نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دروغ می گفتیم مثل سگ

دروغ می گفتیم مثل سگ. راستی کدام سگی تا به حال دروغ گفته که ما دروغ گویی هایمان را می اندازیم تقصیر سگ جماعت!؟ من به تمام عبارات و مثل ها مشکوکم؛ مثلا چپ اندر قیچی ریشه اش کجاست؟ یا چرا کلاه بردارها سر آدم کلاه می گذارند؟ حالا به هر جهت، همه می گویند ما هم روش؛ دروغ می گفتیم مثل سگ. توی چشم های هم نگاه می کردیم و مثل دیوانگانی که مغز خر خورده باشند وعده به هم می دادیم و وعید، بی آنکه فکر کنیم ببینیم چی داریم به هم می گوییم اصلا! کلمات را دور انداختن گناهی ست که بخشیده نخواهد شد. کلمات تنها چیزهای به تقدس آمیخته ی زمین اند، که گاه شیطان می رود توی جلدشان و تبدیل به کارسازترین حربه برای دل بردن و در رفتن می شوند! این "گاه" البته شامل اکثر اوقات است! من یاد ندارم به کسی قول ماندن داده باشم، اما تا دلتان بخواهد این قول را شنیده ام و مثل بچه ها هر بار، دقیقا هر بار دلم گرم می شود! هر بار که دروغ می شنوم دلم گرم می شود؛ هر بار که توی چشم های هم نگاه می کنیم و از کفشدوزک ها گرفته تا مجسمه های معبدی پرت افتاده در شهری اساطیری همه دروغ گو می شوند، دلم گرم می شود؛ و بعد از هر بار، این دل صاحب مرده از نو می شکند پیش از آنکه زمانی بیش از آنچه فکرش را می کردم بگذرد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩

چند موردی که به ذهنم می رسد حالا، این هاست!

1. چیه خب؟ نمی تونم از چیزایی که حسشون نمی کنم چیزی بگم. دلم می خواد شعر بگم واسه یکی؛ واقعا دلم می خواد شعر بگم واسه یکی. داستان هم می تونم بنویسم. یه آدم مهربون و چشم ابرو خوشگل و خوش قد و بالا و دارای مابقی مسائلی که پتانسیل شعر شدن دارن می خوام؛ نه اینکه فکر کنید می خوام، منظورم اینه که واقعا می خوام! 

2. طرف در را باز می کند و می آید تو و با این سوال مواجه می شود: اومدی؟ (من اگه اون آدمی که اومده باشم، احتمالا یه چیزی بار صاحب سوال می کنم!)

3. عاشقه... تو عشق شکست خورده... چه خودشو می گیره فک کرده کیه... تو باغ نیست کلا... تو برقراری رابطه مشکل داره... خیلی پره... چیزی بارش نیست... از آدما خوشش نمی یاد... چه آب زیر کاهیه حواسش به همه چی هست... نه بابا پرته... دنیای خودشو داره... نچسبه... دور از دسترسه... حوصله ی آدمو سر می بره... چه آرومه... یکم بدقلق ئه... تو هپروته... و... و... و... ، این روزا اینکه کناره می گیرم و ذهن بقیه رو در مورد خودم می خونم خیلی باحاله.


4. آدم چیزی رو که دوست داشته باشه یادش بمونه فراموش می کنه و چیزی رو که دوست داشته باشه فراموش کنه یادش می مونه.
                                                                     کورمک مک کارتی

5. من وقتی مقنعه سرم می کنم دچار بحران هویت میشم!
 


 
پ.ن: اگه موارد فوق کوچکترین ربط منطقی یا حتی ربط غیر منطقی به هم داشتن همه شو با هم تبدیل به یه متن می کردم، اما راه نداشت!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩

کلاه حصیری لبه پهن پس از قطع امید از شما مردان

یک صدم ثانیه از تمام آهنگ های دنیا بالاخره پیش می آید که شبیه صدای آمدن اس ام اس بشود وقتی درها را به روی خودتان چفت و محکم بسته اید و قید دنیای به درد نخورتان را با خوشحالی زده اید! این همه سال به تمام دنیا فرصت دوست داشتنم را دادم، تقصیر من است که هیچ کس فرصت را مغتنم نشمرد؟! تقصیر من نیست، تقصیر کسی هم نیست، تقصیر خود تقصیر هم نیست! در را باز کردم که بروم سر کار -من همیشه از نور و گرمای آرک توی فضاهای بسته متنفر بودم هنوز هم هستم- که به جای کوچه ی جلوی خانه به جاده ای سفید و پیچ تو پیچ و خلوت و رویایی اما ترسناک برخوردم، درست شبیه جاده ای که جادوگر شهر اوز با آن کفش های نوک تیز و برگشته اش ته آن خانه داشت؛ خانه ی جادوگر شهر اوز مطمئنا بهتر از نور و گرمای آرک توی فضاهای بسته ای ست که هر روز همان آدم های هر روزه توی هم بلولند؛ پس رفتم! دلم کلاه حصیری لبه پهنی -خیلی پهن- می خواست و سبدی که سر کرفس ها و کاهو ها از گوشه اش بیرون زده باشد، دلم می خواست آواز بخوانم و پرنده ای که زبان آدمیزاد بلد باشد بر شانه ام بشیند و همراهی ام کند با اینکه تا همین یک لحظه پیش از لمس تمام حیوانات جهان بدم می آمد، و لای لای لای گویان و گاهی لی لی کنان بروم تا ته ماجرا. حالا که رو به آینده هیچ امیدی به عاشق شدن نیست می خواهم رو به فضاهای غیرمنطقی ذهن خودم پیش بروم، و حتی نمی دانم کجا را خواهم گرفت!

 

 

پ.ن: سیزن ۶ لاست گند زد به علایق تمام کسانی که بین آن همه بازیگر اد به جان لاک علاقه مند شده بودند.

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩

این هم از این ظهر جمعه

ظهر جمعه بود که به این نتیجه رسیدم که آدم اگه با کسی یا کسایی باشه اما تنها باشه خیلی چیزا تو ذوقش می خوره، ولی اگه کاملا تنها باشه کلا زندگیش تو ذوقشه! ظهر جمعه بود که فهمیدم زندگیم چقدر تو ذوقمه؛ دلم می خواست راه بیفتم تو خیابونا پیاده برم تا ته شهر و به تمام آدما الکی لبخند بزنم بعد بیام برم رو تختم ولو شم گریه کنم. ظهر جمعه بود که با خودم فکر کردم چقدر یه آهنگ فرانسوی خالی از هر نوستالوژی ای می تونه کمک کنه به دلگیر تر شدن من، و اینکه صد تا لیوان خاکشیر هم چیزی از سختی تمام روز رو تو آفتاب تابستون بودن کم نمی کنه. چقدر دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه: تو دیگه به هیچی فکر نکن و فقط دستاتو بده به من؛ چقدر دلم واسه همه ی کسایی که یادم رفت عاشقشون بشم تنگ شده! چقدر دلم یه "مراقب چراغ نفس در باد"* می خواد، یکی که بیاد بهم یه بغل بارون و اعتماد و رز سفید بده.

 

 

*پ.ن١: ای مراقب چراغ نفس من در باد، نفست به شعر من جرئت عریانی داد... ابی

پ.ن٢: باور کنید آدمارو از روی کفش هاشون میشه به راحتی شناخت؛ حتی اگه یکی امروز کفش بپوشه فردا کتونی پس فردا دمپایی بازم میشه

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩

تاریک روشن های خشک و خالی

دور تا دورت سیم خاردارهایی کشیده ای به شکلی تلخ، که نکند خنکای هیچ خاطره ای دلت را بریزاند! تاریک روشنای غروب ها می آیی، تاریک روشن صبح ها را خوابم و الا لابد می آیی و من نمی دانم، لابد تمام تاریکی ها را به تکرار کشف زنان و گاهی من صرف می کنی، حتی معدود بارهایی که ظل آفتاب سر و کله ات پیدا می شود بیخودی یکباره کسوف می شود و منجمان نقشه هاشان نقش بر آب می شود! کدام بار را دست از تکرار کشیده ای و سیم خاردارها را پس زده ای لعنتی؟ کدام تاریک روشنی را صرف زل زدن توی چشم های کسی کرده ای بی آنکه هشتاد و هشت درصد فکرت را صرف غیرقابل نفوذ بودن خودت کنی؟ تو هر کجا که باشی تاریک است آنجا به حتم، تو هر کجا که باشی تاریک و به دود آغشته اند رویاها؛ رویاهای تاریک و به دود آغشته کابوس نام دارند!

 

 

پ.ن: اگه پسر بودم ته بعضی جمله هام می تونستم "بانو" بزارم! من واقعا دلم می خواد ته بعضی جمله هام یه چیزی بزارم! چرا هیچ کلمه ی قشنگی واسه خطاب مخاطب های مرد وجود نداره؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩

صدای رد شدنت بر نقاشی

دوباره نقاشی می کشم شب ها، نمی دانم از بیکاری ست یا از تنهایی یا از بی عشقی یا از دیوانگی، بال بال می زنند رنگ ها، من سردرد می گیرم از بوی رنگ و تربانتین، ماسک جواب نمی دهد، پنجره را باز می گذارم، رفتن بوی رنگ بهانه است، باز می گذارم تا اگر رد شدی از هر کجای شهر، صدای رد شدنت، رد شود از پنجره، بچسبد به خیسی رنگ ها، بمانی! سردرد های من فدای سرت؛ تو که چسبیده باشی به رنگ ها، رنگ از رخ بدبیاری می پرد!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩

SMS بازی

_ خوبی خانم دوست داشتنی؟
_ مرسی بد نیستم، تو خوبی؟
_ بد که نیست حال و روز و اوضاع زندگیت؟
_ نه فقط زیادی ساکته دنیام! یه رکود کامل و یه آرامش محض مزخرف! و همه چیز به طرز لج دراری عادیه!
_ و لابد تو هم نشستی که اتفاقات خودشون بیافتند؟!
_ انتظار نداری که روی یه پلاکارد بنویسم: (متقاضی تنوع!) و بندازمش دور گردنم و دور شهر بگردم؟!
_ از حرفت برمی آد که بیرون از خودت دنبالشی! خودت بسازش! تازه تو کلی هم نویسنده ای!
_ فعلا که کوفت هم نیستم چه برسه به نویسنده!
_ همین الان بد نبودی، چی شد به کوفت ارتقا پیدا کردی؟!
_ وقتی میگی بیرون خوت دنبالشی عصبانی میشم خب! هر کسی یه خصلتایی داره که عوض نمی شن؛ آره من دنبال تنوع و انگیزه بیرون خودم می گردم!
_ مثلا من ۴-۵ تا گروه رفاقت واسه خودم پیدا کردم، الانم با یه سری شون بودم! انقدر خوبه! یه چیزی بگو بخندیم بابا!
_ صدآفرین خوش به حالت! من اما می ترسم از پریدن وسط شرایطی که حس کنم بود و نبودم یکیه، یا حتی تقریبا یکیه! من دلگرمی می خوام! دست خودم نیست!
_ ...
_ بدون دلگرمی از در و دیوار هم می ترسم، یعنی زندگی هم نمی تونم بکنم چه برسه به رفاقت!
_ ...
_ اوکی ببخشید، اصلا نمی دونم واسه چی اینارو به تو گفتم! من خوبم! همه چیز هم عالیه!
_ چی بگم والا...، من که عقلم ناقصه!!

_ ...

_ ...

 

 

پ.ن: بالاخره یه روزی انقدر آدم میشم که جواب همه ی "خوبی؟" های دنیا رو با "خوبم" بدم بره پی کارش!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩

ستاره ی شمالی مال شما

می بوسم و می گذارم کنار، تمام چیزهایی که ندارم را! عادت احمقانه ای ست چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان! همیشه می ترسیدم از گم شدن توی شلوغی، و عجیب دلم می خواست توی جاده های خلوت گم شوم، حالاها سال به سال، روز به روز، انعکاس تمام دلهره ها و دلخواسته های بچه گی ام را توی زندگی نکبت امروزی ام می بینم و تشخیصشان می دهم! من در آستانه ی بزرگسالی هنوز هم عاشق گم شدن توی جاده های خلوتم و می ترسم از گم شدن توی تمام جاهای شلوغ، حالا می خواهد خیابان های مرکزشهر شهری که نمی شناسمش باشد، می خواهد دنیاهای مردانی باشد که به اشتباه بُر خورده ام تویشان! باور کنید خردادِ تمام سال ها بدترین ماهِ آن سال است! این خردادِ از نیمه گذشته ی لعنتی مال شما، تمام باران هایی که هنوز نیامده اند مال لب های من که عادت کرده ام با سرانگشت باران بمالم رویشان! ستاره ی شمالی مال شما، کوچکترین ستاره ی آسمانِ هر شب مال من! ستاره ی شمالی آن قدرها هم نورانی نیست که به تمام خواهانش برسد؛ عادلانه هم که قسمتش کنند در نهایت همه شان بی ستاره می مانند! و من با کوچکترین ستاره ی آسمان _ هر چقدر هم که کم داشته باشمت _ در نهایت پر از ستاره ام!
این صدای سکوت است که می آید یا صدای افتادن پر قویی بر سطح آب؟!

 

 

پ.ن: بالاخره شد؛ همیشه دلم می خواست از یکی که خیلی دوستش دارم بی هیچ غم و غصه ای جدا شم بدون اینکه دقیقا بدونم چرا!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩

محض خنده

ژست بی خوابی و منگی       واسه من نگیر دوباره
کسی که جلوت نشسته       عصبی و لت و پاره

من با زندگی و شعرم             یا با تو شوخی نداشتم
واسه تو شوخی بودیم ما       خیلی تلخه سرنوشتم

خیلی ساده نرسیدیم           سر صحنه واسه اجرا
انگاری که محض خنده           گرگه زد به گله ی ما

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩

نتیجه ی همدستی خرداد و خورشید و جمعه!

کوله پشتی هایم یکی از یکی بلاتکلیف تر اند، تریلی ندارم، جاده ها امن نیستند، جنگل ها دنج نیستند، هیچ کجا به درد عشق بازی نمی خورد، بطری های احمقانه ی نوشابه و آشغال های گِلی چیپس دلیل های مسلمی اند برای دنج نبودن جنگل ها! من جیپ هم ندارم! کلاه های لبه دارم کو؟ رویاهایم را ندیده ای این اطراف؟ نکند پشت فرمان هیچ تریلی ای سیب گاز نزنم و بمیرم. نکند لُنگ قرمز کثیف دور گردنم نیاندازم و آواز نخوانم و قوطی های آبجو را از پنجره ی تا آخر پایین کشیده شده ای که جای خوبی ست برای آرنج، پرت نکنم بیرون؛ سیبیل ندارم که ندارم، دل که دارم! دوستت ندارم، دوستت داشتم، دست های تو به دست های زیادی آلوده است! نکند جز کوله پشتی ها و کتانی ها دل هیچ چیزی، هیچ کسی، هیچ خری تنگ نشود برایم فردا پس فردا که مُردم! من اسلحه ی شکاری ندارم، تو را هم ندارم، با این خرس های گنده، با این بدمن های بدمست قصه چه کنم؟ با چاقوی میوه خوری که نمی شود، می شود؟! نکند تمام خرداد ها و تمام خورشید ها دست به دست هم بدهند، و تبانی کنند که برای دق دادن من هم که شده، باران نبارد دیگر! نکند دلم بگندد و کوله هایم بپوسند و هیچ تخته سنگی به تکیه هایم و هیچ کافه ای به عشق هایم، عادت نکرده باشد هنوز! تو کجا مانده ای که من این همه کلافه و کوفته ام؟ من از نور غم انگیز و کم سوی چراغ مطالعه ی روی میز هم انتظار دارم مسیر آمدن تو را روشن کند! من همه چیز را به تو، تو را به همه چیز ربط می دهم! تو کجا مانده ای که من این همه بی ربطم به خودم؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩

یک جور دلشوره ی بی توضیح

ترسیده اید تا به حالا؟ نه که ترسیدن از سوسک و سگ و جن و شبح و آمپول و صدای چک چک نیمه شبانه ی آب توی وان حمام! نه که ترس از واقعی شدن اتفاقات Paranormal Activity و Ring و این ها! یک جور ترس بی توضیح، از نمی دانم چی، از هر چیزی که مختص شخص شماست! مثلا ترسیده اید از تنهایی؟ ترسیده اید از بستر بی رویا؟ بیخودی ترسیده اید از ندیدن کسی که حتی قرار هم نیست که نبینید اش! ترسیده اید از چیزی که اصلا ترس ندارد؟! دلشوره چطور؟ دلتان شور زده تا به حالا برای کسی که هیچ وقت هیچ طوری اش نمی شود و بادمجان بم است؟ بیخودی دلتان شور زده برای کسی که گوشی را برنمی دارد و خوب می دانید که خواب مانده است؟ خاک، تاکید میکنم، خاک، بر سر تمام کسانی که بی داشتن این حس ها حسابی خوشبخت اند!

 

 

پ.ن: یه فرق خیلی کوچیک هست بین «من برات می میرم.» و «منم برات می میرم.» مثل فرق «ماهی بدون آب می میره.» و «آدم بدون آب می میره.»

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩

ببخشید من؟!

من Enchanted و Alice In Wonderland و اینارو می بینم و احساس همزادپنداری احمقانه و وحشتناکی با این دخترا می کنم و هیچ حقیقت و منطق و مصیبتی هم نمی تونه این احساس رو از من بگیره - لازم به ذکره که ١۶ ساله هم نیستم- و هیچی از علم و DNA و سیاست و اوضاع اسفناک جهان و اسم کله گنده هاش و رشته های ورزشی و زندگی و ازدواج و باقی قضایای دنیا نمی دونم! من حتی اسم فیلمسازا و شاعرا و نقاشارو هم به زور می دونم! و جالب اینجاست که هیچ کدوم از آدمایی که می شناسم رو هم نمی فهمم! من نه ورزشکارارو می فهمم نه سیاست مدارارو نه همسران خوب رو نه دانشمندارو! من هنرمندارو هم به زور می فهمم! ببخشید من؟! - برگرفته از عبارت ببخشید شما؟_

 

 

پ.ن (مستلزم خوندن رمان صدسال تنهایی): تعداد کسایی که منو به رمدیوس خوشگله شبیه می دونن با تعداد کسایی که منو با آمارانتا یکی می دونن تقریبا مساویه! ولی خودم نظری ندارم.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩