اینجا بانک هم به زور دارد! پدرم گفت مسکن آنجا حتما بچه ها دارند. گفتم نه فقط مسکن که نه، ریمل و رژ لب!! گفت: چی؟؟؟ 5 صبح وسط بیابان ریمل و رژلب می خواهی!؟؟ تازه یادم افتاده بود چقدر پریشانم! تازه یادم افتاده بود توی آینه نگاه نکرده ام و آمده ام اینجا! تازه یادم افتاده بود دو ماه است ندیده ای ام و این دیگر چه ریخت و قیافه ای ست!؟؟!... همیشه خودم را وقتِ خداحافظی آماده ی این سوال می کردم که بپرسی نصفه شبی ساعت 12 و 1 شب برای چی تجدید می کنی این رژلب را!؟ نپرسیدی! برای آینه ای که توی آسانسور بود و برای همان چند ثانیه بیشتر با تو! تو چقدر از آن روز می دانی؟ از رستوران آن هتل ِ دوست داشتنی و آرام، از اینکه ریمل و رژ کمرنگی از روی میز آن خانم بازیگری که برای یک روز هم اتاقی اش شده بودم کِش رفتم و کمی مالیدم و خدا را شکر کردم که اتاق جدا برایم نگرفته بودند! حوصله ی آن خانم را اصلا نداشتم اما لوازم آرایشش را لازم داشتم!، دو ماه بود ندیده بودی ام!... چه می دانی از دلشوره هایم، از اینکه خودم را به بیخیالی زده بودم که مثلا همینجوری از سر حوصله سررفتگی و تفریح این همه راه را یک شبه آمده ام و هزاربار از هر که از دورم رد شد پرسیدم راستی از کِی تا کِی است ساعتِ کاری تان؟؟ یکی گفت 8، سردرد داشت می کشت مرا، یکی گفت خب چرا بیداری؟ 11 است، یکی گفت 2، یکی گفت 4، و روز تمام نمی شد،... به محل کارتان که رسیدیم از در نمی توانستم توو بیایم، از ماشین که پیاده شدم پاهایم سست شد، یکی باید زیر بغلم را می گرفت که زمین نخورم، از پدرم به بهانه ی دیدن اطراف و اینکه آخی نازی به به اینجاها چه خوشگل است فاصله گرفتم و کوچه ی پشتی را پیچیدم و در جا نشستم کفِ زمین! و یک ربع با سرانگشت به گلویم ضربه زدم و گفتم نه... نه... نه... ، الان نه، تو را به تمام این کاه گِل ها و نخل ها قسم الان گریه کن، الان نه...، جلوی این همه آدم نه... ریمل هایت می ریزیند، آینه جیبی نداری، الان نه نه نه... تو چه می دانی از آن لحظه ای که دل توی دلم نبود و دور و برم را با چشم می پاییدم و از آن لحظه ای که عرض حیاط را تا اتاقی که وسایلت را می گذاشتی طی کردی؟ کسی اگر رو به رویم بود تکان های قلبم را از زیر آن همه لباس و مانتو و روسری و کاپشن می دید!... بعد از سلام و دیدنت، از اتاق که بیرون رفتی روی همان صندلی بالاخره ترکید! دانه دانه می ریختند پایین و برای بیشتر نریختنشان محبور بودم بیایم توی حیاط و سرم را شلوغ کنم! توی چهارچوب در هم می ریختند، به هر بدبختی ای بود خودم را کنترل کردم که سیاه نشوند زیر چشم هایم جلوی آن همه آدم و حلوی تو که دو ماه بود ندیده بودی ام!... تمام مسیر برگشت از آن طرفِ ایران تا تهران را جسین پناهی گوش دادم و دلم آرام بود، آرام ِ آرام... برایم مهم نبود که هنوز دوستم نداشتی، همین که لواشک هایم را برایم آورده بودی آرامش به جاده داده بود آن شب! همین که حاضر بودم با خودم شرط ببندم که صبح می نویسی: رسیدی!؟... همین آرامم می کرد. همین که نامه برایت توی کوله پشتی ات انداخته بودم یواشکی و می دانستم بالاخره می بینیش! همین ها آن شب را آرام می کرد و دلم نمی خواست برسیم... حالا هم جواب نده، جالا هم مدام از صبح یاد آن تصویر تو می افتم که تکیه به دیوار خانه ای روستایی زده بودی و با یکی که یادم نمی آید کی بود حرف می زدی و من از دو متر آن طرف تر هر چه زنگ زدم تو حتی دستت را توی جیبت نکردی!، اما همین که می دیدمت از تلخی اش کم می کرد! حالا هم جواب نده، حالا که هم دست توی جیبت نمی کنی و هم نمی بینم ات! حالا اینکه می دانم می نویسی "رسیدی؟" آرامم نمی کند؛ اینکه می دانم نامه ای جایی پنهان کرده ام آرامم نمی کند؛ حالا هیچ چیز آرامم نمی کند! نگران سیاه نشدنِ زیر چشم هایم هم نیستم دیگر!... این ها اگر عشق نیست، کشک است؟ پشم است؟ این ها اگر برای تو کافی نیست، اما برای من درد است.

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢

جزییات

خوابیدنکی سیگار کشیدن هایت را دوست دارم، کجکی لبخند زدن هایت را دوست دارم، نیمرخمان را که از پشت بغلم کرده ای را توی آینه دوست دارم، اینکه بچه ها و پیرمردها را دوست داری را دوست دارم، اینکه موسیقی دوست داری را، انگشترت را، کلاهت را، اینکه صدای سُم اسب هایی که می دوند را از مزرعه ی قلبت می شنوم را،... آن طرز همیشگی ِ خداخافظی کردن هایت را،... من خیالپردازی کردن هایت را دوست دارم!

.

.

.

پ.ن: باید عاشق جزییات شد! مثلا من اگر مرد بودم شاید عاشق آن لحظه هایی که پشت چراغ قرمز دیر ترمز می گیرد و من لب به لب ماشین جلویی و درست لحظه ی آخر هر دو دستم را بی خیال و به یک اندازه و به نشان تسلیم از روی فرمان بر می دارم، می شدم! یا شاید عاشق وسواسی که درتفاوتِ  استفاده از (،) یا (؛) دارم می شدم! یا نمی دانم... وگرنه چه به چهره و چه به رفتار، چیزی که من از تو می بینم، چیزی که تو از من می بینی، اگر همان چیزی باشد که قبلی ها از تو و قبلی ها از من، یا دیگران و رهگذران و حتی دوستان از ما می بینند، چطور باید عاشق شویم و اصلا عاشق چی شویم!؟؟... در کلیات همه ی مردها منطق گرا تر اند و همه ی زن ها احساس مدار تر؛ در کلیات همه ی مردها رانندگان بهتری اند و همه ی زن ها رز قرمز دوست دارند. ... در کلیات هیچ کس با هیچ کس فرق چندانی ندارد که بشود عاشق یکی شان شد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢

بوق های منقطع...

مریم خانمی که دکترتان پیشنهاد داده از من کمک بگیرید، من خودم دیوانگی های دنیا را از بَرم و یکی باید این دست های رها مانده ام را بیاید و بگیرد که در تنگراه ها و پس کوچه های شب و روزهای بی سامانم توی در و دیوار نخورم!... و سپیده خانمی که صبح به صبح رفرش می زنی این وبلاگِ لعنتی را به امیدِ خواندن ِ "صبح به خیر های بی جواب" من، صبح به خیر های بی جواب که خواندن ندارند، گریه دارند! و گریه می دانی چیست!؟ گریه چیزی ست که بعدازظهر های سرسنگین و طولانی ِ زمستان 1392 را به گند می کِشد. بعدازظهر هایی که به شنیدن ِ صدای بوق منتطع از پشتِ گوشی می گذرد و کسی لب به سلام، لب حرف، لب به الو، نمی گشاید آن طرفِ خط! بعدازظهر هایی که شهیار قنبری می نویسد: "آسیاب اگر به نوبت، بگو پس نوبتِ ما کو...؟" بعدازظهر هایی که تمام اس ام اس ها تبریکِ تولد فلان امام و تسلیتِ مُردن بهمان امامزاده از طرف مخابرات، و تبلیغ درمانگاه و حراج فروشگاه هاست و هر کدامشان تنهایی ات را توی صورتت می کوبند! همین بعدازظهر هایی را می گویم که نه جایی برای رفتن هست و نه "دل"ی برای دل بستن و نه "بی دل"ی ای برای دل کندن!!، و بس که بی دل و بی هم دست و بی هم بازی رها شده ایم باید هزارباره "بی دل" را با ویندوز کامپیوتر بازی کنیم و همیشه هم ببازیم! راستی این بازی را چرا هیچ وقت یاد نمی گیرم؟ برگِ دل نباید توی دستمان بماند که چه!؟ این بازی را اصلا کی اختراع کرده!؟ چرا دل اگر داشته باشیم می بازیم!؟؟؟... بیا همان حکم بازی کنیم، بیا آس دل رو کنیم و به اعتبارش ببریم!!... غم انگیز است تصویر یک ردِ پا بر برف؛ بیا دو ردِ پا به زمستانِ امسال هدیه کنیم!... مریم خانم عاشق شو، نوشتن هیچ کمکی نمی کند، به خدا نوشتن هیچ کمکی نمی کند! و سپیده خانم صبح به خیر های بی جواب را نمی خوانند، گریه می کنند!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢

برف، دستمال سفید صلح است

خالی ام، یکبار هم که نبودی فضانورد شده بودم و خیال می کردم بی وزن و بی معنی بین زمین و هوا و بین خودم و تو معلق مانده ام؛ حالا خالی بودن یعنی همان بی وزن بودن اما بدون معلق بودن! حالا اما فقط خالی ام، بی وزن و بی معنی اما همچنان جا مانده بر تخت و صندلی! خالی ام از ناراحتی و از خوشحالی، خالی ام از این برفی که پشت پنجره می آید. گفته بودم برف را دوست ندارم!؟ گفته بودم از سرما بیزارم اما شال گردن و چتر و چکمه و چرخ دستی های لبوفروش را دوست دارم!؟ گفته بودم برف از پشت پنجره تنها زیباست؟ تازه آنهم به شرطهااا و به شروووطهااا!... به شرطِ تو، به شرطِ یک صندلی ِ تکان خورنده و تاب تاب کننده و من روی پاهای تو!، به شرطِ دو فنجان قهوه ی داغ، به شرط تمام این تصاویر نخ نما و کلیشه ای و تکراری و حتی لوث و منزجرکننده و دبیرستانی! بله تکراری اند به کلام، اما برای من که اتفاق نیفتاده اند!!... خالی ام از تو که به دور سفر کرده ای بی خداحافظی، بی دلتنگی، بی سختیِ دل کندن،... و از همیشه بیشتر از برف بدم می آید! و از تو که هم هستی و هم نیستی، می گویم بیا "هست" شو! یه "هستِ" مدام، یک "هستِ" همیشه، یک "هستِ" بی ترس، بی خداحافظی، بی دغدغه، بی دلشوره!... ببین چه پیشنهاداتِ قشنگی بلدم!... نه؟؟... بیا به این نتیجه برسان ام که برف زیباست، به این نتیجه برسان ام که پرچم سفیدِ صلح تنها به دردِ جنگ ها نمی خورد و برای ما هم هست!، اصلا بیا و به این نتیجه برسان ام که این برف سفیدی که از دیروز می بارد، همان دستمال سفید صلح است که به لطفِ ریش گرو گذاشتن ِ پاپانوئل پیش آسمان، دارد می بارد!! یا نکند یک تنه می خواهی با پاپانوئل و آسمان و من و قوانین صلح جهانی و قضا و تقدیر و تاریخ و تمام خدایان و دیوهای رمان ایلیاد و اودیسه ی هومر بجنگی؟!؟... ها؟!!... هزار بار بیشتر اودیسه را دیده ام، تو ندیده ای!؟ در اُفتادن با تو سخت تر از در اُفتادن با تمام آن دیوان و خدایان است!؛ بس که بی دلتنگی به جاده می زنی... بس که بی بغل کردنم به تماشای برف می روی... بس که این دل کندن ها را سخت نمی دانی... بس که تنهایم، بس که تنهایی...!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢

شش ساعت

من دیوانه ترین مرد دنیا را می شناسم، مردی که گاهی هست، گاهی نیست، بعد درست وسط نبودن هایش، شش ساعت هست؛ و تو شش ساعت بعد تازه می فهمی که از شش ساعت پیش که نفهمیدی چطوری و کِی و با کدام توافق ِ طرفین شروع شد، بوده است! و صبح بیدار می شوی و همینطور نیست، و نیست، و نیست... و شش دقیقه هست... و باز نیست، و نیستی روزها را می گیرد، و گاه هست، و هستی شیرین تر است، و... نخیر اشتباه نکنید، من خواب ندیده ام آن شش ساعت را! من دیوانه ترین مرد دنیا را به بیداری می شناسم.

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢

حلول روح نوسترآداموس در تن تو

Dexter بهترین انتخاب ممکن است، هیچ کس تویش عاشق هیچکس نمی شود! و این برای  اعصاب من و گذراندن زمان خوب است فکر کنم! فعلا که نصفِ یک قسمتش را دیده ام... طاقت فیلم های دیگر را ندارم! و ساعت هم که همینطور با زبان خوش خودش با پای خودش نمی گذرد! روزها 135 ساعت اند! غلط کرده هر که گفته 24 ساعت اند! من حتی پریشب وسط نمایش "سقراط" گریه ام گرفته بود که چرا سقراط را محکوم به اعدام کردند! تازه جالب تر اینکه زبان نمایش هم طنز بود! و اصلا محکومیت سقراط در یونان باستان و سیاست و اینجور فضاها (آنهم به زبان طنز) کجایش گریه دار است!؟ یا کجایش به شرایط من ربط دارد!؟ اعصابم متزلزل شده است! اعصابم متزلزل شده است و این را خودم خوب می فهمم... اعصاب من هم به تنها کسی که ظاهرا ربطی ندارد تویی! مثلا اعصاب دختر بقال سر کوچه تان اگر متزلزل شده باشد به تو ربطی دارد مگر که حالا مال من به تو ربطی داشته باشد!؟ می دانم به شما مربوط نمی شود اما محض اطلاعات عمومی تان عرض می کنم که دور تا دورم برهوت است، همه چیز در دنیا غیب شده است و جا به جا شده است و هیچ چیز سر جایش نیست و هیچ چیز به هیچ چیز بند نیست! در سرم سنگ روی سنگ بند نیست، خواب هایم همه اش به هوشیاری می گذرد! مادرم می گوید: قبلا به هم که می ریختی راه فرارت خواب بود! راست می گوید، ناراحت که می شدم، دعوایم که می شد، داد  بیدادهایم را می کردم و بالافاصله هر کجای عالم که بودم سرم را می گذاشتم و می خوابیدم و اتفاقا خوابم هم می برد فی الفور! به سرم یاد داده بودم فقط بخوابد! فقط بخوابد تا فکر نکند! حالا ها تمام ساعت هایی که خوابم را هم دارم فکر می کنم! از خواب می پرم و می گویم: بی انصافی ست خدا، نمی کشِد این سلول های سرم، بگذار بخوابم، تو را به سر آبا و اجدادت بگذار بخوابم، سر به سرم نگذار!... خوب می شوم!؟ باشد، متشکرم برای این پیشگویی! چطور است تو را به جهان معرفی کنیم و حلول روح نوسترآداموس در تن تو را جشن بگیریم و به اطلاع BBC برسانیم؟ به هر حال این پیشگویی ِ بزرگی ست که می دانی من خوب می شوم! و من از بابتِ دانستن این موضوع که می دانم بالاخره خوب می شوم در پوستِ خود نمی گنجم! اصلا می ترسم از فرط خوشحالی و فرخندگی خوابم نبرد! تو دلیلی که برای نبودنت رو کرده ای را فردای رفتنت پیدا کرده ای!! و این می تواند به عنوان هشتمین عجایب جهان ثبت شود! تو هم نوسترآداموسی و هم خالق هشمین عجایب جهان... و من به پاس اینهمه خارق العادگی!!!!، می خواهم آن طرحی که دوستش داشتی را تنهایی برایت نقاشی کنم! همین روزها دست به رنگ می شوم و تا برگشته باشی از دریا تمام می شود و به تو ثابت می کنم اگر حواسم را پرت نکنی نقاش بدی نیستم؛ هرچند که آرزو می کنم بدترین نقاش تاریخ باشم اما تو حواسم را پرت کنی و من آن شیطنت ها و خنده ها را به جهانی ندهم!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢

سفر بی بدرقه ات به دریا

سال 82 بود شاید یا 81، یعنی خیلی سال پیش... شعر می خواندم، سهراب سپهری، سعدی و شاملو، حسین پناهی و شهیار قنبری و شاعران معاصری که توی اینترنت کشفشان می کردم،... همه جا می نشینم و می گویم سهراب شاعر آنقدرها خوبی هم نیست، به تو هم گفته ام بارها، اما می دانستی کلاس دوم یا سوم دبستان که بودم تمام صدای پای آب را حفظ بودم!؟ من که یادم نیست اما مادرم می گوید 2 ساله که بودی دایره ی واژگان روزمره ات تکمیل و تمام بود!... دوم یا سوم دبستان، حیاط خانه ی مادربزرگ، کنار باغچه، زیر کرسی، کنار حوض، راه می رفتم و می خواندم و می خواندم و اصرار داشتم صدای پای آب را هر طور شده حفظ کنم، سخت بود، خیلی طولانی بود، هشت کتاب مال خاله ام بود... یک کلمه اش را نمی فهمیدم اما آهنگ و وزن و نسیم خنکی که توی کتاب می آمد را دوست داشتم، و فقط و فقط همین یک خط را: "من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد!"، اصلا به خاطر همین یک خط که هنوز نفهمیده ام چرا اینهمه دوستش داشتم شاید همه اش را حفظ کردم!... بعد "خانه ی دوست کجاست" را حفظ کردم و "مسافر" و بقیه ی هشت کتاب را!... سهراب اولین شاعر زندگی من بود، کشف شعر در جهان! بعد من بودم و فریدون مشیری و حفظ کردن "کوچه" و "از همان روزی که دست حضرت قابیل، گشت آغشته به خون حضرت هابیل..." و بعدتر سعدی و پروین اعتصامی را  از بین کتاب های دایی و خاله کشف کردم و غیره و غیره و غیره و نمی دانم چه اصراری بود که همه شان را هم حتما حفظ کنم! آن روزها توی مدرسه ها بچه ها بر سر حفظ جزء سی اُم قرآن سر و دست می شکستند و من دیوانه ی شعر بودم! تا سال 82 بود شاید، که شاملو شعر را در حق تمام کشفیاتِ شاعرانه ام تمام کرد! شاملو بر قلّه ی ادبیات پرچم زده بود و پر افتخار و استوار ایستاده بود! شاملو سراسر حیرت بود، شاملو باورنکردنی بود، شاملو شاعر بود! شامو زیادی شاعر بود! شاملو فریدون مشیری را شدیدا زیر سوال بُرد!... کاسِتی داشت به اسم:‌"کاشفان فروتن شوکران" و ضبط بزرگ توی سالن پذیرایی به درد من نمی خورد، ضبط کوچکی خریدم که هر روز خراب می شد و گذاشتمش روی تخت به جای عروسک خرسم که عادت کرده بودم به بودنش، و من بودم و "کاشفان فروتن شوکران"، که بیشترش را نمی فهمیدم و بماند که من هنوز هم گاهی شاملو را نمی فهمم! دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم. دلت را می پویند، مبادا شعله ای در آن نهان باشد... گفتم ای یاوه یاوه یاوه، خلائق مستید و منگ؟؟... در اینجا چار زندان است، به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره... من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن... و شعرهای دیگر، و پریا!... شاملو را شناختم و به شازده کوچولو رسیدم! پیش تر شازده کوچولو را نخوانده بودم، و چه دیر شده بود! برای شناختن شازده کوچولو در زندگی از خیلی ها عقب بودم! شاملو باعث شد لورکا را پیدا کنم و لورکا باعث شد شاعران غیرایرانی را هم بگردم و پیدا کنم و پیدا کنم و ویساوا شیمبورسکا و مایاکوفسکی و الی آخر...یک تکه هایی از شاملو را نوشته بودم و به دیوار زده بودم، "و آنک قصابان اند/ بر گذرگاه ها مستقر/ با کُنده و ساتوری خون آلود/ و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند/ و ترانه را بر دهان/... پدرم گفت: شعر و شاعری هم شد کار!؟ شاملو هم مثل بقیه ی شاعرها ک...ن گشاد است! آدم حسابی که شاعر نمی شود! ول کن این مسخره بازی ها را!! تا سال ها نبخشیدمش، همین تازگی ها بخشیدمش... و تو فکر می کنی با این خاطره و سابقه ی تمام سال های زندگی ام، پدرم آدرس این وبلاگِ لعنتی را دارد!؟؟ من قسم خورده بودم اگر یک روزی قرار بود کتابی یا کتاب هایی چاپ کنم پدرم آخرین کسی باشد که بفهمد!، من هنوز آن قدرها هم شاعر نشده ام اما همین کار را هم کردم!!!... حالا تو فکر می کنی پدرم آدرس این وبلاگِ لعنتی را دارد این وسط و با آن توی ذوق زدن ها و قسم ها و ابراز ارادتِ زیادش به علایق ِ من!؟ یا مادرم؟ که بهش می گویم صدای کامپیوتر را  کم کن و موس را تکان می دهد!! نکند مادرم اصلا می داند وبلاگ چه جور جانوری ست!؟... بیخیال... بیخیال این خراب شده برای توی بوق و کرنا کردنِ زندگی شخصی ام نیست عزیزم! دوستانم هم می خوانند که بخوانند، به جهنم،... اصلا این را هر کسی می داند که فیسبوک وبلاگ نویسی را به حاشیه برده است، من خودم آخرین باری که وبلاگ کسی را خوانده ام را یادم نیست!! یا بعدها قرار است یک کسی پیدا شود و اینها را بخواند و بفهمد که دوستت داشته ام؟ بگذار بفهمد! تعارفی با کسی که حتی هنوز وجود خارجی ندارد، ندارم! به همین سادگی... یا خیال میکنی لابد تمام نوشته های قدیم ها هم برای عشق های اساطیری ام بوده اند، ها!؟ اشتباه می کنی آقا، اشتباه می کنی! خواهرم می گوید: اولین باری ست که دیوانه شده ای! شیوا می گوید: من همیشه "اصلا برود بمیرد" ها و "بیخیال" ها و "بگذریم" ها و "زندگی همین است دیگر" ها و ساده گرفتن ها را از تو یاد گرفته ام دختر، تو چه مرگت شده این بار!؟ همه ی اینها که با من بزرگ شده اند اشتباه می کند و یکاره فقط تو اشتباه نمی کنی آقای دانای دهر!؟؟... نبودن آدم ها بد است، اما دو روز، سه روز، یک هفته، نه این همه.. دو نفرشان را تو می شناختی، قدیمی تر ها که خیلی قدیمی اند دیگر، اما همین دو نفر را محض مثال عرض می کنم که اصلا بدتر از پدرم وبلاگ های مرا نداشتند و نمی دانستند و نمی خواندند؛ برو پیدایشان کن و ازشان بپرس: سلام ببخشید آدرس وبلاگ مهدیه لطیفی چیست!؟ برو بپرس دیگر! و اگر می دانستند من اسمم را می گذارم "شلغم سخنگویی یک لنگه پا ایستاده در دشتِ نخودفرنگی ها"!! برای دل خودم شاید چند تا پستی نوشته باشم آنهم در هزار و یکی لایه لفافه!... لعنتی تو سعدی دوست داشتی که گفتم دلم می خواهد اینها را بخوانی، تو موسیقی دوست داشتی که گفتم دلم می خواهد اینها را بخوانی! بیخیال... گفته بودم همیشه چندروزی به هم می ریزم و یک روز صبح بیدار می شوم و برای همیشه از یاد برده ام!؟ گفته بودم یا نه؟؟!؟.. حتی همین دور و برها هم شاید بارها نوشته باشمش این خاصیتم را! ‌آهای ملت، مخاطبین، آقا، خانم، ننوشته بودم؟!... پس این بار چرا از یاد نمی برم!؟ چرا یک بار 50 روز تمام از یاد نبردم!؟... سفر بی خداحافظی ات به خیر... سفرت از زندگی ام را نمی گویم ها! تو بر می گردی... سفر واقعی ات را می گویم، که بی بدرقه ی من فردا عازمی... به سبز، به جنگل، به درخت، به هشت دقیقه های طلایی و جادویی غروب ها، به پیچ های جاده، و به دریا،... به دریا... دریا! اردیبهشت ماه برویم دریا؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢

Deactive

گاهی آرامش خلاصه در این است که آن فیسبوکی که تو هر چه در آن Mention می شوی را نمی خوانی، را Deactive کرد و بست و رفت و تمام عالم و آدم را به خیر و ما را به سلامت...! و ای تف بر مرام وی چت، که دی اکتیو ندارد و نمی دانم چه خاکی توی سرش بریزم، و همان بهتر که فیلتر شد، فقط نمی دانم چرا مال تو هنوز کار می کند و مال من هم همینطور! نهIP و کشورش را تغییر دادم و نه فیلترشکن دارم؛ و نمی دانم این آینه ی دق برای چی هنوز کار می کند!؟ اصلا می دانی چه شده!؟ از تمام راه های ارتباطی جهان اگر به تو منتهی نشوند متنفرم! و یا می دانی دیگر چی شده؟ همه چیز، همه چیز، همه چیز، آیینه ی دق است، وقتی تو نباشی!... از همه ی راه های ارتباطی جهان، همین یک وبلاگِ ده ها ساله و بی کامنت دانی که نمی دانم می خوانی ش یا نه، ما را بس.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢

آیینه ی دق

کلکسیون آرشیو فیلم های وودی آلن که برایت سفارش داده بودم امروز عصر رسید، می خواستم خوشحال شوی خیر سرم!... حالا این آرشیو کذایی را دست نخورده بی آنکه حتی یکی اش را ببینم، می گذارم روی "پاریس تگزاس" عزیزم، می گذارم روی "همه چیز درباره ی مادرم"، روی "آزمایش"، روی "بال های آرزو"، "روی "زیر پوستی که در آن زندگی می کنیم"، روی "زنان در آستانه ی فروپاشی عصبی"، روی "له شده ی قانون"، روی "M"، روی "بار هستی"،... بار هستی را یادت هست گفته بودم؟ گفته بودم زنی پیراهنی سفید گشادی بر تن و کلاه لبه دار سیاهی بر سر دارد و نقاشی می کِشد!؟... می گذارم همه شان را روی سی دی ها و دی وی دی هایی که آن شبی که می رفتیم تا نمایش "سالگشتگی" را ببینیم همه را روی میز جا گذاشتم!...کاش جا نگذاشته بودمشان تا حالا که نیستم و نیستی این ها هم روی این میز نبودند و شاید تو هر شب یکی شان را می دیدی!... نه اینکه حالا تمام فیلم های وودی آلن که بزنیم به تخته یکی دو سه چهار پنج شش هفت هشت ده تا هم نیستند را بگذارم رویشان و همگی دسته جمعی بشوند آیینه ی دق!

.

.

.

پ.ن: تو شاید هم برگردی...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳٩٢

آبی

ژولیت بینوش می گوید: فیلمنامه ی "آبی" را که خواندم یک روز تمام اشک ریختم...، این تلخ ترین داستانی بود که خوانده بودم. و می ترسیدم از پس این نقش برنیایم چون نباید گریه می کردم!!

من هم هر دو باری که فیلم "آبی" را دیدم تمام روز اشک ریختم و حالا می ترسم نتوانم از پس زندگی ام بربیایم چون نباید گریه کنم!... چون باید از خانه به استخر فرار کنم، آنهم منی که شنا بلد نیستم، که مادرم را دق مرگ نکنم! که آدم ها فرض کنند من خوبم! پریروز استخر بودم و تمام آن چهار ساعت ژولیت بینوش روی اعصابم بود! شب به شب در استخر شیرجه زدن هایش، و آب نبات را با حرص و سرعت گاز زدن هایش!!... گریه نکردن سخت است... به خدا خیلی سخت است؛ خیلی سخت! و من نمی دانم چرا کیشوفسکی این چیزها را می فهمد اما تو نمی فهمی! کیشلوفسکی هم مرد است دیگر، نیست!؟ برای فهمیدن دیوانگی های من که نباید حتما زن بود!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳٩٢

صبح های کدر

عزیزم صبح به خیر

این صبح ها که دوستم نداری، چه رنگی ست عزیزم؟ این صبح ها که بی سلامی و بی علیکی و بی جوانه ی شور و بی شکوهِ آغوش و بی صدای تو بر سرم خراب می شوند، سیاه اند و کدر و کبود! توی خانه ی تو این صبح ها چه رنگی ست؟ خاکستری؟ بی رنگ؟ یا هفت رنگ؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳٩٢

آقای رفتن!

کابوس هایم کمدی شده بودند پریشب، دیروز خانه نبودم که کابوس های کمدی پریشبم را برایت تعریف کنم، سه روز خانه نبودم، از همان شب کذایی و مزخرف و تکراری که دوباره رفتی! می گویم "تکراری" چون رفتنت مثل آب و عذا خوردن جزو روتین های زندگی ام شده است، تو همینطور هی می روی و هی می روی... یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون و من، هیچکس نبود، و تو عمری "ان کلاه به سر ِ سیگار به لبِ لعنتی" نام داشتی و این را تمام خواننده های اینجا می دانستند، آن روزها خیال بودی... بعد آمدی، هم نام ِ نام خودت بودی که تنها اسم جهان بود که "میم مالکیت" چقدر زیباترش می کرد!، بعد رفتی و "آقای توهم" نام گرفتی، بعد آمدی و شدی "آقای زندگی" و حالا باز رفته ای و این بار باید اسمت را بگذارم: "آقای رفتن!"... تو خودِ خودِ خودِ فعل "رفتن"ی!... تو رکورد دار ِ رفتنی! تو بعد از هر اخم ساده ات می روی! تمام زندگی ام را ترس از رفتنت برداشته و آرزو به دلم کپک زد که با تو جار و جنجال و دعوا و قهری داشته باشم بی حرفِ رفتن!!... گفتی فردا حرف می زنیم...، گفتم داری می روی!؟؟... نگفتم!؟ ببین چقدر ساده می شود حدس زد! ببین چقدر شرطی کرده ای این ذهن بیچاره ام را!... یادت اگر باشد یکبار گفتم تو خودِ خودِ "دوست داشتن"ی!، از دوست داشتن و دوستت دارم گذشته ای...، یادت هست!؟... و حالا تو با حفظِ سمتِ قبل، خودِ خودِ "رفتن"ی!، که برای بار هزارم رفته ای بی آنکه قرار باشد برگردی، و این را تهِ دلم گواهی می دهد و آن ریلیشنشیپ کذایی و مجازی ای که مثل 14 ساله ها پیش از آنکه کفنم خشک شود برداشته ای اش! فیسبوک فاجعه آمیزترین اختراع نسل بشر است، اگر این بدمصبِ مصیبت آفرین نبود، اصلا تو هم از همان روز اول نبودی، و بعد هم که بودی، باز اگر این خانه خراب کُن ِ آتش به جان انداز نبود، امرز همچنان بودی... اینکه شاید فردا نبودی برایم مهم نیست، مهم امشب بود که می شد باشی! همین امشب، همین یک شب بیشتر! همین یک ثانیه و کمتر حتی!... و این ها روی هم رفته اصلا نشانه های خوبی نیست، همین نشانه های ای که برداشته ای شان، پیش از آنکه خشک  این کفن! و یا کفنم که خشک نشده است هیچ، اصلا نمُرده ام من هنوز!... این خاک ها را نریز...، هِی.. آقااا... یارو... برادر من... عمو... نریز!... می گویم نریز!... هدفون مسخره ات را اگر برداری و Michael Buble را به سکوت دعوت کنی، من دارم حرف می زنم، من دارم هوار می کشم! زنده به گوری مرگی که من انتظارش را داشتم نیست، من دلم می خواست برای تو بمیرم!؛ نه که زیر بیل زدن های تو بر خاکِ کنار گوری که برای رابطه مان کندی!!... دلم هر بار می دانست بر می گردی... به خدا می دانست... این بار اما برای همیشه رفته ای و من هنوز منتظرم... اصلا به جهنم که نیستی، مگر وقتی "آن کلاه به سر ِ سیگار به لب ِ لعنتی" بودی، تضمینی بر آمدنت بود که حالا از نبودن ِ این تضمین بترسم!؟؟ دلم می داند برای ابد رفته ای... ولی "دوست داشتن" های مرا که با خودت نبرده ای و من هنوز تمام حقوق مادی و معنویِ دوست داشتنت را دارم، چه بخواهی و چه نخواهی و چه بدانی و چه ندانی... پریشب را می گفتم که کلام از کلاف در رفت... گریه می کردم و کتک ات می زدم و می گفتم: تو گلبول های سفید مرا کشته ای، تو گلبول های سفید مرا کشته ای...!" من اگر این کابوس یا خواب با هرچه که بود را در مسابقه ی عجیب ترین خواب هاب جهان شرکت بدهم حتما نفر اول می شوم!!... از خواب پریدم و فهمیده ام که خواب دیده ام و زنگ زدم و برایت تعریفش کردم و دواره از خواب بیدار شدم! بیشتر خواب هایم چند لایه هم شده اند این روزها به سلامتی... و تنها تو می دانی من چه مرگم شده است، تنها تو که به یکباره برای همیشه رفتی می دانی من چه مرگم شده است! این کبودیِ روی ساقِ پای چپم هم که دارد دیوانه ام می کند، می ترسم تا ابد خوب نشود، ماه هاست... در راه خانه ی تو از پله ها افتادم و حالا این یادگاریِ لعنتیِ توست که همیشه و هر دقیقه ماه هاست که به پایم چسبیده است، که می گویند نشان از کمبود گلبول های سفید دارد،... تو گلبول های سفیدِ مرا کشته ای، من گلبول هایم را از تو پس می خواهم، نه برای خوب شدن این کبودی؛ که بلکه برای ترمیم دلِ چاک چاکم!!... باشد من دروغگوی عالم... من هرچه که تو می گویی... اصلا من پینوکیو!، اصلا من بُخت النصر، فرعون، هیتلر، خانم تناردیه، مکبث، زن مکبث، مده آ، کالیگولا، گودزیلا، دراکولا،... تمام شخصیت های منفیِ دنیا منم! اما دروغ داریم تا دروغ، توجیه داریم تا توجیه، دلیل داریم تا دلیل، ترس داریم تا ترس، بوسه داریم تا بوسه، حتی تنبر هندی داریم تا تنبر هندی!... هر چیزی از اینجا تا ابدیت بازه ی تفاوت در معنا دارد، که به لطفِ خدا از حیطه ی منطق و درکِ تو سال های نوری دور است!!... دروغ هایی هستند که هیچ چیز را پنهان نمی کنند مگر اینکه چشمشان از تو ترسیده باشد و نخواهند تو دوباره دیوانه و ناراحت و حساس شوی. حالا نه اینکه تو هرگز بر انکار بر هیچ دروغی پا سفت نکرده ای!!؟ کرده ای دیگر... کلاهِ وجدانت را قاضی کن... نکرده ای!؟؟ اصلا بگذریم... من عوضی ترین زن عالم ام که به تقدس ِ دوست داشتن تو، تنها به تقدس ِ دوست داشتن تو، بی شک به بهشت خواهم رفت! و به قِلمان های دست بر سینه و پا در رکابی که بر من می گُمارند دستور خواهم داد "تو" را به من بدهند!... و مگر نه آنکه در بهشت هر چه بخواهیم مهیّاست!؟ ها!؟؟... می بینی "آقای رفتن"؟ می بینی؟ بار پیش که نبودی من ِ بی خدا، دیوانه شده بودم و الا بذکر الله تطمئن القلوب می خواندم، این بار دیوانه تر شده ام و به بهشت و جهنم و معاد هم اعتقاد پیدا کرده ام!!

.

.

.

پ.ن 1: تو بر نمی گردی

پ.ن 2: گفتی آن ریلِی چی چیِ کوفتی را برنمی داری که برداشتی، و این ثابت می کند که اینکه گفتی با هیچ دختری دوست نمی شوی هم به مفت نمی ارزد! یک روزگاری بود که مردها روی حرف هایشان می ایستادند، من آن روزها را ندیده ام اما تو یادت هست!؟ عزیزم یادت هست!؟... پس همین روزها با یکی دوست می شوی که با صندل های صورتی من در آشپزخانه ات راه خواهد رفت و این بدتر از بمبارانِ هیروشیماست!!

پ.ن 3: من و کابوس ها و اعتقاداتِ ناباورانه و نوظهورم تمام حقوق دوست داشتنت را طبق قوانینِ نانوشته ی "عشق و خریتِ داوطلبانه" داریم و تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی!

پ.ن 4: این وبلاگ از چندوقت پیش تا اطلاع ثانوی کاملا خصوصی و شخصی ست؛ حتی اگر مخاطب اصلی آن را نخواند! پس اگر ناراحتید وبلاگ های بهتری وجود دارند که به برخی از آنها در بخش لینک ها اشاره شده است... . من الله التوفیق

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳٩٢

سگ توی روح نوشته هایی که باهم نمی خوانیمشان

جهان قرن هاست که زل زده است به روزها
و روزها
شوخی های کوتاهِ تلخی اند
که به چشمش هم نمی آیند حتی!
و چه فرق می کند این وسط
یکی
یک روز
از عمر جهان را
به چیدن یک آلبوم موسیقی گذرانده باشد
یا خوابیده باشد تخت
یا حالا هر چه...!؟
برای این چیده ها
چه تشکر بکنی
چه نه
جهان پوزخندِ پت و پهنش را پهن می کند روی تعارفات ما
و من
خواهش می کنم!

اردیبهشت 90، البته بعید می دانم روزی که برای تو نوشتمش با روزی که توی وبلاگ گذاشتمش یکی باشد، فکر می کنم قدمتش یک کمی بیشتر از اردیبهشت 90 باشد!...اولین چیزی که بعد از دانلود شدن آن آهنگ ها و رایت کردنشان برای تو کردم این بود که از خودم متنفر شدم، بعد هم از تو متنفر شدم، کاش همینطور متنفر مانده بودم، کاش عاشقت نمی شدم، که حالا پس ام بزنی مثل آب خوردن، که حالا صبح به خیر هایم را به بغلت نگیری و بگذاری بخورند توی در و دیوار و جهنم؛ که حالا دوباره خر شیطان را سوار شوی، اصلا من نمی دانم این خر شیطان چه جان سگی دارد و چرا نمی میرد!؟ که هر دقیقه نپری ترکش!!... گفتم برای دوست داشتنت یک کاری کن، گفتی نمی توانم؛ گفتم روی حرف هایی که خودت زده ای وایستا لااقل، گفتی نمی توانم؛ گفتم کمکم می کنی رابطه مان را از آتش نجات بدهیم؟ حیف است، شعله دارد می کِشد، گناه دارد به خدا... گفتی: نمی توانم؛ گفته بودم "نمی توانم" پرکاربرد ترین فعلِ توست!؟ ای تف به این فعل و سگ توی روح تمام افعالِ مترادفش!! مادربزرگ ها می گویند مردها سراپا یک کرباسند، می گویند قول زن ها مردانه تر است، می گویند مردها عاطفه ندارند، مرد نیستند، و غیره و غیره... مادربزرگ ها دروغ نمی گویند اما من دوست ندارم حرف هایشان را باور کنم! می گویند "دوست داشتن" مثل سایه و جسم است، هر چه بیشتر بداری اش بیشتر فرار می کند و هرچه بیشتر بدوی اش تندتر می دود،... می گویم چرا هرچه بیشتر دوستت دارم حقیرتر و احمق تر می بینی ام؟ میگویی: خب احمق نباش! می گویم: هر یک دقیقه بیشتر بودنت به نبودن غرورم می ارزد، می گویی کاش همان بار اول رفته بودی! می گویم این غروری که تو نمی بینی اش نه اینکه نبوده بوده باشد ها!!... نه اینکه خیال کنی به هر خری که رسیده ام توی طبق تقدیمش کرده باشم ها، نخیر تنها تو عزیز تر از غروری، می گویی من از کجا بدانم؟ من که رابطه ات با قبلی ها را ندیده ام پس می توانم باور نکنم! کلمات ات گرز اند بدمصب، آنهم گرزهای تیغ تیغی، از همان ها که رستم بدان ها دیو سفید را از پای می انداخت! ای سگ توی روح کلماتی که گرز اند، توی روح "نمی توانم" هایت، توی روح تو و من، سگ توی روح نوشته هایی که باهم نمی خوانیمشان!... توی روح صبح به خیر های بی جواب...!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢

عزیزم صبح به خیر

توی بغلت خواب بودم که یکی شیشه ها را می شکست و در ابعاد ریز ریز مثل برف روی سرمان می ریخت، چشم ها را بسته و صورتم را بین دست ها گرفته بودم و می ترسیدم، به خودم که آمدم دیدم تا کمر توی شیشه خورده هاییم، گفتم بیا فرار کنیم تا زیر این ها دفن نشده ایم؛ این بدترین مرگ دنیاست! و خلاصه نمی دانم چطور فرار کردیم و دوباره توی بغلت خواب بودم که... تلفن زنگ خورد و گفتند: پس چرا نمیایی!؟ 10 صبح دفتر قرار داشتم و در این کابوس لعنتی خواب مانده بودم! الان هم دارم هول هولکی با یک دست می نویسم و با یک دست دست مداد می کشم توی چشم های پف کرده ی خواب آلودم و با یک دست بیسکوییت گاز می زنم و... ای بابا این که شد سه تا دست!! خب آخری را الکی گفتم... خیال کردم هنوز نگرانِ یک چیزی خوردن های منی!... با همان دو تا دست اولی فعلا درگیرم و دارم می روم... حوصله ی آدم ها را ندارم! حوصله ی آدم های پوشالی و فیلم های پوشالی و دفترهای پوشالی را ندرم و بدتر از همه اینکه حوصله ی آدم هایی که خیال می کنند ما با همیم را نداریم! یعنی نه که نباشیم ها، معلوم است که هستیم! اما حوصله ی آدم هایی که خیال می کنند امروز صبح تو از خواب بیدارم کرده ای و با لبخند و سلام و مهربانی ات روانه ام کرده ای را ندارم! من لبخند و سلام و مهربانی ات را کم دارم امروز! و تا "تو"، بله همین توی بدمصبِ خردادی ِ لعنتی از خواب بیدار نشوی و نگویی "عزیزم صبح به خیر" حوصله ی آدم ها و خودم و هیچ چیز را ندارم! ببین بیا یک فرضی بکنیم: هر آدم غریبه و معمولی و جدیدی که بست بنشیند تا دانه دانه دانه دانه دانه دانه دانه دانه تمام مطالب کذایی فیسبوک ات را لایک کند، شاید یک مرضی اش بشود و شاید هم یک مرضی اش نشود. یعنی حساب ِ شاید هاست، که می تواند کم یا زیاد باشد! اما اگر دوست دختر محترم سابقت باشد، حساب شایدها نیست، دیگر حتما یک مرضی اش می شود! باور کن معادله ی ساده ای ست! برای شک داشتن به همه ی آدم های دنیا به ذهن بدبین نیاز است اما برای شک کردن به مورد دوم هر آدم خوش بینی هم دیوانه می شود و دلش می خواهد با سر برود توی دیوار! با ابن همه من اشتباه کردم که نازک تر از گل اگر به کسی گفتم، بیخیال دیگر... بیخیال اصلا فیسبوک و آدم ها و همه و همه را بیخیال!... بیا ایده آلیست شویم و دنیا را با کلنگ بریزیم پایین و از نو بسازیم! از ریشه، از پی، از آغاز...  تعهدنامه ی بی اعتبارمان به من آرامش خاطر نمی دهد، اینجا که هلند نیست! اینکه تو امضا کنی که اصلا نمی خواهم تا ابد با کسی باشم که نشد کار!! بیا تعهدنامه تنظیم کنیم که به هم اعتماد کنیم و بیخیال این شک ها، کابوس ها، شیشه خورده ها، پسوردها، مسیج های قدیمی!، آدم ها، و زمین و زمان و غیره و ذلک شویم... تاوان نقطه ضعف های تو را من نباید بدهم اما من باید کمک کنم که کمرنگ تر و کمرنگ تر شوند... نه!؟ و تو می دانی که می توانم کمک کنم اگر تو هم بتوانی که کمک کنی که بتوانم کمک کنم!! می آیی کمک!؟... چقدر خوابم می آید... بیدار شدی بگو "عزیزم صبح به خیر"! راستی محض تنوع و اطلاع یک چیز بی ربط بگویم؟ تو می دانستی احتمالات 50/50 بدترین، وحشتناک ترین، و استرس زا ترین احتمالاتِ جهان اند!؟ مثلا در احتمالاتِ 99/1 یک بارقه ی امیدِ کم سویی هست، اما در احتمال 50/50 به جز استرس هیچ چیز دیگری نیست!... این بحث های تکراری و نخ نما را بریز دور، ما بزرگ تر از آنیم که چپ و راست زیر حرف های مردانه مان بزنیم! عزیزم پشتت را از تکیه ام، تکیه ام را از پشتت نگیر! ببین من و این طوفان ها، من این فکرها، من این روزها، من و هرچیزی که دارم، به تو دست انداخته ایم و به تو دل داده ایم؛ دست و دلم را به طوفان ها و فکرها و روزها نسپار!!... عزیزم صبح به خیر

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢

همه چیز زیر سر آقای "ژوزف نیپس" است!

همه چیز از آن عکس کذایی شروع شد...، نه؛ اصلا همه چیز از اختراع دوربین شروع شد! همیشه همه چیز از خیلی قبل تر ها شروع شده است...! و این بار همه چیز زیر سر آقای "ژوزف نیپس" است! آقای نیپس اگر هوس نمی کرد عکاسی را اختراع کند، آن عکس کذایی هم وجود نداشت. و شرط می بندم فکرش را هم نمی کردی که با عکسی که یکی پریده بود و از پشت بغل کرده بود ات اعصابم را با وردنه داری به هم می مالانی!، قرار هم نبود فکرش را بکنی، اصلا چرا باید فکرش می کردی؟ ما غریبه هایی بودیم که حتی حالشان نمی کشید به هم سلام کنند؛ و چه روزهایی که تمام تمرکزم را خرج ِ چشم توی چشم نشدن با تو کردم، تنها چون سرصبحش زحمتِ یک سلام و علیکِ خشک و خالی را به خودمان نداده بودیم!، خب مسخره است دیگر، مسخره نیست که روزی 12 ساعت دور هم بپلکیم و به هم سلام نکرده باشیم و صاف صاف توی چشم نگاه کنیم!؟ دارم زیادی شخصی اش می کنم این نوشته را!؟ خوانندگان عزیزم ببخشید و نبخشیدید هم نبخشیدید!... حالا چرا باید فکرش را می کردی که عکس خودت و دوست دختر عصبی ات، عصبی ام می کند!؟ شاید هم عصبی نبود و شاید اولین روزی که من دیده بودمش فقط به طور کاملا اتفاقی عصبانی بوده از چیزی، می گویند اولین برخوردها پاک نمی شوند از ذهن آدم ها، یا شاید هم چون دوست دختر تو بود عشقم کشیده بوده که فکر کنم عصبی ست، شاید هم چون مرا عصبی می کرد فکر می کردم عصبی ست، شاید هم دلم می خواست با هیچ کس دوست نباشی، یا دوست باشی اما عکس های آغوش در آغوشتان را من نبینم! حتی خواب دیدم یقه ی نیپس را گرفته بودم و هرچه از دهنم درمی آمد بارش می کردم و آن بنده خدا هم تقلا کنان می گفت: برو یقه ی "زاکر برگ" را بچسب عمو؛ اگر فیسبوک نبود عکس های آغوش در آغوششان را چطور قرار بود ببینی مثلا شما!؟؟ باد که عکس را از پنجره شان تا پنجره تان نمی آورد. می آورد!؟... راست هم می گفت! من اما راست نگفتم که این خواب را دیدم!! من هیچ خوابی ندیدم اما سعی کردم به خودم بقبولانم که هیچ چیز به من ربطی ندارد، که اتفاقا هم نداشت!... اما دلم می خواست خفه اش کنم؛ من تمام زنان آینده ی زندگی ات را هم دلم می خواهد خفه کنم، که البته به این نوشته دخلی ندارند... تا اینکه گفتی خیلی هم سفر بدی بوده و اصلا هم خوش نگذشته و از آن بهتر اینکه همه اش را قهر بوده اید و اینها...؛ همان سفر کذایی را می گویم که روح آقای نیپس در شما حلول کرده بود و آن عکس کذایی را گرفته بودید و به انتشار بین المللی و انظار عمومی رسانده بودید اش و روی اعصاب من دست به دست هم و پایکوبان شبیه به رقص های کردی ِ کلیپ های بیژن مرتضوی می رقصیدید!... ولی دستِ آخر از همه چیز تنها خاطرات محوی می ماند که گاهی حتی به یاد نمی آوری که کدامشان واقعا رخ داده و کدامشان خواب بوده است و کدامشان توهم و کدامشان را در فیلمی دیده ای! گذشته ها محو می شوند... و "امروزها" تنهای روزهای مهم ِ تاریخ اند!، همین امروزها که رگ های آبی دست های تو تضمین آرامش است و به هر تغییر لحن کوچکی در کلامت دلم می لرزد، همین امروزها که معنای معجزه در سلام های ساده ی صبح به صبحمان، به جای آن همه روزهای بی سلام، خلاصه می شود! همین امروزها... همین امروزها که جایی می خوابم که نزدیک به قلب ِ توست...!

 

 

*ژوزف نیپس: اولین عکاس جهان
*مارک زاکر برگ: بنیانگذار فیسبوک

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢