نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

خستگی با خستگی خیلی فرق دارد

بعضی واژه ها فقط یه واژه نیستند، یه عمر بار روی دوششونه؛ اما وقتی به زبون میان هیچ چیز خاصی رو القا نمی کنن و مثل بقیه ی واژه ها عمل می کنن! یکیش اینه: "خستگی"! چرا باید توی جمله ها و حرف روزانه، تاثیر "خستگی" و "قاشق" تقریبا در یه حد باشه!؟ مثلا چرا باید خستگی ای که در اثر جا به جا کردن یه کمد ایجاد شده و خستگی ای که در اثر سال ها نفهمیده شدن ایجاد شده یه واژه ی مشترک داشته باشن!!؟؟ این زبان رو کی اختراع کرده!؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢

هیچ نیازی به همفکری نیست!

من در کشوری زندگی می کنم که برای داشتن آغوشی مردانه هیچ راه حلی در کار نیست به جز بینی و گونه هایی عملی، و لب هایی پروتزی، و بی سوادی و بی سلیقگی و بی فکری محض، و سیاست به میزان فراوان، و لوندی و عشوه و صدایی هرچه لوس تر بهتر، و مریم مقدس نمایی حتی به قیمت دروغ هایی که پدر ژپتو هم باورشان نمی کند اما مردها چرا، چون دوست دارند که باورشان کنند!... من در کشوری زندگی می کنم که شما باید تمام افق نگاهتان دانستن آدرس پاساژها و آرایشگاه ها باشد،... اینجا خراب شده ای ست که به لطفِ ده ها سال عقده روی عقده، و صدها سال جوشیدن مذهب و دولت و فرهنگ در یک دیگ، خیابان هایش، فروشگاه هایش، بانک هایش، دندانپزشکی، بقالی، پارک هایش، چیزی بیشتر شبیه به دیسکوهای کشورهای عربی ست!... اینجا برای اینکه در آغوش کسی باشید، هیچ نیازی به همفکری نیست، اصلا مگر کسی فکر هم می کند!؟ کافی ست زیبا باشید

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢

آدم ها غریبه اند و آنان که غریبه های ما را می دزدند به غریزه دچار!

همه غریبه اند. اینکه کسی به شما نزدیک است، توهم محض است! اینکه از کسی انتظار داشته باشید که با غریبه های دیگر فرقی داشته باشد، توهم محض است! هر که نزدیک تر می شود تنها جرمش را بالاتر و بالاتر می برد! فیلم "داگویل" را دیده اید!؟ عوضی ترین در شهر، همانی ست که نزدیک تر می شود!... رهگذری اگر مرا نفهمد دلم نمی گیرد اما "تو" اگر مرا نفهمی دلم می گیرد!، بی آنکه بدانم به خدا تو چیزی بیش از آن رهگذر از من نمی دانی!!... یا مثلا اکثر زنان عالم همین که با کسی ازدواج می کنند تمام دلشان را می ریزند روی دایره و خیال می کنند وحی مُنزل است که این مرد، دیگر محرمشان است... و دیر یا زود می فهمند که از آن حرف ها به ضرر خودشان دانه دانه دارد استفاده می شود، تازه آن هم با یک برداشت های هشل هفتی که به وقتِ گفتنشان اصلا هم مدّ نظرشان نبوده!... آدم ها غریبه اند و آنان که غریبه های ما را می دزدند تنها به غریزه دچارند! غریزه که تنها به سکس و گرسنگی و تشنگی و اینها نیست، غریزه گاهی می طلبد زنی مردِ شما را به چنگ آورد! غریزه ی طبیعت است این کابوس ها...، بیخیال ِ وجدان و اخلاقیات، که بدبختانه وجدان و اخلاقیات نسبی اند و توجیه پذیر؛ و با این توجیهات می شود همه را بخشید و بر تخت خزید و تکیه بر دیوار زد و عروسکِ خرسی بزرگی را به بغل فشرد!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢

آدم ها باید حتما به هم ربط داشته باشند

آدم ها باید حتما یک ربطی به هم داشته باشند و آدم هایی که هیچ ربطی به هم ندارند نباید به دنبال ربط های خیالی و خودساخته شان به همدیگر بگردند و خودشان را خر کنند! و آدم هایی که هیچ ربطی به هم ندارند خب ندارند دیگر، زور که نیست! و آدم هایی که ربط های زیادی به هم دارند نباید همینطور دستی دستی سر هِله پوچ از هم بگذرند و بیخودی به جای به دست آوردن همدیگر بنشینند ترانه گوش کنند و زانوی غم بغل بگیرند و از این مازوخیسم پنهان و احمقانه ی زیر ِ پوست ِ بشریت لذت ببرند!!... چون شما بالاخره یک روزی از جذابیت های اولیه خواهید رد شد و آن وقت شما می مانید و این ربط ها و این بی ربطی ها! پس اگر کسی را که ربط های زیادی به شما دارد پیدا کردید آدم باشید و با هم بمانید و اگر پیدا نکردید به زور هی به خودتان نگویید که کاچی به ز هیچی ست! بله کاچی خیلی هم به ز هیچی ست اما نه همه جا! اینجا هیچ هم کاچی به ز هیچی نیست! و راستی برندارید توهم بزنید برای خودتان که آخ آخ من به فلانی ای که حالی اش نمی شود و دوستم ندارد چقدر ربط ها دارم و چقدر حیف ها...! خیر عزیزم، خیر، اگر ربط داشتی آن آدم هم می فهمید! ابرهای بالای سرتان را فوت کنید. ربط داشتن یک چیز کاملا دو طرفه است! آدم ها باید حتما یک ربطی به هم داشته باشند، از طبقه ی اجتماعی و مالی گرفته تا تفکرات و سلیقه و اعتقادات و ظاهر و غیره! اگر هم پیدا نشد که هیچ؛ بروید از سر راه هم کنار، و بگذارید باد بیاید!، که شاید باد با خودش چیزهای بهتری بیاورد... البته فقط "شاااااید"!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢

مهدیه لطیفی خودش را می گیرد!

جالب ترین چیزی که در زندگی ام به کرار و دفعات می شنوم این است که "مهدیه لطیفی" خودش را می گیرد!!... مثلا من دو بار در طول تمام عمرم آن هم سال ها قبل به جلسات شعری رفته ام که هیچ کس را نمی شناخته ام اصلا که بخواهم خودم را برای کسی بگیرم یا نگیرم؛ و هنوز بعد از سال ها از این در و آن در می شنوم که درست همان شاعرهای بنام و معروفی که من شعرهایشان را بسیار دوست دارم و خودشان را به چهره نمی شناسم از من متنفرند!، چون من یک روزی یک جایی خودم را گرفته ام برایشان و یادم نمیاید!!... اینکه "مهدیه لطیفی" خودش را بگیرد واقعا خنده دار ترین چیزی ست که بشود حتی به آن فکر کرد!!... "مهدیه لطیفی" آدم ها را نمی شناسد، چون درون خودش قدم می زند حتی بین یک لشگر آدم، مهدیه آدم ها را نمی بیند، در آدم ها دقیق نمی شود، کاری به کار آدم ها ندارد، هیچ وقت نمی فهمد در فلان جمع کی با کی دوست است، کی چی پوشیده است، کی توی نخ کیست، کی حتی اسمش چیست. به آدم ها نزدیک نمی شود، اما نزدیکش که بروید به این قضاوت اشتباهتان خواهید خندید. می گویید نه!؟ بروید از آنها که نزدیک تر ایستاده اند بپرسید!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢

Eternal Sunshine Of The Spotless Mind

بعضی وقتا باید یکمی مست باشی، پاشی بری ساعت 12 شب فیلم Eternal Sunshine Of The Spotless Mind رو ببینی توی سینما، و ساعت 2 که داری توی اتوبان های خلوت برمی گردی یه بغض مسخره روی دلت از اواخر فیلم مونده باشه که مطمئن باشی که به محض اینکه برسی خونه می خوای بشینی گریه کنی!... بی شک اون لحظه هرکی اون حال خرابتو ببینه فکر میکنه تو هم لابد دلت می خواد خاطره ی یکی رو پاک کنی از ذهنت؛ اما کسی حدسش رو هم نمی تونه بزنه که شاید این به هم ریختگی به خاطر چیزی باشه که هیچ وقت نداشتی که بخوای حتی فراموشش کنی!!... به مسخره ترین شکل ممکن زندگیم پر از آدمای بیخودیه که کلا هیچ وقت مال من نبودن و قرار هم نبوده که باشن و نمی خواستم هم که باشن! زندگیم پر از آدم های علنا اشتباهه که سه دسته اند: 1/ یا خودشونم نمی دونن چرا اومدن و چرا سر یه هفته رفتن!... 2/ یا هزارساله هستن و هرکاری می کنم نمیرن!... 3/ یا اونایی که کلا نیستن و مصداق این شعرم اند:

تو پیش از به دنیا آمدن مُرده ای مرد
اینجا
هیچ زنی پناه گاه نیست
و هیچ مردی تکیه گاه
و تو می دانستی شاید این ها را
که پیش از به دنیا آمدن مُردی!
تو قرار بود مرا از این آتش ِ بی آتش بس
که زندگی می خوانیم اش
به بال و پر ات بگیری
که بی رحمانه
نطفه ات انگار بسته نشد
بر هیچ رحمی

همین روزاست که خودمو دوباره یه مدت گم و گور کنم! هرچند که هر بار که گم میشم بعد از پیدا شدن دوباره همه چیز به همون بدیه و هنوز همون آدم هایی که نباید باشن مصرانه هستن و همون آدمایی که باید، مصرانه و همچنان نه!... زندگیم مصداق این عبارت معروفِ "فاکینگ لایف" شده که توی تمام فیلم های آمریکایی یکسره تکرار میشه!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢

خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن

فکر کنم کاملا از دست رفتم. یکی دو سه هفته ست فقط می تونم آهنگ سنتی گوش بدم! اگه هرگز موسیقی سنتی دوست نداشته بوده باشی و عاشق راک بوده باشی و یکهو شب بخوابی و صبح پاشی و ببینی جز سنتی دیگه طاقت هیچی رو نداری یعنی چی؟ یعنی چه بلایی ممکنه سرم اومده باشه!؟ "خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن!/ خسته ام مثل هم آغوشی و ارضا نشدن!"* حوصله ندارم مثل آدم حسابی ها بنویسم و نثرپردازی کنم؛ دلم می خواد فقط بشینم تا ابد گوش بدم به موسیقی ای که بگه: ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو... ای حیاتِ دوستان در بوستان بی من مرو... خوش خرامان می روی ای جان ِ جان... ای جان ِ جان بی من مرو... دیگرانت عشق می خوانند و من سلطانِ عشق... ای تو بالاتر ز وهم این و آن، بی من مرو... نمی دونم مولانا چه ربطی به مهدی موسوی داره اما دقیقا به این حد و اندازه خسته ام: خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن!... امروز توی فیسبوک یکی استاتوس گذاشته بود که: از یه جایی به بعد دیگه دلت نمی خواد هیچی درست شه، فقط دلت می خواد همه چی تموم شه...
واقعا دلم یه معجزه می خواد. و لازم به ذکره که دلم می خواد تمام کتاب های روانشناسی ای که میگن "معجزه ی خودت خودتی و اینا..." رو آتیش بزنم! معجزه ی من حتما باید یه جایی بیرون از خودم توی دست های یکی دیگه باشه

 

 

پ.ن*: بیت از: دکترسیدمهدی موسوی

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢