نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

امپراطوری خورشید و خواهش

وقتی تمام دنیا و آدم هاش و اساسا فلسفه اش، مزخرف محض اند، برای دیوانه نشدن تو آخرین راهی! برای دیوانه نشدن باید یکی باشد که ته چشم هاش خورشید و خواهش امپراطوری کنند، و خدا را به حاشیه بکشند! باید کسی باشد که صداش مثل مذاب، شرّه کند توی رگ هات، به منظور ِ رساندنت به هلاکت و حیرت و نفس تازه گی. کسی که کارهایش را کنار بگذارد تا به درد دلتنگی ات برسد! باور کنید وقتی راه در رویی برای نفس کشیدن نمانده باشد، اگر به کارهای کسی هم ارجحیت نداشته باشیم، این مصیبت مزید بر علت است، و برای دیوانه نشدن هیچ راهی وجود ندارد دیگر! بعد از ظهر ها بلبشوی شهر، بی حضور کسی که دلش به هوایت لک زده باشد، و بی حضور امپراطوری خواهش، شبیه خفقان است، شبیه خاک مرده، شبیه سکوتِ بعد از عزا.

 

 

 

پ.ن: خواستم در جریان باشید که خودم دوست دارم این نوشته مو

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩

پ.ن

نوشتنم نمی آد هیچ رقمه، حداقل تو این لحظه

 

 

 

پ.ن: دلم یکیو می خواد که وقتایی که حالم بده سرش غر بزنم، یعنی سر اون که نه، سر خودم و بقیه و دنیا غر بزنم، و اون فقط بشنوه با اشتیاق. دلم یه عاشق خل مشنگ می خواد که روحیه ی خودخواهی هامو ارضا کنه.

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩

متاسفم فعلا

خسته شدم بس که خنده ام نمی گیرد. خنده هایم را در عشقی که برمی گردد به دوران تناسخ قبلی ام، جا گذاشته ام لابد؛ و حالا مدام و خواب آلوده هر سه شنبه با سه شنبه ها بحث می کنم بر سر اینکه سه شنبه ها روز خوبی برای عاشق شدن هست بالاخره؟ یا نیست؟ و دوشنبه ها با دوشنبه ها، و پنجشنبه با پنجشنبه ها... و تمام روزها به بحث می گذرد؛ و هنوز هیچ کدام زیر بار نرفته اند. معشوق بدبخت من، متاسفم فعلا، تو جسارتا مجبوری صبر کنی تا من روزی را متقاعد کنم برای عاشقت شدن.

 

 

پ.ن١: دنیا! جفتِ دستات پوچه!

پ.ن٢: همه ی کافی من های این شهر دروغ میگن! من می خوام تُرک تپل درست کنم نمیشه که نمیشه.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩

پیاده شو جانم

پیاده شو از آن خری که از شیطان خریده ای! پیاده شو جانم جهان را به افتخار تو خلق نکرده اند! من خودم در جریان چرایی خلقش هستم کامل؛ خدا خودش را که خلق کرد خمیر بازی اش یک کمی، فقط یک کمی اضافه آمد، گلوله اش کرد پرتش کرد آن طرف، شد کهکشان راه شیری. بعد کیف کرد از این حسن تصادف و یادش آمد که پاستور می گفت: شانس در خدمت ذهن آماده است؛ بعد ما را، - مارا یعنی مرا - دید که سوژه ی بدی نیستیم آن گوشه موشه ها برای چند صباحی سرگرم بودن، و تازه جدا از آن، مانده بود تو را کجای قصه جا بدهد که حسابی جالب شود جهان، خلاصه تنهایی ِ ما را بهانه ی خوبی دید برای پذیرفتن شما و... اینطوری شد که شما رفتید نمی دانم چقدر به شیطان دادید که خرش کنید و خرش را بخرید و سوارش شده جولان بدهید و به خیالتان که اسب چموش و سیاه و براق فرمانده ی سپاه شاه سرزمین های دور از ذهن زیر پایتان است! کجا برادر؟ کجا رفیق؟ کجا؟ مرا که این همه کودک انگاشته ای یک بار چشم هایت را ببند و باز کن و دوباره ببین، که با همین آب نبات لیس زدن ها و صورتی پوشیدن ها فوت و فن تک تک بازی هایت را چشم بسته از برم! حتی با اینکه دلم آنقدر ابله هست که آنکه بغض نصیبش می شود آخر سر همیشه همین خودمم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩

بعد از پایان های قطعی

گاهی که قطع و وصل شدن های اعصاب مشوش کن مرحله ی پایانی یه رابطه بالاخره به کل قطع میشن تمام معنی زندگی خلاصه میشه تو فنجون های قهوه و یه آرامش تعریف نشده ی ناخوب*!

 

 

* ناخوب متضاد خوب است اما مترادف بد نیست!

پ.ن: چقدر خوبه که از چشمات می تونم شعر بردارم.

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩

لبخند بزنم الان یعنی؟

آخ که یعنی من عاشق آدمایی ام که نمی فهممشون! عاشق آدمایی ام که آخرش می بینی فقط یه پروژه ی بی سر و ته بودن که حتی تجربه ی شناخت یه نوع از آدم رو هم برات ارث نمی زارن وقتی میرن! آدمایی که خودشون میان و خودشونم میرن و واسه هیچ کدوم از کارا و هیچ کدوم از نگاها و حرفاشون هیچ دلیل و هیچ حدس و احتمالی حتی وجود نداره! آدمایی که حتی جزو آدمای دیوونه هم دسته بندی نمی شن . مثل هیچ کس نیستن و در عین حال خالی از هر تفاوتی! آخ که یعنی من عاشق اون خدایی ام که هر چی از این آدما داره صف می کنه سر راه من!! جای شما خالی روی هم رفته زندگی باحالی دارم!

 

 

پ.ن: می شود اسمارتیز ها
        توی یقه ات بریزم
        بعد دنبالشان بگردم؟
                                          عباس معروفی

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩

هوای دلم را تو چطور؟

نا به جا می تپد لامذهب؛ سر جایش نمی تپد لامذهب؛ توی سینه ام نمی تپد لامذهب؛ توی گلویم را انتخاب کرده برای تپیدن! جای خالی نتپیدنش توی سینه ام تیر می کشد. تیر می کشد. تیر می کشد. میـلـ... اس ام اس می فرستد، مرضـیـ.. اس ام اس می فرستد، سبحـ... و شیو... اس ام اس می فرستند، تو کجایی این وسط؟ سردرد دارم، هر شب، هر شب، به خدا هر شب سردرد دارم. من به دست های تو محتاجم، به خدا من هر شب سردرد دارم. هوای دلم را خدا - همین خدای خوب خودمان - ندارد؛ هوای دلم را تو چطور؟ داری؟ دِ نداری دیگر، نداری! هوای دلم را به خدا نداری. توی عشق های امروز از آن طرف شهر کسی تا این طرف شهر برای دیدن کسی نمی آید، می دانید آخر؟ دور است! توی عشق های دیروز می شد خواند: ای قبله ی من خاک در خانه ی تو/ بی منت می مستم ز پیمانه ی تو/ ای قبله ی من و اینها.../ در دام تو من بی زحمت دانه ی تو/... توی عشق های لعنتی امروز کسی هوای دل کسی را، کسی هوای دلم را، ندارد. و به راحتی، واقعا به راحتی می شود به هم گفت: من همینی ام که هست!

 

 

پ.ن١(قصار از خودم): نبود فاصله بی برو برگرد منجر به فاجعه میشه!

پ.ن٢: من از تنهایی، من از تنها شدن می ترسم.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩

تو به کارهایت برس، من معذرت می خواهم!

لعنت به پاییزی که تو کز کرده باشی در تابستان پیش اش! لعنت به پاییزی که نفهمیدیم کی شروع شد! لعنت به پاییزی که هوای پشت پنجره اش به صورت هامان نخورد، و هنوز نچشیده دست هام، دست هات را! لعنت به دل صاحب مرده ات که... نه! صاحب مرده چرا؟ صاحبش که نمرده!... لعنت به دل صاحب بیخیال ات که اساسا بیهوده به دنیا آمده ای؛ بیهوده به دنیا آمده ای که بیهوده بگویی دوستم داری، که بیهوده بچرخی و بیهوده تر عاشق شدنت تهی از نیاز و دلشوره و دلریختگی باشد! می دانی چیست؟... هیچی. هیچی نیست؛ تو به کارهایت برس؛ من ابر پوشیده ام تا تو را آن طور که هستی نبینم؛ مشکل از من است، من معذرت می خواهم، تو به زندگی ات برس که عقب نمانی از معادلات مزخرف و خط کشی شده ی بی دلریختگی ات. و سوال آخر: دوستت دارم هایت را از کف کدام جوب جمع کرده ای که از به باد دادنشان ابایی نداری؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩

چند کلمه با شما!

سال هاست که به اکثرتان به واسطه ی مسنجر توضیح داده ام که عاشق شکست خورده نیستم؛ باور کنید هیچ عاشق شکست خورده ای نویسنده ی خوبی نمی شود، نه که من نویسنده ی خوبی باشم ها، نه! شاید هم باشم البته، نمی دانم! حالا به هر حال...؛ به من فحش می دهید وقتی می گویید: چه خوب می نویسی مهدیه خانم، واقعا چه طوری می شود که این طوری می شود؟! راستش را بگو، در عشق شکست خورده ای؟... فحش ندهید عزیزان به من از این به بعد، باشد؟! تبحر در دروغ عاشقانه ی قشنگ گفتن مسلما بهتر از آه و ناله کردن های واقعی جواب می دهد! دروغ ِ دروغ هم نه حالا حتما، اغراق و از این حرف ها. و راستی... همینم مانده بود که امروز سیگاری و الکلی و ژولیده تصورم کرده یکی از شماها! می شود تصورم نکنید اصلا؟ بخوانید و خوشتان بیاید و اگر مورد مشترکی پیدا کردید همزادپنداری هایتان را بکنید و بروید، حتی اگر خواستید با ذکر نام از مطلب استفاده کنید هر کجا که دلتان خواست؛ فقط تصورم نکنید لطفا!

 

 

پ.ن: هر دم از این باغ بری می رسد!... کجای دلم بزارمشون؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩