نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

مرا چه به این همه تلخی؟

آفتاب می تابد کج، بر تنم که قد راست نکرده هنوز زیر هجوم آن همه شب؛ و تو، قصه نمی گویی دیگر برای هیچ "بعد از من آمده ای" حتی! آفتاب می تابد هر صبح، و من نمی دانم هر خورشید یعنی یک صفحه ی جدید؟ یا یعنی با بی میلی ورق زدن یک روز دیگر که کم شدیم از هم؟! من قایق آرزوها که نه، قایق رویاها را بی تو تا کجا بکشانم با این دست های چرب و چشم های خمار بی خواب؟ یک سرش را هم تو بگیر بی انصاف؛ مرا چه به این همه پارو زدن؟ من لوس تر از این حرف ها بودم آن همه شب که بی لالایی ات خوابم نمی برد؛ کو پس لالایی خوش آوا؟ مرا چه به این همه تلخی؟ کو پس پنبه و ابریشم و پر؟ کو پس دست هات؟ چرا خاموش است دلت؟ کو شراب آمیخته به نفس هات؟ آفتاب می تابد کج، هر صبح، بر تلخی و تنهایی این تخت، بر خیال تخت تو، بر حال خراب و تا خرخره در خاطره هایت مانده ی من.

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩

این دایره

قدم از قدم بر ندار همسفر، این جاده به بن بست می رود! تا صبح تمام شب را توی ماشین پارک شده ی ته یک کوچه ی تاریک که نمی دانم کجای شهر بود سعی کردم کشف کنم به کدام حالت بمانم که خوابم ببرد بلکه! تمام شب را سعی کردم خودم را از عذاب وجدان ناشی از عکاسی نکردنم نجات بدهم! تمام شب را حالا که فکر می کنم می بینم به هیچ کس فکر نکردم! حالا که فکر می کنم می بینم تمام جاده ها به بن بست می روند، قدم از قدم بر ندار هم قدم، این پروژه، این قصه، این دایره سر دراز دارد؛ و تا به قدر کافی نگردیده باشی در این دایره، پرت/رها نخواهی شد!

 

 

پ.ن: شب کاری بدون عشق و اس ام اس بازی سر صحنه ی فیلمبردای اون قدرا هم که فکر می کردم سخت نیست، اگه ٢۴ ساعت قبلش رو بیدار نبوده باشی البته!!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩

کنار می گذارم ات پیش از محاصره ی دیوها

کنار می گذارم ات، پیش از آنکه کنار نگذاشتنی شوی! کنار می گذارم ات، پیش از آنکه دست و دلم بلرزد برای تک تک حرف هات؛ پیش از آنکه چشم باز کنم ببینم دور تا دورم دیوهایی دهان گشوده اند به مکیدن من، به شکل سوال و شک و ترس و دلشوره . سوال که: کجاییم، کیستی اصلا؟ شک که: نکند بیراهه دارم می روم تخت گاز؛ ترس که: نکند برای خودم بریده ام و دوخته ام و به تن تو گشاد است! و دلشوره که: طوری ات نشود یکوقت، گم نشوی یکوقت، کم نشوی یکوقت! کنار می گذارم ات، پیش از آنکه کنار رفتنم به بی اهمیت ها پیوسته باشد!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩

درد دیوارهای بی سایه

هر بار که سایه ای به شکل مردی رد می شود از سر دیوار، شعرهایم رنگ هایی می گیرند، رنگ هایی مثلا به رنگ رهایی از روزمرگی، رهایی از تو، به رنگ تنوع شاید، به رنگ آنتراک، میان پرده، امید، توهم! همیشه هم سایه ها اثرشان مثل مسکن زود می پرد! بعد من می مانم و درد دیوارهای بی سایه، پیاده روهای بی هم قدم، کابوس، کابوس، کابوس، خدایان بی عرضه، تمناهای بی توفیر!
شمع ها خاموش می شوند، حتی اگر باد نیاید؛ و من که خوب می دانم این نشانه ی چیست، بغض ام می گیرد! شمع ها خاموش شدند دیشب، مثل هوس های تو، که آدم به آدم خاموش و روشن می شوند، از این جا خاموش، در آنجا روشن، از آنجا خاموش، جای دیگری روشن!...
هر بار که سایه ای به شکل تو می بینم هوس می کنم سرم را روی پاهای کسی بگذارم؛ کسی دست ببرد توی موهایم، و دروغ بگوید!

 

 

پ.ن: دلم می خواد سرمو بزارم رو پای یکی . یکی که بگه: یکی بود...یکی نبود... . یکی اینجاها نیست که نوازش کردنش با پیله کردن مگس یه فرقی بکنه؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩

پانتومیم بازیِ من و دوستان!

درآوردنِ عبارت "جنازه ی یونولیتیِ دمر افتاده در باتلاق" سخته واقعا موقع پانتومیم بازی!! حتی سخت از "سخت ترین کنکور زندگی یک بزمجه"! یا حتی "مباحثِ فلسفیِ پنهان در آواز شماعی زاده"!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩

تنها تعریفی که می شود داشت!

صدای پیاپی ترکاندن آدامس از آن دسته از موسیقی هایی ست که فقط خود آهنگساز از آن لذت می برد و نه هیچ کس دیگری حتی مادر طرف! مگر در استثناترین حالت، که عاشق واله شده ای هم در کار باشد! و من که عاشق شده ام بارها اما واله نه، کلافه شده ام از این صدای بزم آدامس و دندان و زبان، که سال ها که چه عرض کنم، قرن هاست توی دالان های سرم می پیچد انگار! و این تنها تعریفی ست که می شود از معشوق های بی تفاوت داشت؛ همان هایی که یکی اِشان موهایش در آفتاب به طلا می زند، یکی اِشان چشم هایش در باران به دشت های بهشت، یکی اِشان دست هایش جان می دهد برای گم شدن توی جاده های عمر و سلامتی و ثروت و عشق و خانواده و اینها...، و یکی اِشان کائنات را ورق می زند به وقت خاک بازی! همان هایی که حسابی دل می برند و آخرسر می گویند: وا!! پس چرا مُرد طرف؟!

 

 

پ.ن١: دیوی که دور تا دور زمینی را برید که رستم روی آن خوابیده بود، وقتی بُردش به هوا، پرسید: به کوه پرتت کنم یا به دریا؟ و رستم که می دانست اگر بگوید به دریا به کوه پرتش می کند، گفت: به کوه! در زمانه ی بی رویا پرتت می کنند بی هیچ سوالی!!

                                         رضا قاسمی - وردی که بره ها می خوانند

پ.ن٢: من درکشون می کنم؛ عیدا واسه کسایی که عشقشون تو شهرشون دانشجوئه، روزای بدیه!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩