نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

بالاخره کدوم؟

من که بالاخره نفهمیدم دلش رو کشت یا واسه دلش ارزش قائل شد!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸

باید خودم دست به کار شوم

درد من یکی دو تا نیست، اما همه شان به تو منتهی می شود! اگر قرار بود خودم انتخاب کنم خواب ها را، خواب می دیدم دل و مغزت را با ظرافتی جراح وارانه به دنبال جواب سوال ها و علاج دردهام می کاوم و تو آرام تن داده ای به من بی هیچ شکایتی، فقط برای همین یک بار؛ که خیالم راحت شود که یا دوستم داری یا نداری، من به حرف های تو اعتماد ندارم، به زمین و زمان دروغ می گویی، باید خودم دست به کار شوم. من نمی خواهم دیشب خواب ببینم توی آن اتوبوس لعنتی با یک مشت روح دیگر مثل خودم که هیچ کدام نمی دانند مرده اند الا من، _ و دلم هم نمی آید بهشان بگویم _ نشسته ام و تو آن بیرون از کنار پنجره فقط رد می شوی! باید دست به کار شوم و یک چیزی اختراع کنم و اسمش را بگذارم "دستگاه خواب های درخواستی"! باید برای یک بار هم که شده من جای خدا تصمیم بگیرم؛ این همه عاشقی برای یک کمی خدا شدن کافی ست! می خواهم راه به جایی ببرم که تو نبرده ای، می خواهم راه به جایی ببرم که بی آنکه بدانم کجاست بی کله دل به دریایش زده ام، می خواهم به تاریخ ثابت کنم کشف مرز بین دوست داشتن و دوست نداشتن مهمتر از کشف الکل و خواص بابونه و سنجد است!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸