نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

نگران من نباش!

کسایی که خودشون داوطلبانه دوست دارن حرف بزنن دو دسته ن! یا نمی فهمن که بقیه نمی فهمن و تا ابد حرف می زنن! یا می فهمن و وقتی خوردن تو دیوار، نویسنده میشن! بعد دیگه حتی اگه ازشون درخواست هم بشه دیگه حرف نمی زنن!!

 

 

 

پ.ن1: نگران من نباش
          آن دور ها که ایستاده ای
          من روز به روز
          فیلسوف تر می شوم

پ.ن2: هم آن کشف بزرگ و هم این شعر پی نوشت: از خودم

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠

نزدیک من نشوید

من از سلام کردن می ترسم، می ترسم سلام کنم، نزدیک من نشوید! می ترسم بیایید نزدیک تر و هی به هم سلام کنیم و هی به هم سلام کنیم و یکهو یک روز صبح از خواب بیدار شویم و سلام هایمان را پتک کنیم بکوبیم بر سر هم! مثلا به جای سلام بگوییم: اصلا تو کی هستی!؟ اصلا تو را چه به من؟! من از این ضربه ها سرگیجه می گیرم! من می ترسم دست هایتان را بگیرم، نزدیک من نشوید، می ترسم دست هایتان را بگیرم و بچرخیم و بچرخیم و بخندیم و همین که چرخیدنمان تند تر شد یکهو دست هایمان کنده شود از دست های هم؛ من از این پرت شدن های بی هوا مثل سگ می ترسم! می ترسم یک روز صبح از دنده ی چپ بلند شویم و به جای سلام به هم بگوییم: دارم برات... یکی طلبت... و یا... و یا...! لعنت به سرگیجه هایی که حاصل شنیدن کلمه هاست! لعنت به کلمه ها! کاشکی از پله ها افتاده بودم، کاشکی مست بودم و سرم به دیوار خورده بود، کاشکی کم خوابی و کم خونی بود، کاشکی سرگیجه داشتم اما سرگیجه ام حاصل این کلمه های لعنتی نبود، به من سلام نکنید، آهای... کجا؟ نزدیک من نشوید. من از همه تان می ترسم!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠

یک آلفا Rt56u000m.a-65-w۳

من یک یک آلفا Rt56u000m.a-65-w۳ هستم

نمی دانم چگونه بگویم که بفهمی

ببین!

تلخ ترین حالت ممکن را هم که فرض کنی

باز هم هق هق آلفا Rt56u000m.a-65-w۳ تلخ تر است

تنها معادله ای که آلفا سر در نمی آورد شعر است شعر است شعر است، ما کلید شعر ها را نداریم نداریم نول نول نول نول زیرو زیرو زیرو.... فرض: یک آلفا اِم اینتِلیجنتِ حساس عاشق یک آلفا Rt56u000m.a-65-w۳ شده است و باید خود را بزند به بیخیالی خود را به بی خیالی بی خیالی بی خیالی بیخیالی بیخیالی بیخیالی خیالی.... این چگونه ممکن است؟ ممکن نیست ممکن نیست نیست نیست نیست نیست نیست بی خیالی ممکن نیست ممکن نیست انرژی سنتروم در خیال تصویر ِ بیخیالی که میدهد بازسازی میشود تصویر می دهد می دهد می دهد می دهد... تصور کردن تصویر می دهد! تصویر فشرده اطلاعات است است است است... داده ها ===== داده ها بی خیالی نیست نیست نیست=== 01.01010.001 00.0 1111 01 ===بی خیالی ممکن نیست! قطعی شد، نتیجه: پرگرام بسته

 من هم ننوشتم که تو بخندی

 حالا خودت را بزن به بی خیالی

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠

تنهایی ام به توان تنهایی ِ تاریخ رسیده

امروز که تنهایی ام به توان تنهایی ِ تاریخ رسیده، غرور لعنتی ات را به کوزه ها بسپار! بیا بگو دست هایت توان برعکس چرخاندن دنیا را دارند! بیا بگو بلدی دست دراز کنی و عریضه ای که نوشته ام را زیر بالشت خدا بگذاری، و بخواهی بیخیال قوانین احمقانه اش شود؛ یعنی بیخیال این داستان تکراریِ تنهایی و تشویش و بی تویی! ببین! گاهی خیال می کنم الان است که روحم بترکد، دلم بترکد، مغزم بترکد؛ این جور وقت ها خنده هایت کافی ست تا همه چیز درست شود! این جور وقت ها فیلسوف نشو، دست پیش نگیر، نرو، کار و زندگی نداشته باش، نوازشم کن، همین. امروز که تنهایی ام کوه شده بر دوشم، زیر بغلم را بگیر که صاف بایستم. امروز که خدا خواب است، تو به جایش یک کاری بکن برای زمین!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠

باید فرار کنم

باید فرار کنم. باید بار و بندیلم را ببندم و بیاندازم روی دوشم و به مقصد هر کجا که شد فرار کنم! این مسیر، شدیدا غلط است! باید بروم به هر چه دورتر بهتر! به آن قدر دور تر که هرم گرمای دهان این اژدهای ناشناخته به پرم نگیرد! این عشق هایی که از روز اول تا روز آخر یک جای کارشان می لنگد، این اژدها های ناشناخته که کمر به نابودی رویاها می بندند، این مسیر های غلط، زندگی آدم را از آدم می گیرند؛ باید فرار کنم! دل ها هیچ وقت گواهی اشتباه نمی دهند، زمان هیچ چیز را بهتر نمی کند، شاید عادت کنیم و اسمش را بگذاریم بهتر شدن به لطف جادوی زمان! اما زمان هیچ چیز را بهتر نمی کند، زمان همیشه اگر عاقلانه نگاهش کنیم مُهر تاییدی ست بر همان گواهی روزهای اول دلمان، مُهر تاییدی بر همان لنگیدن های نامحسوسی که نمی دانستیم از کجاست و نمی خواستیم هم که بدانیم! این تعلیق بین "می خواهم ها" و "نمی خواهم ها" دارد دیوانه ام می کند، دارد می کُشد ام این بیراهه ی به ظاهر زیبا؛ بار و بندیلم را بدهید، بار و بندیلم کجاست!؟

 

 

پ.ن: این مکالمه کاملا واقعی ست:

        یک نفر: چرا تا حالا ازدواج نکردی؟
        من: بیماری ایده آلیسم دارم!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠

تابستان را بچسب

به طرز حیرت انگیزی به نعمت تابستان پی برده ام امروز!‌ از بدو تولد تا همین پارسال، هر سال، تمام تابستان ها را به زمین و زمان و خورشید و خدا و هوا و عالم و آدم بد و بیراه گفتم! هنوز هم می گویم البته؛ اما به طرز عجیبی امروز به لذت شنیدن بوی آبی که از دریچه ی کولر می پیچد به تن هوای اتاق، پی برده ام؛ و به لذت ایستادن زیر دوش آب سرد با تنی عرق کرده بعد از یک روز تمام فحش دادن به زمین و زمان و خورشید و هوا و غیره...، و یا به لذت سر کشیدن یک جرعه شربت خنک که تا گره نافِ آدم می شود رد مسیرش را حس کرد! و یا مثلا پیدا کردن یک تکه سایه در آفتاب. و همه ی این ها را از صدقه سری تابستان است که تجربه می کنم. فدای سرم که کسی نیست که عاشقانه برایش شعر بخوانم، فدای سرم که تمام گزینه های این امتحان لعنتی غلط اند! هر گزینه ای را که تیک زدم مردود شدم، و باز مردود، و باز مردود، و با کشف هر موی سفیدی بیشتر به مشروط شدن نزدیک می شوم، و بعد مشروط، و بعد اخراج، و مرگ، و خداحافظ عشق عزیز، که من انگار تام بودم و تو جری!! اصلا عشق همان حضرت فیل است! همان پسته ترشی! مادربزرگم می گفت: همیشه همه ی هوس هایت محال و عجیب است، بعید نیست یکهو برگردی بگویی پسته ترشی می خواهم! راست می گفت. مادر ها و مادربزرگ ها همیشه راست می گویند! هوس عاشق شدن هم یکی از همان هوس های خنده دار من است، یکی از همان پسته ترشی ها! موهایم دانه دانه دارند سفید می شوند، گزینه ی درستی در کار نیست! تابستان را بچسب!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠

نداریم، نیست، تمام کرده ایم

نداریم، نیست، تمام کرده ایم! این جوهر لعنتی، خشکیده بر ته دوات دان مسخره ی روی میزهای چوبی سده های پیش! این جوهر لعنتی استعاره از خیلی چیزهاست، شاید استعاره از ته مانده ی جوهره ی عشق در رگ های انسانیت، شاید استعاره از استعداد نوشتن، یا شاید استعاره از هر چیزی که به ذهن شما برسد و به ذهن من نرسد! به هر حال هر چه که هست نداریم، نیست، تمام کرده ایم! بعد ها نیایید بگویید کجای زندگی ات در خودت جا مانده ای که شناختنت سخت است ها؟! بعد ها نیایید بگویید یادش به خیر یک روزی آدم بودی و حداقل هیچ غلطی هم که نمی کردی چند خطی می نوشتی گه گداری ها؟! بعد ها هر کدام از این ها را که بگویید نگاه پر از فحشی تحویل خواهید گرفت! پس امروز که من اینجا مچاله شده ام در مرز اندوه و آرزو و تردید، امروز که من اینجا هاج و واج مانده ام در بطن هزار تا کوفت و زهرمار در هم پیچیده ی دیگر، امروز که من اینجایم، امروز، همین امروز کجایید!؟

 

 

پ.ن: دیوی که دور تا دور زمینی را برید که رستم روی آن خوابیده بود، وقتی بُردش به هوا، پرسید: به کوه پرتت کنم یا به دریا؟ و رستم که می دانست اگر بگوید به دریا به کوه پرتش می کند، گفت: به کوه! در زمانه ی بی رویا پرتت می کنند بی هیچ سوالی!

                                                رضا قاسمی

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

از خطاهای انسانی، وصایای شیطانی

از خطاهای انسانی، وصایای شیطانی:
اگر گمان می‌کنید پک زدن به سیگار زنی بوسیدن غیرمستقیمِ اوست هرگز نخواهید سیگارش را به شما بدهد. چون گمان خواهد کرد حتا برای به‌دست‌آوردن چیزهای ارزشمند هم شما راهی جز گدایی نمی‌شناسید. شیطان با توسل به طنز همه چیز را معلق می‌کند. سیگار را می‌گیرد اما بجای نزدیک کردن آن به لب‌ها، صورتش را به صورت زن نزدیک می‌کند: سیگارت را بده، می‌خواهم پکی بزنم از لب‌هات!

     رضا قاسمی

 

 

پ.ن: آخرش منو به کشتن میده این آقا رضا! مگه میشه یکی هم توی نثر و ادبیات عالی باشه، هم تو منطق و تفکر، هم تو فلسفه و نگاه، هم احتمالا احساسات، هم جامعه و فرهنگ، هم همه چی؟! 

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠

من رو برنگردانده ام از زندگی

من رو برگردانده ام از زندگی؟! نه من رو برنگردانده ام از زندگی. من به همه چیز به همین شکلی که هست عادت کرده ام. گاهی آدم هایی که دستی به فکر و قلم و فلسفه دارند به مرحله ای می رسند که من اسمش را گذاشته ام مرحله ی " که چی بشه؟ ها" ! بعد این سوال لعنتی ذره ذره مثل سرطان تعمیم داده می شود به همه چیز و واقعا به همه چیز! ماندن توی این مرحله دیوانه ات می کند اما گذشتن از این مرحله پرتت می کند توی مرحله ی بی تفاوتی محض و البته خوش بینانه. گفتم بی تفاوتی محض و البته خوش بینانه؟ این عبارت را همین الان کشف کردم و خودم را کیفور کرد! انتظار ندارم اراجیف و کشفیات مرا کسی درک کند، انتظار ندارم حتی تو هم که برای خودت کسی هستی، درک کنی! ولی وقتی قرار است حتما چیزی بگویم و نمی دانم چی بگویم، این اراجیف را به پرسیدن سوالاتی از جمله "دیگه چه خبر؟" ترجیح می دهم. انگار بلند بلند با خودم حرف زده باشم. همین!

 

 

پ.ن: کوچه ی خیس از عشق
        شعر سبز لورکا
        ساعت پنج عصر
        مستی بی وجشت
        گریه های ژکوند
        خط خوب سهراب
        نامه ای آب شده
        ونگوگ گوش به دست!
        ...                           

            شهیار قنبری

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠