نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

باید پرید و مُرد...

احساس کسی رو دارم که یه گله گرگ گرسنه جلوشه و یه دره ی عمیق پشتِ پاش!... پریدن خودکشی ِ محضه اما منطقی ترین و ناگزیرترین تصمیمه!... یا باید وایستاد و ذره ذره و تیکه تیکه شد و مُرد، یا باید یک باره چشم هارو بست و پرید و مُرد!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱

بالاخره می رسه...

بالاخره می رسه اون روزی که به همون اندازه ای که هر لحظه دلت یه ماجرای تازه می خواد به همون اندازه دیگه توان و حوصله ی آشنایی با هیچ آدم تازه ای رو نداری!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱

ما باید شعبده باز شویم

 کلمه ها برای ما نیستند! کلمه ها را "دیگران" اختراع کرده اند و ما می خواهیم حرف "خودمان" را بزنیم!! و خب نمی شود جانم! نمی شود!... کلمه ها خائن اند!؛ یعنی اولش خوب اند ها!... اولش هیچ شعری چیزی هم نمی خواهد، همین کافی ست که فقط اسمتان را صدا بزنند تا دلتان هُری بریزد!... و بعد... و بعد... زیر آستین هر کدامشان خنجری ست!... ما باید شعبده باز شویم آقا!؛ ما باید آستین بالا بزنیم، خرگوش از کلاه، عشق از خنجر بیافرینیم!...

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱

زن ها

زن ها موجوداتی هستند که اگر دوستتان داشته باشند، فقط کافی ست وقتی اسمتان را صدا می زنند به جای "جانم" بگویید "بله"، تا بزنند زیر گریه!!... شما را به خدا این چیزها را بفهمید! دل زن ها روزی هزار بار می لرزد و می ریزد و خالی می شود؛ شما را به مردانگی تان، وقتی دیوانه می شوند و بیخودی بهانه می گیرند، فقط بغلشان کنید و برای هیچ چیز راه حل نشانشان ندهید!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱

وجه ِ شبه

من از نوستالوژی ها می ترسم و ابایی از ده هزار بار تکرار کردنش ندارم!... (از کوزه همان برون تراود که در اوست)... تغزل در شعر، ضعفِ شعر است!؟ هنرمند باید دغدغه داشته باشد!؟ هنرمند باید متاثر از حامعه و دردهایش باشد؟ باید حرفی برای زدن داشته باشد!؟... این سخنرانی ها را شماها هم شنیده اید؟! من که تا دلتان بخواهد شنیده ام!... نمی توانم جانم! نمی توانم. اصلا شما فرض کنید من یک الکی خوش ام که نفسم از گرما می خیزد و جامعه را نمی فهمم؛ شما هر خیالی که دلتان می خواهد بکنید؛ من تغزل را به شعرهایم نمی ریزم، شعرهایم خودشان همینطوری خود به خود اینطوری می شوند!!... و من از قصد هر روز و هر بار نمی گویم که از نوستالوژی ها می ترسم، این ترس خودش سر هر کوی و برزنی خفت ام می کند! و بدبختی اینجاست که نوستالوژی هایم از هیچ خاطره ی تغزل مالی شده ای برنمی خیزند، از روزهایی برمی خیزند که خوب بودند اما به قدری به غلط، که حسرتشان را نمی خورم! نمی دانم به نوستالوژی های خوب اما غیرعاشقانه که تنها پیامشان، یادآوری عمر تلف شده و سن ِ بی ثمر بالا رفته تان است، دقیقا چه می گویند!؟... به اینکه فلان خیابان شبیه ِ کسی ست که فقط همان یک بار دیدی اش و اسمش را هم نمی دانی، به اینکه زنگ آهنگِ ته صدای رستاک شبیه ِ کسی ست که دوستش داشتی اما می دانستی که نباید بماند، به اینکه فلان پیتزافروشی، فلان گالری،... همه شان یادآور ِ عمر بی عشق سپری شده ات هستند، دقیقا باید چه گفت؟... این شهر وقتی تمام گوشه و کنارش به همین فکرها گذشته باشد، همه اش نوستالوژی می شود رأس سی سالگی! و دلشوره... و دلشوره از جا به جا شدن ِ خاطراتی که برای تو نبودند! این خاطره ها برای من نیست! من اعتراض دارم؛ حالا شکایت نامه به کدام محکمه ببرم که حکم به دیوانگی ِ خودم ندهد!؟ من حتم دارم خاطره هایم با زنی که نمی دانم کیست، مثلا در اسکاندیناوی یا اوگاندا، جا به جا شده است!!... شکایه می کنم؟ تلخ می نویسم؟ خواننده ام را آدم حساب نمی کنم؟... از عباراتی چون "لعنتی" و"هیچ خری" و غیره استفاده می کنم!؟ اعصاب درست و حسابی ندارم؟ شعرهایم تغزل مایه اند؟ دغدغه ی درست و حسابیِ دیگری ندارم؟ حوصله ی همه را با زنانگی ِ نوشته هایم که سر به فلک گذشته است سر می برم!؟ خب همین است که هست،... زنانگی ِ بالا نقطه ضعف است!؟؟... میگویم چطور است نقد فرمالیستی کنیم؛ ها؟ موافقید!؟ اصلا بیخیال ِ این گلایه ها، این تنهایی ها،... چطور است روانشناسی و بازبینی ریشه های اعتقادی و همه را بیخیال شوید و به فرمالیسم روی بیاورید!؟ اینطوری من و شما و خدا و در و همسایه و بر و بچ همگی راضی ترند و... گفتم خدا!؟ چه واژه ی نامانوسی! همینطوری از سر عادت از دهنم بیرون پرید... مثل عشق که چپ و راست همینطوری از سر عادت از دهنم بیرون می پرد! آخر می دانید!؟ عشق و خدا شباهت عجیبی به هم دارند، و وجه ِ شبه ِ این تشبیه، "وجود نداشتن" است!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱