نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

کلافه یا بیکار؟

با گوشی تلفن بی سیم راه می روم، از اتاق تا آشپزخانه، از آشپزخانه تا اتاق، دوباره از اتاق تا...، این گوشی بی سیم های لعنتی راه که می روی، به پنجره که نزدیک می شوی، به کامپیوتر که نزدیک می شوی، بیخودی چخ صدا می دهند، انگار که گوشی برداشته شده باشد، باور کن صداهاشان مو نمی زند با هم، و من ده دفعه خودم را آماده می کنم که صدایت را بشنوم بی آنکه به رویم بیاورم استرس اسلحه گذاشته روی شقیقه ام که فرار نکنم از دستش؛ برداشته نمی شود چیزی، نه اسلحه نه گوشی! راه می روم، میسکال هایت را که می شمری هر از چندی، از من چی نقش می بندد توی سرت؟ عاشق یا کلافه یا بیکار؟

 

 

پ.ن: کمتر دوست داشتن یعنی به هیچ وجه دوست نداشتن!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸

خاطره ی مشترک؟

خاطره ی مشترک مزخرف ترین عبارت موجود در ادبیات است، که وجود خارجی ندارد کلا! یک بدمینتون بازی کوتاه و آماتور، دو قدم پیاده روی ساده روی عصر تابستان، همه ی اینها از زاویه ی چشم تو با زاویه ی چشم من به طرز غیر قابل باوری متفاوت است، به قدری متفاوت که به جرئت ما هیچ خاطره ی مشترکی نداریم! هوا خوری بهتر از وبلاگ نویسی ست، می روم هوا بخورم، هوایی از سرم به در نمی شود، حتی هوایی تر می شوم، هوا خوری هم مثل وبلاگ نویسی راه حل به درد بخوری نیست، یا تو هم باید باشی، یا هوا هم نباید باشد!

 

 

پ.ن: منکر نمیشم که خودم زیر تنور رو روشن کردم، اما بعضی وقتا بعضیا تنظیم می کنن و دقیقا وقتی تنور داغه داغه یه جوری نونشون رو می چسبونن که وقتی تنور یخ بست هم دیگه کنده نشه!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

نیم ساعت و کلی کار

از بیست سالگی تا سی سالگی نیم ساعته می گذرد، توی این نیم ساعت کلی کار داریم، هر طور شده باید عاشق شویم، عاشق کنیم، تجربه کنیم و اکثرا هم گند بزنیم، بگردیم ببینیم بین این نوسان با خدا بودن و بی خدا بودن کدامیک به نفعمان است، در این مصیبت اسفناک سنتی یا مدرن بودن که کشورمان را کچل کرده یکی را انتخاب کنیم، و بدتر از همه اینکه حسابی بزرگ شویم و یکپارچه خانم - آقا شویم برای خودمان، ازدواج کنیم خبر مرگمان، متاسفانه در تولد دست کم یک بلاتکلیف تر از خودمان دخیل شویم، بفهمیم بالاخره قرار است چه کاره باشیم، دقیقا چه رنگی دوست داریم، و خلاصه یک جورهایی میخ شخصیتی مان را محکم بکوبیم و دنبالش را بگیریم و برویم جلو . من شرط کرده بودم این اتفاقات را به بهترین نحو ممکن بیاندازم برای خودم، من چه می دانستم از بیست سالگی تا سی سالگی ده سال نیست!

 

 

پ.ن: پسرا انتظار دارن دخترا فهمیده و مهربون باشن و بپذیرن که اونا می تونن چند نفر رو همزمان دوست داشته باشن و اگه نپذیرن یعنی حسود و غرغرو ان! حالا اگه دختره بخواد از کنار یکی دیگه فقط رد شه، زمینو می برن آسمون، آسمونو میارن زمین؛ یه جورایی جر واجر می کنن دنیا و طرف رو در واقع!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸

ته خط هم مرداب داشت هم دوربرگردان

من از تو، تو از من، خیلی چیزها داریم که خودمان هم خبر نداریم. من از تو بی قراری ات را کش رفته ام تو از من بی تفاوتی ام را، من از تو شب بیداری هایت را کش رفته ام تو از من شوق زیر فواره های پارک خیس شدن را شاید؛ من و تو تکه کلام هایمان هم مال خودمان نیست دیگر! ما تا ته خط رفته ایم، ته خط هم مرداب داشت هم دوربرگردان، تو مرداب را ترجیح دادی و من بیخودی جاده را بالا و پایین می کنم هی! هی می روم هی می آیم، هر بار که به ته خط می رسم تو راضی تر از قبل به نظر می رسی، حسابی انگار کنار آمده ای با آرام و قرار مدل جدیدت! من به اندازه ی موهای سرت این راه را مرور کرده ام، این عشق را؛ نتیجه ی جدیدی نمی گیرم، جز اینکه یادم می آید من از تو، تو از من، چه چیزهایی داریم که خومان هم خبر نداریم! تو علاقه ی چندانی به این تجدید دیدارهای ناگزیر نداری اما من چه غلطی می توانم بکنم وقتی نه دست آویزی پیدا می کنم که بیاورم برای نجات بعید تو، نه راه دررو ای این گوشه موشه ها که از شر این سرگیجه ی بی سر و ته خلاص شوم؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

دیوانه بازی در نیاور رفیق

دیوانه بازی در نیاور رفیق، بیخیال ازدواج شو؛ من نمی فهمم که چی که کِل بکشیم و خودمان را پرت کنیم ته چاه بی آرزویی! وقتی این همه تصویر قشنگ می شود از با کسی بودن در سرت بالا و پایین کنی شب ها، من نمی فهمم که چی که خودمان را پرت کنیم ته این چاه پایان بندی شده ی سست عنوان! دیوانه کننده نیست که مدام به کار هم کار داشته باشیم و همیشه به پر و پای هم بپیچیم و دلتنگی را بگذاریم توی فرهنگ لغت ها خاک بخورد برای خودش؟! پس کی دلتنگ شویم؟ پس کی من تنبل به شوق دیدنت ساعت بگذارم از خواب بیدار شوم، همه ی رژ لب هام را ، همه روسری هام را تک تک امتحان کنم، بدو بدو از راه برسم بگویم ببخشید دیر کردم؟! پس کی با گوشی ام کلنجار بروم بلکه زنگ بخورد تا اگر تو نبودی کلافه تر شوم؟! دیوانه بازی در نیاور رفیق، این چه اصراری ست که به بستن پرونده ی دوست داشتنی این دل دل کردن ها داری؟!

 

 

پ.ن: لعنت به من که کسی رو تاب که هولم نمیده که! لب پرتگاه فقط چرا!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸

مچاله اش کن توی مشتت

نارضایتی از اتفاقاتی که مطابق میل ما نمی افتند چه فرقی با نارضایتی از نوشته هایی که مطابق ذهن ما از آب درنیامده اند دارد؟! پس دنیا را مچاله کن توی مشتت، پرتش کن آن طرف تر، دست هات را قلاب کن پشت سرت تکیه بزن به پشتی صندلی، بگو فدای سرم که نشد؛ دوباره نوشتن هم نمی خواهد، دوباره به دنیا آمدن هم نمی خواهد!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸

نوشته های من برای توی گِل ماندن است

نوشته های من برای توی گِل ماندن است، توی گل که می مانم می نویسم، توی گل که می مانید می خوانید، توی گل هم که نمانده باشید با خواندنشان در صورت پیدا کردن احساس های مشترکِ هر چند جزئی با چیزی که پشتشان خوابیده شاید یک کمی توی گل بمانید! دنبال فلسفه ی زندگی نگردید بچه ها، من برای همه ی سوالات زندگی جواب دارم، من آنقدر به فلسفه ی زندگی فکر کرده ام که خودم در حال حاضر یک چیزی ام بین فلسفه و زندگی! هم چیز زیادی برای فهمیدن ندارد و هم فهمیدنش شاخ غول شکستن است، هم ساده است و هم پیچیده، هم قشنگ و هم مزخرف، هم پر رمز و راز و هم بیخودی؛ تک تک این فرضیه های متناقض را هم می توانم ثابت کنم، این هم شماره ام:...! فلسفه ی زندگی بعضی وقت ها با زندگی کردن و سر و کله زدن با مصیبت به دست می آید، بعضی وقت ها با زندگی نکردن و غرق شدن توی موسیقی برای ابد!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸

مثل ته کشیدن ِهمین هویج

به این نتیجه رسیده ام که همین طوری بنشینم و هیچ کاری نکنم تا زندگی ام ته بکشد؛ اینکه بپرسیم زندگی چیست درست مثل این است که پرسیده باشیم هویج چیست؟ و خب هویج هویج است و همینی است که هست! این را من نمی گویم چخوف می گوید؛ پس ته کشیدن زندگی هم نه چیز قابل بحثی ست و نه چیز غم انگیزی! یا راستش چه جوری بگویم؟... یک جورهایی مثل ته کشیدن همین هویج بالایی ست! می فهمید که؟... یعنی می خواهم بگویم به همین سادگی و حتی مسخره گی! دیوانه هم خودتانید!... خیل خب، خیل خب حق با شماست اما این جوری ام را نبینید، یک وقت هایی هم آنقدر آدم حسابی می شوم که خدا را بنده نیستم دیگر، یک چیزی توی مایه های این فیلسوف های کله گنده می شوم حتی، خلاصه برو و بیایی پیدا می کنم که بیا و ببین! این جوری ام را نبینید که دربست در بندِ این رابطه های مجهولِ پر جهل دارم دست و پا می زنم و دم برنمی زنم و حرف هایی می زنم که به جهتِ اهمیت در حکم جویدن هویج است؛ مشکل اینجاست که ما سفر داریم تا سفر، سفر بی برگشت، سفر با برگشت؛ پس همین روزهاست که یک پا آدم حسابی شوم برای خودم، گورم را گم کنم، و چنان به حال خودم باشم و به حال خودتان رهایتان کنم که حال کنید!

 

 

پ.ن(بی ربط): یعنی پیدا میشه مامانی که بدی های پسرش رو ببینه؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸

ما و دولت کودتا

کاش می‌توانستم بنویسم که مردم ایران به قصد اصلاحات متمدنانه و نرم، بزرگترین انتخابات ایران را در طول این سی سال انجام دادند تا سرنوشت خود را عوض کنند.

حدود یک ماهی می‌شد که جوان‌های پرشور آرام آرام به هم پیوستند و شکل گرفتند و با حضوری شاد، با نشانه‌هایی از رنگ سبز در خیابان‌ها دیگران را به انتخابات دعوت کردند. در کنار هم سیل شدند، راه رفتند، رقصیدند، فریاد زدند، شعار دادند، خواسته‌هاشان را گفتند، و در تمام این چند روز خون هم از دماغ کسی نیامد، و آنها نشان دادند که حتا وقتی سیل می‌شوند، هیچ خطری ندارند. نیازی هم به پلیس نیست.

کاش می‌توانستم بنویسم این پیروزی انقلاب سبز مردم ایران است، آنها چیزهایی از سر گذرانده‌اند که با چند کلمه نمی‌توان تعریفش کرد؛ پروسه‌ی انقلاب که منجر به سرنگونی رژیم پهلوی شد، سپس هشت سال جنگ که بسیاری از جوانان ایران را به کام مرگ کشید، و سی سال درگیری، سختی، تحریم، گرانی، اعدام‌ها، فرارها، قتل‌های زنجیره‌ای، تصمیم‌های خودسرانه‌ی برخی سیاستمداران، در محاق افتادن احزاب سیاسی، تعطیلی فله‌ای مطبوعات، سانسور، ممنوعیت آثار هنری، سرکوب اندیشه و بیان، و هزاران مشکل ریز و درشت چیزهایی است که با زندگی ملت و کارنامه‌ی رژیم تنیده شده است.

کاش می‌توانستم بنویسم که در این دوره‌ی انتخابات کسانی حاضر شدند رأی بدهند که تاکنون در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده بودند. این جمعیت خاموش که رفته رفته به جمع رأی‌دهندگان پیوستند، سال‌ها بود که امیدشان را از رژیم اسلامی بریده بودند، و حالا می‌خواستند فرصتی به آنها بدهند تا ضمناً خواسته‌های جامعه هم محقق شود. برای رژیم هم بزرگترین فرصت بود تا با رأی مردم برای خود اعتباری فراهم کند.

چقدر دلم می‌خواست از امید نسل جوان بنویسم، از شور و شعور نسلی که با رفتاری مدنی رژیم را بخشید، و به آن مشروعیتی جهانی داد تا بزرگترین انتخاباتش را برگزار کند. اما متأسفانه عقلانیت در سران نظام چنان تعطیل شده که روز انتخابات از نخستین ساعت رای‌گیری‌ ناشیانه دست به طراحی و اجرای تقلبی زدند که بچه‌های دبستانی هم به آن می‌خندند.

آیا این آرزوی بزرگی است که ما مردم ایران به‌خاطر حق ضایع‌شده‌مان دولت کودتا را به رسمیت نشناسیم؟ و از دولت‌های اروپایی بخواهیم که به کودتاچیان تبریک نگویند؟

بعدازظهر روز انتخابات، کودتا پررنگ شد، و سناریو شکل گرفت. مقامات وزارت کشور به موسوی و همکارانش گفتند که موسوی پیروز انتخابات است اما ستاد او نباید این پیروزی را اعلام کند.

همزمان به موازات این بازی، نیروهای مسلح و گارد ویژه خیابان‌ها را قرق کردند، و رسانه‌های رسمی ارقامی انتشار دادند که احمدی‌نژاد را با فاصله‌ی زیاد، پیروز انتخابات نشان می‌داد. موسوی که سخت نگران شده بود، در بیانیه‌ای خطاب به مردم گفت: «من ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات، هشدار می‌دهم که تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجه‌ی آنچه از عملکرد متصدیان بی‌امانت دیده‌ایم و می‌بینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست. اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پر مخاطره خواهم پرداخت و آثار نابودکننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد.»

آن شب کسی نخوابید. مردم اجازه نداشتند به خیابان‌ها بیایند، در خانه تا صبح بیدار ماندند و انتظار کشیدند. "گارد اقتدار" شهر را زیر نظر گرفته بود. روز بعد که مردم بهت‌زده و سرخورده منتظر اعلام رأی نهایی بودند، رهبر بر خلاف معمول دستپاچه شد، و پیش از آنکه شمارش آرا به پایان برسد، به رییس جمهورش تبریک گفت؛ این به منزله‌ی تیر خلاصی بود که از سوی رهبر بر پیکر زخمدار جامعه‌ی جوان ایران شلیک می‌شد.

وقتی به پیشینه‌ی کودتاها نگاه کنیم درمی‌یابیم که یکی از مشخصه‌های کودتا وقاحت است. و کودتای 22 خرداد به عنوان وقیحانه‌ترین کودتای تاریخ به ثبت رسید.

جوان‌های پرشور ما وقتی دیدند که رأی‌شان غارت شده، به خیابان‌ها ریختند و فریاد زدند: «موسوی، رأی مرا پس بگیر.» با همان نمادهای سبز، و چشمی گریان و صدایی خسته. رسانه‌های رژیم هم به شدت اصرار داشتند که جوان‌های دلشکسته‌‌ی ما را اراذل و اوباش معرفی کنند. و این شیوه‌ی رفتار با مردم، وقاحت را از خجالت آب می‌کند. وقاحتی نتیجه‌ی دیگری دارد؛ و از این پس معلوم نیست که دیگر دیالوگی بین مردم و نظام پا بگیرد. من باور نمی‌کنم، چون دیگر اعتمادی وجود ندارد. حالا دیگر علناً مردم از این رژیم ترسیده‌اند.

این نرخ دیالوگ را اما مردم تعیین نکردند. آنها رفته بودند که با متمدنانه‌ترین شکل در سرنوشت خود نقش ایفا کنند. این نرخ دیالوگ را رژیم اسلامی به مردم تحمیل کرد؛ و لابد بر اساس فتوای آیت‌اله مصباح که در مورد رأی‌ها به مسئولان انتخابات گفته بود: «کسانی را که اصلاً صلاحیت اخلاقی و قانونی ندارند، بریزید دور.» یعنی یک نگاه دلال‌مآبانه: «آش با جاش.»

به همین راحتی فتوای دینی‌ هم در دست‌شان بوده که بتوانند تعداد رأی‌ها را مصادره کنند.

اما من معتقدم که آنها با آبروی خودشان معامله کرده‌اند. در واقع رهبر و دولتش رسماً و علناً نشان دادند که آبرومند نیستند.

انتخاباتی که می‌توانست به عنوان یک نمایش انسانی و مدنی، و نیز نقطه‌ی عطفی در تاریخ اصلاحات، سرنوشت ملتی را به سوی آینده‌ای پرامید رقم بزند، در یک طراحی سیاسی و نظامی تبدیل به یک کودتای مخملی شد. آنچه از بین رفت، نفت یا ثروت نبود، آبروی رهبر نبود، میلیاردها دلار غارت از خزانه‌ی دولت هم نبود، بلکه این بار رأی و ایمان مردم ایران بود. چیزی که به یغما رفت، اعتقاد و اعتماد جوانان بود. آنها با کمال ادب و احترام، اعتبارشان را هزینه کردند و در ازای آن کتک خوردند. در بهت، که همه چیز بهت‌آور بود.

حالا دولت کودتا باز هم بر سر دوراهی مانده است: مردم یا به قول محمود احمدی نژاد "اراذل و اوباش" را به رگبار ببندد و از روی نعش و خون بگذرد؟ یا با خفت در برابر خواسته‌های مردم تسلیم شود؟ در هر دو راه شکست خورده است.

کودتاچیان آنقدر ناشیانه تا اینجا پیش آمده‌اند که نشان می‌دهد مغز متفکر ندارند، و در ادامه‌ی همین کارزار دچار خطاها و غلط‌هایی می‌شوند که خود در دامش گرفتار خواهند آمد. آنها آنقدر ناشیانه چاه می‌کنند و ناشیانه راه می‌روند که خود در چاه خواهند افتاد. این مثل روز بر من روشن است، و دولت قانونی میرحسین موسوی می‌تواند از همین زاویه هوشمندانه راه مردم را روشن کند.

حالا بعد از این تجاوز و دزدی رأی، خیلی چیزها برای ما مهم شده: یکی این که اجازه ندهیم آسوده حکومت کنند و به ما بخندند. این بار باید حکمرانی را به کام‌شان تلخ کنیم. از هر راهی که بتوانیم، با نافرمانی مدنی یا افشاگری‌های مداوم.

و آیا این آرزوی بزرگی است که ما مردم ایران به‌خاطر حق ضایع‌شده‌مان دولت کودتا را به رسمیت نشناسیم؟ و از دولت‌های اروپایی بخواهیم که به کودتاچیان تبریک نگویند؟!

 

عباس معروفی(شاعر و نویسنده ی محبوب من)
مقیم آلمان

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸