نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

انواع عاشقانه ی خفه شو

هستند عزیزانی که به محض اینکه می خواین سر کوچکترین چیزی ازشون گله کنین و خودشون خوب می دونن که حق با شماست، می پرن وسط حرفاتون و میگن: عزیزم، عشقم، قربونت برم، چرا آخه با من اینجوری می کنی؟ من که این همه دوستت دارم... دلم می گیره به خدا اینجوری نگو... .

و هستند دوستانی که تو شرایط مذکور میگن: آره اصلا همه چی تقصیر منه. باشه! تو ام با ما اینجوری کن، عب نداره، دنیا زده، همه زدن، تو ام بزن. اصلا تقصیر من خره که انقدر تو رو دوستت دارم. من اگه بمیرم یعنی تو راحت میشی واقعا؟! ایشاا... من بمیرم راحت شی!

و هستند کسانی که این حربه رو دست می گیرن که: ول کن اینارو، بوس من کو؟ اِ...! نه وایستا یه دیقه ببینم، بوس من کو؟ باشه، خب باشه، ولی اینا چه ربطی به هم داره؟ یالا یه بوس بده ببینم، اِ... اینجوریاست دیگه؟ ببین سر به سر من نزار، اذیتم کنی میام می خورمتا...!

 

 

پ.ن: خدایا جدا هدفت از خلق این دسته از مخلوقات چی بوده دقیقا!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩

باخت

چه فرق دارد وقتی همیشه می بازم
سفید بردارم یا سیاه بردارم؟

همیشه دلخوشی ام بوده آخر بازی
یکی دو مهره به عمد اشتباه بردارم

که تو برنده شوی از شکوه خنده ی تو
برای دلهره ام سر پناه بردارم

                                          حامد عسکری

 

 

پ.ن: تو ادبیات فارسی و زبان و زبان شناسی و دستور زبان و همه چی "عزیز من" و "عزیزم" کاملا هم معنی اند!؛ ولی در واقع یک ذره هم هم معنی نیستن!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩

بحثی اگر وسط باشد آدم ها 7 دسته اند

بعضی ها صاحب نظر هستن و خودشون رو صاحب نظر می دونن اما اجازه میدن که بهشون اصرار بشه. (قابل احترام)

بعضی ها صاحب نظر هستن و خودشون رو صاحب نظر می دونن اما صبر نمی کنن که بهشون اصرار بشه. (باز هم قابل احترام)

بعضی ها صاحب نظر هستن و خودشون رو صاحب نظر نمی دونن مگه اینکه بهشون اصرار شه. (قابل احترام)

بعضی ها صاحب نظر هستن و خودشون رو صاحب نظر نمی دونن حتی اگه بهشون اصرار بشه. (مستفیض نخواهید شد و حتی لجتان خواهد گرفت اما همچنان قابل احترام)

بعضی ها صاحب نظر نیستن و خودشون رو صاحب نظر نمی دونن حتی اگه هندونه ی الکی بزاره یکی زیر بغلشون. (قابل احترام)

بعضی ها صاحب نظر نیستن و خودشون رو صاحب نظر نمی دونن اما اگه هندونه بزاره یکی زیر بغلشون جو می گیرتشون صاحب نظر میشن. (اگه دچار بیماری لذت بردن از مسخره کردن نباشید این ها هم قابل احترام)

بعضی ها صاحب نظر نیستن و خودشون رو صاحب نظر می دونن . این دسته تنها دسته ای ان که واسشون شوق یا عدم شوق شنونده به شنیدن هیچ اهمیتی نداره! و دنیا به عذابه از دستشون. (انشاا... قابل احترام!)

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩

کوبیسم

غرغرو شدم؟ نه من که غرغرو نشدم؛ من فقط تو سرم تصویر همه چی کوبیسم شده! تصویر همه ی مسائل و موارد و احساس ها کوبیسم شده! نمی تونم تشخیص بدم در لحظه چی رو دارم دقیقا کدوم وری می بینم! بعد تمام تعاریف و توصیفات و نظراتم راجع به همه چی شبیه غرغر میشه. (خوب تونستم توضیح بدم چه م شده؟!)

 

 

پ.ن: باید که طرز فکر خودش را عوض کند
        هر کس که مختصر به شما فکر می کند
                                 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩

اینگونه بود ها!

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

آدم نشسته بود ولی واژه ای نداشت
نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
اینگونه بود ها!، که بغل اختراع شد

                                                           حامد عسکری

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩

جیرجیر

همه ی کسایی که دوستشون داشتم تموم شدن! همه ی آرزوهام به لجن کشیده شدن! همه ی کسایی که منو یاد آرامش و دلخوشی مینداختن، مرده و زنده ی من واسشون یکی شده! همه دروغ می گفتن و می گن و خواهند گفت، مث سگ! حالم بده، یکی بیاد من و روح من رو ریکاوری کنه، و الا همین روزاست که با سر برم تو دیوار. حتی گریه م هم نمی گیره، عصبی هم نیستم، فقط کلافه م؛ یه چیزی که تا حالا نداشتمش و حتی نمی دونم چیه، گم شده و من نمی دونم کدوم گوری رو زیر و رو کنم به امید پیدا کردنش. کلافه گی داره می کشه منو، از صبح هی می خوام زودتر شب شه، شبا دلم نمی خواد هیچ وقت صبح شه. آهای بچه مسلمونا، تورو به تک تک امام پیغمبراتون _ که سنگشون رو به سینه هاتون می زنید _ بیایید بگید من به کدومتون بد کردم؟

 

 

پ.ن١: یعنی واقعا اگه دریان وجود نداشت هیچ کدوممون تو کل کشور یه دونه بقالی پبدا نمی کردیم؟

پ.ن٢: _ تو بودی صدام کردی؟ یا جیرجیرک آواز می خوند؟
          _ جیرجیرک آواز می خوند.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩

حضور نصفه

تابلوی نقاشیم نصفه ست، رمانم نصفه ست، تمام رویاهام، تمام رابطه هام نصفه ست، کم کم دارم به این نتیجه می رسم که حضور خودم هم توی دنیا نصفه ست، نصفش یه جایی جا مونده؛ نصفش یه جایی داره دنبال من می گرده! دلم می خواد تک تک آدم های تمام رابطه های نصفه م رو یه بار، فقط یه بار بغل کنم بی هیچ حرفی. دلم می خواد تمام کتاب های نصفه مو بخونم. دلم می خواد یه بار، فقط یه بار واسه یکی یه سیب سرخ ببرم؛ فقط یه بار، یکی ساعت ها سرش رو پام باشه و خوابش برده باشه. دلم می خواد فقط یه شب دیگه باهات بیلیارد بازی کنم. احمقانه نیست که تمام میزهای بیلیارد و تمام آهنگ ها و تمام ترانه ها و تمام کتونی ها و کفش فروشی ها و سیب ها و شعرها و ستاره های کوچیک و دور و رزهای سر چهارراه ها و اتوبان ها و نرم افزارها و سخت افزارها و سقاخونه ها و امامزاده ها و رژ لب ها و عکس ها و کارت ویزیت ها و سایت ها و وبلاگ ها و جمله ها و نوشته ها و گوشی های موبایل و پارک های شهر و راکت های بازی و سیب زمینی های سرخ شده و سر رسیدها و عروسک ها و تمام سردرد ها و ماژیک های سی دی و انحنای زیر لب همه ی آدم های دنیا و تمام شکلات های تیوپی و تمام مسواک ها و کارت پستال ها آدمو یاد یه نفر بندازه؟ نه خداییش احمقانه نیست این ربط ِ بین این همه چیز بی ربط؟

 

 

پ.ن: انگار یه چیزی که هیچ وقت نداشتم رو گم کردم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩

بس کن عزیزم، نخون

لعنت به من و این رابطه، لعنت به من و تو، لعنت به من و این همه نگرانی احمقانه ای که همیشه آخر همش معلوم میشه فقط خواب بودی؛ لعنت به خواب! بس کن ابی جان، بس کن، برای باور بودن هیچ جایی نیست، برای لمس تن عشق کسی نیست، کسی نیست که دستاش قفس نباشه، کسی نیست که سر خستگی هاتو به روی سینه بگیره و برای دلواپسی هات و سادگیت بمیره، به خدا اینایی که میگی هیچ کدومشون نیست، بس کن عزیزم، نخون، نخون به گریه ننداز ما رو! لعنت به من که هر کی سرشو میندازه پایین و میاد تو دلم یهو تمام دلمو قبل از سلام علیک می ریزم کف دستاش! لعنت به من و این دل صاحب مرده م که داره ار احساس تنهایی خفه میشه و دلش می خواد به یکی محبت کنه، محبتی تلفیق از محبت زنانه و مادرانه و کودکانه... لعنت به دندون درد لعنتی ت، لعنت به چک هایی که کشیدی، لعنت به مشکلاتت، لعنت به دیازپام و مسکن و بقیه ی خواب آور هایی که می خوری، داره بی کسی دیوونه م می کنه؛ واسم جالبه که نمی فهمی!

 

 

پ.ن: متن بالا خودش تماما پی نوشت بود!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩

آدم ها حرف زیاد می زنند

آدم ها حرف زیاد می زنند؛ مثلا یکی اشان یک بار جو گیر شد و به این نتیجه رسید که  کار من از اینکه عاشقم شوند گذشته است و من خودم خود عشقم! آدم ها حرف زیاد می زنند، نمی دانم بستگی به حال روحی آن لحظه ی آن آدم دارد، یا بستگی به سردی و گرمی هوا، یا بستگی به موقعیت مکانی چند ستاره ی خاص نسبت به هم در آسمان در همان لحظه، یا بستگی به هیجان زدگی زودگذر ناشی از یک نوع نگاه تعریف نشده ی شاید عاشقانه از طرف مقابل، یا انرژی رهگذری که همان لحظه از آن طرف خیابان رد شده، یا موسیقی ای که همزمان می شوند اش، یا مقایسه ی ذهنی ناخودآگاه طرفشان با دیگران، یا طعم آدامس توی دهانشان، یا خوابی که دیشب دیده اند، یا فیلمی که پریشب دیده اند، یا هر چیز دیگری، نمی دانم، واقعا نمی دانم بستگی به چه چیزی دارد که آدم ها حرف که نه حتما، دری وری می گویند به سادگی؛ بی آنکه بدانند، یا بخواهند بدانند، که حرف هایشان یا لحن هایشان چه ها که ممکن است بکند!

 

 

پ.ن١: جیگر جنتی عطایی رو؛ به خاطر همین یه بیت:
          مث پروانه ای در مشت     چه آسون میشه ما رو کشت

پ.ن٢: خداحافظ نگو وقتی       هنوزم میشه برگردی

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩

تمام شده ام

تمام شده ام، مثل یک بستنی که کاش تمام نمی شد، مثل یک رمان که کاش تمام نمی شد، مثل یک کابوس که چه خوب شد که تمام شد، مثل هر چیزی که چه خوب و چه بد تمام می شود. تمام شده ام و تمام شدنم نه "چه خوب" دارد نه "چه بد" . تمام شده ام بی آنکه حتی دوباره عاشق شدنم کمکی به بلند شدنم کند! تمام که می شوی چای های عصر نمی چسبند، تمام که می شوی آرزو ها دورتر اند، تنهایی ترسناک تر است، و آدم ها بیخود تر، یعنی آنقدر بیخود که به راحتی توجیه می شوند هر بلایی هم که سرت بیاورند! تمام که می شوی زمان به همان اندازه که دیر می گذرد به همان اندازه هم زود می گذرد، یعنی روزها ۴۵ ساعت می شوند و سال ها سه ماه!

 

 

پ.ن: آه اگر دستان خوب تو، حامی دستان من باشد، قلعه ی سنگین تنهایی، چار دیوارش ز هم پاشد... آه اگر روزی صدای تو، گوشه ی آواز من باشد... آه اگر دیروز برگردد...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩

دوست داشتن برای دوست داشتن

در پی جستجوی وسیع الدامنه ای که به هدف یافتن دلیل دوست داشتن تعدادی از دوستان انجام شد به این نتیجه ی کلی نایل آمدیم که تنها دلیل دوست داشتن ایشان همان دوست داشتنشان است! یا اینگونه بگوییم که ما تنها کسانی را می توانیم دوست بداریم که دوستشان داریم.

 

 

پ.ن: هر جا چراغی روشنه      از ترس تنها بودنه
        ای ترس تنهایی من        اینجا چراغی روشنه 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩