نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

آخرین کشفم

آخرین کشفم: بعضی ها آدم های خیلی خوبی ان اما در عین حال بی وجدانن! بعضی ها آدم های خیلی بدی ان و بی وجدانن! حالا فرق این دو دسته: دسته ی اول هرگز استعداد بی وجدانیشون به دلیل اینکه بدی نمی کنن و بد کسی رو نمی خوان شکوفا نمیشه! من به لطف حضور و شناخت آخرین آدم عجیبی که تا حالا تو زندگی م دیدم و به شدت جزو همین دسته ی اوله، به کشف این مهم دست پیدا کردم! باور کنید باورم نمیشه که بفهمید چی گفتم! البته آدم های بد و با وجدان و آدم های خوب و با وجدان هم داریم، که اینجا مورد استفاده نبودن.

 

 

پ.ن: همیشه وقتی یکی از صفت "آخرین" قبل از کلمه ای استفاده می کنه علی رغم اینکه با توجه به حس و لحن بیانش و موضوع کلامش میشه بدون فکر و ایهام فهمید که منظورش چیه و کدومه، اما من دنبال یه راهی تو ادبیات می گردم که بشه فهمید آخرین برای همیشه یا آخرین تا به این لحظه!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

و فکر کردم

و فکر کردم، و فکر کردم، و فکر. و فکر کردم به حاشیه ی تمام جنگل ها و جاده های جنگلی ای که هر آن ممکن بود یک موجود غیرزمینی، یا موجودی سیاه، یا حیوانی با ماهیتی تخیلی از پشت بوته هایش بپرد بیرون؛ و به دلهره های ناشی از جای خالی نفس هایت کنار قدم هام، که به حتم یک جایی از مسخرگی جهان یا خواب بودی یا عاشق شده بودی باز بی هیچ هویت عاشقانه ای! و فکر، به تو که هیچ وقت اینجور موقع ها نبودی! و تو، که تنهایی و ترس و دلتنگی و مهربانی و حمایت را هیچ برنامه نویس احمقی توی ذهنت تعریف نکرده بود!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

خستگی نعمت است

خستگی نعمت است! خستگی کمکی به از یاد بردن این و آن نمی کند، اما از افسردگی جلوگیری می کند! خستگی شاید دلگیری ات را دو سه هزار برابر کند که چرا شانه های کسی را، بازوهای کسی را، زانوهای کسی را، یا دست کم صدای کسی را نداری؛ شاید لوس تر ات کند که چه خوب می شد اگر خستگی ات برای کسی مهم بود؛ اما همچنان معتقدم از افسردگی جلوگیری می کند! شب ها همیشه جای یک نفر خالی ست، یک نفر که مسلما بهتر است خودش نباشد اما دلخوشی اش چرا! خستگی که باشد نمی گذارد گریه ات بگیرد از درد دیدن این جاهای خالی، که در عین خالی بودن بدجوری سنگین اند!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

می ترسم

می ترسم. می ترسم به خدا از شب های بی تو، می ترسم از تصور تو توی هر کجایی که خالی از تن من و پر از تن دیگری ست! می ترسم از هیولاهایی که ماسک معصوم اندوه و افسردگی و شعر و اینجور چیزها می زنند و شب ها پشت پنجره اند! می ترسم از تصور انحناهای شلوغ ذهن تو، راهروهای شلوغ قلب تو، می ترسم از آن همه آدم با آن لباس های بلند و جیغ که آنجاها رژه می روند و در گوش های هم چیزهایی می گویند و به ریش نداشته ی من می خندند! می ترسم از تو که جانبشان را می گیری! می ترسم از دلتنگ شدن برایت وقتی دلتنگ نمی شوی برایم! می ترسم از رزهای بنفش، انگورهای بنفش، رژ های بنفش، می ترسم از تمام جیغ های بنفش، می ترسم از جیغ ادوارد مونک! می ترسم از خودم که هر چه می کنم یادم نمی آید آن چشم های لعنتی ات را! می ترسم از اینکه پر هیچ عشقی، به پرم نگیرد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

بی هیچ حس به خصوصی

اولین بار، حتی نمی دانم کی رو به رویم بود، که هوس کردم زمان برای مدتی ناچیز تر از آنچه به چشم بیاید، ناچیز تر از آنکه هیچ موجود زنده و غیر زنده ای متوجه قضیه بشود، مثلا یک میلیونیوم ثانیه، متوقف شود، و من و تو، تنها من و تو، اشتباها یا استثنائا، برنگردیم و بمانیم تا ابد در بی زمانی ِ محض و محشر! کافی شاپ مزخرفی بود با میزهای شیشه ای مزخرف تر، که هیچ احساس به خصوصی را در من قلقلک نمی داد! دومین بار، چون همین تازگی ها بود خوب می دانم کی کنارم بود توی ماشین، ولی باور کن شک دارم اگر به بار سوم کشید هنوز یادم باشد! کسی نشسته بود و من کنارش، یا من نشسته بودم و کسی کنارم، و تمام احساس های به خصوص بشریت یکجا بی معنی شده بودند! و تنها وجه مشترک بین این دو موقعیت با آن همه فاصله ی زمانی، نبودن همین احساس به خصوص بود، و اینکه مثل هیچ احمق دیگری، ماندن در بی زمانی را برای عاشقی و عشق بازی و این صحبت ها لازم نداشتم! نگفته ام قبلا مگر؟ که به تعداد قابل توجهی حس های ناشناخته در خودم سراغ دارم که بی تعریف مانده اند اما خوب می شناسمشان؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

و بدبختی اینجاست که هیچ وقت هیچ دیوانه ای...

از اولش هم عاشق این بیتبودم به یک سری دلایل کاملا پنهان؛ من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه؟! ولی توهیچ وقت دیوانه نبودی! یا شاید این قانون نانوشته ی دنیا که هر چه بخواهی نمی شود وهر چی نخواهی می شود این بلا را سر من آورد که تو هیچ وقت دیوانه نبودی! یعنی نه کهتو دیوانه نباشی، اصلا تو کی باشی که بخواهی دیوانه باشی یا نباشی؟ تویی هم وجوددارد مگر؟ غرض از جمله این است که هیچ وقت هیچ دیوانه ای از هیچ پنجره ای نیامد تویزندگی ام! و تو، این توی نوعی، هیچ وقت نفهمیدی تنهایی با من چه می کند! هیچ وقتنفهمیدی دلتنگی چه طور با هر ترانه ی خوبی خِرم را می چسبد و تا خفه نکند ول نمیکند! تو هیچ وقت نفهمیدی چه آرزوهای قشنگ و احمقانه ای دارم که برآورده شدنشان شایداز سر زیاده از حد ساده بودنشان است که از دست هیچ کس برنمی آید! هیچ وقتفهمیدی چقدر دلم می خواست یکی را بیشتر از خودم دوست داشته باشم
و بدبختی اینجاستکه هیچ وقت هیچ دیوانه ای به فتح انگشتان من از دیار دور خود به دیار دور مننتاخته؛ و هنوز آرزوی خواب کردن مردی بر سینه ام -بس که خیال می کنم مستعد ومحتاج مهربان تر بودن ام-یک گوشه ی ذهنم بالا و پایین می پرد به نشان اعتراض وسماجت!

 

 

پ.ن: دلبری کردن زیر مجموعه ی کدامیک از آرزوها و اهداف بشریت است خانم ها!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

کفش دوزک

خواب دیدم سقف و دیوارها را کفش دوزک برداشته بود؛ کفش دوزک از کجا پایش به خواب های من باز شد را نمی دانم! گیرم روی آن جاخودکاری مزخرف که بلااستفاده روی داشبورد ماشین تو افتاده چند تایی هم کفشدوزک کوچک باشد، این اصلا دلیل خوبی برای دیدن خواب های عجیب نیست! هیچ چیز دلیل موجهی برای هیچ چیز نیست اما همه چیز به طرز لج درآوری به همه چیز ربط دارد! و فکر کنم این آخرین کشفم بود! و فکر کنم در این کشاکش برابر، که آنقدر برابر است که همدیگر را خنثی کرده اند، هیچ چیز آنقدرها هم مهم به نظر نمی رسد! بگذار کفش دوزک بالا بروند از سر و کول هم، بگذار مردم هم همین کار را بکنند، همین؛ و فدای سرم که چی توی سر تو می گذرد، و فدای سرت که چمن ها جیکشان در نمی آید به وقت مردن!

 

 

پ.ن: و نمایشگاه پر بود از الک های بزرگ، که کتاب ها را فله ای ریخته بودند تویشان و می تکاندند و، می تکاندند و، می تکاندند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

روان نویس

تا حالا گفته بودم عاشق روان نویسم؟ آره عاشق روان نویسم، آخه با روان نویس، نوشتن که هیچی، جمع و ضرب کردن هم خوبه حتی! می خندی!؟ محض خنده نگفتم، گفتم که بدونی من عاشق روان نویس و خودکار بیکم؛ انقدر که آخرش یه تابلوی کلاژ درست می کنم با این خط خطی های روهم روهم و انگلیسی فارسی! تو چی؟ با توام که عاشق نافی، عشقت به چه دردت می خوره آخه پسر خوب؟ یا تو، تویی که عاشق درس و درس و درسی، کجا رو می خوای بگیری؟ امروز بهشت زهرا پر بود از آدمایی که هیج جا رو نگرفتن! بازم به تو که عاشق سس مایونزی! شما چه طور؟ میگن برنامه نویس خوبی شدید، یه روز در میون هم عاشق دخترای بی بهار می شید، فکری واسه آخرش کردید؟

 

 

پ.ن: هیچی بهتر از بوی قهوه نیست، هست؟

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

خدا کارهای خیلی عجیبی هم بلد است!

من تسلیم! من پس می گیرم حرفم را، که گفته بودم مجموعه ی متناقضات جهانم! جمع تناقضات جهان کجا بیش از این که در تو جمع است، دیده خواهد شد؟ که به همان اندازه که زود به زود دلت را می زنیم، برای استمرار حضور آدم ها در روند زندگی ات مشتاقی! و تبارک الله فی احسن الخالقین؛ که خبرش رسیده خودش هم لب به حیرت می گزد از همان روزی که این دو را یکجا در گِل تو سرشته! و مدام وراندازت می کند بلکه ببیند چه کرده، که فرمولش را به دست آورده دستگاه دیجیتالش را بسازد و امثال ات را مدام مصادره کند به رحم زنان، و زمین پر شود از دخترهایی که سرگیجه گرفته اند؛ بلکه باور کنند و باور کنیم که خدا کارهای خیلی عجیبی هم بلد است! و هر چه بیشتر وراندازت می کند بیشتر سرگیجه می گیرد خودش؛ و بیخیال شده، لب به حیرت گزیدن را به وراندازت ترجیح می دهد! و حتی ببخشید خشک و خالی ای که به من بدهکار است هم به زبانش نمی آید!

 

 

پ.ن: گفتن دوستت دارم همینجوریش در حالت عادی خریته، چه برسه به اینکه شنونده ی این دوستت دارمتون تمام عمرش همین یه جمله رو شنیده باشه فقط! این یکی دیگه خریت نیست، خریت محضه!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

سراب رد پای تو

سراب رد پای تو                       کجای جاده پیدا شد؟
کجا دستاتو گم کردم                 که پایان من اینجا شد؟
کجای قصه خوابیدی                  که من تو گریه بیدارم؟
که هر شب هرم دستاتو             به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من                     تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری                   تظاهر می کنم هستی!
تو آهنگ سکوت تو                    به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست             فقط تصویر می بینم
یه حسی از تو در من هست       که می دونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب            درارو باز می زارم!

 

 

پ.ن: نه خداییش یه دیقه همه ساکت! اگه داریوش خواننده نبود الان ماها چه غلطی می کردیم؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

نگاه کن! اینجا همان جاست!

به محض اینکه زورم به دلتنگیام و آرزوهای احمقانه م نرسه و بریزم بهم، اولین کاری که می کنم ننوشتنه! واقعا زورم جز به نوشته هام به هیچی نمی رسه! حالم داره از خودم و این هر شب هر شب گریه کردن به هم می خوره! یه شبایی قلبم قفسه ی سینمو نمی دونید چه جوری فشار میده! نه که تند بزنه! نه! یه فشار بی وقفه! یه شبایی دلم می خواد مغزمو درارم بگیرم تو دستام نگاش کنم و یه نفس راحت بکشم! می خوام یکی که نمی دونم کیه بغلم کنه انقدر گریه کنم که خوابم ببره، بعد دیگه بیدار نشم! یعنی نه دلم می خواد چیزی شروع شه نه دلم می خواد چیزی تموم شه! درد تنهاییام می گیره، ول می کنه، میگیره، ول می کنه، و من تمام تلاش بشریت رو به کار می گیرم که وقتایی که ول کرده همونجوری خوب بمونم؛ ولی تمام تلاش بشریت نتیجه نمیده معمولا! نگاه کن! اینجا درست همان جایی ست که بخار نفس های گرم تو در سرما، قابل تشخیص از مه نیست؛ و همه چیز مثل لبه های نقاشی های پسا پست مدرن کش آمده توی هم! من دیوونه نیستم! مجموعه ی متناقضات عالم هم نیستم! علم غیب هم ندارم! نویسنده هم نیستم! کی گفته من پفک دوست دارم؟ کی گفته من یه روزایی سه سانت بود کل قد ام، با یه کوله پشتی قرمز و یه دامن چین چینی و یه کفش تق تقی صورتی؟ کی گفته من یه عالمه رویا تو جیبام بود، انقدر که جیبام قلمبه شده بود؟! کی این دری وری هارو تحویل شماها داده؟ لعنت یه این مرتیکه حمیدِ نمی دونم چی چی...! کدوم خری آخه باور می کنه که همه چی آرومه و من چقدر خوشحالم؟! نگاه کن! اینجا درست همان جایی ست که پروانه چمباتمه زده پشت آجر شکسته ای کنج خرابه ای؛ و رعد و برق می زند نزدیک زمین؛ و تقدس باران به وحشت آمیخته!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

گم و گور

همیشه باید یک راهی برای فرار کردن باشد! همیشه باید یک نفر باشد که به شما ثابت کند فرار تنها راهی ست که دارید! و فرار از خود هیچ هم سخت و محال نیست، یک کمی اراده می خواهد و یک کمی قدرت مقاومت در برابر چیزی به نام دلتنگی! باقی اش به همین سادگی ست که گم بشوی و گور! _ گم بشوی و گور یعنی همان گم و گور شدن! _ بعد همه چیز روشن می شود یک شبه، درخت ها، حاشیه ی اتوبان ها، بدی ها و خوبی هایی که گاه این به آن و گاه آن به این می چربد؛ و چیزهایی هم این وسط تا زیر صفر افت اهمیت پیدا می کنند، مثلا ترس ها، حسادت ها، سوال ها، بروم نروم ها و شک ها؛ تو تنها کافی ست گم شوی! همیشه باید یک راهی برای نیست بودن پیدا کرد، دنیا وحشتناک تر از آنی ست که بشود مادام و بی وقفه نفس کشید اش! کاسه کوزه ها را گاهی در کمال صحت و سلامت عقل بشکنید! بعدها شاید بندزنی از سر کوچه تان رد شود؛ نشد هم به جهنم! بهتر از کلافگی توی دست های کسی ست که اصرار دارد به شما ثابت کند فرار تنها راهی ست که دارید!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

11:11

انکار نمی کنم که اینی که می خوام بگم کاملا تحت تاثیر ١١:١١ است! ولی به هر حال...! وقتی دیگه خیلی وقته که گذشته، چه فرقی داره که یه خاطره خواب بوده باشه یا توهم یا واقعیت؟! نه واقعا! یه دیقه همه ساکت! واقعا چه فر... اِ آقا حرف نزن دیگه! واقعا چه فرقی می کنه؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

دخترا ببخشن منو!

من: هر چی واقعا خوشگله، سعی می کنن جلوی خودشونو بگیرن که یه وقت نگن، اونوقت هر چی که حالا خیلی هم خوشگل نیست اصرار دارن که به زور بگن آی چه خوشگله! همش نگرانن که دوستشونو ندزدی بخوریش، بعد خودشون بدشون نمی یاد دوست شما ازشون خوشش بیاد! چند تا پسر دیدید تا حالا که مخ دوست دختر دوست صمیمی خودشو یا بدتر از اون زن داداش خودشو بزنه؟ اونوقت چند تا دختر این کارو کردن؟! لبخنداشون مصنوعیه! تو جمع یه جورن تو دو نفره گی یه جور دیگه! با دخترا یه جورن با پسرا یه جور دیگه! ظاهربین ان، تقریبا به هیچ چیز مهمی فکر نمی کنن! بدجنسن، خورده شیشه دارن، تا حالا دیدین پشت هم باشن؟ آدم فروشن، شدیدا بی معرفتن،...، همیشه هم جالبه که برعکس همه ی اینا جلوه می کنن!! دختر یعنی همینا! و اینا اصلا بدبین بودن منو اثبات نمی کنه! تو بلدی کمک کنی یه خاکی پیدا کنم واسه ریختن رو سر این دنیا؟!

میم: نه مذهب، نه فلسفه، نه عرفان، نه خدا، نه حتی عشق، نمی تونن دنیا رو توجیه کنن!

من(تو دلم البته): به به! پس با این حساب تنها تکلیف ما بلاتکلیفیه!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

نشانه ی بی معرفتی

هیچ آدم خوبی نوشته نمی شود؛ اگر سوژه ی شعری نوشته ای چیزی شدید و نوشتند مثلا: "آه چه بد شد که رفتی" یا: "راه رفتنت فلان است و چشم هایت بیصار و دست هایت بهمان"، مطمئن شوید که بسا بی معرفتید!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

دست های لنگ در هوا

٣روز بعد از تموم شدن دنیا(فلش بک: ٣روز پیش دنیا تموم شد، بدون هیچ شکست عاشقانه ی نوجوونانه ای، بدون هیچ اتفاق بد و بدون هیچ اشکی)، یه روز صبح(امروز صبح)، دختره از خواب پاشد و اول از همه تو آینه دنبال خودش گشت، بعد فهمید هیچی زیر سر اون زیپ شکسته که هفته ها پیش تو آسانسور دستش رو برید نبوده، همه چی زیر سر این بوده که ٢۶ سال و ٢ ماه وقتی می خندیده رو گونه هاش چال نمی افتاده! که لابد اگه می افتاد تو اون افسردگی و عصبیت محض و اون شرایط روحی روانی اسف بار و اعتماد به نفس به کل تخریب شده، ولش نمی کردن به امان خدا و نمی فروختنش به همه ی دخترای بدجنس و لاغر شهر؛ که لابد اگه می افتاد حالا که گم شده، اونم درست ٣روز بعد از تموم شدن دنیا، یه خری دنبالش می گشت، شورش رو می زد، یا چه می دونم، دستاشو می گرفت حداقل! آره باور کنید همه چی زیر سر این چال نیفتادن روی گونه هاست! این خراش لعنتی روی دستم خیال خوب شدن نداره اما تقصیرها از گردن اون زیپ شکسته ساقط شده و افتاده شاید گردن جای خالی آغوش بی دغدغه! دختره حالاها تنها تصویری که از خودش داره یه موجود محو و ماته، مثل تصویر یه دختر محو و مات از پشت یه شیشه ی بافت دار؛ و داره سعی می کنه به خودش بقبولونه که هنوزم اگه بدون سیاست بمونه بالاخره یکی که باید پیداش شه پیداش میشه! به خدا جذب عشق(عشق کسی که از قبل می شناسیش) بدون استفاده از سیاست های کمرنگ و حتی طولانی مدت اما کارساز زنانه جزو محالاته! ٢۶ سال و ٢ ماه گذشت و نه روی گونه هام چال افتاد و نه دلم خواست سیاست های کمرنگ اما کارساز زنانه رو امتحان کنم و نه تونستم دخترای لاغر شهر رو ببخشم و نه سر هیچ قرار عاشقانه ای جواب سوال های عالم رو پیدا کردم! یه جورایی خلاصه ش این میشه که هیچ کاری نکردم؛ فقط زل زدم به دست های لنگ در هوام و دلم خواست نویسنده شم و تو رو ببخشم! 

 

 

پ.ن: به غیر از آغوش هوس و آغوش عشق و آغوش محبت و آغوش خریت و آغوش تجربه و آغوش بی چشم داشت و آغوش خودفروشی و آغوش بی دغدغه و آغوش لجبازی با خود در ازای عشق از دست رفته، یه آغوش دیگه هم وجود داره که نه اسم داره نه هویت نه دلیل! و جز خودم هیچ کس نمی دونه یعنی چی! تو این چند سال اخیر به تعداد قابل توجهی دارم حس های بدون اسم تو آدم ها کشف می کنم، می ترسم!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

ربط مستقیم

گفتن ندارد که گریه هایم در آن بالکن بارانی، در آن خانه ی بی نهار و شام، در آن کشور غریب، به تو ربط داشت!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩