نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

عشق زمستونی ِ پُر لبو

دلم یه عشق زمستونی ِ پُر لبو می خواد! دلم یه عشق زمستونی می خواد که هی پالتو و شال گردن بپوشیم و هی از همه ی لبوفروش های شهر لبو بخریم؛ تازه فکر کن که برف هم باشه! من فکر می کنم محشر مسلمه که زمستونا هوا انقدر زود تاریک میشه، نیست!؟ خدایا مرسی، زحمت کشیدی اما با نهایت احترام موندم با این زندگی خالی از سکنه چی کار کنم!؟ می دونم، خودم می دونم نباید دندون اسب پیشکشی رو بشمرم، فقط خواستم بهت یادآوری کنم یه چشمه از خوش انصافی هاتو؛ منظور دیگه ای نداشتم.

 

 

 

پ.ن١: "زندگی خالی از سکنه" جدیدترین عبارتیه که اختراع کردم! D:

پ.ن٢: هر کسی در دل من جای خودش را دارد
          جانشین تو در این سینه خداوند نشد
                                                           فاضل نظری

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩

تب تند

دختر نشسته دارد زندگی اش را می کند، پسر در را می شکند می آید تو.
دختر: ببخشید شما؟!
پسر: دوستتان دارم بانو
(دختر ها یک ذره هم خر نیستند، اما در مسیر تلاش برای اثبات رویاهای خودشان به خودشان، هر دروغی را باور می کنند!)
دختر دیگر ننشسته که برای خودش زندگی اش را بکند، در هم که شکسته بدتر از همه! شماره ی پسر روی گوشی دختر یعنی تلنگری برای زندگی، یعنی بهانه ای برای ذوق زدگی، یعنی امیدی به تحقق آن تلاش هایی که حرفش را زدیم. پسر مثل گلوله ی آتش مدام از احساسات قلمبه اش می گوید، یک نفر ته ذهن دختر هی توی سر و صورت خودش می زند و می گوید: ببین ابله! تب تند زود می خوابد ها! دختر مردد است، پسر اس ام اس می زند:
پسر: بانوی من کجاست پس؟ کجا بروم داد بزنم؟ به کی بگویم دردم را؟
دختر: تا حالا گفته بودم چقدر دوستت دارم؟
پسر: نه
دختر: خب حالا گفتم
یک نفر ته ذهن دختر خودش را به زمین و زمان می کوبد و می گوید: آدم نمی شوی تو چرا!؟ نگو دوستت دارم. این تنها راهِ از دست ندادن است! دختر دارد دیوانه می شود، پسر زنگ می زند، یک نفر ته ذهن دختر می گوید: بگذار دو سه تا زنگ بخورد، محض رضای خدا خودت را نباز، خب!؟
پسر: سلام بانو، فکر دل ما را نکرده ای شما؟
دختر: دلتان امن است جایش
پسر: اگر بدانید دم در خانه تان به شوقتان ایستاده ام، چه می گویید؟!
دختر بر می گردد بالا، یک نفر ته ذهنش می گوید: به جهنم هر چه می خواهد بشود بشود.
و...
پسر نشسته دارد زندگی اش را می کند، دختر مثل مرغ سرکنده راه می رود شماره می گیرد، شب ها خیال می کند صدای گوشی اش می آید، بیدار می شود، چک می کند، چیزی نیست، خوابش می برد، دوباره همان حس، دوباره می پرد، دوباره خواب. پسر بهانه می آورد، کار داشته، خواب مانده، نشنیده، گیر افتاده، مشکل دارد، درست می شود،... دختر دوست دارد باورش شود!
پسر نشسته دارد زندگی اش را می کند، بهانه هم نمی آورد دیگر حتی؛ دختر مدام دارد فکر می کند زندگی کردن اصلا چطوری ست؟ این زندگی که واژه اش این همه آشناست اصلا چیست!؟

 

 

 

پ.ن: می تونه جای دختر و پسر عوض بشه، غرض شرح روند پروسه بود!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩

حالا که آسمان به زمین آمده...

هی آمدم نبینمت، هی نشد! هی آمدم در و دیوار و هوا را دریابم به جای تو، هی نشد! حالا ها هیچ دوستت دارمی نمی چسبد دیگر، مگر از احساس تو گذر کرده باشد و خبرش به استحضار ما رسیده باشد! می دانی؟... متولد شده ام برای ارتکاب تمام اشتباهات آگاهانه ی جهان؛ و نمی دانم اگر نبودم چه بر سر این همه اشتباه مرتکب نشده می آمد! می ترسم. گفته بودم تکه ای از آسمان را می مانی!؟ هر مصیبتی را از اطرافیان چنین تسکینی ست که: آسمان که به زمین نیامده حالا!... حالا که آسمان به زمین آمده چه غلطی کنم پس!؟ ببینم اصلا تو، بله با شمایم، با خودِ خودتان، تو چه می کنی وسط شب و روز های من که هر چه می کنم این یک جو عقل سر جایش بماند نمی شود که نمی شود!؟ تو چرا چهار راهِ قبل از به من رسیدن را نپیچیدی چپ؟ یا چه می دانم راست؟ تو چرا صاف صاف در مسیر تکامل اشتباهات من قدم بر می داری یک کاره!؟ با این همه چه آرامش غریبی دارد این باورپذیر بودن حرف هات!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩