نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

درست می شود... بنا به فرض صحت فرضیه ی تناسخ البته!

درست می شود! آخر یک روز تبدیل به عاقل ترین معشوقه ی این شهر می شوم؛ از همان هایی که عاشق نمی شوند، از همان هایی که همیشه آن قدر عقب می ایستند که کسی نتواند از بودنشان بگذرد، از همان هایی که دل نمی دهند و هیچ وقت راست راست نمی گویند که به صدای مردانه تان به خصوص به وقت هایی که دروغ می گویید چقدر محتاج اند! من به شدت امیدوارم این فرضیه ی تناسخ درست از کار در بیاید تا بار بعد این همه عاشقانه مسلک و احمقانه  ننشینم به انتظار دوست داشته شدن بی آنکه بدانم دوست داشته شدن یک جو عقل می خواهد! من به شدت امیدوارم این فرضیه ی تناسخ درست از کار دربیاید و دوباره آدم متولد شوم و دوباره دختر و دوباره فارسی زبان؛ که "دوستت دارم" بشنوم! هیچ دلم نمی خواهد دختر درنا باشم و معشوقه ی حاجی لک لک!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩

محال اسمش روشه!

مثل اینه که برم خودمو با زنجیر ببندم به زریح طلای یه امامزاده ای و آرزو کنم بال درارم پرواز کنم، یا چشام آبی شه یا یه همچین چیزی! چیزای محال نه انتظار، نه دعا، نه نذر، نه معجزه، نه صبر، نه تلاش، نه پول، نه تهدید، نه امید، نه غیره و غیره، روشون تاثیر نداره! محال اسمش روشه؛ محال یعنی محال! حتی اگه من تا خود ابدالدهر امیدوار باشم که اونی که باید باشه، بیاد و باشه!

 

 

پ.ن: بارون، قلیون، تخت، پشتی، آسمون، چیپس، ماست، چایی، شعر

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩

گریه های غیرقابل توضیح

پنجاه و پنج هزار سال نوری گذشت و زمین پنجاه ها میلیارد بار گشت و زمین از زنان افسرده پر و خالی شد؛ از زنانی که "مرد عشق" به زندگی خود ندیدند؛ از زنانی که گریستند و هر چه کردند توضیحی در خور فهم و دلیلی قابل بیان پیدا نکردند، و معلوم شد اشکشان دم مشکشان است و بی جنبه اند و ناقص العقل، و اگر سیگار بکشند یا گیلاسی در دستشان دیده شود شبیه جنـ... ها می شوند؛ و معلوم شد اگر اعاده ی حق کنند پاچه ورمارلیده اند و هاپارتی و اوخ اوخ اوخ...؛ و اگر جانشان به لب رسیده و پا بگذارند روی هست و نیست ها و بروند بی لیاقت اند و مادر نیستند که! و رانندگی هم که بلد نیستند، و غر غر می کنند مدام و مدام و...! اه! لعنت! این شاهزاده ها پس گورشان را کجا گم کرده اند که زنان آرزوهایشان را به گور برده اند و می برند؟!

 

 

پ.ن1: خدایا من خودم به شخصه ازت تشکر می کنم بابت خلق زنی به نام هایده!

پ.ن2: حالیته یا حالیت کنم؟ این که دوستت دارم رو میگم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩

تشابه عشاق به هم

عشاق، استعدادی ستودنی در عشق ورزیدن به معشوقه های بی احساس دارند. عشاق، استعدادی حیرت زا در سقوط به ته دره ی دیوانه شدن و حتی نفهم شدن دارند؛ حالا می خواهد خود کانت عاشق شود، یا خود شریعتی، یا خود خداوند باریتعالی! واقعا فرقی نمی کند، عشاق همیشه به یک اندازه خودشان نقیض خودشان می شوند!

 

 

پ.ن: لیلی ِ کجاوه ی خاکستر             گل سرخ شعله پوش پرپر
        وارث سرگیجه و تنهایی              لحظه ها برنمی گردن از سر

       صاحب آرزوهای مرده                  مالک رویاهای خط خورده
       خسته از فتح کدوم تصمیمی       که میون شعله خوابت برده؟

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩

قلب نیست که.

این که می تپد اینجا قلب نیست که، قلمبه ی قهر است! که از تک و تا افتاده کز کرده کنج سینه و دلش آب نبات قیچی می خواهد و لب های داغ یک عشق را.

 

 

پ.ن: گرافیست های عزیز، لطفا یه فکری واسه LCD ها بکنید غیر از اینکه تصاویر _معمولا راز بقا_ زنده شن و بپرن رو سر و کول بینندگان. و گرافیست های عزیزتر، لطفا یه فکری واسه پوستر فیلم ها بکنید غیر از اینکه بازیگرای مکمل رو صورت بازیگرای اصلی با جدیت قدم بزنن.

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩

من باب کشفیات جدیدمان

این عین واقعیته: به هر کی خوبی کنی بدی می بینی.
اینم عین واقعیته: به هر کی بدی کنی بدی می بینی.
نتیجه: تو دنیا چیزی جز بدی واسه دیدن نیست.

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩

مرد باش و بگو

خر نیستم من جانم! خر نیستم من که گوشی را بدهی دست این و آن و بسپاری که خانه نیستی! گذشت آن روزها که از دیدن اسمت روی صفحه ی گوشی خرکیف می شدم، گذشت جانم! نه که چرخ زمان چرخیده باشد و طبق قانون طبیعت و ایام گذشته باشد ها، نه! تو باعث شدی بگذرد؛ آن هم تنهایی!؛ دست مریزاد! هی گفتم دارم کم می آورم، هی گفتی درست می شود؛ هی گفتم یک جای کار به خدا دارد می لنگد، بیا پیدایش کنیم، هی گفتی درست می شود؛ هی گفتم عوض شده ای من که خر نیستم، هی گفتی به هم ریخته ام، درک کن، کار دارم، درست می شود. این بود درست می شود درست می شودی که پلاکارت کرده بودی گرفته بودی دستت؟! این بود؟ اینجوری قرار بود درست بشود که گوشی را بدهی دست این و آن و...؟ اصلا ببین! احساس زنانه هیچ وقت اشتباه نمی کند، خر شماهایید نه ما! و اگر به راحتی می توانید ما را متقاعد به اشتباه بودن احساس زنانه مان کنید تنها دلیلش این است که ما متقاعد شدن را، توجیه شدن را، و رک بگویم خر شدن را، دوست داریم! و این ذره ای به توانمندی شما در زبان بازی برنمی گردد! احساس من وقتی می گوید یک جای کار می لنگد، وقتی می گوید عوض شده ای، یا هر چیز دیگری، مرد باش و فقط بگو چه مرگت شده! همین.

 

 

پ.ن: مصادف شدن ماه رمضون با تابستون، میزان وعده های آب دوغ خیار در تابستون رو قریب به صفر می کنه! واقعا غمگینم از این قضیه.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩

آقایی که شما باشید

آقایی که شما باشید، ما خراب است حال روح و روانمان، نه آن طور که بترسید و بیایند و با روپوش های سفید ببرندمان و ببندنمان؛ بلکه آن طور که هوس کردیم یک سطل رنگ سیاه برداریم و بپاشیم روی در و دیوار و های های بزنیم زیر گریه و ساعت های طولانی در خیابان ها راه برویم به مقصد هیچ کجا! و پیش اگر آمد با غریبه ها دم بگیریم بعضا؛ که غریبه ها هر چه نباشد بهتر از شما - همین آقایی که شما باشید - حرف آدم را می شوند.

 

 

پ.ن: نمی زنم، نمی زنم، نمی زنم، نمی زنم، نمی زنم، نمی... به درک اسفل السافلین، می زنم. با من چه کرده ای؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩

سیب صورتی

سر صحنه بودیم دیشب که نمی دانم از غیب خبردار شدم این بغل ها باغ سیبی ست یا شایعه دهان به گوش و گوش به دهان دست به دست شد و به گوش من رسید. باری به هر جهت... راه افتادم توی باغ، هیچ سیبی نمانده بود؛ یعنی یا هرگز نرسته بود یا صاحبانش چیده و برده بودند یا همین بچه های خودمان خورده بودند، جز یکی، سرخ و صورتی و درشت. چیدمش. این خواب خوب است یا بد؟ پیش نیامده بود که ندانم خوابی که دیده ام دقیقا خوب است یا بد! آرامش لمس سیب توی دستم را باور کنم یا حوا شدن و مطرودگی را؟

 

 

پ.ن(پیرامون من شناسی): من همونی ام که مصرانه صدای ضبط رو کم و کمتر می کنه و تازه حیرت هم می کنه که چرا درجه ی کولر کم نمیشه پس!؟... آره من خودِ خودشم.

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩

شاکی روزگار

شاکی روزگار منم             تموم این شهر متهم
یه حادثه چند ساعته         با من میاد قدم قدم
زخما دهن وا می کنن        وقتی دل از دشنه پره
دست منو بگیر که پام        رو خون عشقم می سُره

بگو که از کدوم طرف           میشه به آرامش رسید
وقتی تو چشم هر کسی     برق فریبُ میشه دید

داره به داشتن یه زخم        تو سینه عادت می کنم
دارم شبامو با تن ِ              یه مرده قسمت می کنم!

                                                           احتمالا یغما گلرویی

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩

پیاده روی بهتر از بحث نیست؟

جالب است که وقتی من بحث می کنم، تو بحث می کنی، اینها بحث می کنند، آنها بحث می کنند، و جهان و ادیان و ملت ها و حکومت ها و مکاتب و فرهنگ ها بحث می کند، هیچ کس هیچ کجا به هیچ نتیجه ای نمی رسد؛ من به نتیجه ای نمی رسم، تو به نتیجه ای نمی رسی، و اگر بحث دست آویزی ست صرفا برای گذران زمان، بهتر نیست زمان را به قدم زدن بگذرانیم؟! گنجشک ها را ببین، شعبه ی آیس پک کجاست این اطراف؟ چه هوای ابری نازنینی، آلبوم آخر فلانی را شنیده ای؟... وقتی قرار بر این است که متقاعد نشویم، بیا بحث نکنیم؛ کلمات مقدس اند!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩

دلم یه شونه می خواد و یه دریا

واستون پیش اومده وقتایی که یه عالمه مشکل دارین و حالتون بده و حوصله ی هیچ کس رو ندارین و می خواین خودتون باشین، یه مریض روانی به پستتون بخوره که فقط به جرم اینکه حوصله شو نداشتین باهاتون چپ بیفته و بهش بر بخوره و در صدد تلافی و انتقام و آزار و اذیت روحی و روانی تون بر بیاد و از این کار لذت ببره؟! چه حالی میشین اون موقع تو اون شرایط؟ اضافه شدن اذیت های یه مریض، که وسعت دنیاش قد یه نعلبکی هم نیست، که حتی نمی شه باهاش حرف زد، به حالی که از قبل داشتین می دونین یعنی چی؟! کسی چه می دونه چقدر حالم بده؟ دلم یه شونه می خواد که سرمو بزارم روش. دلم یه دریا می خواد که زل بزنم بهش.

 

 

پ.ن١: منو به دست من بکش...به نام من گناه کن...اگر من اشتباهتم...همیشه اشتباه کن!

پ.ن٢: آسمان آبی ست
          اگر بگذاری!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩