نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دوباره کدام معادله فراری ات داد؟

دوباره حل کدام معادله از عهده ات برنیامد که کیف و کتابت را با آن همه سوال و معادله ی صد مجهولی بد خط گذاشتی برای من و تیر و کمان کوچه های کودکی ات را برداشتی و رفتی شکار گنجشک و تمشک و توت؟ به بی عاری گذشته پناه بردن یعنی از اول چشیدن طعم ستوه آور پیاده روی به سمت آینده! اینکه تا قافیه تنگ آمد بروی بایستی سر همان جای قبلی ات که نشد کار! بمانی برایت شعر می گویم؛ معادله ها طرح شده اند برای حل نشدن، دست از سرشان بردار!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸

عصرهای خوب

عصرهایی هم هستند که دل آدم تویشان آن همه نگیرد، عصرهایی هم هستند که دوست داشتن به تنت بپیچد و از سر و کولت بالا برود و قلقلکت بدهد و خواب از سرت بپراند و عین خیالت هم نباشد که اصلا این دوست داشتن چند طرفه است و صدای همه ی خواننده هایی که ازشان متنفر بودی بیخودی یکهو قشنگ شده باشد، کم اند اما هستند عصرهایی که بدانی اگر توی هیچ کدام از کافه های دنیا ننشسته ای تقصیر تنبلی ست نه تقصیر تنهایی!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

نقش مجسم ات بر باران

باران که می زند نقش تو روی هوا نقاشی می شود، آن قدر مجسم که هول می کنم و چیزی نمی ماند بکوبم به یک جایی و یکی دیگر به من و همه با هم تصادف کنند! باران که می زند آدم ها، این آدم های کور، این آدم های بی ملاحظه ی کور، بی هوا با سنگینی آرزوهایشان از وسط نقش تو رد می شوند و تا چشم به هم بزنی، جای جای ِ پاییز از خیسی گونه های تو پر است! و من قطره قطره اش را با سر انگشت جمع می کردم، می بوسیدم، و دوباره تجسمت می کردم اگر آدم ها، این آدم های جور واجور، جور و پلاسشان را جمع می کردند و با آرزوهایشان می نشستند توی خانه هاشان! یعنی نمی دانند چند وقت است سیر ندیده امت؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸

امپراطوری آدم برفی ها

این روزها همه اش در من برف می بارد، آنقدر سنگین که آدم برفی ها در من امپراطوری راه انداخته اند! این روزها هر چه این دفترچه های لعنتی را ورق می زنم برگه هایی که تو نوشته بودی نیستند؛ من نمی فهمم برف چه ربطی به گم شدن تو دارد، صبر کن ببینم...! نکند آدم برفی ها حکم انجمادت را داده اند؟! این روزها بی خستگی همه اش سعی می کنم خورشید شوم بلکه، اما این برف لامذهب، بی وقفه می بارد آخر! راستی، رد پای سیاه رفتنت هم که چنان سایه ای افکنده که سال هاست کسوف است! خورشید کسوف زده را چه به برف بی وقفه؟!

 

 

پ.ن: کُشتی تو مرا و منتظر می مانم
        قاتل به محل قتل بر می گردد!
                                                                "کاظم بهمنی"

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸

زمین سنگین است

سکوت که می کنی تازه می شوی مثل نقاشی ها، خورشید روی، سرخ گونه، ماه پیشانی. سکوت که می کنی تو را از پشت آن میز و صندلی لعنتی، تو را از بین آن رفاقت های بی گذشته، تو را از هر کجایی که باشی، زیر باران و ستاره های دور و بین آفتابگردان و گندم و عشق تصور می کنم. سکوت که می کنی تازه می شوی همان چیزی که نیستی! سکوت که می کنی من وزن جهان را تنها به دوش می کشم، و کم که می آورم زمین آنقدر کند می چرخد، که تو توی تقویم می ماسی و من، معلق می مانم بین حقیقت و افسانه! من به این سنگینی و این تعلیق تعلق دارم! سکوت که می کنی، شب پشت پلک های سکوت، حتم می کند که تو هم تنهایی؛ هر چند بین آن سلام های بی گذشته، هر چند پشت آن میز و صندلی!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸

یک نیمکت برای دو نفر جا ندارد

خیابان شعر بلندی ست، وقتی من با قدم های تو قدم می زنم؛ و شب، یکباره یکپارچه می شود از خواب هایی که تو را به من رسانند، وقتی من با چشم های تو چشم می بندم! اینکه دست کدام از عشق بی خبری را توی دست داری، آن قدرها هم مهم نیست، این که دستت به گل های سفید ریز روی شاخه نمی رسد، داستان درد آور تری ست؛ اینکه کوتاه تر از این حرف هایی! و الا اینکه شعر بلند خیابان را با قدم های من قدم نمی زنی، واقعا آن قدرها هم مهم نیست! فقط کنار تر بنشین، این را هیچ کس نمی داند که، یک نیمکت برای دو نفر جا ندارد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸