نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

بدون عنوان

قرار نبود اینجوری بشه. نمی تونم بنویسم، هیچی نمی تونم بنویسم، نمی دونم دارم چه غلطی می کنم، واقعا نمی دونم دارم چه غلطی می کنم، یکی نیست بدونه من دارم چه غلطی می کنم؟ چه م شده؟ چرا راه افتادم تو دنیا و دارم دست می زارم رو تک تک آدمایی که نباید دوستشون داشته باشم و دوستشون دارم؟

 

 

پ.ن: نزدیک و هم پرسه
        من
        تو
        خدا
        هر سه
        کی فکرشو می کرد؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩

AM 03:08

خوابم نمی بره که، نمی بره که، نمی بره!

 

کجای شب کده ی ما هواش مطلوب است؟
که روزنامه نوشته هوای مطلوبی ست؟
                                                            سبحان گنجی
                                                 

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩

جالب است

جالب است، که خدا، که افتخارش خلق این همه محال و مهیج از جمله جن و پری و انسان و حیوان و آدم فضایی و اینهاست از ریز تا درشت، و برای تمام دردها غیر از مرگ، شده یک تکه برگ یک جایی کار بگذارد گذاشته، چاره ای ناندیشیده، یا نتوانسته بیاندیشد، که در قبال از دست دادن دست های کسی، چه خاکی به سرمان بریزیم!

 

 

پ.ن: راستشو بخواید دوست داشتن اون قدرا هم مهم نیست، اول احترام مهمه، بعد اعتماد، بعد دوست داشتن.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

گیچ می زنم

شش هفت تا مسکن که خورده باشی و اثر نکرده باشد و بمیری از درد و هیچ خری سراغت را نگیرد و همه یکباره با هم گم شده باشند و تولد کسی باشد که یک روزی دوستش داشتی و دوست نداشته باشی بهش تبریک بگویی و گیج بزنی از اثر مسکن ها اما دست از سرت همچنان درد برندارد و وجودت از هم بخواهد بپاشد و تکرار می کنم هیچ خری سراغت را نگیرد و از بیکاری و از کلافگی بروی بعد از سال ها بایستی به ظرف شستن که بلکه یک جا چند دقیقه ای بندت کند و فلان مردی که تا همین پریروز نشان می داد طاقت یک ربع نبودنت را ندارد غیبش بزند و دوباره درد و احتیاج وحشتناک به اینکه سر یکی غر بزنی و نرود و بماند و بگوید که دوستت دارد و دوباره کلافگی و داستان مرغ سرکنده و این حرف ها و حتی نتوانی بخوابی و ...

 

 

پ.ن: تازگی ها که نه، در واقع همین الان، کشف کردم من همیشه اول عاشق صدای آدما می شم بعد خودشون! مرسی از همه ی کسایی که صداشون رو دوست دارم.

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩

دوباره سبز نخواهیم شد

دوباره سبز نخواهیم شد؛ دویست و هفتاد و سه میلیلارد بار دیگر هم که بهار شود دوباره سبز نخواهیم شد، بهاری که رفت، رفته! و بهار بعدی، هیچ چیز را ثابت نمی کند!
تنفر می دانید چیست؟ متنفرم _ یعنی به معنای واقعی کلمه متنفرم _ از آدم هایی که از ادعای عشق بر می گردند!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩

لنگ زنان نمی شود

دست بردار از سر من و سوژه هایم. همین که نمی توانم نه از خودت نه از دیگری چیزی بنویسم، یعنی که دنیایم به هم ریخته! همین که شب ها سرم به بزرگی تمام اتاق می شود و تویش کوتوله ها شمشیر بازی می کنند و شکم های هم را می درند و هیچ کس هم برنده نمی شود، یعنی که یک پای رابطه کوتاه تر از آن پایش است؛ یعنی که لنگ زنان نمی شود نه عشق را و نه زندگی را فتح کرد.

 

 

پ.ن: یه پول قلمبه _در واقع خیلی قلمبه_ دلم می خواد با یه کوله پشتی و یه دوربین، همین! اگه گفتین بعدش می خوام چی کار کنم؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩

صبح به خیر

همه چیز بیخودی خوبه. دلم جز اون پارک کوچیک لعنتی و بعد از ظهراش، واسه هیچ بخشی از گذشته ام تنگ نیست.
از مترجم هایی که کتاب های انگلیسی _یا حالا هر جایی
_ رو با کلمات و عبارات سنگین عربی ترجمه می کنن _حتی باور کنید یه بار دیدم که به جای یه جمله ای، کاملا و دقیقا یه آیه ی قرآن رو آورده بود_ لجم می گیره! خیلی هم لجم می گیره.
خیلی خوبه دو روزه، انقدر خوبه که حتی میتونم این دسته از مترجم
ها رو هم ببخشم!
براتیگان انقدر کتاب خوند تو بچه گیش که معلمش نتونست قضیه رو هضم کنه و کلافه شد و زد زیر گریه های هیستریک و انقدر جیغ کشید که مدیر اومد جمعش کرد بردش. و بالاخره آخرش نویسنده شد.
راستی چرا نویسنده ها خودکشی کردن؟ چرا براتیگان خودکشی کرد؟ چرا وولف خودکشی کرد؟ چرا ونگوگ _خودم می دونم نویسنده نبود_ خودکشی کرد؟... چرا آدمایی که دنیاهای ذهنیشون متفاوته خودکشی می کنن؟ من عاشق آدمایی ام که در اثر داشتن دنیای متفاوت خودکشی می کنن، و متنفرم از آدمایی که در اثر شکست خودکشی می کنن. من به شدت عاشق آدمایی ام که تو سن بالا خودکشی می کنن، و متنفرم از آدمایی که تو جوونی خودکشی می کنن.
دارم تمام انرژی و تلاشم رو جمع می کنم که در صد استفاده ام از علامت تعجب رو به حداقل برسونم، به جز مواردی که واقعا ضروریه.
من واقعا حالم خوبه، گفته بودی وقتی اینجوری ام به آدمای اطرافم تا می تونم محبت کنم؛ خب من الان اما به کی محبت کنم آخه؟ مردم کجایین؟ بیاین من حالم خوبه می خوام بهتون محبت کنم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩

عشق را تعریفی می بایست جدید

عشق را تعریفی می بایست جدید، در مناسبت با قرن حاضر. دوره ی طره ی گیسوان و لبخند قندآگین و رد شدن از پای پنجره ی یار و انتظار و تیشه و می خانه نشینی و بوسه بر تبرک خاک کوی معشوقه گذشته است؛ عشق را تعریفی می بایست در مناسبت با دوره ای که اس ام اس هست و نفرستاده می رسد، و سایه ی برادر ها وحشت زا نیست، و گرگ های مدرنیته، یا به عبارتی عامیانه همان در و داف، آنقدر ریخته اند که جمع کردنشان دستان حضرت فیل را می بوسد! و حالا حالا ها، کسی برای کسی نمی ماند، و کسی نمی داند انتظار از سر احتمال و دل دل چیست . دلدادگی های کلاسیک را بهتر آنکه در حبابی شیشه ای کنج موزه ها فرستاد و کلاس هایی دایر کرد که ببینیم در قرن حاضر چه خاکی به سرمان بریزیم که دوست داشتن را هنوز هم بچشیم! و در آخرین خان، چنانچه نومیدی به غایت رسید و انقراض دلریختگی ها حتمی شد و کسی از زور دلتنگی روزهایش به سال نمانست، عشق را پیامبری چیزی باید،... یا در صورت لزوم خدای جدیدی، با توانایی آفرینش عشقی جدید!

 

 

پ.ن: احساساتی نیستم زیاد، حساس هم نیستم زیاد، اما حس می کنم زیاد! یکی یه اسم فاعل در هر بابی که دلش خواست از ح و س _ برای کسی که تقریبا همه چیز را حس می کند _ پیدا کنه که نه معنی احساساتی بده نه معنی حساس.

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩

به سلامتی!

تو شبستون چشات
پای 
   پله های 
            پلکت
مچ مهتابو می گیرم...
چشات؟ مهتاب؟ اونم پای پلکت؟ چی میگه این محمد صالح اعلی؟ چی ان اینا؟ کدوم چشم؟ کی؟ کِی؟ کو؟ کجا؟... این روزا تو خیابونا جشمم همه ش دنبال یه تابلوی مطب می گرده که روش نوشته شده باشه: "دکتر آقا/خانم فلانی، متخصص دل درمانی". بالاخره یکی باید باشه که بتونه آدمایی که عاشق نیستن رو آدم کنه دیگه، نباید باشه؟! من آخه مچ مهتابو پای پله های پلک شبستون چشای کی بگیرم؟ دیشب داشتم قدم می زدم که یه لحظه حس کردم اگه الان که من وسط این خیابون پت و پهنم زلزله بیاد و سرمو بلند کنم ببینم شهر زیر آواره،_ غیر از مامان و بابام و خواهرام _ اولین کسی، دقیقا اولین کسی که نگرانش میشم کیه؟ بعد بیشتر مطمئن شدم که هیچ مردی رو ندارم به سلامتی. لعنت به من و این دل صاحب مرده و تمام تابلوهای مطب های به درد نخور شهر و تمام تو های گم و گور شده!

 

 

پ.ن١: همه ی درد این بود که یا می خواستند آدم را بپوشانند و پنهان کنند، یا تلاش می کردند لباس را بر تن آدم جر بدهند! کجا باید می ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم نه پرپرشده ی دست درندگان بی اخلاق؟
                  عباس معروفی

پ.ن٢: پس چرا دانشمندا نمی شینن کشف کنن ببینن چرا مزه ی آبی که توی یخچال خنک شده با آبی که به واسطه ی قالب یخ خنک شده انقدر فرق دارن با هم؟

 

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩