نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

آونگ

آونگ می شویم گاهی، بین احساس از دست رفته ای که می تواند با یک موسیقی یا هر چیزی به همان شدت برگردد و احساس به دست نیامده ی ناشناسی که دقیقا نمی دانیم چیست! و اینطور وقت ها محال است بتوانیم تشخیص بدهیم خوبیم یا بد!

 

 

 

پ.ن١: دلم یه قرار همیشگی و هفتگی یا ماهیانه می خواد، تو یه کافه ی مشخص و یه روز و یه ساعت مشخص، با یه آدمی که ندونم کیه و شماره ش چنده و اسمش چیه!

پ.ن٢: حالم خوب نیست؛ دلم معلق مونده تو یه وضعیت ثابت اما متزلزل! الان مثلا فهمیدین چی گفتم؟!

پ.ن٢: شخصا متنفرم از تمام عزیزانی که راهنما نزده می پیچند.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩

هزار سال است منتظرم خنده ام بگیرد...

می کشم روی بوم هایم هر چه که تو را به وجد می آورد اگر می دیدی اش. و به میز و فنجان های نسکافه ی ردیف و نشُسته ی روی میز و تلفن بی زنگ خور روی میز می گویم حرف هایی که تو را به لبخند وا می داشت اگر می شنیدی شان. و بیشتر از قبل می خوابم. و سلیقه ام عوض نشده هنوز، که هنوز از دوست داشتنت خنده ام نگرفته؛ که هنوز در دسته بندی بچه بازی های قدیم نگنجیده ای! لباس که می پوشم تو را نشسته بر لب تخت تصور می کنم و کلافه که می شوم از اینکه نقاشی ام همانی که می خواهم از آب در نمی آید تو در تصور من به پهلو دراز کشیده ای با دستی بر زیر سرت، که عشق می کنی از اینکه حرص من درآمده. و راستی می دانستی خیلی وقت است گریه نکرده ام؟ و هوس کرده ام سر به سر کسی بگذارم که همه ی چیزهایی که دوست دارم را دوست دارد و برعکس. باران برای خداحافظی از دنیا بهانه ی محشری ست، اما باران که نباشد، تو که نباشی، یک خیابان دراز که نباشد، باز هم به دنیا سلام نمی کنم. دنیایی که در آن تعداد مردانی که به پهلو دراز کشیده اند و کیف می کنند از دیدن دختری با دست و لباس رنگی شده، به انگشت های دست هم نمی رسد، نه به درد سلام کردن می خورد نه به درد خداحافظی کردن، نه به درد قدم زدن نه به درد همیشه خوابیدن. من جیب هایم پر از خاطراتی ست که به لعنت خدا نمی ارزند؛ و بعید است خواب خوبی ببینم حتی، که در آن در باز کنی و داد بزنی دوستت دارم هنوز.
هزار سال است منتظرم از دوست داشتنت در گذشته ام خنده ام بگیرد تا تمام شوی و ننشینی این همه لب این تخت و زل نزنی به من که قرمز است بیشتر تاپ هایم.

 

 

 

پ.ن: ناف لبت را کنده اند از بیخ با نه!
        تاریخ همراه است با این ماجرا، نه؟

        حتی خدا را می شود راضی به من کرد
        حتی خدا را می شود اما تو را نه!
                                                  سبحان گنجی                                    

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩

تهران دارد به یکی از دو قطب نزدیک می شود!

تو راست می گویی، تازگی ها چرت و پرت می نویسم. تو راست می گویی که تازگی ها خبری از آمد و شد همان حس های همیشگی ام در نوشته هایم نیست. تو تنها چیزی که راست می گویی همین یکی ست! دهنم را باز نکنید، روزهای خوبی نیست، بگذارید خودم با خودم اختلاط کنم ببینم کجای کارم! کسی نیست که دست هایش لایق کلمه ها باشد؟ خیل خب! کسی نیست که خنده هایش حکم سوژه داشته باشد؟ باشد! کسی نیست که غروب ها قدم هایش شعر بکارد بر کف خیابان ها؟ همه ی این ها خیل خب! من به خالی بودن جای یک مهربانی بی حساب و بی تردید عادت کرده ام؛ لابد حضرت برتر اینطوری توافق کرده با خودش! بدبختی ام این روزها اینجاست که کاشکی یکی پیدا شود اصلا بد کند به من، یکی که دروغ بگوید، خیانت کند، برود، گم شود، چه می دانم!... اما وقتی نه خوبم نه بدم چه انتظاری داری دقیقا از من؟ آدم بعضی وقت ها دلش می خواهد هیچ کجا نباشد! تو هم راست می گویی، تویی که این روزها آدم برفی می بینی مرا؛ و می ترسی فرایند گرماگیری ام تهران را به یکی از دو قطب نزدیک کند! قول می دهم تهران را بگذارم سر جایش؛ ولی فعلا سعی نکنید بخندانیدم، با این همه دروغ گفته ام اگر بگویم تنهایی را ترجیح می دهم!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

کیبورد خمیردندانی

آدم ها را دوست ندارم جدیدا؛ آدم ها معنی شان را توی ذهنم روز به روز بیشتر دارند از دست می دهند! به خصوص از وقتی که امروز بعدازظهر یک عالمه آب جوش 100 درجه قل قل کنان ریخت روی دست و بالم و الان کیبوردم را دارم خمیردندانی میکنم! اندر شرح وجوه ربط آب جوش به دوست داشتن آدم ها توضیح متقاعدکننده ای برایتان ندارم؛ اما دلم از این می سوزد که این زمستان هم بی باقالی و لبو و شال گردن و عشق و آغوش دارد طی میشود، و به هیچ کجای جهان نیست که من چقدر تنها مانده ام*.

 

 

*: خواهشمند است به خودتان نگیرید و سعی نکنید فرصت را مغتنم شمرده و پیشنهادات عجیب و غریب بدهید. این رودخانه شدیدا گلی ست اما به جان شما یک دانه ماهی هم ندارد!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩

کاملا همینجوری!

چه جذابیتی داره بحث پسرها و دوست پسرها و شوهرها؟ بسته دیگه! دقیقا تا کی آخه می خواید از این موضوع به عنوان جذاب ترین بحث موجود استفاده کنید؟ دیوونه م کردید! چرا وقتی یارو یه چیزی گفته و رفته، یا یه کاری کرده و رفته، ساعت ها و روزها و هفته ها دور هم دلایل و افکار پنهان پشتش رو ریز به ریز بررسی می کنید؟! طرف همون لحظه هم حتی اونقدرا بهش فکر نکرده!!... بعد میگن چرا تو گوشیت شماره ی هیچ دختری نیست!!

 

 

پ.ن١: چه کنم با خاطرات رخ نداده ی لعنتی ام؟!

پ.ن٢: رویا خود بیداریه!

پ.ن٣: تمام این هفته ی بی صبحانه
          همان یک قرنی ست که مغول ها حمله کردند
          و ابی
          در هیچ کجای جهان کنسرت نداشت
                                                        سبحان گنجی

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩

دلیلی قریب به واقع

گاهی فکری سمج چمبره می زند توی سرم که مدام می پرسد: تو چرا چنینی؟ و چرا مثل باقی چنان نیستی؟ من هی می گویم: دست بردار اینطور ها هم که می گویی نیست؛ و آن فکر می گوید: چرا دقیقا همینطور است که می گویم! طبق آخرین کشفم پیرو پیدا کردن جواب این سوال، غلط نکنم خدا ثانیه ای پبش از سرشتن خمیرمایه ی من، Leonardo Cohen گوش می داده! فعلا دلیلی قریب به واقع تر از این در دست نیست؛ تا بعد...!

 

 

پ.ن: هستمش؛ زیتون پرورده ی خوب با دونه های انار تازه ی توش!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩