نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تو زندگی ام را بنفش می کنی!

تو زندگی ام را بنفش می کنی! "چارلی و کارخانه ی شکلات سازی" را که دیده ای؟ منظور من از بنفش شدن آن دختر بچه ی لوس و لج درآور که عاشق آدامس ِ تمشک بود نیست! تو زندگی ام را بنفش می کنی یعنی اینکه تو مرا به خودم شبیه می کنی! من حجم ِ انبوهی از بنفش ترین اتفاق ِ جهانم! از حرف ها "شین" شبیه ِ من است و از رنگ ها "بنفش"! من شبیه ِ خودم که می شوم خاطره هایم را برای هزار و چندم و یا شاید بیشتر، گم می کنم! من تمام خاطره هایم با تو را، گم کرده ام! من تمام خاطره هایم با همه را، گم کرده ام! من هر بار چشم های تو را می بینم شبیه ِ تمام چیزهایی می شوم که قرار بوده باشم اما نبوده ام هیچ وقت! شبیه ِ کافه های شهر می شوم، شبیه ِ پیاده روی، شبیه ِ سیگار پشتِ شعر، شعر پشتِ سیگار؛ شبیهِ شوق ِ شنیدن ِ موسیقی، شبیهِ کشف دوباره ی تهران، شبیهِ کشف هزارباره ی دلم که کنار تو از همیشه تنها تر است! نه من برای تو ام، نه تو برای منی، نه من برای هیچ کس، نه تو برای هیچ کس، نه هیچ کس برای هیچ کس! هیچ کس برای هیچ کس نیست، دنیا را به افتخار کسانی خلق کرده اند که هیچ انتظار پیچیده و عاشقانه ای از دنیا ندارند! دنیا را به افتخار همان هایی خلق کرده اند که صد ها سال پیش، یا همین حالا حتی، به میمنت و خوشی و مثل آدم، مهریه می برند و خبرشان می روند توی حجله و گربه را هم همان دم اتفاقا می کُشند و از این اراجیف و اینها...! دنیا برای من و تو نیست؛ هیچ اتفاق عاشقانه ی پیچیده ای هم در حال رخ دادن نیست! تمام کافه های شهر مرا یاد خاطراتِ گم شده ام با تو می اندازند، بی آنکه آن ها را به یاد بیاورم؛ و به خدا من خوب می دانم که این نوشته احتمالا عاری از هر جذابیتِ ادبی ای ست، ولی دلم می خواست بنویسم، که فقط دلم را کمی زمین گذاشته باشم! تشنه ام، تشنه ی آب و آرامش! می بخشی ام مرا که همیشه دیر می رسم؟ به خاطره ها، به قهوه ها، به شعرها!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠

یکدفعه!

فاصله تان را با آدم ها رعایت کنید
آدم ها یکدفعه می زنند روی ترمز!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠

من ِ این برهه

من ِ این برهه = رعنا فرهان و Dayna Kurtz و کافه گردی و قهوه پشت قهوه و بی عشقی و تنهایی و یک عالمه اعتماد و ارتباطِ اشتباهی و احمقانه و شعر و خواب های تا لنگِ ظهر و بی اعصابی و یک گوشی ِ تا همیشه خاموش و فیلم ندیدن و کتاب نخواندن و بی میلی به وبلاگ نویسی و تنفر از همه ی آدم های آشنا و راه رفتن روی لبه ی افسردگی!

 

 

پ.ن: تصمیم گرفتم اول ِ اولین کتابم بنویسم: به تمام کسانی که این مجموعه را تا ابدالدهر نخواهند خواند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠

تو جدید نیستی، خودم نوشته ام ات

تو زبان شعر ها را می دانی؛ زبان مرا هم شاید! تو اما نمی دانی، یا شاید هم می دانی، که من از عاشقانه های ناگهانی چقدر می ترسم! می خواهی بنویسمت!؟ حرف جدیدی برای زدن ندارم، تو جدید نیستی؛ تو مرا دیده ای، سال ها بعد شاید، توی کافه ای که من ندیده ام اش هرگز! تو جدید نیستی؛ تو جدول های کنار همان خیابانی را راه رفته ای سال ها پیش شاید، که من امشب رفته ام! و همین ماه را هزاران بار دیده ای، که من! و شعر می نویسی، یا نه؛ خودِ شعری! تو عجیبی؛ تو همین حالا از راه رسیده ای اما جدید نیستی، تو همان شعری اصلا که من خودم نوشتمش، پا گرفت، گفتم خبری نیست توی دنیای ما، تو را به هر چه خودت می دانی بیخیال شو برگرد سر جایت؛ گفتی نه که نه؛ الا و للا باید سری به دنیای بیرونِ نوشته ها بزنم تا نمرده ام از کنجکاوی! گفتم گرگ دارد، یکوقت می بینی سرد است، یکوقت گرم، یک عالمه آدم افسرده ریخته اند اینجا روی سر هم، یک عده شایعه کرده اند که خدایی هم این وسط هست، بیخودی عین ِ آمار هی صبح می شود هی شب می شود، هی شب می شود هی صبح می شود، و همه چیز به احمقانه ترین شکل ِ ممکن معمولی ست، آدم ها را هم که نگو... امروز عاشق می شوند و فردا بی لبخند می گذارند می روند پی کارشان و دلتنگی مِلتنگی و اینها به هیچ کجایشان نیست،... من هی گفتم و تو هی نشنیدی؛ من گفتم لا اقل شعر بمان و تو گفتی نترس شعر می مانم؛... و پا گرفتی! حالا تو همان شعری شده ای که خودم سروده ام ات توی تمام ِ سال هایی که گذشت! حالا یک کاره، یک شبه، بی آنکه بدانم از کجا، کارت به کوچه ی ما کشیده و تمام احساسات بشری و غیر بشری و شاعرانه و غیر شاعرانه ی ما را ناخواسته هم که شده، ریخته ای توی مخلوط کن و دکمه اش را زده ای روی دور ِ تند؛ آنقدر که نمی شود دوستت نداشت، آنقدر که چیزی نمانده لعنتی صدایت بزنم! گفته بودم دوست دارم لعنتی صدایت بزنم!؟ آنقدر که چیزی نمانده عزیزم صدایت بزنم! همین را می خواستی!؟ داشتم می گفتم... ریخته ای توی مخلوط کن و دکمه اش را زده ای روی دور ِ تند؛ آن قدر که هوس می کند آدم پیاده راه برود روی جدول های کنار مدرس، ساعت ها!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

اینجوریاست!!

با اینکه بعضی آدم ها خیلی خوب به نظر می رسند و اتفاقا واقعا هم خیلی خوب اند، اما هیچ کس اون قدرا هم که خوب به نظر می رسه خوب نیست؛ مگه اینکه به نظر نرسه!

اینو تنهایی همین الان کشف کردم و بیشتر و بهتر از این هم بلد نیستم توضیح بدم!

 

 

پ.ن: به غیر از مواردِ فیزیکی و جسمی، از جمله مثلا تشخیص درد، منم که به مغزم فرمان میدم، نه مغزم به من!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

از کابوس ِ مغول ها که بدتر نیستی!

به جهنم که نیستی! مگر مغول ها یک قرن ِ تمام حمله نکردند؟ مگر نگذشت!؟ نبودن ِ تو هم می گذرد! به هیچ کجای جهان هم بر نمی خورد؛ فقط یک تکه از دل ِ من کنده می شود و از دست می رود! فدای سرت، مگر نه!؟ به جهنم که نیستی، کافه گودو هست، فرانسه با شیر، تابلوهای ساموئل بکت، ماشین تحریر شکسته و خرابِ آن گوشه هستند؛ می شود بنشینم پشت یکی از میزها و شعری خط خطی کنم بر کاغذی! به جهنم که هرگز این نوشته را نمی خوانی! ژوزف تورناتوره و جیم جارموش اصلا همه ی فیلم هایشان را فقط برای همین ساخته اند که من نبودنت را راحت تر بگذرانم این شب ها، دستِ مخترعین ِ قرص های خواب آور هم درد نکند! از کابوس ِ مغول ها که بد تر نیستی،؛ این هم می گذرد. می گذرد و سال به سال هم یادی از هم نمی کنیم بعدها؛ مثل همه ی آن هایی که یک روزی به هم گفتند "دوستت دارم" و بعدها سال به سال هم یادی از هم نکردند! ما نه خون ِ رنگین تری داریم و نه چشم و ابروی مشکی تری؛ ما هم یکی مثل همان ها! به جهنم که روانی شده ای و هوس کرده ای نباشی. هر غلطی دلت می خواهد بکن؛ من هم دوباره شبیهِ خودم می شوم، دوباره راه می افتم شعر می نویسم، دوباره فرانسه می خورم باشیر، دوباره گالری می روم، دوباره تئاتر می بینم، کوه می روم، و با موسیقی هایم زندگی می کنم؛ به کسی هم توضیح نمی دهم ناهار و شام چی خورده ام و کجا رفته ام و کِی رفته ام و با کی رفته ام و چرا رفته ام و کی برگشته ام و این ها...!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠

من شعر نمی نویسم، من شعر می خورم!

من شعر نمی نویسم، من صبحانه، ناهار، شام، شعر می خورم؛ و بی قرص ِ خواب آور ِ شعر، سال هاست که خوابم نبرده است! و "بی شعر ها" چپ و راست می آیند و می روند، یکی یک تنه، یکی یک طعنه، یکی یک سلام ِ اغراق آمیز، یکی یک عشق ِ کوچک، یکی یک دروغ ِ بزرگ، یکی یک خداحافظی ِ سرسری؛ و من صبح دوباره بلند می شوم و شعر می شکنم توی ماهیتابه، می گذارم لای نان...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

دقیق ترین تحلیل از تفاوتِ سه مقوله ی شدیدا شبیه به هم!

تعصب:

تعصب از جمله عواقبِ احساس ِ مالکیت کردن است که مقداری چاشنی حسادت هم دارد! که اگر این احساس مالکیت و این حسادت خود از جمله عواقبِ دوست داشتن بوده و تعصب اگر از حد نگذرد آن قدرها هم بد نیست و حتی خوب هم هست؛ به شرط آنکه براده های شکاک بودن به هیچ وجه قاطی اش نشود؛ چون این دو مرز بسیار باریکی دارند!
کامل تر از این نمی توانستم توضیح بدهم؛ اگر واضح نبود مشکل از قدرت درک و تحلیل شماست!

و اما غیرت:

غیرت یعنی حمایت کردن از طرف، هم حمایت کردن در مواجهه با مشکلاتِ معمولِ دنیای مزخرف و زندگی و روابطش با اطرافیان، و هم حمایت کردن در موارد احساسی؛ طوری که آب توی دلش تکان نخورد، و طوری که علی رغم ِ داشتن ِ شما همچنان احساس ِ بی پناهی و بی کسی و بی تکیه گاهی نکند حتی برای یک لحظه!

و اما گیر دادن:

گیر دادن نه زیر مجموعه ی تعصب است و نه زیر مجموعه ی غیرت!! گیر دادن فقط به همان شکاک بودن بر می گردد؛ که مسلما یک بیماری روانی ی شناخته شده در علم است! و هر نوزادِ هنوز متولد نشده ای هم می داند که خوب است یا بد!!

و باز به شما اطمینان می دهم این دقیق ترین تشریح و جداسازی ِ این سه مقوله ی شبیه به هم بود که ممکن بود  جایی شانس ِ خواندن آن را پیدا کنید!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

از دیگر رویاهای عجیب من

یه ماشین عتیقه ی کشیده ی آمریکایی، یه بیابونِ یه دست، کلاه کابویی، من، تو، آبجو!
میشه سیگار برگ بکشی!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠