نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

بهار

بهار یعنی یکی شدن آغاز و پایان زمین، بهار یعنی شاید این بار را به خاطر من بگردد؛ بهار یعنی شاید این بار را برای رسیدن تو به آرزوهایت بچرخد. بهار یعنی زمین هنوز پروانه است و خورشید هنوز شمع. بهار یعنی تو همان خورشیدی!...

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

یک روز قبل از پایان این دهه

این دهه هم قصه اش به سر آمد، و قحط سالی عجیبی ست، نه تویی هست که بماند، نه بارانی مانده که ببارد، نه کلمه ای قصد دارد که بیاید. دلم را گاو آهن شخم زده انگار، ملخ به مزرعه ی زندگی ام زده انگار؛ نمی دانم چه مرگم شده. لعنت به تمام این هزار و پانصد سالی که به خودم دروغ گفتم. من هزار و پانصد سال پیش به دنیا آمدم و تمام این سال ها وعده به دلم دادم؛ وعده هایی بی اساس، وعده هایی سر خرمن. نوشتن هم شد کار؟! باید راه افتاد و عاشق شد؛ عاشق همه! باید راه و افتاد و بی دلیل غریبه ها را بوسید و بعد گم شد! باید با خدایی که معلوم نیست هست یا نیست مدام حرف زد، از هر دری! بچه ها دلیل های خوبی اند برای دیوانه نشدن؛ باید راه افتاد و زل زد به بازی بچه ها. اصلا آمدیم و هیچ خری از راه نرسید برای قسمت کردن دست هایش با دست هایم؛ هزار و پانصد سال انتظار احمقانه دلیل خوبی برای این همه نا امیدی نیست؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩

بیخودی لبخند بزن

کت پاره ای تن کن و دوره بیفت دور خیابان ها، مست و منگ، و با لب هایی که می دانی دوستشان دارم به تک تک عابران شتابان کره ی زمین لبخند بزن، راستی کره ی زمین نتیجه ی گِل بازی خداست، یا نتیجه انفجاری بزرگ؟ ماتریالیسم بهتر است یا متافیزیک؟ بگذریم، اصلا چه ربطی داشت؟! بعد سیگاری آتش بزن وسعی کن لبخندهایت بی معنی باشند، از سر نفهمی باشند، همینجوری بیخودی باشند؛ سعی کن دنیا را جنگ و انقلاب های الکترونیک و سونامی و انفجارهای اتمی گرفته باشد و هیچ کس نفهمد لبخند زدنت این وسط برای چیست؛ سعی کن خودت هم نفهمی برای چیست! بگذار سبزی فروش چاق کنار خیابان و نقاش بد سلیقه ای که قلموی پهن سفیدش را با بی حوصلگی به دیوار کثیفی می کشد، ثانیه ای سرشان برگردد؛ بگذار دختران نوجوان بی هویت سرگردانی که نمی دانند به دنیا آمده اند تا کدام مرد را به دست بیاورند، لحظه ای گیج بمانند. بگذار من نویسنده شوم از تجسم راه رفتنت! راستی من چرا ماشین تحریر ندارم؟ صدای تلق تلق بلند و پشت سر هم کلیدهایش را کم دارد این متن، جان من کم ندارد؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩

کاملا محرمانه، حتی برای مخاطب اصلی!

تو یک روانیِ بالفطره ای، یک روانی بالفطره که مرا در برزخ بی ثباتِ ژله گونه ای نگه می دارد با این هر دقیقه یک حرفی زدنش! حرف هایت نقیضِ هم اند؛ قبول. این که ایراد نیست، اما داد ادعا سر نده لااقل که خودت را می شناسی، مرد باش و بگو نمی شناسم، مثل من بگو: من مجموعه ی متناقضات جهانم. متنفر نکن مرا از دنیا. متنفر نکن مرا از این الاکلنگ احمقانه. این این طرف و آن طرف شدن ها درخچه ی زندگیِ مغز مرا گیج می کند، خودم صاف راه می روم اما تمام احساساتم تلو تلو می خورند و حالت تهوع می گیرند. اصلا به تو چه که مرا نجات بدهی؟ من همینی ام که می بینی... نه، نمی بینی؛ اصلا من همینی ام که نمی بینی! دست بردار. من منجی نمی خواهم، من رستم و قهرمان و الگو و هیچ چیز دیگری نمی خواهم. من نمی خواهم امشب خیال کنم که چقدر می فهمی ام و فردا شب بترسم از اینکه چرا اصلا نمی فهمی ام. نمی خواهم امشب ذوق کنم که چقدر قبولم داری و فردا شب کشف کنم که به هبچ چیز حسابم نمی کنی. من نمی توانم بفهمم کدامیک تاثیر مستی ست و کدامیک واقعی ست. من نمی توانم تو را تحلیل کنم، تو منطق مرا خدشه دار می کنی! لااقل لطفی کن و ادعاهایت را بگذارشان لب تاقچه ای باغچه ای جایی...!

 

 

 

پ.ن: از تمام کارهایی که یا باید صبح دنبالشان بروی یا هیچ وقت، متنفرم! مثلا کلاس های صبح، که مرگ اند. مثلا تمام ماجراهای بانکی، که ظلم اند. مثلا گرفتن آن مدرک فراموش شده از دانشگاهی که سال ها پیش تمام شد و من هنوز هیچ صبحی را در این سال ها بیدار نشده ام. مثلا تمام مسائل اداری و کاری، که مصیبت اند. مثلا بردن دوربینی که یک سال است اتوفوکوس نمی کند به ساختمان آلمینیوم لعنتی، که هم وسط طرح است و هم پنج به بعد باز نیست. مثلا خریدهای شب عید که می دانی اگر عصر بروی به غلط کردن می افتی. من نمی توانم بیدار شوم صبح ها. نمی توانم می دانید یعنی چی؟!

پ.نِ بعدی: پی نوشت قبلی بسیار طولانی و خالی از هرگونه اهمیتی برای بیان شدن بود!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩

پریده لا مذهب!

خوابم می پرد، باران هست، تو نیستی، موسیقی هست، اتفاقا قشنگ هم هست، تو اما هنوز نیستی، تو در نفهم ترین حالتِ ممکنِ خودت نشسته ای آن دورها و هیچ چیز از ترانه نمی دانی. دستگیره ی پنجره گیر کرده و باز نمی شود، وقت گیر آورده! بیچاره من، بیچاره باران، بیچاره خوابم که خودش هم نمی داند الان کجاست در این هوا! خوابم کجاست؟ خواب من که بال نداشت، پرنده هم نبود. می ترسم برود سر از سیاه چال های فضایی در بیاورد، یا سر از رویاهای گمشده ی کسی که شبیه من نیست، مثلا پیرزن نخ ریسی در پرت افتاده ترین نقطه ی تاریخ، که هرگز پسرش را دوباره ندید؛ یا چه می دانم، بگذریم، من خوابم را می خواهم، تو را هم!

 

 

پ.ن: یکی از بزرگترین معضلاتِ یک هفته بعد از آشنایی: منو تو گوشیت چی سیو کردی؟

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩

معادله ی ساده ای ست، نه؟!

تازگی ها فرانسه را به ترک ترجیح می دهم، کفش پاشنه بلند را به آل استار ترجیح می دهم، دو دستی هم چسبیده ام به بوکوفسکی و هنوز کافکا نخوانده ام در زندگی ام حتی یک خط، و سارتر هم همین طور، و داستایوسکی و فاکنر و کامو هم همین طور، من روشن فکر نیستم، کتابخانه ام شب ها بلند بلند به من فحش می دهد و ناخن هایش را می جود. من از همین جا اعلام می کنم که نه تنها روشن فکر نیستم، بلکه آن علم غیبی که قدیم تر ها داشتم را هم ندارم! و مدام I Fell in Love With a Dead Boy گوش می دهم و حسابی همه را از دست داده ام، لازم به ذکر است که همه را پیش از به دست آوردن از دست داده ام؟ یا نوشته های پیشترم را خوانده اید؟ داشتم می گفتم، تازگی ها در جواب همه ی آن هایی که می خواهند بیشتر از خودم و آرزو ها و دغدغه هایم بدانند لبخند می زنم و عین هالو ها سکوت می کنم، مگر لازم است که همه بدانند به روز ترین دغدغه ام این روز ها نا امیدی محض است و ترس از زمین و زاده شدنی که بیست و هفت سال پیش اتفاق افتاد؟! آینه توی کیفم ندارم دیگر، رد قهوه ی غلیظ روی لبم مانده که مانده باشد، از نمایشنامه های سیاسی بدم میاید که بیاید، حتی اگر لورکا نوشته باشد، کدامیک از این ها می تواند شانس دوست داشته شدنم را تهدید کند؟ مگر آن آل استار ها و ترک ها و علم غیب ها و هزار تا کوفت و زهرمار دیگری که مشخصه ی من بودند چه گلی به سر استعداد عاشقی ام زدند که حالا نبودشان تهدید به حساب بیاید؟ راستش استعداد عاشقی ام را گم کرده ام، یا چه طور بگویم، شاید هم نداشته ام از اول؛ نمی دانم، سوال سختی ست؛ به سختی تشخیص اینکه سایه ی دوری که در مه می لغزد، بالاخره می آید یا می رود! عطرم را هم عوض کرده ام حتی، حالا همه با هم فانوس بردارید و صدایم بزنید: مهدیه...! مهدیه...! فرض اولیه ی معادله هم این است که من از هیچ طرفی نرفته ام! معادله ی ساده ای ست، نه؟! نیست؟ هست ها جان شما! باشد! باشد، نیست! گیر معادله را من اما برایتان حل می کنم... یکی یک مداد و کاغذ بدهد به من...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩

تف به ذات این تنهایی

تف به ذات این تنهایی، که رخنه کرده تا مغز استخوانِ بودنم؛ یعنی به قاعده ی لشگری هم که آدم ریخته باشد دور و برم و همه هم که دوستانه و خوش رویانه ابراز وجود و اعلام آمادگی برای دوستی کنند، من باز تنهایم. مشکل از جای دیگری آب می خورد! راستی شما نمی دانید مشکل از کجا آب می خورد؟ اگر نمی دانید خودم می دانم، مشکل از ذات تنهایی ست، که رخنه کرده تا مغز استخوانِ بودنم! مثلا یک مهمانی بزرگ را تصور کنید، با یک عالمه آدم، با دوبس دوبسی ترین آهنگ دنیا، با یک عالمه جیغ و فریاد و هورا؛ من دقیقا همان وسط تنهایم. یا تصور کنید بک اکیپ از یک مشت اراذل و اوباشِ همیشه خوشحال را، که چند ماشینه زده اند به جاده ی چالوس، با یک عالمه جنگولک بازی و کل کل و خنده و شوخی و جگر و سیاه بیشه و آش رشته و این حرف ها؛ من درست همان وسط تنهایم. یا اصلا راهِ دور چرا؟ یک کافه ی دنج و یک جمع کوچک از آدم های با معرفت و دوست داشتنی که اتفاقا دستی هم به قلم دارند و دلم غش می رود برای صمیمیت و حرف هایشان، اما تنهایم. خلاصه کنم؛ می دانید چیست؟ خدا هم که بیاید روی زمین و کف دستش را به چانه اش بکشد و بگوید مرگ من روی من حساب کن، من باز تنهایم! تف به ذات تمام مشکلاتی که از جای دیگری آب می خورند!

 

 

پ.ن: شب ُ با رنج تنهایی من سر کن
        شاید فردا روز عاشق شدن باشه

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩

درد دلی خالی از اهمیت از سر بی سوژه گی

من قول داده ام، به تمام دخترهای شهر، که اطراف دوست پسرهایشان نپلکم. من دوست پسرهایشان را نمی شناسم، دوست پسرهایشان من را می شناسند. خودشان سینه می درند و می گویند عاشق اند، خودشان هم یکهو پشیمان می شوند و می گویند عاشق نیستند، خودشان پر پر می زنند برای یک لحظه لبخندت، بعد خودشان تابلوهای نقاشی ات را با چاقو جر واجر می کنند!محض مثال می گویم البته، شاید هم به واقع اتفاق افتاده باشد، فرقی هم نمی کند؛ به شما هم ربط زیادی ندارد! خلاصه که من مات مات به دنیا نگاه می کنم، با لبخندی محو که نه دیگر عشق دلش می ریزاند و نه نفرت چشمش را می گریاند؛ من فقط لبخند می زنم. هیچ مردی، تکرار می کنم هیچ مردی، ارزش اینکه با دوستِ از همه جا بی خبرِ سال ها پیشش دهن به دهن بشویم را ندارد. هیچ خاطره ای ارزش اینکه از گذشته به حال و آینده کشیده شود را ندارد، هیچ خاطره ای! خاطره ها جایشان توی همان گذشته هاست، محض رضای خدا به حال خودشان رهایشان کنید تا به گند کشیده نشوند. من دلم می سوزد، برای تمام دخترهای شهر؛ برای تمام زنانی که هنوز یاد نگرفته اند می شود لبخند محوی را بر لب چسباند و حساب از همه جدا کرد. من قول داده ام اطراف کسانی نپلکم که آدرس هایشان را، نشانی هایشان را ندارم؛ هیچ وقت نداشته ام! من اگر قولی هم نمی دادم ردی نداشتم از کسی، قول گرفتن از من بیهوده ترین کار دنیاست! جدی می گویم، نه خوشحال کردن من اثر بخشی چندانی داشت آن روزها که دروغ های شیرینتان نقل مجلس بود و نه ضدحال زدن هایتان تاثیر بسزایی داشت بعد ها که تاریخ مصرف دل هایتان تمام شده بود! من قول داده ام، به خودم، که همه را بیخودی دوست داشته باشم، بی هیچ انتظاری، بی هیچ دیداری، بی حرف، بی دغدغه، بی فکر، بی مهربانی، بی کینه؛ بی هیچ چیزی...

 

 

پ.ن: دیروز تولدم بود، دارم بزرگ می شوم؟

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

خواب های متلاشی شده

خواب های متلاشی شده ام متعلق به هیچ دوره ای از زندگی ام نیست، تازگی ها خواب می بینم کودکی ام سر بزرگسالی ام را روی دامن گرفته و برایش قصه می گوید! توی خواب هایم چند نفر شده ام و گربه ها بر و بر نگاهم می کنند و تا سایه ی مردی که اتفاقا کلاه هم بر سر دارد، از سر دیوار رد می شود، می خندند، با صدای گربه ها نه، با صدای آدم ها! احساس می کنم قرار بوده دیوانه ای افسرده ای چیزی شوم اما نشده ام، بعد برای همین یک طور تعریف نشده ای شده ام خودم برای خودم! این تمام حسی ست که به خودم دارم این روزها.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩

یکی نیست این پارو را بگیرد

این روزها موجودی مضحک توی سرم راه می رود و بشکن می زند و می رقصد و قصد داره مرا به زور نویسنده کند، حالی اش هم نیست که من از زور بی انگیزه گی رفته ام دوست صمیمی خواب شده ام! خواب دنیای فراموشی هاست، من برای خوابیدن نیازی به اینکه خوابم بیاید ندارم! یکی هم نیست که به این موجود عجیب الخلقه بگوید: دست بردار، تو که می دانی اصرار های تو از خواب های من کم نمی کند، تو که می دانی پا کوبیدن های تو سر سوزن انگیزه ای به من نمی دهد، پس خودت را خسته نکن بیچاره! یکی هم نیست که به من بگوید: تو فقط دست هایم را بگیر باقی اش با خودم. یکی هم نیست که این پارو را بگیرد. من سال هاست پارو را رها کرده ام و دراز شده ام کف قایقی معلق که به هیچ کجا نمی رود!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩