نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

یک نوع ابراز علاقه!!

بعضی وقت ها دلم می خواد بعضی ها رو با شمشیر "هاتوری هانزو" تیکه تیکه کنم، بزارمشون تو چمدون، و پیرمردِ قوزی ِ بوف کور هم دم در منتظرم باشه، به کالسکه ش تکیه زده باشه، و سیگار دود کنه با خونسردی...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱

نوستالوژی می کُشد آدم را!

ما هر قدمی که برداشتیم، به سمتِ دور شدن از چیزهایی بود که در قدم ِ قبلی داشتیمشان و بهترشان را می خواستیم! باید در روستایی دور، کودکی ام را راس ِ سیزده سالگی ام، با شب زفاف به بزرگسالی ام پیوند می زدم!... که ما هر قدمی که در این دنیایی که نه سنتی بود و نه مدرن برداشتیم، به سمتِ حجله ی کوتاه مدتِ بعدی هایی بود که بدتر از قبلی ها بودند! "سرگردانی" گربادی ست تند و بی مروت، که می چرخاند ات تا بزرگ شدن، و بزرگسالی ات را به تنهایی ِ پر از خاطراتِ تکه پاره ی جوانی ات گره می زند، و حالا تو می مانی و بر و بر زل زدن به این عروسکِ چهل تکه!... "نوستالوژی می کُشند آدم را!"... پارک گفتگو را قدم می زدیم و گفتگو می کردیم که کسی کنارم گفتگو کنان برگشت و گفت: "...مثلا من اگر جای این پیرمرد ها بودم با شنیدن صدای بنان حتما می مُردم؛ نمی فهمم این ها چرا نمی میرند؛ نوستالوژی می کُشد آدم را!" و با چنان احساس ِ اطمینانی این جمله ها را گفت، که از آن شب به بعد هر بار که کلمه ی نوستالوژی را می شنوم قلبم به سینه ام چنگ می زند چنان چه مادری که بر گور دختر سیزده ساله اش بر سر و صورت! راست می گفت؛ نوستالوژی می کُشد آدم را! می کُشد این عروسک چهل تکه آدم را!... نوستالوژی های ما وقتی مدام آدم به آدم می شویم و به هیچ کجا نمی رسیم، عروسکِ چهل تکه ی تکه پاره شده ای ست که نقش ِ آیینه ی دق را بازی می کند در این خیمه شب بازی ِ زندگی!... قلبم به سینه ام همه اش چنگ می زند این شب ها، چنان چه ماهی ِ بیرون از تُنگ افتاده ای بر خاک!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱

باور کردن یا کشف کردن؟

آدما اون چیزی که اصرار دارند که هستند، نیستند!... فقط آدمایی که بهتون فرصت میدن که خودتون کشفشون کنید ارزش کشف شدن و اعتماد رو دارند!... ولی از اونجایی که "باور کردن" راحت تر است از "کشف کردن"، ما مونولوگ های دسته ی اول رو باور می کنیم و دسته ی دوم تنها می مونند!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱

همه صفر!!!

یادش به خیر اون روزا که نه سراتو بود نه سورنتو، نه سوزوکی بود نه سوناتا، نه سانتافه بود نه حتی سمند، تو بازی اسم فامیل یه بار نوشتم "سواری"، گفتن قبول نیست همه صفر! یه بار دیگه هم نوشتم "سورتمه"، گفتن برو بابا نمیشه، گفتم اِوا میشه، چرا نمیشه؟ اسکیمو ها می شینن توش باهاش جا به جا میشن دیگه!... گفتن نخیر همه صفر! چه زود گذشت، این همه ماشین عجیب غریب کی طراحی و ساخته شد؟ من کی بزرگ شدم؟

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱

دلم از این دل مرده گی بیزاره!

آخ که چقدر دلم از این گروه های موسیقی ِ شادِ کنار ِ خیابونی می خواد!! دلم از این شهر دل مرده که تنها تفریح مردمش پیتزا خوردنه متنفره!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱

گردو شکستن با 5D

اینکه یه کسی که ارزشش رو داره رو توی دست هات داشته باشی و هیچی ازش ندونی و اصلا نشناسیش و دستی دستی از دستش بدی، مثل این می مونه که بری دوربین 5D Mark III بخری باهاش گردو بشکنی!!!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱