نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

به دادم برس

نمی شه زمین خورد و گریه نکرد!... به دادم برس بهترین نارفیق!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

می خوام یا پت بشم یا مت

دلم یه همخونه می خواد که من پت باشم اون مت، یا من مت باشم اون پت! دلم خل و چل بازی و خرابکاری در عین بیخیالی می خواد تو یه چاردیواری ِ خالی از تکنولوژی.

 

 

 

پ.ن1: بالاخره یکیو پیدا می کنم که عاشق شعر خوندنم بشه و دیگه بی صدام خوابش نبره! من دوست دارم شعر بخونم. من واقعا دوست دارم شعر بخونم!

پ.ن2: چرا همه چی در من به سرعت نور رو به نابودیه؟! حس های من کوشن؟! خاطره هام، امیدام، علایق ام، آرزوهام کوشن؟ شما ندیدینشون احیانا این دور و اطراف؟! روشون نشستید!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

خدایا! بی زحمت موسیقی هم باشد آن طرف!

موسیقی، ارزشمندترین اتفاق دنیاست. خدایا دم شما گرم، بهشت و جهنم و برزخ و این هایش اهمیت چندانی ندارد برای من؛ فقط قول بده بی زحمت موسیقی هم باشد آن طرف! والا من به حتم دوباره می میرم بعد از مردن!!

 

 

پ.ن: دختره رو کشت با چاقو همکلاسی دانشگاهش که عاشقش بود! یعنی خواستم در جریان باشید که دنیا یه همچین جاییه! و عشق یه همچین چیزیه! و من حالم بده! و خوشحالم که موسیقی هنوز وجود داره واسه تحمل این دارالمجانین ِ هیشکی به هیشکی!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠

از مجموعه تئوری های من

به نظرم هر مردی که میگه: "من به تو اعتماد دارم به جامعه اعتماد ندارم" یه بی عرضه ست که می بینه براومدن از پس یه نفر خیلی راحت تر از براومدن از پس یه جامعه ست!!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠

ولی تو بیا

گابریل گارسیا مارکز گفت: امید آخرین چیزی ست که می میرد. جهان گفت: امید آخرین چیزی ست که می میرد؛ با این همه، و با اینکه دار می زنم امیدم را، از سر لجبازی با خودم و دنیا، ولی تو بیا!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠

بدون شرح

سرم درد می کنه. یعنی انقدر درد می کنه که نمیشه نگم که درد می کنه!

 

 

 

پ.ن1: خدایی چی می تونه ابلهانه تر از این باشه که با کسی بمونی که قسم جونت براش علنا کشکه!؟

پ.ن2: حالم بد است آقا شما سیگار دارید!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠

دیوانگی در کمال صحت و سلامت عقل

من شک داشتم به هر چیز و همه چیز، عشق آخرین چیزی بود که به آن شک کردم! حالا هم دیر است، چه شما و چه هر بعد از شمایی که بیایید و دوره ام کنید و بخواهید از خر شیطان پایینم بکشید من حرف حالی ام نمی شود؛ من کر شده ام! لطفا عاقل باشید و به این حدس دم دستی دست نیاندازید که شکست عاشقانه خورده ام! من هیچ طوری ام نشده و اصلا شاید همین است که دارد حالم را به هم می زند! من هیچ طوری ام نشده و در کمال صحت و سلامت عقل دارم دیوانه می شوم!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠

اینجا تهران است، به وقت بی خوابی

من نیامده بودم که شاعر شوم. من آمده بودم که عاشق شوم، که عاشقم شوند، که اصلا اگر عاشق هم که نشدم و عاشقم هم که نشدند، یکی را ببینم که مثل آدم عاشق یکی دیگر شده است؛ که عشق را به چشم ببینم و با خیال راحت چشم ببندم و بمیرم. من نیامده بودم که از نبودن عشق دیوانه شوم و شاعر شوم تا بلکه خودم به جای خدا بیافرینمش! من تمام نفس هایم را به خدا، اینکه می گویم به خدا یعنی واقعا به خدا، من تمام نفس هایم را به خدا، و بدتر از آن تمام کلمه هایم را، خرج از راه نیامده هایی کردم که نمی دانم توی کدام جهنمی ناقه هایشان به گل نشسته که هنوز از راه نرسیده اند، که هنوز چشم هایشان را ندیده ام، که هنوز...؛ گفتم ناقه؟ ناقه کجا بود دیگر؟ یعنی خواستم بگویم از همان روزها که مردم با ناقه از راه می رسیدند من خیال کودکانه ای را با خود به کول می کشم که یک روز مردی از وسط شعرها، از سقف آسمان، از پشت خواب ها، یا چه می دانم از کنار شلوغ ترین پیاده روی دنیا، قرار است از راه برسد. من این وهم بی اساس را تا به همین امروز که حتی اسم ماشین های عجیب و غریب شهر را نمی دانم، به کول می کشم! و هیچ کس قرار نیست از راه برسد. من سهمیه ی انتظارم را سال هاست که تمام کرده ام، و به لیسیدن کاغذش ادامه می دهم و از رو نمی روم که نمی روم، راستی چرا از رو نمی روم؟ چرا به هر سلامی یک نفر ته تالارهای تاریک دلم از خواب می پرد، چراغی شمعی چیزی روشن می کند، و مثل زنی که پسرش 27 سال پیش مرده به دنیا آمد و هنوز هم باور نکرده است، خیال می کند کسی پشت در است که شاید حسابی هم گرسنه و خسته است؟ چرا با هر سلامی زن لعنتی ته تالارهای دلم از جا بلند می شود و فانوس به دست تمام پله ها را تا دم در می رود؟ چرا پشت در هیچ وقت هیچ کس نیست؟ 27 سال است که کابوس می بیند که کسی به در می کوبد _ با ارادت به صنعت واج آرایی و حرف پر طرفدار "ک"_  و هر شب، و به خدا هرشب، می گوید: نکند این بار واقعی ست! من با هر سلامی دلم گرم می شود، و دوباره داستان تکراری تردید؛ و دوباره داستان تکراری ترس از تب تند! _ راستی این واج آرایی "ت" کاملا اتفاقی ست _ و دوباره چشم هایی که تهشان هیچ چیز نیست؛ و دوباره دل هایی که برای هم نمی تپند! راستی شما! همین شما که همین حالا زل زده اید به این متن، دلتان برای کسی می تپد؟ از آن تپیدن هایی که به نفس های کسی محتاج باشید؟ از آن تپیدن هایی که به دست های کسی معتاد باشید؟ از آن تپیدن هایی که به صدای کسی دل از دار و ندارتان ببرید؟ _ واج آرایی "د" هم اتفاقی بود ضمنا _ من دیوانه واج آرایی ام، گفته بودم؟ ببخشید، بحث را عوض نکنیم! دلتان برای کسی می تپد؟ اگر می تپد بگویید که من با خیال راحت چشم ببندم! امشب از آن شب هایی ست که بی خوابی و تنهایی حرف اول می زند و من هیچ غلطی نمی توانم بکنم! همین شما! به تقدس آغوش کسی پی برده اید تا به حال!؟ به تقدس لب ها، به تقدس تن ها، به تقدس حریم تنهایی یکدیگر پی برده اید؟! به تقدس معجزه آسای حیرت زای نوازش، کدام خری پی برده تا به حال که من بی خبرم؟ _ این هم از "خ" _ من به نوازش های از راه نرسیده هایی که معلوم نیست ناقه هایشان به گل نشسته یا بنزهایشان چپ کرده یا اصلا مرده به دنیا آمده اند، محتاجم! من از همین جا اعتراف می کنم که به لیسیدن این کاغذ لعنتی ادامه می دهم و ادامه می دهم و اگر جهان به من برنده شد، شاید شیر گاز را باز گذاشتم یک شب و صبح از آن دنیا برای خورشید دست تکان دادم و شکلک درآوردم! شوخی هم ندارم. یا من به جهان ثابت می کنم که می شود دوست داشت، یا جهان به ثابت می کند که نمی شود آقا جان! نمی شود داشت. بیچاره تمام هنرمندان جهان، که با ساز ها و شعر ها و تابلو ها و کتاب ها و فیلم هایشان حلقشان را جر دادند و همیشه هم دست آخر شکست خوردند! بیچاره من و شما! بیچاره زن ته دلم؛ که تمام زنانگی اش روی دستش مانده و اراجیف تحویل شما می دهد، آن هم ساعت سه و پنجاه دقیقه ی صبح. اینجا تهران است، به وقت بی خوابی؛ من از بلندای یک بهران عاطفی روحی ی تازه کشف شده با شما حرف می زنم، و تمام همکارانم دارند خواب پادشاه هزار و هفتاد و هشتم را برای هفتمین بار می بینند! _ این هم برای اینکه حرف "ه" خرده برده ای از ما به دل نگیرد. این یکی کاملا عمدی بود _ و ما، یعنی من و همکاران و شما و همه، قرار است صبح به هم صبح به خیر بگوییم و به روی هم نیاوریم که من چطور شب را سر کردم!

 

 

 

پ.ن: متن بالا به طرز اسف باری صادقانه روایت شده است!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠