نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

مشتاق دانستن ابتدای هر چیزی ام!

مشتاق دانستن ابتدای هر چیزی ام! به هر کجای تهران و ایران و این طرف آب و آن طرف آب که پا می گذارم، هزاران مدل فلش بک می خورد توی سرم به آغاز ِ فلان جایی که در آنجایم، و هزاران فلاش فوروارد به پایان ِ همان جا! و حتی هر چه می خورم به تنها چیزی که فکر می کنم آن کسی ست که آن چیز را بار اول اختراع کرده است و خورده است! مخترع برق را چرا همه می شناسند و به مخترع قرمه سبزی کسی حتی فکر هم نمی کند!؟ شاید دلیلش این باشد که برق از قرمه سبزی حیاتی تر است؛ من اما مردانی را می شناسم که قرمه سبزی را به برق ترجیح می دهند!!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

به همین سادگی

معادله و مسئله به همین سادگی حل میشه: اگه کاری به کار هم نداشته باشیم و وارد حریم هم نشیم و از هم توقعی نداشته باشیم و همیشه به هم حق بدیم، همه بیشتر همدیگه رو دوست دارن!! بعد دنیا درست میشه تموم میشه همه چی میره پی کارش! بعد می تونیم همه رو بغل کنیم و به همه لبخند بزنیم و مراکز مشاوره ی روان پریشی هم احتمالا خالی میشن! دولت مولت هم همه ش نمایشه، درست میشه هر چقدر هم که عوضی و مزخرف باشن خود به خود یهو درست میشه همه چی! باور کنید! البته در حرف ساده ست! چون این راه حل ِ "کاری به کار هم نداشتن" هیچ کجای فرهنگِ ایرانی نیست و نبوده از اولِ اولشم!

ضمنا کتاب هم بخونیم، زیااااد!!  فارسی وان هم نبینیم! گشت ارشاد هم نگیرتمون گند نزنه به وقت و اعصاب و آرامشمون وقتی می خوایم فقط راه بریم که نفس بکشیم و فکر کنیم!! تنها تفریح باقی مونده مون هم دور دور بازی تو ایران زمین و جردن نباشه! فیلم های خوب دنیا رو هم حتما ببینیم! یکی هم به فکر نجات موسیقی ِ رو به مرگمون باشه! دختر پسرا هم از مهدکودک قاطی باشن که عقده ای و مریض المغز بار نیان همگی با هم! مادر پدر ها هم تا نود و هشت سالگی ِ بچه هاشون نچسبن به بهشون! تابوی سکس بشکنه! عشق جا بیفته! مذهب هم کنفیکون شه، که فقط به دردِ تخریب انسانیت و جنگ به پا کردن توی تمام ادوار تاریخ و چند دسته گی و برتری جستن آدم ها به هم و احمق موندن و فکر نکردن و ترویج خرافه پرستی و کورکورانه دل بستن به نیروهای خیالی و هیچ کاری نکردن می خوره و بس! این آرایش های جینگول پلنگی و داف گرایی ها برای رفتن تا فقط سر کوچه و فقط خریدن یه دونه بستنی هم از مُد بیفته حتما!! دیگه؟... دیگه چی؟... اگه گفتید؟! مطالب ِ همدیگه رو هم همینجوری الکی بیخودی لایک نکنیم تو فیسبوک! و البته بازم هست... اما همون اولی که دست از سر هم ورداریم و کاری به کار هم نداشته باشیم همچنان اصل ِ اولیه و اصلی ترین راه ِ حله!

راستی دیدین اینایی رو که واسه اینکه بگن خیلی روشن فکر و شاهکارن این ور رو ول می کنن و میرن از اون ور بوم می افتن و می چسبن به کوروش و زرتشتی که درست حسابی هیچی ازشون نمی دونن!؟ اینا هم یه ذره بیشتر و عمقی تر فکر کنن!

بعد باید اسم ایران رو عوض کنیم و یه اسم دیگه بزاریم روش، مثلا بزاریم بهشت برین!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

تیر و کمان هایمان را زمین بگذاریم

دست از سر شعر سپید و غزل پست مدرنیسم برداریم! نمی شود که تا ابد هی ما به شما بگوییم که هنوز دچار چهارچوب و اصول قرون وسطی ای هستید و به روح ِ آزادِ هنر نپیوسته اید و هی شما به ما بگویید که وای وای عجب لاقید هایی هستید و اسم هر دری وری ای را شعر گذاشته اید! چطور است حالا که هم ما راست می گوییم و هم شما، تیر و کمان هایمان را زمین بگذاریم و نتیجه را مساوی اعلام کنیم و تماشاچیان هم بروند خانه هایشان!؟ نمی شود که تا ابد هی ما به شما تیر پرتاب کنیم و هی شما به ما؛ و دست آخر هم هیچ کدام نمیریم و فقط زخمی زیلی شویم و ادبیات را هم با خودمان کله پا کنیم!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠