نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

کتاب شعر: برف روی خط استوا

و بالاخره همین دو ساعت پیش از زیر چاپ اومد بیرون...

برف روی خط استوا
مهدیه لطیفی
نشر فصل پنجم

از همین شنبه در کتابفروشی های تهران و شهرستان ها
و یا سایت خرید اینترنتی انتشارات فصل پنجم
و یا ارسال از طریق تماس تلفنی با دفتر انتشارات

شماره تلفن نشر، برای دریافت کتاب:
021-66909847 

و یا به خودم ایمیل بزنید... آدرس ایمیل توی همین صفحه ی وبلاگ هست

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱

دلم به شدت می خواد

دلم به شدت یه کاناپه ی چرم می خواد و سیگار و تاریکی و سیستم صوتی ِ هیولا و ویدئوپروژکشن و یه آرشیو از تمام فیلم های دنیا و یک عالمه وقت تا آخر دنیا و یک همراهِ خوش سلیقه و "ترجیحا عاشق!" و فیلم دیدن و فیلم دیدن و بحث و حرف... از بیلی وایلر و کاپولا و آنتونیونی و فورد و لئونه شروع کنیم... تا چاپلین و برگمان و هیچکاک... تا بونوئل و پازولینی و فلینی و آنجلوپلوس و کروساوا و کیدوک... تا گدار و رنوار و جارموش و آیزنشتاین و لانگ و وندرس و تروفو... تا کیشلوفسکی و تارکوفسکی و آرونوفسکی و برتولوچی و کاستاریکا و تورناتوره... تا کوبریک و برتون و اسپیلبرگ و فینچر و پولانسکی... تا اسکات ها و نولان و کامرون و لومت و لینچ... تا تارانتینو و فون تریر و اسکورسیزی و تیکور و آلمادوآر و پیرژونه... تا برادران کوهن و برادران داردن و برادران واچوفسکی و... تا وودی آلن!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱

مبحثی برای کتاب های تاریخ ادبیاتِ بعدها...

شما یادتون نمیاد ولی یه دوره ای (سده ی 10 هجری) همه ی شاعرها دسته جمعی چسبیده بودن به "سگ"!... بعدها توی کتاب های تاریخ ادبیات می نویسن که از سال فلان تا سال فلان همه ی شاعرها دسته جمعی چسبیده بودن به قهوه و چایی و سیگار و قرص اعصاب!!!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱

ای داد... دلم خالی ست

خوشبختانه نوشته های من به هیچ دردی نمی خورند، جز به دردِ همذات پنداری یک سری آدم نادیده و ناشناخته ی دیگر با من، و اکثرا هم دختر ها. همین
بنابراین هر دری وری ای که دلم بخواهد می نویسم! "دری وری" البته یعنی: "از هر دری، وَ از هر وری". اینطوری که نگاهش کنیم بار منفی اش بلافاصله تبدیل به بار مثبت می شود! می بینید؟ همه چیز بی معنی ست وقتی به سادگی می شود همه چیز را طور دیگری هم معنی کرد!
و اما در ادامه ی دری وری ها:
این بدبختی بزرگی ست که بتوانی بنویسی و بدانی که می توانی بنویسی و دوست هم داشته باشی که بنویسی و دلت هم بخواد که بنویسی و دل دیگران هم بخواهد که بنویسی اما چون نمی دانی از چی بنویسی، یکهو ماه ها ننویسی، سال ها، اصلا قرن ها...، نکند تا سه قرن دیگر هیچ چیز به درد بخوری ننویسم! ها!؟ ای داد...! دلم خالی ست!!
می خواهم تمام نویسنده های رمان های تخیلی دنیا را سر پل صراطی که نیست ردیف کنم، بپرسم آخر پدر آمرزیده ها!، خدایی اش این ها را از کجایتان درآوردید!؟؟ پس چرا من نمی توانم یک چیزهای بی سر و ته و بی ربطی که هیچ ربطی به خودم ندارند را از خودم دربیاورم و بنویسم و بفروشم و معروف شوم و هی پشت جلد و روی جلد امضا کنم و به پولدار شدنم _البته در صورت زیستن در کشورهایی دارای قانون قشنگ کپی رایت_ لبخند بزنم!؟

تارکوفسکی می داند که نویسنده ها چقدر در زندگی کردن ناتوان اند.

اصلا یوتوپیا ی من آنجاست که: من بنشینم، و آنتونی و جانسون، فقط آلبوم اول عمرشان را که اسم هم ندارد هی بخوانند و هی بنوازند و هی تا ابد...! اگر فکر کرده اید می نشینم مثل قدیم دانه دانه تِرک هایش را برایتان آپلود می کنم در اشتباهید! ولی همین یک آلبوم برای همه ی عمر من کافی ست. شما نمی دانید این آلبوم _که اسم هم ندارد_ از الماس کوه نور هم مهم تر است!
راستی چرا قدیم ها از این غلط ها می کردم!؟ مثلا می نشستم هی با این سرعت های احمقانه ی اینترنت ایران سعی می کردم جای شاهکارهای بلاتردیدِ دنیا را با شادمر عقیلی عوض کنم برایتان! که چی؟ که برگردید و بگویید اِی خاااانوووم... موسیقی سلیقه ای ست!؟ خیر آقا اصلا هم سلیقه ای نیست! خوب خوب است و بد بد، تمام! لابد فکر می کردم آدم های مجازی بهتر اند؛ اما حالا ها فهمیده ام با اینکه هنوز هم آدم های واقعی به مراتب بدتر اند، اما آدم های مجازی هم به هر حال بد اند.
بد بودن البته هر دو دقیقه یکبار تعریفش عوض می شود توی ذهن من، حالا برندارید و ایمیل بدهید که اِی خاااانوووم... فکر کردی از خرطوم کدامین فیل سُر خورده ای که به ما توهین می کنی! خیر، "بد بودن" از الان تا دو دقیقه ی دیگر یعنی: همین که مرا دوست ندارند و با من نیستند بد اند!!
دلم عشق می خواهد؛ اما نه به هر که از راه رسید! این هایی که از راه می رسند همه از دم یکی از پاهای خرشان می لنگد!

_ : ای خاااانوووم... چه توقع هاا...! شعله ی زیر توقعاتت را پایین بکش خب!...
_ : قضاوت از آن دور دورها، ساده است و مُفت! شما چه می دانید آقا!؟

ای داد... دلم خالی ست.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱

لعنت به ضمیر ناخودآگاه!

یا باید زندگی خانوادگی رو فراموش کنی و بچسبی به علاقه هات و آخرش از یه سنی به بعد کم بیاری و ببینی همه رفتن و تک و تنهایی و بگی اشتباه کردم!،... یا باید همه ی علاقه هاتو فراموش کنی و بچسبی به یه زندگی خانوادگی بی نمک و معمولی و باز از یه سنی به بعد بگی دیر شد هیچ غلطی نکردم، اشتباه کردم!... کم پیش میاد، خیلی کم، که یکی رو پیدا کنی که از دیدن شور و شوقت برای رسیدن به علاقه هات توی ضمیر ناخودآگاهش دیوونه نشه!!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱

هِی پسر...!

چی ممکنه توو روحیه ی یکی عوض بشه که یکهو ناگهان عاشق فیلم های گنگستری و هفت تیر و کلانتر و جوونی های کلینت ایستوود و هِی پسر... و این چیزا بشه؟! چرا واقعا؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱

آلبر کامو می گوید:

کسانی که مدعی اند همه چیز را می دانند و همه چیز را می توانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه می رسند که همه را باید کُشت!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱

پیروزی خرافه به قرن ها

باید دست پایه گذار خرافات مذهبی در جهان (که اسمش رو نمی دونم) رو بوسید، چون کارش به قدری استادانه بوده که قرن ها پیشرفت و علم و تکنولوژی هنوز نتونسته شاهکارش رو زایل کنه!! یه ماشینی رو امروز توی خیابون دیدم که همه جاش رو به طرز وحشتناکی با رنگ قرمز خون پاشیده بود و جای کف دست های خونی هم روش بود!؛ یعنی گویی انگار صحنه ای که توی فیلم "پالپ فیکشن" مغز طرف اشتباهی بهش تیر خورد و پخش شد توی ماشین!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱