نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

از گزینه ی دوم بهراسید

آدما یا با هم دوست میشن اما مال هم نیستن. یا مال هم میشن اما با هم دوست نیستن! یا هر دوش با همه! البته این گزینه ی آخر همزمان با دایناسور ها منقرض شد! اولی و دومی هر دوش افتضاحه؛ دومی یکم بدتره!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠

کلمه ها خائن اند

کلمه ها برای ما نیستند. کلمه ها را دیگران اختراع کرده اند و ما خودمان را به در و دیوار می کوبیم که احساسات خودمان را با کلمات دیگران بگوییم! خب معلوم است که نمی شود جانم!... نمی شود! کلمه ها خائن اند! یعنی اولش دوستند، اولش دل می ریزانند، مثلا کافی ست کسی فقط اسمتان را صدا بزند، تا دلتان کنده شود بریزد روی زمین...؛ و بعد از پشت خنجر می زنند خنده کنان! یا بگذارید بی تعارف تر بگویم: تمام رابطه های به گند کشیده شده ی جهان، دسته گل همین کلمه هاست؛ باور بفرمایید؛ بی برو برگرد!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠

شما به تیله بازی ات برس

در این درندشتی ِ هولناکِ هیشکی به هیشکی؛ شما هم به تیله بازی ات با فرشته های تپلی برس خدای مهربان! خودمان یک خاکی به سرمان می ریزیم، نگران ما نباش! که گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی ماست، آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠

در نزنید، در را بشکنید!

ببخشید اما حوصله تان را ندارم، در نزنید که در را باز نخواهم نکرد. در را بشکنید، اگر زورتان نرسید و نشکست پنجره را بشکنید؛ و بیایید ببینید چه خبر است اینجا! سر راهتان ماست و پفک هم بخرید. سر راهتان توی چشم تک تک عابران شتابان زمین زل بزنید و دنبال سوژه ها بگردید. سوژه ها توی چشم های مردم اند؛ سوژه ها را بچیند از چشم هایشان و برایم بیاورید، که من توی این چهاردیواری احمقانه جهان را از یاد برده ام! بیایید و سیگاری روشن کنید، و شمعی، و عودی؛ و عشقی! و با پفک ها لاس بزنیم و سوژه ها با هم بزنیم توی ماست و... نه ببخشید اشتباه شد، پفک ها را با هم بزنیم توی ماست و با سوژه ها لاس بزنیم و ورزشان بدهیم و چیزهای خوبی بنویسیم؛ و خودمان لجمان بگیرد از دست خودمان و بلند شویم بلند بلند راه برویم، از این دیوار تا آن دیوار، از آن دیوار تا این دیوار... و دوباره؛ و بلند بلند چای دم کنیم، و دراز به دراز دراز بکشیم کنار هم و چشم های مردم را فراموش کنیم و شب را بغل کنیم! در نزنید، من اینجا حوصله ی خودم را هم ندارم، سوژه ها را بگذارید توی سبد و... نه، سوژه را که توی سبد نمی گذارند، سوژه ها را بنویسید روی کاغذ و سیگار و هله هوله ها و کاغذ را بگذارید توی سبد و بگذارید پشت در و بروید پی زندگی تان اگر نمی خواهید در و پنجره ها را بشکنید و دستتان درد می گیرد! من هم می نشینم به ویولونسلی که هیچ وقت نداشتم و نزدم و مرد طبقه ی بالایی یا پایینی که وجود خارجی نداشته هرگز، فکر می کنم؛ لعنت به من و داستان های نیمه تمامم! اگر دستت درد نمی گرفت و خیال نداشتی بگذاری بروی پی زندگی ات، بیا داستان مرا تمام کنیم؛ سر راهت هم برایم از آسمان اکسیژن بچین و بیاور، که این خراب شده همه اش خفه گی ست و خواب.

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠