نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

یک حمد و سه تا قل هو الله

هر وقت گفتید "دوستت دارم" و شنیدید "تو هم خیلی برای من عزیزی"، یعنی خیلی دیره، یعنی باید سنگِ لحد رو بگذارید روی اون رابطه، یک حمد و سه تا قل هُو الله براش بخونید،... و زندگی کنید.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱

بزرگترین مزیت فیسبوک

بزرگترین مزیت فیسبوک این است که ما را به این امر مهم واقف کرده است که تمام ملت ایران شاعر و علی الخصوص ترانه سرا هستند!! می گویید نه!؟ تشریف ببرید و پروفایل ها را چک بفرمایید. و البته این باعث بسی خرسندی و خشنودی و افتخار است! فقط من نمی دانم این وسط چرا شعر و علی الخصوص ترانه سرایی با سرعت نور به قهقرا می روند!؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

گذشت...

گذشت اون روزا که مرد تکیه گاه بود و زن پناهگاه. حالاها دیگه هیچ کدومشون هیچی نیستن.

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱

دهه ی شصت

مُد شده است که دهه ی شصتی ها را نسل سوخته بنامند، و توی فیسبوک برایشان پیج بسازند و پست بگذارند و جُک بنویسند و از اینجور جنگولک بازی ها!... اما من همین الان با جلسه ی پر جیغ و داد و هیجان و پر سر و صدایی که با جمعی از آدم هایی از دهه های 40 و 50 و 60 و 70 داشتم و با گردآوری شرایطِ زندگی و روانی و جنسی و فکری و محیطی و اجتماعی و خانوادگی و عقلی و علمی و روابطی ِ شان، به این نتیجه رسیدم که نسل ما نسوخت، بلکه به فاکِ فنا رفت!!... چه کسی جواب ِ تنهایی ِ امروزشان را در سی سالگی هایشان می دهد!؟ جواب ِ نا امیدی و بدبینی شان را!؟ چه کسی جوابِ سرخوردگی ها و گریه هایشان پشت ِ کنکور را می دهد!؟ چه کسی جواب ِ برزخی که بین مدرن و سنتی کشیدند را می دهد!؟ چه کسی جواب ِ فاصله ی عمیقی که بینشان از خانواده و خانه داری تا اینترنت افتاد را می دهد؟! چه کسی جواب شکِ بزرگشان به اینکه باید خواستگار داشته باشند و خواستگاری بروند یا باید خودشان عاشق شوند را می دهد!؟ چه کسی جواب ِ وحشت ِ همه جانبه شان هم از پدرانشان و هم از مدیرانِ مدرسه شان و هم از ماشین های گشت را می دهد!؟ ما حتی می ترسیدیم ابروهایمان را برداریم؛ این ها جک ساختن ندارد! چه کسی جواب ِ مرگِ دخترانی را می دهد که به خاطر بکارتِ بی ارزش ِ از دست رفته شان، خودکشی کردند!!؟؟...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱

شب قدر!

عزیزم آدم باش، آدم ها رو دوست داشته باش، العفو العفو گفتن نمی خواد!!...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱

معمای آدم ها خیلی زودتر از چیزی که فکرشو بکنیم حل میشه

آدم ها از دور خیلی دوست داشتنی تر اند، و من غریبه ها رو تا وقتی که غریبه بمونند دوست تر دارم! آدم ها از نزدیک دروغ محض اند، سراب اند و خالی!... معمای آدم ها از نزدیک خیلی زود تر از چیزی که فکرشو بکنیم حل میشه!!!... دنیای مجازی بدی های زیاد داره، اما خوبی های کمی هم نداره! داستان از این قراره که: ما ها برای فرار از دنیای واقعی ای که به کام ما نمی گرده به دنیای مجازی پناه می آریم و دوباره برای فرار از آدم های مجازی و غیر قابل لمس به دنیای واقعی بر می گردیم و این چرخه ی دیوانه کننده چه بخواهیم چه نخواهیم داره توی این قرن اتفاق می افته و ما ها هم داریم توی همین دوره زندگی می کنیم! اینکه هنوز دلی برای دلی در زمان و مکان و موقعیت درست بتپه فقط یه احتماله، یه شانس؛ و قانون احتمالات هم که در ریاضیات به هر حال در ذاتِ خودش به سمتِ صفر میل می کنه؛ هیچ کاریش هم نمیشه کرد! و ما هم توی همین نقطه از زمان ایستادیم! می خوام غریبه ها رو دوست داشته باشم، همونطور که 10-11 ساله واسه کسایی که نمی شناسمشون می نویسم اینجا توی وبلاگ و بخش نظرات رو هم برداشتم و اون همه ارادت و محبت و امید رو از غریبه هایی که جوابشون رو نمیدم که نزدیک تر نشن میگیرم توی ایمیل ها،... و دوستشون دارم و همین برام کافیه و دلم نمی خواد بدونم چی کاره اند و چند سالشونه و چه شکلی اند و غیره!... من هستم! بقیه ش هم بالاخره یه جوری می گذره دیگه؛ از سیاهی بالاتر که رنگی نیست، هست!؟ فوقش اینه که آخرش به این نتیجه می رسی که یه سگ بخری که عشقت روی دستت نمونه، و آخرش هم مرگه دیگه!... غیر از اینه؟! اصلا چه فرقی می کنه قبلش چه جوری گذشته باشه!؟... آدم ها می میرند و به هیچ کجای جهان هم نیست که زنده بودنشان چه دردی داشته است!!... سگ ها تنها موجوداتی اند که بدون توجه به قانون شانس و احتمالات هیچ وقت نمی زارن عشق و مِهرت بخوره تو در و دیوار!... و همیشه هم آخرش ناخودآگاه می رسم به این جمله از خودم که به شدت دوستش دارم: به جهنم که نیستی! مگر مغول ها یک قرن ِ تمام حمله نکردند؟! مگر نگذشت؟! نبودن تو هم می گذرد؛ از کابوس مغول ها که بدتر نیستی عزیزم!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱

عشق یعنی نیاز به تحقیر شدن

یک روزی، قریب به هزار سال پیش، یعنی حداقل 16-17 سال پیش، نمی دانم کجا خواندم یا شنیدم، که عشق یعنی نیاز به تحقیر شدن! دختربچه بودم؛ تعریف احمقانه و بی ربطی به نظرم رسید! بزرگ شدم، بزرگ تر شدم، فیلم دیدم، کتاب خواندم، نوشتم، خواندم، رفتم، آمدم، دیدم، شنیدم، شاعر شدم، پای حرف این و آن نشستم، عاشق شدم، عاشقم شدند، گفتم، خندیدم، دعوا کردم، گریه کردم، گم شدم، پیدا شدم، فراموش کردم، فراموش شدم، دیده ها و شنیده ها و خوانده ها و تجربه هایم را با ریسمان به هم بستم؛ دنیا پر از تلاش برای تعریف عشق بود! هر چه شاعر، نویسنده، فیلسوفِ غربی، عارفِ شرقی، روانشناس، فیلمساز، بقال، خیاط، سبزی فروش، راننده تاکسی، پیر، جوان، مذهبی، آتئیست، همه عشق را تعریف می کردند برای خودشان؛ و هنوز عشق یک تعریف بیشتر ندارد: نیاز به تحقیر شدن! چقدر دلم می خواهد بدانم این تعریف از که بود؟ کجا شنیدمش!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱

یک به یک، مساوی

نمی شود که تا ابد همینطور بیخودی دوستت داشت؛ باید سر بکشم این تلخی ِ باور ِ واقعیت را؛ این شرنگِ لاجرم را! می ترسم اگر امشب سر نکشم اش، بعد ها بی شک تبدیل به غول بزرگی شود و برایم شکلک درآورد! شما این کتاب ِ "قورباغه ها را قلمبه با ادویه بخورید" را خوانده اید؟! من نخوانده ام اش اما جلدش را دیده ام! می گویند جهان را نجات می دهند این دری وری های کم برگ و پول ساز برای نشر ها! من علاقه ای به نجات پیدا کردن ندارم، برای همین هم نخوانده ام اش؛ اما حکایتِ این تلخی ِ رفتنم، آن هم به این زودی پیش از اینکه دست هات را حتی یک بار گرفته باشم، از بی انصافی که بگذریم، درست همان حکایتِ قورباغه خوری ست! همین امشب باید چشم هایم را ببندم و هر طور شده همه اش را بروم بالا! باید به دروغ هم که شده بگویم "دوستت ندارم" و طوری رد شوم که بر رد پاهایم چنان چمن و درختی بروید که انگار از آغاز زمین شناسی هیچ کس رد نشده است این راه را! یا نه؛ چمن و درخت چرا!؟ رشته کوه بروید اصلا!! باید بی صدا بروم... بروم... تا یک به یک مساوی شویم!! عزیزم، من عوضی تر از آنی ام که بگذارم فقط تو دوست داشته شوی! در را باز می کنم و بی صدا می روم می روم تا...، حتی به قیمت ِ نابودی خودم در این رشته کوه های نا بلد!...

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱

کسی باید این عشق را از وسط نصف کند!

ما خواب هایمان را بسته بندی کردیم و برای همسایه ها فرستادیم، درست از همان لحظه ای که شما دستگیره ی در را چرخاندی! یادش به خیر... یادش به خیر آن همه خواب های بیخیالی که به خواب و خیال بدل شده اند حالا، و آرزوی دوباره بودنشان چقدر دور می نماید، دور تر از تیر رس ِ کمان ِ هر آرشی، دور تر از دسترس ِ دست های دوباره به اشتباه عاشق شده ی من! اصلا می دانی؟! همیشه تا بوده همین بوده و بعد از این هم همین خواهد بود، اصلا چیزی اگر غیر از این باشد تعادل دنیا به هم می خورد انگار؛ کج می شود انگار دنیا؛ کوله می شود انگار دنیا؛ قرآن ِ خدا غلط می شود انگار!... همیشه همین بوده و خواهد بود که شما دستگیره ی در را بچرخانی و بیایی و از سر شیطنت، از سر اشتباه، از سر بیکاری، محض تفنن، محض خنده، یا نمی دانم محض ِ هر چه، یک دالّی ِ کوچک بگویی و بروی بست بایستی در حاشیه ی متن؛ و ما وسطِ این متن بیچاره شویم یک عمر!... ببین جانم! این دختری که اینجا بی خواب های بیخیال ِ قدیمی اش ، سردرد های بی قرار و بی قراری های سردرد افزایش را روی دست گرفته است و روز به روز، شب به شب، تو را دوست تر دارد، همه چیز را خوب می داند. مثلا خوب می داند که تو چرا می ترسی پا بر متن بی پروای من بگذاری؛ خوب می داند این دل ضربه هایی که کمر به دیوانه کردنش بسته اند از کجا آب می خورند و به کجا ختم می شوند؛ خوب می داند چشم های تو ظرفی خالی از دوست داشتن اند؛ و خوب می داند دوست داشتن حد دارد، اندازه دارد، زیادی که باشد دل را می زند، پس می زند، سر می رود از سر ظرف و همه چیز را بدتر و بدتر می کند و ظرف ِ تو را خالی تر و خالی تر!! همه ی اینها را می داند و به تجربه ی تاریخی ِ تاریخ اعتماد دارد و همچنان هم هیچ غلطی نمی تواند بکند! و باور کن، باور کن، باور کن، ترجمه ی هر تپش ِ اضافه و خارج از برنامه ی دلش را به تمام زبان های زنده و مرده ی دنیا بلد است! ولی عشق، این عشق ِ لاکردار، دست و پای آدم را طوری می بندد که تمام دانسته هایت یکجا به دردِ لای جرز دیوار هم نخورند! (آچمز شدن اصطلاح ِ خوبی ست!) و درد ها، این دردهای لاکردار، همیشه از همینجا آب می خورند که یکی به اندازه ی هر دو نفرشان آن یکی را دوست دارد! و کسی باید باشد که این عشق را قسمت کند؛ کسی باید باشد که این عشق را از وسط نصف کند و نصفه ی دیگرش را در دل تو بکارد تا بلکه من خوابم ببرد شب ها! کسی باید باشد که... راستی چه کسی!؟ اصلا کو کسی!؟ کدام کسی!؟... و خدا هم که رفته است که رفته است!... به کدام جهنم رفته ای خدای خوب و قادر و متعال؟! نمی شود برگردی بیایی دور هم باشیم خداوندِ باریتعالی و مهربان و رحیم و کریم و غیره...!؟ اسپرسو هایم حرف ندارند. دنیایم آنقدر تلخ هست که اسپرسو هایم حرف نداشته باشند! هِی... با شمایم عزیزم! نمی شود برگردی بیایی ببینی این بی قراری ِ مزمن ِ ناخوانده دارد قلبم را له می کند زیر وردنه ی بی ملاحظه ی لامذهبش!؟ نمی شود بیایی این وردنه را از دستش بگیری و بگویی دست از سر من بردارد!؟ اصلا ما غلط کردیم؛ ما غلط کردیم شما را انکار کردیم، خوب است؟! برگردید و این عشق را از وسط نصف کنید و به ما ثابت کنید که هستید و روی آگاهی ِ آب و روی قانون ِ گیاه لم داده اید و قدرت های ماورایی دارید! شما چیزی از زمین نمی دانید؛ به خدا عشق می کُشد آدم را!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱

رد کردن!

خیلی خیلی خیلی آدم باید حالش بد باشه، یا به اصطلاح ِ امروزی ها باید رد کرده باشه، که درپیتی ترین و شاد ترین آهنگای حسن شماعی زاده و ویگن و عباس قادری و جلال همتی و جواد یساری رو گوش بده! چند روزه فقط همینا نذاشتن من دیوونه بشم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱