نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

نشسته ام روی خط های آبی و نازک

نشسته ام در متن خودم! متن ها "من" شده اند و "من" موجودی ناشناخته! نشسته ام روی خط های آبی و نازک و یکی در میانِ متن خودم! یکهو به سرم می زند بلند شوم روی خط ها، زیگزاکی رقص پا بروم، و ادای آدم های شاد را برای خودم دربیاورم، مثل آدم هایی که روز تولدشان را تنهایی جشن می گیرند! حوصله ام اما نمی کشد؛ همینطور که نشسته ام روی خط ها، به لورکا فکر می کنم، که تمام شهرتش را در ایران به شاملو مدیون است؛ و به شاملو فکر می کنم، که می گفت شعر خوب، بد، متوسط، ضعیف نداریم؛ شعر یا عالی ست یا اصلا شعر نیست! و فکر می کنم چطور است شعر ننویسم دیگر به احترام همین حرف!؟ اما شعر مرا می نویسد! شعر ها "من" شده اند و "من" کسی که روز تولدش را تنهایی جشن گرفته است، بی آنکه روز تولدش باشد! و همه ی این فکر ها را می کنم چون قرار بوده بروم امامزاده طاهر امروز اما نرفته ام؛ تگرگ آمد، یخ بارید از آسمان، قلمبه قلمبه، دو ساعت تمام؛ هم گل های باغچه مردند و هم خیابان ها را ترافیک و آب برد! راستی امامزاده طاهر هم تمام شهرتش را به شاملو مدیون است!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

بدهکاری ام به چشم هایت

چیزی در تنم می روید از تماشای هر قدمی که به بالا برمی داری! چیزی در تنم می ریزد از تماشای هر خوابیدن و بیدار شدنت بر قلبم! چیزی در تنم به جنگ با من بر می خیزد، و دید اگر شمشیر و تفنگ بی فایده اند، با تانک رد می شود از رویم؛ و من جُم نمی خورم! من در آتش آوار ترین شب های این جنگ، با دستی که عقب تر از خودم با من راه می آید، به شمشاد های کنار خیابان می کشم و می روم و می آیم و می روم و می آیم و دلم می خواهد جنگِ من با من را، تو ببری!! نمی شود که نشود، عجیب است که باشد؛ باید بشود! تو اما از این جنگ به بیابان گریخته ای، به کوه! چیزی در تنم می لرزد از تماشای تو که قلبم را بالا می روی و پرچم می کوبی بر رویش! میدان، همین اتاق خالی از توست، و تو شب های این جنگ را، توی کیسه خوابی که برای من جا ندارد، بر قلبم اتراق می کنی! و من شعرهایم را دانه دانه می شمارم و روی هم می گذارم؛ هنوز شعر کم دارم! من شعر های زیادی به چشم های تو بدهکارم! شعرهایی که کم دارم را حساب و کتاب می کنم و می خوابم!
مادربزرگ بر تخت کنار حیاط، قلیان چاق می کند، و تو قرار است بعدازظهر به خواستگاری دختر همسایه بروی! مادربزرگ می گوید: شمعدانی های زبان بسته را آب داده ای که بر و بر زل زده ای به نا کجا؟ من دل توی دلم نیست! پدربزرگ می گوید: دست از سرش بردار، جوانی است و هزار رویا و سودا! آفتاب ظهر، جایش را به آفتاب عصر می دهد! چرا آن روز، کنار حجره ی بداخلاق ترین عطار بازار، که بی هوا با کتاب هایت راه می رفتی که نمی دانم به کجا برسی، نگفتم "دوستت دارم"!؟ ترسیدم بداخلاق ترین عطار بازار، آشنای پدربزرگی عمویی عمه ای چیزی از کار دربیاید!؟ ترسیدم بخندی!؟ ترسیدم سر ها برگردند!؟ مادربزرگ می گوید: سن این بلا گرفته که بودم رویا و سوداهایم را پیش ترش بر باد داده بودی و دومی را حامله بودم! پدربزرگ می گوید: دوباره شروع شد! تو دختر همسایه را دوست داری!؟
از خواب می پرم، خواب دورانی را دیده ام که هرگز زندگی اش نکرده ام! تاثیر "سمفونی مردگان" است؟ تاثیر "دل کور" است؟ تاثیر "داشاکل"!؟ تاثیر چیست؟!
تو بر قلبم خواب رفته ای، و هنوز دلم آشوب است از این جنگ! چیزی در تنم می روید از تماشای هر بار که کفش هایت را در می آوری، و چیزی در تنم می ریزد از تماشای هر بار که کفش هایت را می پوشی!
دلهره می گیرم. اینکه فکر و خیالت با تانک از رویم رد شوند مهم نیست، دلهره ی شعرهایی که هنوز کم دارم را می گیرم؛ می ترسم شرمنده ی چشم هایت شوم! تو دختر همسایه ی خواب مرا، که خودم هم حتی ندیدم اش، با آن ابروهای احتمالا پاچه بزی اش، از کجا می شناسی!؟
ساعت از ساعتی که باید می آمدی، ساعت ها گذشته است!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱

شیپورزن های فیلم های اِمیر کوستاریکا

دیوانه ی شیپورزن های فیلم های اِمیر کوستاریکا شده ام، که همیشه، تحت هر شرایطی و بی هیچ عکس العملی، در عزا، عروسی، جشن، جنگ، بیمارستان، بمباران، بالای درخت، زیر دریا، همه جا هستند! دیوانه ی شیپورزن ها شده ام، دلم می خواهد یک دسته از این ها همیشه پشت سرم راه بیافتند و هر کجا که می روم، بنوازند! دلم می خواهد سردمدار دسته ی دیوانگان باشم! آن قدر دیوانه که کسی حتی نتواند بگوید: "خانم سلام! دیوانه ی همین دیوانگی ات شده ام!" نه! دیوانه تر از این حرف ها! نه از همین دیوانگی های دم دستی و پیش پا افتاده که این روزها مُد شده است و به هر کسی که می رسی در تعریف از شدت باحالی خودش می گوید که دیوانه است! نه! دلم دسته ی شیپورزن زن ها را می خواهد!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

نوستالوژی های سال ها بعد

تو ته مزه ی تمام نوستالوژی های سال ها بعدِ منی!!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱

باید همسایه ی ما می شدی

باید همسایه ی ما می شدی، در روستایی جنوبی! من روستاهای جنوب را ندیده ام! یا باید همسایه ی ما می شدی، در روستایی شمالی! من روستاهای شمال را هم ندیده ام! باید اسمت را با دارچین و بادام روی شله زردها می نوشتم و برایتان یک کاسه می آوردم! من شله زرد درست کردن بلد نیستم، شله زرد خوردن هم دوست ندارم، زیادی شیرین است؛ به نذر و نذری هم اعتقادی ندارم! با این حال... نمی دانم، من این چیزها سرم نمی شود، من فقط می دانم که تو باید همسایه ی ما می شدی؛ هر کجایی به غیر از اینجای این تهران ِ عاشق کُش؛ هر وقتی به جز این سال های لعنتی ِ فیسبوکی! باید فلفل ها را به نخ می کشیدم و به دیوار آویزان می کردم. باید بکت و فروید و نیچه را نمی شناختیم اما خوب می دانستم که چه ساعتی از کجا رد می شوی و به کجا می روی؛ باید صدای پایت را می شناختم! و تو باید خوب می دانستی که کدام گل را دوست تر دارم، کدام غذا را، کدام رنگ، کدام ترانه را! و همان ترانه را شب ها زمزمه می کردی تا به خوابت بکشانی ام شاید!! باید تپه ای پیدا می شد که بر بلندترین نقطه اش پیر ترین درخت زمین نفس می کشید هنوز؛ و دراز می کشیدم کنارش، کنار تو،... یا دراز می کشیدی کنارش، کنار من! و برای کشف بوسه، شرط می کردیم که تا پایین رفتن خورشید صبر کنیم و هُب بازی کنیم! باید از قصد می باختی، به شوق خنده ی من که از ذوق ِ بردن برگردم و پاهایم را توی هوا تکان بدهم و زل بزنم به چشم های بوسه خواهِ تو، که حالا لبخندش به طرزی وسوسه کننده رفته رفته محو می شد؛ و خودم را به خریت بزنم! و دوباره دراز بکشم کنارت، و بپرسم: فکر می کنی چند سال خاطره دارد این درخت!؟
تو باید همسایه ی ما می شدی، آخرین باری که نان تازه خورده ام را یادم نیست! باید می توانستم کسی را دوست داشته باشم؛ آخرین باری که کسی را دوست داشته ام را یادم نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱

نویسندگی چیست!؟

مداد یا خودکار یا حروف کیبورد ضرب در کتاب خواندن زیاد مساوی ست با نویسندگی! نویسندگی تقسیم بر مداد یا خودکار یا حروف کیبورد مساوی ست با کتاب خواندن زیاد! نویسندگی تقسیم بر کتاب خواندن زیاد مساوی ست با مداد یا خودکار یا حروف کیبورد! و در صورتی که تاثیر خواندن و نوشتن بر نویسنگی دقیقا یکسان باشد، که هنوز اطلاعاتی در این زمینه در دست نیست که آیا چنین هست یا نه، جذر نویسندگی مساوی خواهد بود با نوشتن، و در عین حال جذر نویسندگی مساوی خواهد بود با خواندن! و در حالت درست بودن همین فرضیه، مداد به توان کتاب مساوی ست با نویسندگی؛ و کتاب به توان مداد نیز مساوی ست با نویسندگی! و یا به زبان دیگر، نوشتن به توان خواندن، یا خواندن به توان نوشتن، البته در صورت توانمندی خودِ شما، مساوی ست با نویسندگی! و حالا بسته به این میزان توانمندیِ خود، و خوب یا مزخرف بودن کتاب هایی که خوانده ایم، می توانیم نویسنده ای خوب، بد، عالی، یا افتضاح شویم!
نویسندگی گرایش های متفاوتی دارد از جمله نمایشنامه، مقاله، شعر، داستان، نثر ادبی، و غیره... که هر کدام از این گرایش ها گرایش های دیگری دارند، از جمله سیاسی، اجتماعی، تخیلی، عاشقانه، و غیره... و هر کدام از این گرایش ها نیز گرایش های دیگری، از جمله تراژدی، طنز، واقع گرایانه یا رئال، فرا واقع گرایانه یا سوررئال، و غیره... و باز هر کدام از اینها گرایش هایی چون تلخ، شیرین، شور، آبکی، پخته، و غیره!!... که هر کدام از این ها هم هویت و بکگراندی کلی تر دارند، از جمله کلاسیک، یک چیزی بین کلاسیک و مدرن، مدرن، تلفیقی، و غیره...
و با حسابی سر انگشتی مبنی بر اینکه هر یک از آن گرایش های اولیه که نام بردیم خود دارای گرایش های تخصصی تر و جزیی تری نیز هستند؛ به عنوان مثال برای شعر، غزل و قصیده و مثنوی و نیمایی و سپید و غیره... و برای داستان، مینیمال و کوتاه و بلند و خیلی بلند یا رمان، و غیره... و برای نمایشنامه بسته به این که راوی چه کسی ست و کجاست و اصلا در صحنه هست یا نیست؟ و غیره... در نهایت نویسندگی تقسیم بر هر یک از این گرایش ها مساوی ست با... نمی دانم!! چون کاملا بستگی به این دارد که آن گرایشی که مقسوم علیه ِ صورت مسئله است، از خواندن سرچشمه بگیرد یا از نوشتن!؟ مثلا اگر نویسندگی را تقسیم بر شعر سپید کنیم، از آنجایی که شعر سپید به نوشتن ربطِ بیشتری دارد تا خواندن، پاسخ مساوی خواهد بود با اینکه "بیشتر بخوان جانم! بیشتر!" و اگر نویسندگی را تقسیم بر مقاله ای اجتماعی کنیم، از آن جایی که مقسوم علیه به خواندن بیشتر بستگی دارد تا نوشتن، پاسخ مساوی خواهد بود با اینکه "پس چاشنی ادبی اش کو؟ پس خلاقیت ات کجا رفته؟"!
و این معادله ها هرگز حل نخواهند شد؛ مگر اینکه دقیقا به اندازه ی من دیوانه ی حل کردنشان باشید!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱

سهیل نفیسی!

سیگار و قهوه و سهیل نفیسی و خانه ی هنرمندان...
باران و برف پاک کن و سهیل نفیسی و اتوبان های تهران...
هدفون و غروب و سهیل نفیسی و شهر کتاب...
کتانی و کوله پشتی و سهیل نفیسی و بام تهران...
کافه های انقلاب و تئاتر شهر و سهیل نفیسی و مترو...
تنهایی و تاریکی و سهیل نفیسی و قلبم که تند می زند...
من و فکرهایی در هم و سهیل نفیسی و شعر...
اتاق و سری بر میز و سهیل نفیسی و گریه...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱

ایمان یعنی...

ایمان داشتن یعنی گذاشتن نقطه ی پایان تهِ خطِ فکر کردن!!!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱

دو معیار مهم

دو معیار مهم بیشتر در یافتن ِ پارتنر/عشق/زن/شوهر/دوس دختر/دوس پسر/کِیس و هرچه که شما اسمش را می گذارید، وجود ندارد: اول اینکه از آنجایی که همه دیوانه شده اند، سلامتی کامل روح و روان و اعصاب داشته باشد!؛ و دوم اینکه در همان حال و هوایی که شما سیر می کنید سیر کند، و الا به طرز نابودکننده ای تنها تر خواهید شد!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱