نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

شناختِ ناگهانی!

آدم ها هیچ شناختی از شما ندارند، اما فقط کافی ست تا به پیشنهاد دوستی یا ازدواج آنها جواب رد بدهید تا ناگهان در کمتر از چند ثانیه به شناختِ عظیمی از شما دست یابند، مثلا بفهمند که شما خودخواه، کوته فکر، بدشانس، بی مسئولیت، بی فکر، بی لیاقت، بدبخت، نامتمدن، متوهم، پرمدعی، ظاهربین، و حتی هرزه هستید! به دیگران جواب رد بدهید تا آنها را در شناختِ خودتان تسریع و کمک بخشید! و در واقع خودتان هم به همان سرعت آنها را بشناسید!!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱

کمدی وحشت آور است!

گفته ای از اوژن یونسکو :
سرشناس ترین اسم در تئاتر ابزورد (تئاتر پوچی)

بعضی از منتقدین مرا به جانبداری از یک نوع مردم دوستی و انسان تجریدی متهم می سازند! انسان ِ هیچ کجا آباد! در حالی که من طرفدار انسان همه جا آبادم! چه دوست و چه دشمن. انسانی قابل درک و لمس. انسان تجریدی متعلق به آرمان گرایان و خیال بافان است، انسانی که واقعیت ندارد. شرط لازم عالم انسانیست و انسان در کجایی بودن او نیست، در میرا بودن اوست! زمانی که از مرگ حرف می زنم همه مرا می فهمند. مرگ بورژوآست و نه سوسیالیست. از اضطراب عمیق درون می آید که همه گیر و عامه پسند می باشد.
دلهره ی من با کشف زمان شروع شد. لحظه ای که من پی بردم هر لذتی در نهاد خود راهی به نیستی باز می کند. لحظه ها به گذشته سرنگون می شوند.
جهنم یعنی زمان، فضا، بینهایت. و بهشت دنیای مدور، کامل و محدودی است که نه آغازی دارد و نه انتهایی.
ژان پل سارتر و آلبر کامو از دلهره (سخن می گویند)، ولی ما با دلهره زندگی می کنیم!
تاریخ هنر یعنی تاریخ تحول هنر در سبک بیان. آغاز یک بیان نو. سرانجامی است در هنر برای کشف یک واقعه. یک حرکت. زیرا هر پدیده ی هنری واقعیتی است غیر قابل تکرار و مجرد.
کمدی وحشت آور است. کمدی دردناک است. من می نویسم تا جوابی به خودم داده باشم. کی هستیم؟ و چرا هستیم؟
عادت سرپوش تیره رنگی است که بر روشنایی های زندگی نقاب می زند و این گناهی است بزرگ! ما می توانیم به روشنایی ها راه یابیم ولی کجاست راه پیما!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱

درد های به زمین رانده شده

آدم ها می میرند و به هیچ کجای جهان هم نیست که زنده بودنشان چقدر درد داشته است! چقدر درد که شب ها بین دیوار ها ماند و صبح ها هیچ کس پس مانده اش را پشت ِ پلک های شب نخوابیده شان ندید! چقدر درد که تبدیل به دعاها شد و حتی از سقف سیمانی اتاق ها هم رد نشد!! چقدر درد که همین امشب در پس کوجه های این شهر شلوغ می خندد به ریش ِ آدم ها؛ چقدر درد که همین امشب توی هر سلولی ست، سلول سلول است، سلول زندان ها، سلول مغز ها! چقدر زندان، چقدر بیمارستان، چقدر تنهایی، چقدر شکست، چقدر فقر، چقدر آرزو! چقدر ها که می میرند همین امشب از این درد ها! آدم ها می میرند و دختر های دبیرستانی هنوز توی خیابان ها راه می روند و غش و ریسه به عکس دوست پسرهای تازه پیدا کرده ی هم می خندند و آرزو می کنند عاشق شوند! مردم درد می کشند و عشق هایشان را با قرص ها به دست زمانه و فراموشی می سپارند، مردم درد می کشند و کلافگی هایشان را زیر پتوهایشان جا می گذارند، مردم درد می کشند و هدفون را بیشتر روی گوش هایشان فشار می دهند مثل من! مردم درد می کشند و هیچ معجزه ای در کار نیست. زنان درد می کشند و بچه ها به دنیا می آیند برای درد کشیدن و مردها درد می کشند برای بزرگ شدن ِ این دردهای به زمین رانده شده! هر نوزاد یک درد است! پابلو نرودا بود که می گفت هر نوزاد یعنی یک امید به اینکه خدا هنوز از زمین نا امید نشده است!؟ شک دارم اما انگار خودش بود، حالا نرودا یا هر که که بود، اشتباه ِ بزرگی کرده است! هر نوزاد یعنی یک بی خبر از همه جایی، محکوم به زندگی، محکوم به درد!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱

بدترین قسمت دروغ!

وقتی به یکی دروغ میگی بدترین قسمتش این نیست که دیگه اگه راستش رو هم بگی باور نمی کنه؛ بدترین قسمتش اینه که دیگه حتی اگه آدمای دیگه هم بهش راست بگن باور نمی کنه!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱

بیچاره هر دختری که شعر می نویسد!

شاعران تنهاترین اند در خانواده هایشان! درس خواندن، دو هزار سال پشت سر هم هی کنکور دادن، شوهر کردن، حامله شدن، کلاس خیاطی رفتن، کلاس زبان رفتن، ایروبیک، آشپزی، گل چینی سازی، سفره آرایی، ژله ی هفت رنگ درست کردن، آرایشگاه رفتن، کارمند درجه دهم یک شرکت بی نام و نشان بودن، منشی یک دکتر هیز و هرزه بودن، مولودی رفتن، دف زدن، خرید رفتن، حتی دوست پسر پولدار تور کردن، حتی غیبت کردن، حتی فقط صبح زود از خواب بیدار شدن و هیچ کاری نکردن،... همه ی این ها به شعر و داستان نوشتن شرف دارد به چشم پدر و مادر ها و خواهر و برادر ها! بیچاره هر دختری که شعر می نویسد! همین... عصبانی ام در حال حاضر تا سر حدِ بی سر حدی!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

تابستان ها

خوشبختی = گیلاس و گوجه سبز و شلیل و شفتالو و هلو و توت و توت فرنگی و زردالو و آلبالو و گلابی و آلو و هندونه و انگور یاقوت...
بدبختی = ساعت 9 شب شده باشد و هنوز هوا روشن باشد!!

و بدین سان شد که من هرگز نفهمیدم تابستان ها خوشبختم یا بدبخت؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱

Midnight In Paris

سال های سال یک حسی را داشته ای، یک حرفی را زده ای، بعد ناگهان یک آدم خیلی معروف تر از تو می آید و آن را به دنیا می گوید، و تو مجبوری دیگر نگویی که آن حس و حرف را سال های سال داشته ای! چون حتم می کنند که اول تر آن آدم معروف تر گفته است و بعد تو دزدیده ای اش! (در اینجا منظور از آن آدم معروف دقیقا وودی آلن است)

من عاشق قرن 18-19 فرانسه ام از ده ها سال پیش! من عاشق کافه های پر از نویسنده ها و نقاش هایم. من عاشق ونسان ونگوگ، پل گوگن، ادگار دگا، تولوز لوترک، ژرژ براک، پابلو پیکاسو، آمادئو مادیگیلیانی، سالوادور دالی، اسکات فیتز جرالد، ارنست همینگوی، و غیره ام...! شما Midnight In Paris را دیده اید!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

تفکر کهن و نگرش نو در ادبیات

مسئله اولی که طرح می کنم این است که ادب کهن برچه نوع تفکری بنا شده است؟ بعد می خواهم در باره این که داستان یا قصه هایی که در گذشته نوشته شده بر چه تفکری بنا شده و چگونه نوشته می شده است صحبت کنم و بعد هم اگر رسیدیم در مورد این که داستان معاصر دارای چه تفکری است سخن خواهم گفت . ابتدا توجه اتان را به این غزل حافظ که حتما یادتان است جلب می کنم:
در ازل پرتو حسنت به تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

ادامه مطلب
   + مهدیه لطیفی ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

چای های هزار بار یخ کرده

من و این سیگارهای نیم سوز که سوز درز پنجره ها را جبران می کنند و این چای های دم کرده ی هزار بار یخ کرده، هزار تناسخ را بی تو پای تمام پنجره ها گریه کرده ایم، من و تو آغاز و پایان ِ این گریه ها را گم کرده ایم، این چای ها هم که مدام دم می کشند و یخ می کنند و من یادم می رود که بین گریه هایم چای هم بد نیست بنوشم! آشپزخانه لخت از هر چه لیوان و استکان و زیرسیگاری که داشته ام شده است! سیگارهای نیم سوز غرق می شوند توی چای های نخورده که بی تو پایین نمی روند از گلوی شعر؛ استکان ها زیر دست و پای من و میزها می مانند، من زیر دست و پای بی تویی! من چای می ریزم، تو دوباره به دنیا می آیی، تو دوباره سر از جای و جهان دیگری درمیاوری، من دوباره می میرم!... من هزار بار این راه ها را رفته ام، از این پرتگاه به آن پرواز، از این پرواز به آن پرتگاه!... پرواز ها سراب اند، پرتگاه ها حقیقت!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱

آشفتگی هایم از مرز دانایی های فروید گذشته اند!

خواب هایم آشفته اند، بیداری هایم آشفته تر
خواب هایم راست می گویند و من از این راست شنیدن گریزانم
بیداری هایم دروغ می گویند و من از این دروغ شنیدن عصبانی ام و گیج
خواب و بیداری هایم دست به دست هم داده اند که نفس کشیدنم هیچ نقطه ی امنی نداشته باشد!
آشفتگی هایم از مرز دانایی های "فروید" هم گذشته اند!
یکی بیاید نقطه ی امن زندگی ام شود.

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱

چرا اینجوری فکر می کنم!؟

خواهرم: هی... یارو داره میاد تو شیکم ماشین! تو تو چرا دستت به بوق نمیره؟! ماشین بوق هم داره هااا...
من: نمی دونم چرا فکر می کنم همه همیشه همه چیز رو خودشون باید بفهمند!!!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱