نوستالوژی های سال ها بعد

پنچرگیری

به محمد. ح:


تو اولین مرد دنیایی که بلد نیستی پنچر گیری کنی؛ ولی استعدادی ستودنی در درک موسیقی و تحلیل فیلم های اروپایی داری، _ چرا رد موسیقی و فیلم، در هر چه می نویسم و از هر چه می نویسم، اصطکاک پیدا می کند با صفحه ی پرشین بلاگ؟_ و استعدادی ستودنی تر در تصویر سازی های حیرت آلود در نویسندگی؛ و البته سق سیاهی هم داری! و اگر نخواهم خرافاتی باشم و از سیاهی سق که کوتاه بیایم می شود گفت علم غیب داری! اعتقاد به علم غیب داشتن هم خرافات است؟! نمی دانم...
گفتی: بد می نویسی!
و ننوشتم حالا حالا ها دیگر مثل آدم!... چشم زدی ام!؟ اینکه سال به سال نوشتنم بگیرد اتفاق بدی ست؛ یا حداقل بدترین اتفاقی که می تواند برای من بیفتد! باید تشکر کنم از نمکدانی که در چشم هایت داری؟! یا چه!!؟... و نمی دانم آن همه چیزهای خوب تر که قدیم تر نوشته ام را کدام روح ِ حلول یافته در منی، نوشته است، که حالا پریده است و رفته است به همان جبروتی که ار آن آمده بود!

این ها را توی پرانتز می گویم، که به شدت مشتاق ریشه یابی کردن عباراتی از جمله سیاهی سق و شوری چشم و یک عالمه اصطلاح مسخره ی دیگر هستم! به همان اندازه که مشتاق دانستن ابتدای هر چیز ِ دیگری ام! به هر کجای تهران و ایران و این طرف آب و آن طرف آب که پا می گذارم، هزاران مدل فلش بک می خورد توی سرم به آغاز ِ فلان جایی که در آنجایم، و هزاران فلاش فوروارد به پایان ِ همان جا! و حتی هر چه می خورم به تنها چیزی که فکر می کنم آن کسی ست که آن چیز را بار اول اختراع کرده است و خورده است! مخترع برق را چرا همه می شناسند و به مخترع قرمه سبزی کسی حتی فکر هم نمی کند!؟ شاید دلیلش این باشد که برق از قرمه سبزی حیاتی تر است؛ من اما مردانی را می شناسم که قرمه سبزی را به برق ترجیح می دهند!! پرانتز را می بندم؛ بسته نمی شود، از بس که زیادی پُر کرده امش!... سرش را بگیرید و فشار دهید؛ چند نفری! شما هم همینطور!... نمی شود که فقط من بنویسم و شما بنشینید و بخوانید،... فشارش بدهید...آاا... مرسی؛ بسته شد!

می گفتم!... بعد گفتی: بنویس! همین امشب بنویس! همین امشب که من اولین مرد دنیا شده ام که پنچرگیری بلد نیستم بنویس! فردا تمام تاریکی و سرمای امشب را از یاد می بری؛ فردا تمام خاطره ای که نیمه شبِ امشب بر سرمان باریده است و تمام لاستیک های پنچر شده ی تاریخچه ی اتومبیل در عالم را فراموش می کنی؛ فردا تمام خوشبختی ِ کوچکی که امشب وسط خیابان ولیعصر زیر پوستمان لغزیده است را بر بادِ فنا می دهی به لطفِ حافظه ی خارق العاده ات بانو! بنویس و نجات بده این خاطره را...
و ننوشتم! و دستِ کم پنجاه و یک درصدش را ندارم؛ نه که فکر کنید سال ها گذشته باشد ها؛ نه! من پنجاه و یک درصد از حس ِ همین پریشبم را امشب ندارم! دانشمندان می گویند اگر تمام صبح های زندگیتان را نبینید حافظه تان هی کوتاه مدت تر و کوتاه مدت تر خواهد شد...؛ و عجیب راست می گویند! و به لطفِ همین حافظه ی خارق العاده ام تمام مردانی که مرا می شناسند و دیوانه نمی شوند، صبر ایوب دارند! و تو صبر ایوب و یونس را با هم!

و این هم برای بدون پایان بندی رها نشدن ِ سوژه ی اصلی که متاسفانه به حاشیه رفت و پشت قرمه سبزی و غیره قایم شد:
خلاصه اینکه زاپاس هم پنچر بود و ماشین رو همون جا وسط خیابون به امید اینکه جرثقیل ورش نداره ببرتش ول کردیم و دربست گرفتیم و رفتیم دور خیابونای شهر واسه پیدا کردن یه پنچرگیریِ باز تو اون ساعت شب، و بعد که برگشتیم و بالاخره عوضش کردیم، اون میله ی زیر زاپاس رو با یه تیکه نخ شیرینی که کنار پیاده رو افتاده بود گره زدیم بالا که نکشه رو زمین، چون هیچ کس بلد نبود جا بزنتش! و بسی با خوش بینی و باحالی و ریلکسیِ خودمون حال کردیم و رفتیم خونه هامون خوابیدیم!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

به همین سادگی

معادله و مسئله به همین سادگی حل میشه: اگه کاری به کار هم نداشته باشیم و وارد حریم هم نشیم و از هم توقعی نداشته باشیم و همیشه به هم حق بدیم، همه بیشتر همدیگه رو دوست دارن!! بعد دنیا درست میشه تموم میشه همه چی میره پی کارش! بعد می تونیم همه رو بغل کنیم و به همه لبخند بزنیم و مراکز مشاوره ی روان پریشی هم احتمالا خالی میشن! دولت مولت هم همه ش نمایشه، درست میشه هر چقدر هم که عوضی و مزخرف باشن خود به خود یهو درست میشه همه چی! باور کنید! البته در حرف ساده ست! چون این راه حل ِ "کاری به کار هم نداشتن" هیچ کجای فرهنگِ ایرانی نیست و نبوده از اولِ اولشم!

ضمنا کتاب هم بخونیم، زیااااد!!  فارسی وان هم نبینیم! گشت ارشاد هم نگیرتمون گند نزنه به وقت و اعصاب و آرامشمون وقتی می خوایم فقط راه بریم که نفس بکشیم و فکر کنیم!! تنها تفریح باقی مونده مون هم دور دور بازی تو ایران زمین و جردن نباشه! فیلم های خوب دنیا رو هم حتما ببینیم! یکی هم به فکر نجات موسیقی ِ رو به مرگمون باشه! دختر پسرا هم از مهدکودک قاطی باشن که عقده ای و مریض المغز بار نیان همگی با هم! مادر پدر ها هم تا نود و هشت سالگی ِ بچه هاشون نچسبن به بهشون! تابوی سکس بشکنه! عشق جا بیفته! مذهب هم کنفیکون شه، که فقط به دردِ تخریب انسانیت و جنگ به پا کردن توی تمام ادوار تاریخ و چند دسته گی و برتری جستن آدم ها به هم و احمق موندن و فکر نکردن و ترویج خرافه پرستی و کورکورانه دل بستن به نیروهای خیالی و هیچ کاری نکردن می خوره و بس! این آرایش های جینگول پلنگی و داف گرایی ها برای رفتن تا فقط سر کوچه و فقط خریدن یه دونه بستنی هم از مُد بیفته حتما!! دیگه؟... دیگه چی؟... اگه گفتید؟! مطالب ِ همدیگه رو هم همینجوری الکی بیخودی لایک نکنیم تو فیسبوک! و البته بازم هست... اما همون اولی که دست از سر هم ورداریم و کاری به کار هم نداشته باشیم همچنان اصل ِ اولیه و اصلی ترین راه ِ حله!

راستی دیدین اینایی رو که واسه اینکه بگن خیلی روشن فکر و شاهکارن این ور رو ول می کنن و میرن از اون ور بوم می افتن و می چسبن به کوروش و زرتشتی که درست حسابی هیچی ازشون نمی دونن!؟ اینا هم یه ذره بیشتر و عمقی تر فکر کنن!

بعد باید اسم ایران رو عوض کنیم و یه اسم دیگه بزاریم روش، مثلا بزاریم بهشت برین!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

تیر و کمان هایمان را زمین بگذاریم

دست از سر شعر سپید و غزل پست مدرنیسم برداریم! نمی شود که تا ابد هی ما به شما بگوییم که هنوز دچار چهارچوب و اصول قرون وسطی ای هستید و به روح ِ آزادِ هنر نپیوسته اید و هی شما به ما بگویید که وای وای عجب لاقید هایی هستید و اسم هر دری وری ای را شعر گذاشته اید! چطور است حالا که هم ما راست می گوییم و هم شما، تیر و کمان هایمان را زمین بگذاریم و نتیجه را مساوی اعلام کنیم و تماشاچیان هم بروند خانه هایشان!؟ نمی شود که تا ابد هی ما به شما تیر پرتاب کنیم و هی شما به ما؛ و دست آخر هم هیچ کدام نمیریم و فقط زخمی زیلی شویم و ادبیات را هم با خودمان کله پا کنیم!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠