نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

Something About Me

اینکه بدی هایم را می شناسم اصلا دلیل نمی شود که به آنها افتخار کنم، اما دلیل هم نمی شود که در صدد رفعشان باشم! بدی هایم را پذیرفته ام و همینی است که هست؛ بروید و خدایتان را شکر کنید که همان اول کار همه شان را دانه دانه برایتان می شمارم تا حق انتخاب درست داشته باشید! مثلا ببخشید اما من از نبودتان هیچ طوری ام نمی شود، پس تا هستید باشید و خوب باشید و فقط به فکر همان لحظه باشید! یا مثلا من در به در دنبال مردی ام که روحیه ی خود خواهی هایم را ارضا کند، اگر غر زدم لبخند بزند تا شکست بخورم، اگر دوست داشتم تا لنگ ظهر بخوابم، هر وقت حوصله اش را نداشتم برود بعدا خودش برگردد، و حتم داشته باشد از من کدبانو در نمی آید هرگز، و بداند که من نمی دانم مسئولیت چیست؛ و نمی دانم محدودیت چیست! گفتم محدودیت! من به کسی توضیح جز به جز نمی دهم، همین طوری کلی یک چیزی بهتان می گویم و باور کنید راستش می گویم، بیشتر اگر به پر و پایم بپیچید ممکن است خوابم بگیرد و بیدار که شدم فراموشتان کرده باشم! شعر اما بلدم بگویم و لوس هم بلدم بشوم و جهانیان اتفاق نظر دارند که آرامش بلدم بدهم به هر ژانری از آدم ها! مخلوطی ام از آرامش و شیطنت و باهوشی و بی حوصلگی و آدم گریزی و باقی تناقضات! و هنوز یاد نگرفته ام با پنهان کردن بدی هام کسی را در تور نگه دارم! حتی الامکان حرف نمی زنم، گاهی فکرتان را می خوانم، تفاوت در هر چیزی را دوست دارم، قهوه هم دوست دارم، از فارسی وان هم با تمام توان متنفرم!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

وقتی چیزی تازگی نداشته باشد...

زندگی زنندگی عجیبی پیدا می کند وقتی همه چیز توی ذوق آدم می زند جز پیاده روی و چای شبانه ی روی برف های بام تهران. زندگی به طرز عجیبی زیر سوال می رود اگر هیچ چیز تازگی نداشته باشد. حضور آدم ها خوشحال کننده نیست، نبود آدم ها ناراحت کننده نیست، آن قدر نبوده اید و نبوده اید که بودنتان به هیچ دردی نمی خورد دیگر! آن قدر نبوده اید که یادم رفته لحظه های قبل از قرارهایمان باید چه حالی باشد دلم؛ یادم رفته صبح ها باید دور و بر بالش دنبال گوشی ام بگردم با چشم بسته. من همه چیز را پیش از تجربه کردن از دست داده ام! تنهایی ام این روزها کسی شده برای خودش، در را باز می کند، کلاه و شال و کتش را می اندازد روی مبل، و مدام این اطراف می پلکد؛ آن قدر می پلکد که پلک هام سنگین می شود و خواب هایم هم تازگی ندارند دیگر! آدم هایی که آمده اند تا شاید مصداق آرزوهای من باشد زود به زود دلم را می زنند و زندگی زنندگی عجیبی پیدا می کند و بی قراری هایم از این شاخه به آن شاخه می پرند؛ قرارم را کجا گم کرده ام که به یاد نمی آورم؟ من دلم بی قراری های قبل از قرارهایمان را می خواهد!

 

 

 

پ.ن: زندگی = آب پرتقال طبیعی

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

سال هاست شنبه نمی شود!

سال هاست که شنبه نمی شود. قرار است با اولین شنبه امپراطوری خدا وارد دوران جدیدی شود، و خبر خوب این که قرار است در دوران امپراطوری خدای بعدی، من، مهدیه لطیفی، تنبلی ام را در جمعه ی پیشش برای همیشه جا بگذارم و به تمام آرزوهایم برسم؛ آنهم نه که یکی یکی، بلکه یکجا! البته به استعداد عاشق شدن اطرافیان هم کمی بستگی دارد این تحقق. و الا گیرم که یک شبه هم پیانیست شدم هم گیتاریست هم شاعر و نویسنده هم نقاش، کجای دلم این همه موهبت را بگذارم اگر درگیر بک رابطه ی عاشقانه نباشم!؟

 

 

 

پ.ن١: پیرو جدیدترین کشفم، باهوشی نسبت مستقیم با بی حوصلگی دارد!

پ.ن٢: در خواب هایم 
          هر شب کسی خودش را دار می زند
          و آن قدر ناشی ست
          که همیشه چترش را جا می گذارد
          تا در خواب های ابری ام
          بارانی بمیرد
                                      وحید پورزارع

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩

چمن از کجا بیاورم؟!

چمن جای خوبی نیست برای دراز کشیدن! بوی قهوه ی روی میز را چطور ندیده بگیرم؟ حزن صدای ستار را چطور نشنیده بگیرم؟ عصر جمعه را چه کنم بدتر از همه؟ چه کنم که عصر جمعه آمده ای دنبال چمن می گردی توی این اتاق؟! اینجا درخت سبز نمی شود. اینجا خورشید به تابیدنش مطمئن نیست. اینجا منم و دیوارهای خط خطی از شعر، که امروز یک گوشه اش اضافه کردم: آدم دلتنگ حرف حالی اش نمی شود، فلسفه نبافید! اینجا منم و یک عالمه لباس پخش و پلا روی تخت، منم و یک عالمه فکر پخش و پلا توی سرم، یک عالمه کتابی که قول می دهم بالاخره بخوانمشان، و سی دی و رژ لب و تنهایی؛ درخت کجا بود؟! چمن از کجا بیاورم این وسط؟! انگشت های من مداد اند مگر؟ که مدام می گویی دراز بکش و بنویس!؟ نوشتن هوایی ام می کند؛ بعد تو می خوانی اشان و سوت زنان به زندگی ات برمی گردی؛ هیچ فکر کرده ای هوایی که شدم باید چه کنم؟ هوایی که شدم تجسم عشقِ نگاشته ام را از کدام خدا طلب کنم؟ از خدای افسانه ی دریاهای دور؟ یا خدایی که تخمه شکستن را دوست دارد؟... تو بگو؛ از کدامشان؟ چمن ها را بردار، درخت را هم، بریزشان توی کوله ای، کیفی، چیزی؛... از رویاهایم که می روی در را هم پشت سرت ببند، قهوه ساز را هم از برق بکش!

 

 

 

پ.ن(در راستای شناخت نویسنده): من عاشق هایپ مشکی ام.

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩

من از عشق های ناگهانی می ترسم

من از عشق های ناگهانی می ترسم. من از طرفداران پر و پا قرص عشق های ناگهانی بودم زمانی، می گفتم اصلا عشق غیرناگهانی هم داریم مگر؟! اما حالاها تنها حسی که به عشق های ناگهانی دارم ترس است! یکی از معایب بزرگِ بزرگ شدن همین از دست دادن باورهاست؛ همین از دست دادن حس شیرین بیخودی باور کردن؛ همین که همه اش فکر می کنم اصلا چیزی به اسم عشق هم داریم مگر؟! حاضرم برگردم به سال ها پیش، و ابراز عشق ها و اظهار تعجب ها و داستان حس های بی دلیل و آسمانی و احتمالا جاویدان را باور کنم و بعد توی همان سال ها بمیرم. دوست دارم باور کنم قرار نیست زیر سایه ی خاطرات آدم های جدید له شویم بعد ها! دوست دارم باور کنم چیزی توی چشم هایم دارم که تماشایی ست، که می ریزاند دلت را، که خودت هم نمی دانی دقیقا چیست! ببخشید ام اگر تلاش زیادی برای شنیدن صدای کسی نمی کنم؛ ببخشید ام اگر عشق های ناگهانی را به فال نیک نمی گیرم!

 

 

 

پ.ن: یخچال های نسل جدید خیانت بزرگی بود به لذت سر کشیدن آب با بطری!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

درخواستی از دی کاپریو

دی کاپریوی عزیز، بی زحمت بیا مرا بردار ببر توی خوابی که من باشم و یک ماشین عتیقه ی آمریکایی و یک بیابان و یک کلاه کابویی و آبجو، خودت هم جعل چهره کن و تبدیل شو به مردی که فارسی حرف بزند و حسابی دنبال تفاوت و تجربه و شر بگردد!

 

 

پ.ن١: Inception را ببینید و مطلبم را از اول بخوانید.

پ.ن٢: به به که تو نازنینم، رسیدی از راه...
          به به گل من، ای بهترینم...
          به به لا لا لای لا لای لا لای لای...
          فرشید امین عزیز، بی زحمت خفه شو!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩

قهوه یا چای؟

آمدم روی فرضیه ی خواب بودن دنیا و واقعی نبودن واقعیت و این چیزها کار کنم، دیدم عشق تنها چیزیست که جواب می دهد. آمدم راجع به ماجرای اعتماد به نفس رو به تزلزلم و تاثیر نه چندان مثبتِ نظرات دوستانی که آنقدرها هم صاحب نظر نیستند درد دل کنم، دیدم تجربه ی نویسندگی ثابت کرده عشق جذابیت بیشتری دارد. آمدم چپ بروم عشق گفت: کجا؟!... پس من چی؟! آمدم راست بروم عشق گفت: دالی!! و من دو دستی سرم را گرفته ام می تکانم ببینم خاطره ی عاشقانه ی دوری دستگیرم می شود یا نه؛ که نمی شود. اینکه نبوده یا فراموش شده را نمی دانم دقیقا! مهم هم نیست. بعد به رو به رو خیره می شوم ببینم کدام جنتلمنِ از جان گذشته ای قرار است بعدها پایش به شب و روزهایم باز شود؛ گفته بودم علم غیب دارم!؟ خب در این مورد خاص ندارم! پس گذشته که پَر، رو به رو که هیچ، می ماند خیال! نترسید نمی خواهم روی فرضیه ی عدم تشخیص خیال از واقعیت کار کنم؛ می خواهم خیالپردازی کنم. می خواهم فرض کنم از راه رسیده ای! دوست داری دست هایم را بگیری یا دوست داری دست هایت را بگیرم؟ این دست ها، این کاناپه، این تخت برای شماست! قهوه یا چای؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩