نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

Pause/Play

همین الان به یه نتیجه ای رسیدم در مورد خودم! بنابراین اگه اومدید توی صفحه ام که نوشته ای نثری متنی شعری چیزی یا هر چیز ادبی دیگه ای توش پیدا کنید، این بار من رو معاف کنید! من فقط از سر هیجان ِ کشف ِ این خصلت در خودم دلم می خواد یه جایی بنویسمش! همین...! کشف کردم من هرگز یه مدلی عاشق نمیشم که اگه طرف رفت ماه ها اشک بریزم و سال ها یادش کنم، اثرش یه جوری در من می پره که انگار هرگز نبوده! اما تا وقتی هست، با تمام ِ احساسم هستم، یعنی با همه ی همه ی دلم، و با همه ی فکر و ذهنم، بی حتی یه ذره خرده شیشه، بی حتی یه ذره عقل؛ و با عشقی دو سه هزار برابر همه ی فرهاد و مجنون و این ها!... چرا من این مدلی ام!؟ کی باور می کنه؟! خودم کدومشو باور کنم!؟ یعنی انگار همزمان با لحظه ی ورود طرف به ذهن و زندگیم یه دست ِ ناشناس دکمه ی Pause عقلم رو فشار میده و با رفتنش دکمه ی Play رو! این بهترین مثالی بود که می شد پیدا کنم! چرا آدما تا هستن نیستن و تا نیستن هستن!؟ و چرا نمی خوان این پازل رو درست عین ِ آدم بچینن و تا هستن باشن و تا نبودن نباشن!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱

مثل عطر می پرد!

احساس، سنگ خارا نیست که همین طور هی بماند و بماند و بماند!... احساس، مثل شاپرک، مثل عطر، می پرد!... درست توی همان روزهایی که دوستت دارم دوستم داشته باش!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱

اسپرسو ساز

من دختری رو می شناسم که روزی ده بار دکمه ی on اسپرسو ساز رو می زنه و میاد تو اتاق و یادش میره و ساعت ها بعد سردرد می گیره و با خودش فکر می کنه که چرا دوباره سردرد داره و وقتی یادش افتاد امروز قهوه نخورده بلند میشه و میره و قهوه ی سرد چند ساعت پیش رو خالی می کنه تو سینک ظرفشویی و دوباره دکمه ی on رو می زنه و دوباره میاد تو اتاق و دوباره یادش میره و باز فکر می کنه پس چرا سرم هنوز درد می کنه و با اینکه به خودش هر روز قول میده که مسکن نخوره، یه قرص مسکن می خوره و ساعت ها بعد که اتفاقی میره تو آشپزخونه چشمش به یه قهوه ی سرد می افته که باید خالیش کنه تو سینک ظرفشویی! من این دختر رو از نزدیک می شناسم! از خیلی نزدیک!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

هیپنوتیزم

نمی دانم می دانی با نه؟ دیوانه که می شوم، شب هایی که شب تر از شب های دیگر اند، شعر را می نشانم بر آونگی در خلا، و می نویسم ات آنقدر، که از نفس بیفتی! می نویسم ات آنقدر، که سیاه شود این گرگ و میش ِ دم ِ صبح که دیوانه ترم می کند هر صبح! نمی دانم می دانی یا نه!؟ گفته بودم دوست ندارم شب های که شب تر از شب های دیگر اند، صبح شوند!؟ بلند می شوم راه می روم، از این دیوار به آن دیوار، از آن دیوار به این دیوار، و به خودم قول می دهم تعداد قدم های رفتن و آمدنم یکی باشند هر بار! بازی احمقانه ای ست، که می پراند از سرم تو را! باید به تو فکر نکرد، باید تو را بر آونگی در خلا نشاند، و گذاشت که هیپنوتیزم کند همه ی زندگی ام را! چقدر این کلمه بیرون زده از این متن ِ بی هوای بی هنگام! "هیبنوتیزم!!" معادلِ شاعرانه ترش چیست!؟ جادو!؟ خیله خب؛ می گذارم جادو کنی همه ی زندگی ام را! جادوگر که می خوانم ات انتظار دارم با جاروی دسته بلندی پر بکشی بر بالای بی قراری هایم، و بدانی کجای کدام لحظه، دقیقا چند درجه بیشتر دوستت دارم و کجا چقدر کمتر؟! تو این چیزها را می دانی؟! تو می دانی چقدر دوستت دارم؟

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱

کوئینتین تارانتینو و تخیل من و تولد داوینچی

تصور کنید یک گروه مافیایی از نوع بسیار خفن اش در حد بیلی در فیلم کیل بیل، بعد از نقشه ها و برنامه ریزی های چندین ساله شان، در یک بعدازظهر دل انگیز رویایی، بریزند توی لوور و همه را بکُشند و مونالیزا را بدزدند! تصور کردید!؟ خب! حالا این ماجرا نه برای داوینچی ِ مُرده اهمیتی دارد، نه برای خودِ مونالیزا که خودش هم نمی داند چرا پنج قرن تمام است که دارد به فجایع این پنج قرن لبخند می زند؛... اما پاریس چه؟ پاریسی که بزرگترین پشتوانه اش لوور است و لووری که شاخص ترین اثرش مونالیزاست چه می شوند!؟ اگر پاریس را یک صندلی تصور کنید، مونالیزا را که بدزدند یکی از پایه های این صندلی بدون شک خواهد شکست؛ و هیچ کس دلش نمی خواهد روی صندلی ای که یک پایه اش نیست و تلق تلق لق می زند بنشیند! و مونالیزا و بیلی حالا دوتایی هی به هم لبخند خواهند زد... و بعد تصور کنید ناگهان در همین بینابین لبخندهای ژکوندی که رد و بدل می شود، زن داستان که اسمش را یادم نیست، با همان آتش تندِ انتقام جویی اش از راه برسد و بیلی هم در حالتی غیرمنتظر و حرکتی غریزی و غیرارادی تابلو را سپر کند که شمشیر زنک به او نخورد،... حالا چه بلایی بر سر مطبوعات خواهد آمد!؟ مسلما مطبوعات بسیار هم خوشحال خواهد شد! چون مطبوعات پیش ترش هم مونالیزا دزدیده بودند به قدر فراوانی خوشحال شده بود اما خودش را به ناراحتی و نگرانی زده بود و مدام می نوشت: "اگر گفتید مونالیزا کجاست؟!"، "یعنی حالا بعد از پنج قرن مونالیزا کجا دارد لبخند می زند؟!" و غیره...، که حالا هم خواهد نوشت: "مونالیزا دیگر لبخند نخواهد زد" ، یا "داوینچی کجایی که ببینی!؟" و اینها...! پاریس هم که قبل ترش تا جایی که می توانسته ناراحت شده بود و داشت لق زنان دق می کرد؛ پس دقیقا چه کسی ناراحت خواهد شد؟! نهایتش این است که یک سری جنگ هایی سر می گیرد، یک سری جلسات سری، یک سر و صدای جهانی، و تازه مونالیزا معروف تر هم می شود، و هرگز هم نمی گذارد که من و شما بفهمیم چقدر کشکی کشکی مُرده است! و بعد همه می روند سر خانه و زندگی شان! همه اش را گفتم که به همین آخرش برسم؛ که حتی اگر کوئینتین تارانتینو و تخیل من و تولد داوینچی و تولد پدر پدر پدر داوینچی هم که دست به دست هم بدهند، آخرش باز جهان می رود سر خانه و زندگی اش؛ و کشک، هنوز آش رشته را خوشمزه تر می کند!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱

آدمها بدون مغز حرف می زنن!

مترسک: من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله!
دوروتی: اگه مغز نداری پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک: نمیدونم... ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن!
.
.
.
جادوگر شهر اُز
نوشته ی: فرانک باوم
 

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱