نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

همیشه سال ها طول می کشه

همیشه سال ها طول میکشه تا سال ها بعد بفهمیم که مشکل از اونایی که سال ها پیش حرفمون رو نفهمیدن نبوده، مشکل از ما و این اشتباه بدیهی و خنده دارمون بوده که اصلا چرا فکر می کردیم باید بفهمن!!؟ و دوباره همین اشتباه خنده دار رو می کنیم و سال ها طول می کشه تا سال ها بعد...

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠

تو فقط کافی ست رد شوی!

تو چه می دانی؟ مثل تمام کسانی که چه می دانند؛ تو هم چه می دانی که نیمه شب هایم به چه روزی افتاده اند!؟ تمام رویاهای به پایان نرسیده ی سال های گذشته ام به هم تنیده اند و بعد همگی با هم به هیچ تنیده اند و طناب شده اند و افتاده اند دور گردن خواب هایم! صبح ها هیچ چیز به خاطر نمی آورم، بدتر از همه تو را، و بدتر از تو حتی، خودم را! کیشلوفسکی، موسیقی، ترس، تورناتوره، موسیقی، ترس، تارکوفسکی، موسیقی، ترس، آنتونیونی، موسیقی، ترس، وایدا، موسیقی، ترس، جارموش، موسیقی، ترس، هیچکاک، موسیقی، ترس، کی دوک، موسیقی، ترس... این ها جای رویاهای گذشته ام را گرفته اند و رویاهای گذشته ام جای طناب ها را! احمقانه نیست!؟ قهوه پشتِ ترس، ترس پشتِ خواب، خواب پشتِ تنهایی، تنهایی پشتِ کلافگی احمقانه نیست!؟ تو چه می دانی؟ اصلا چه سوالی ست که من می پرسم؟! تو فقط کافی ست رد شوی؛ همین که عطر ِ رد ِ طرز ِ قدم برداشتنت بپیچد به مشام کوچه، جهان شعر می شود، و شب شک می کند به تمام شب های جنگ، به تمام شب های ظلم، شب های شکنجه و مرگ؛ شب شک می کند به تمام فجایع بشر، به تاریخ، به قدرت، به مذهب، به جهل، به سیاست؛ شب خیال می کند همه را خواب دیده است، و همه اش کابوس هایی بوده است که تو قرار بوده آخرش تکانم بدهی تا راهشان را بکشند و بروند! تو تنها رد شو، از اینجا هم که نخواستی باشد، از همان دور ها رد شو، از همان جایی که هستی؛ فقط رد شو، و عطر ِ رد ِ طرز ِ قدم برداشتنت را به باد بسپار! نشانی را بلد است، نمی دانم از کجا اما بلد است! باشد!؟ کاشکی شب را می خوابیدم و صبح کیشلوفسکی ای چیزی از خواب بیدار می شدم و می ساختمت؛ چرا!؟ واضح است جانم، دلم، می ترسم از یادِ جهان بروی آخر، حالا هر چقدر هم که شعر بگویی! شعر نمی خوانند که این جماعت! شعر نمی خوانند، هیچ نمی خوانند، می ترسم از این جماعت، از این طناب ها، تو چه می دانی؟ از این در و دیوار...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

بد آموزی

این یک استاتوس واقع بینانه اما بدآموزی دار است:
روراست نباشید؛ که اگر به احتمال قریب به یقین ناروراستی دیدید از زمین و زمان و همه، یا به عبارت عامیانه همان اره و اوره و شمسی کوره، یک گوشه از ته وجدانتان یواشکی با خودتان بگویید "چیزی که عوض داره گله نداره"؛ و کمی کمتر بسوزید!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠

انگیزه مهم تر است یا دل؟

دل اگر گواهی ندهد، هیچ غلطی نمی توان کرد! دقیقا هیچ غلطی! هرچند، خودمانیم، دل اگر گواهی بدهد هم، معمولا گواهی های چپ و چوله و غلط خواهد داد!! انگیزه مهم ترین محرک است؛ برای یک غلطی کردن. و دیگر هیچ...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠