نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

بزرگترین و باشکوه ترین کنسرت اپرای دنیا

چه کار کنم که دلم بزرگترین و باشکوه ترین کنسرت اپرای دنیا را می خواهد؟ چه کار کنم که چیزهای کم حال و هوایم را عوض نمی کنند؟ چه کار کنم که سیاست به وجدم نمی آورد؟ چه کار کنم که ازدواج به وجدم نمی آورد؟ چه کار کنم که دلم برای سفر آن طبیعت های بکری را می خواهد که انسل آدامز برای عکاسی کشفشان کرد، البته حالا دیگر بکر نیستند. چه کار کنم که دلم بزرگترین و باشکوه ترین کنسرت اپرای دنیا را می خواهد؟ مرسی از کسانی که می پرسد: اوا چِت شده؟ فیلم غمگینی دیدی که این طوری شدی؟! مرسی از کسانی که آیکن لبخند یخ بسته ی بیخودی می فرستند و می گویند بای و می روند که می روند. مرسی از کسانی که می گویند: بیخیال بابا، فکر نکن. مرسی از کسانی که حرف را عوص می کنند. و تشکر مخصوص از کسانی که تشخیصشان این است که ناگهان خودشیفته و مغرور شده ام که این طوری شده ام! مرسی از جمیع دوستان! این کتاب ها، این بوم ها، این عقربه هایی که به زور قهوه روزی چند ساعت همراهشان می شوم، این خواب های زیاد، این کلافه گی ها، این فقدان رویا را چه کنم؟ من دلم بزرگترین و باشکوه ترین کنسرت اپرای دنیا را می خواهد.

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩

هوای سفر به هر کجا

دلم بدجوری هوای سفر زده به سرش. به هر کجا که شد شد! سرد و گرمش هم حتی مهم نیست دیگر، برای منی که تمام احوالاتم تا همین اواخر به هوا بستگی داشت! با چه کسی اش هم مهم نیست حتی، برای منی که به لزوم حضور همسفر عاشق اعتقاد داشتم تا همین چند وقت پیش! به کجایش هم مهم نیست واقعا، هم گم شدن توی کافه های پاریس خوب است، هم گم شدن لابه لای گله ی چوپانی در دهاتی بی اسم و پرت افتاده و بی برق.

 

 

پ.ن: اگه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه...

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩

بگویید سیب... چیلیک!

در عجبم از فیلتر نشدن پرشین بلاگ. یادشان رفته، حواسشان نبوده حتما! سه ساعت است یک چیزی را دارم سرچ می کنم که اتفاقا قدر ارزن به این 25 بهمن لعنتی ربط ندارد، یک موسیقی ست، با محتوی یی عاشقانه، به دور از حتی هر ایهامی، سایت های پیشنهادی چنین اند: زیباترین هدیه ی قرن، زیباترین گردنبند کره زمین، مروارید صد در صد اصل در صدف اصل، تحویل رایگان درب منزل، فقط 3500 تومان! یا: تنها چیزی که برای زیبایی به آن نیاز دارید، آخرین چیزی که برای زیبایی به آن نیاز دارید، اصلا بدون این چیز کاملا زشت و به درد نخورید و همان بهتر که سرتان را بگذارید زمین و بمیرید، ساخت فلان جهنم، مثلا چه می دانم فقط 9900 تومان! من در عجبم از اینکه چرا هنوز نمرده ام از عصبانیت. خاک بر سر من و این دولت و این مملکت و این بهمن و آن خرداد و همه ی متعلقات و عواقبِ همه شان!

 

 

پ.ن١: خرداد ها و بهمن ها نحس اند، من نمی گویم، تاریخ می گوید.

پ.ن٢: آپدیت کردن با کیبوردی که فارسی ندارد هم ماجرایی ست.

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩

مادرم گفت: بدشانسی دختر

گفتی مثل افتادن هیچ سیبی از هیچ درختی، هیچ کدام از اتفاقات زندگی ات بر اساس هیچ قانون نوشته و نانوشته ای نمی افتند. گفتی بر همین اصل عاشق شده ای، هر چه کردم باورم شود نشد. عاشقی یک حس مخصوص به خودی دارد که می رود زیر پوست آدم؛ عاشقی چیزی نیست که بشود باورش نکرد! گفتی و گفتی و گفتی...، مادرم گفت: بدشانسی دختر، از مرد شانس نیاورده ای. پدرم هم همین را گفت ولی دو سال پیش؛ پدرم باهوش تر از مادرم است. خودم هم فهمیده بودم، خیلی قبل تر از پدرم. یکی یک بار به من گفت اگر بدبخت شوی مقصر هوشت است. من بدبخت شده ام؟ من اولا که هیزم فروش نیستم، ثانیا اگر هم بودم هیزم هایم خیس نبودند، این خانه وسط اش دریا ندارد، بارانی هم که در کار نیست، به خدا اگر هیزم فروش هم بودم هیزم هایم خیس نبودند، چرا این طوری شدم پس؟ این دیگر چه طوری ست؟ این ها توی سناریو نبود؛ اگر هم بوده این چند خط اش توی چاپ نگرفته بوده لابد، و الا من غلط می کردم آن قراردادِ بی دست مزد لعنتی را امضا کنم و بیایم اینجا نقش نواده ی حوا را بازی کنم!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩

اقیانوس و قایقی که نمی دانم کی شکست

اقیانوس است و من و قایقی که نمی دانم کِی شکست! منم و این دایره و بی نهایت شعاع! کدام طرفی شنا کنم که خورشید که زد لب ساحل به هوش بیایم و ندانم کی رسیدم؟ کدام طرفی شنا کنم که تو به من برسی؟ من دست ها را قرنی ست در جیب هایم دارم و شعر می خوانم و شعر می گویم بی هیچ دلیلی. دست ها در جیب و من همین طور وسط یک خیابان صاف و طولانی آرام آرام راه می روم و دیوارها و ساختمان های دو طرفم همین طور می ریزند پایین بی آنکه وحشت و حتی تعجب مرا برانگیزند! بی آنکه به خودم زحمت بدهم که سر برگردانم حتی! من برای فهماندن این تصویر به یک کمپانی هالیوودی احتیاج دارم! من قدم می زنم و به شعاع های سرسام آور این دایره فکر می کنم و این دیوارها، این دیوارهای ذهنم، این آرزوها، این ایده آل ها، همین طور می ریزند پایین قدم به قدم با هر قدم! تو کجایی که من فکرهایم را به لبخندها و اخم هایت بیامیزم و دستم را برای آشنایی با دست هایت از جیب درآورم و زندگی ام را با دلگرمی ات معنی کنم؟ کجایی که آن کمپانی هالیوودی دیوارها را برگرداند سر جایش!؟ من برای بیدار شدن از خواب دلیل می خواهم. من برای بیدار شدن از خواب دلیل می خوا... اِ این را که همین الان گفتم! من برای نشستن توی کافه و سیگار آتش زدن و سر به صندلی تکیه زدن و حل کردن فلسفه ی جهان به صدایی که باورش کنم نیاز دارم؛ به صدایی با ته زنگِ اطمینان.

 

 

 

پ.ن: خدایا دنیا دارد توی بدبختی خفه می شود اما تو خودت را ناراحت نکن چون من به تنهایی تو را شکر می گویم به خاطر خلق داریوش اقبالی و فرامرز اصلانی.

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩

یکی می گفت زیادی مهربانم

با تک تک سلول های تنم دلم تنهایی می خواهد! دلم می خواهد تمام آدم هایی که می شناسمشان یکهو برای همیشه نباشند دیگر! دلم می خواهد خوبی های همه شان جمع شود در یک آدم جدید و بعد از یک تنهایی طولانی سر از زندگی ام در آورد. دلم می خواهد سال ها نباشم، بروم یک جایی و سال ها بعد برگردم مثلا! خستگی و بی حوصلگی دارد می کُشد ام، دلم می خواهد بی آنکه به عقب برگردم از نو شروع کنم. دلم می خواهد دوباره دلم از بعضی چیزها بریزد؛ راستی چرا دلم نمی ریزد این روزها!؟ دیشب یکی می گفت زیادی مهربانم، می گفت از بس مهربانم دنیایم پر از دشمن و تنهایی شده، می گفت با حُسنی مبارک و عزرائیل هم مهربانم! می گفت از بس مهربانم دلم را ذره ذره نمی دانم کجا ها از دست داده ام که به یاد نمی آورم. این واقعیتِ غیر قابل قبولی ست اما واقعا اغراق نیست که من آدم های زندگی ام را به یاد نمی آورم! من حتی با خودم حرف زدن را هم ترک کرده ام! همیشه دلم می خواست یکی باشد که وقتی حرف می زنم محکوم به شنیدن نصیحت و نقطه نظر و افسوس و همدردی و این ها نشوم، که آن بین دنبال راهی برای ماهی گرفتن نگردد، که بیخودی در جهت صنعت ماهیگیری هی نگوید که می فهمد ام! که مجبور به دادن توضیح بیشتر و ترجمه ی حرف های خودم نشوم؛ که دست آخر توی دلم نگویم عجب غلطی کردم که همان اول برنگشتم بگویم "مرسی خوبم"! کار اما حالا ها به جایی کشیده که اصلا نمی خواهم حرف بزنم، من حتی با خودم حرف زدن را هم ترک کرده ام!

 

 

پ.ن: به گذشته ی خودم و هر کس که نگاه می کنم دنیا پر از آرزوهای برآورده نشده است. پر از کشمکش برای یک ذره دلخوشی وسط این همه تلخی.

 

+ دانلود کنید

+ دانلود کنید

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩

این هم از ملت متمدن ما

طرف آمده توی فیسبوک نوشته: احمق!! تو که هِر را از بر تشخیص نمی دهی راجع به شخصیت بزرگی چون شادمهر و آهنگ هایش وررر نزن! برو همان عکست را بگیر و خفه خون بگیر!! هی دارم توی سرم بالا و پایین می کنم که من کجا راجع به بت بزرگ و قدیس شادمهر اظهار نظر کرده ام که یادم نیست!؟ یک میلیون سال پیش که دایناسورها هنوز تک و توک رویت می شدند یک جایی برای یک کسی کامنت گذاشته بودم که شادمهر دزد خوبی ست، این یونانی ها اگر آهنگ نمی ساختند نمی دانم چه بر سر بهترین آهنگهایی که این آقا ساخته است می آمد! حالا شاید یک طوری مسیرش به آن پیج افتاده و این حرف های نابخشودنی را خوانده، یا نمی دانم حالا هر چی... بعد جالب است بدانید که طرف عکس پروفایلش در نهایت با کلاسی ست، با یک عینک آفتابی مکُش مرگِ من و یک ژستِ خارجکی که داف ها برایش جیغ بکشند! یعنی خواستم بدانید یک همچین فرهنگی دارند ملت متمدن ما!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

من روان شناس نیستم اما می دانم...

من روان شناس نیستم، من خودم سردمدار شکست و اندوه و اشتباه و خیس شده ی باران غم هایی ام که از در و دیوار آوار می شوند؛ من خودم پرچم دار اتفاقاتی ام که یا نباید می افتاد و افتاد، یا باید می افتاد و نیفتاد! با این همه و با اینکه من روان شناس نیستم اما خوب می دانم خستگی، تنهایی، و بی حوصلگی، عواقب بیماری ِ فکر کردن است؛ فکر کردن به چیزهایی که در وهله ی اول به ذهن این جماعت نمی رسد؛ هرچند که وهله ی آخر و پس از سال ها حنجره پاره کردن، باز هم نمی رسد! این آدم ها توی ذهنشان که با خودشان حرف می زنند اسمش را می گذارند فکر کردن!! بگذریم اصلا... بگذارید شعری بخوانم، بحث کردن را می گذاریم برای کسانی که به آخر عاقبتش امیدوارند، غافل از اینکه دارند کلمه ها را هدر می دهند و هیچ کدام هم قرار نیست دست آخر متقاعد شوند!

آن شب که روزنامه ها را به پنجره می کشیدم
نمی دانستم پشت پنجره ها
هیچ خبری نیست
نمی دانستم خبرهای خوب
توی مشت تو جا ماندند

 

 

پ.ن:چارلز بوکوفسکی حتی از ریچارد براتیگان هم دیوانه تر است. چرا من این همه احساس همزاد پنداری می کنم با این نویسنده های تنبل و دیوانه!؟ یعنی من هم تنبل و دیوانه ام!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

Early Mornin Rain

چطور توصیف کنم این را؟ جنس طراحی صحنه ی خانه های شلوغ و کوچک و کم نور بیچاره های تنهای فیلم های سده ی قبل اروپا را دیده اید؟! دلم یه همچین جایی می خواهد با کاناپه ای قدیمی اما راحت و کتاب هایی هزار بار خوانده شده که روی هم روی هم چیده اندشان همان جا دور و بر میز و کاناپه و کف زمین و تلویزیونی کوچک روی یک جعبه و یک عالمه عکس روی هم روی روی هم روی در یخچالی پر از آبجو و یک عالمه خرت و پرت دیگر، که جای راه رفتن نباشد؛ دلم یک همچین جایی می خواهد و آهنگ Early Mornin Rain را؛ هیچ هم برایم مهم نیست که شنیده اید اش یا نه؛ تنها چیزی که مهم است، با توجه به اینکه ساعت2 شب است، نقش این آهنگ در نجات من از افسردگی اسفناکی ست که همین نیم ساعت پیش در شرف مواجهه با آن بودم.

 

+ Early Mornin Rain

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩