نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

مرا از اول خلق کنید!

باید یک راهی باشد، شمایی که تازگی ها یاد گرفته اید پیوند صورت می زنید، شمایی که سلول می سازید، شمایی که دی ان ای می سازید، باید یک راهی باشد برای برگشتن به عقب؛ و الا من از ترس تاثیرات گذشته بر آینده هر شب می میرم! من دلم نمی خواهد چیزی را جبران کنم، من دلم نمی خواهد جوان تر شوم، من فقط دلم می خواهد بروم عقب یک خاکی بر سر تاثیرات احتمالی فجایع نرم و آهسته ای که توی این سال ها اتفاق افتاد بریزم! می ترسم از بی اهمیت شدن چیزهای که دوستشان داشتم، می خواهم بروم عقب و دوستشان نداشته باشم تا بلکه بی اهمیت نشوند. می خواهم بروم عاشق به درد نخور ترین مرد دنیا شوم، بعد همه دوره ام کنند و بگویند خاک توی سرت و من حرف حالی ام نشود! اصلا می خواهم بروم ابلهانه تر قدم بردارم! نمی خواهم روز به روز همه چیز کوچک تر و ساده تر و کم لطف تر شود! اصلا به من چه که برای جهانم تصمیم بگیرم؟! به من چه که بشوم امپراطور جهانم و زل بزنم به نابودی لحظه به لحظه ی دیوارهای قصرم توی جام جهان نمای شیشه ای ام!؟ چشم هایم را ببندید، یکی را بگذارید رو به رویم که همینجوری بیخودی دوستش داشته باشم، نمی خواهم تحلیل تک تک نگاه هایش را بدانم؛ کتاب هایم را جمع کنید بریزید دور، فیلم هایم را بردارید ببرید برای خودتان، آهنگ هایم را پاک کنید از روی این هارد، اصلا مرا از اول خلق کنید؛ آهای شمایی که دی ان ای می سازید، یک کاری کنید که من این راه را از اول بیایم، ابلهانه تر، کور تر، خوشبخت تر! من از این تنهایی ِ خودساخته ی ناگزیر مثل سگ می ترسم.

 

 

 

پ.ن: دوباره سردرد

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

ورژن جدیدی از نگرانی

نگرانی! نمی دانی چه مرگت شده و تنها چیزی که می دانی همین است که نمی دانی چرا نگرانی! پرسیدم اسمت چیست؟ گفتی: مجموعه ی آن دسته از نگرانی های بشر که به دلیل مضحک بودنِ بیش از حد پیش از بررسی شدن فراموش شدند. گفتم: ای وای انگار خل شده ای؛ ببینم مرا می شناسی؟ من کی ام؟ گفتی: تنها نمونه ی آزمایشی از آدم هایی که هنوز تولید عمده نشده اند و قرار است ظاهرا فقط تخمه ژاپنی ها را مغز کنند اما در واقع پیچیدگی های دنیا را پیچیده تر کنند. می گویم علی رغم اینکه جان می دهم برای دری وری های تامل برانگیز آدم های دیوانه، نگرانی های تاریک تو به من مربوط نیست و من نگرانی های خودم را به مال تو ترجیح می دهم، مگر نه اینکه تمام استیصال های فلسفی گاه و بیگاه مرا به پای خامی ام می گذاری؟ پس چیزی که عوض دارد و... این حرف ها...! تو را تنها می گذارم، تخمه ها را هم مغز نمی کنم برایت، هزار تا کار و زندگی دارم! و تو را تنها می گذارم با تمنای اتوماتِ مغزی ات برای ایجاد افکار متفاوت در راستای خلق تنوع!

 

 

 

پ.ن١: مخاطب این نوشته شدیدا نگران تغییر کردن کسی ست که هرگز او را ندیده و نشناخته است. مثلا نگران است که نکند ساناز خانم کتاب ناجوری بخواند و دچار اشتباهِ افکار شود و اینها...

پ.ن٢: مخاطب این نوشته کمی دیوانه است و تخمه ژاپنی دوست دارد.

پ.ن٣: حوصله ام برای بار ۵۶٢١۴۵٨٣۴٢٠١٠٣٧ اُم سر رفته است.

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠

نظرسنجی ملتمسانه

من با این همه احساس بی مخاطب چه کنم!؟ من با این همه مخاطب بی احساس چه کنم!؟

 

 

پ.ن: دیگه شعری نیست
         همه را گفتند
         با التماس در میان تار و پود واژگان این زبان
         در سوگ سوژه ها
         می میرند شاعران
         

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠

حالا هر که می خواهی باشی باش

درست می شود، همین روزها همه چیز درست می شود، من راه می افتم می روم سراغ زندگیِ شروع نشده ام، و به دست های تو دل می دهم دوباره، و زندگی ام شروع می شود. فدای سرم که نمی شناسمت، هر که می خواهی باشی باش؛ همین که دست هایی داشته باشی که بشود بهشان دل داد، کافی ست. درست می شود؛ نه که به کل افسرده شده باشم، نه! ولی خب خودت که می بینی و می دانی، حوصله ی بهار و بیداری و زندگی و تو و خودم و هیچ کس دیگر را ندارم، اما قول می دهم افسرده نشوم، باور کن قول می دهم، انگشت کوچک دست راستم را هم به انگشت کوچک دست راستت قفل می کنم! همین روزها دیر یا زود زندگی ام را شروع می کنم، حالا هر که می خواهی باشی باش.

 

 

پ.ن: دردهایی عجیب توی سرم
        طعم پاییز می دهد دهنم
        بی تو در اوج داستان هستم
        خودکشی کرده عشق توی تنم
                                                 فکر کنم از سوفی صابری

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

یک شب بیداری دیگر

سوزن فرو کرده اند انگار توی مردمک چشم هایم، می سوزد و فکر کنم چاره اش خواب است. شاعران مرده دست توی دست هم توی سرم دایره ای می چرخند و می خوانند: عمو زنجیرباف...؛ می گویی تو هم بارها با شاعران مرده نشسته ای چای نوشیده ای، یعنی می خواهی بگویی دیوانه تر از منی؟! می گویی دوستم داری، می دانی به صبح نکشیده یادم می رود، می دانی و با این همه می گویی، می دانی و با این همه می روی، می دانی و با این همه نمی دانی چقدر تنهایم؛ می ترسم از ذهن آشفته ی بی دغدغه ام، می ترسم از این مرداب. می دانی ام و چیزی از این ترس سرت نمی شود. ببین! دنیای من توی کلاه هیچ شعبده بازی غیب نشد، زندگی من توی آغوش هیچ عشقی جا نماند، زندگی من ذره ذره به وضعیت مضحکی تبدیل شد که ریشه اش را کسی نمی داند از کجاست. ببین تقصیر تو نیست که من تنهایم، تقصیر تو نیست که من از دست رفته ام و به هیچ کجای کسی نیست که کسی اینجا از دست رفته است. بی زحمت یکی بلند شود بیاید تکانم بدهد! بیا به سفر معتادم کن، هر چه نباشد بهتر از خواب های روزانه و شب بیداری های شبانه و هیجانات سرکوب شده و دلخوشی های فراموش شده است.

 

 

 

پ.ن: ابی جان این چه آلبومیه آخه؟ نکن این کارو با خودت. خوبه حالت؟ نه جان من خوبه حالت؟ نگرانتم

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠