نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

همان حس نوستالوژیک همیشگی

من از حوالی دهِ شب های کوچه های این اطراف خاطره های مشابه زیاد دارم، که هیچ کدام را درست به یاد نمی آورم؛ من حوالی ده شب با خیلی ها توی کوچه های این اطراف قدم زده ام، که هیچ کدامشان را درست به یاد نمی آورم؛ همیشه همان حس نوستالوژیک همیشگی را دارم، همیشه همه شان آمده اند که بروند، همیشه همه شان سکوت می کنند، همیشه همه شان مسافرند، اینکه پذیرفته باشی همراهِ هنوز از راه نرسیده ی شانه به شانه ات مسافر است و سعی کنی سکوتش را درک کنی و در عین حال مواظب رد پاهایت باشی که پاک نشدنی برشان داری، کار ساده ای نیست؛ اینکه علی رغم اینکه سخت درگیر لحظه ای، فیلسوف وار لبخند تلخ معنادار بزنی و حرف های قلمبه سلمبه بزنی که مثلا داری ورای لحظه را می بینی و بحث را از سنگینی بغض آلود خداحافظی به جبر ناگزیر زمان و این جور اراجیف بکشانی، کار ساده ای نیست؛ اینکه سر کوچه شوخی بی ربطی دست و پا کنی که خودت هم نمی دانی از کجای ذهنت در آورده ایش و سر سری دست بدهی و راه کج کنی و تیله ی ورجه وورجه کنانِ توی گلوت خفه ات کند تا بتوانی آن چهار تا قدم را تا در خانه برداری، حس ساده ای نیست؛ حس تاریک و دم کرده ای ست، حس تاریک و دم کرده ای که همیشه توی راه پله ها جا می ماند، یعنی باید جا بماند، باید طبیعی جلوه کنی توی خانه، انگار نه انگار که خاطره ی تکراری ای تکرار شده است؛ حس سمج و عجیبی ست، حس سمج و عجیبی که همین که همه خوابشان برد از راه پله ها می آید بالا، از در می آید تو، و خرخره ات را می چسبد؛ و بیچاره تو می مانی به جبر ناگزیر زمان دل خوش کنی یا دعا کنی رد پاهایت را پاک نشدنی برداشته باشی یا درگیر لحظه بمانی و دق کنی.

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

یک پیانو مساوی ست با دو تا فرشته

فدای سرم که دست هات آلاسکا شده اند دلت سیبری، یک پیانو به تنهایی مساوی ست با دو تا فرشته، دو تا فرشته که می آیند و از روی زمین بلندت می کنند! یک پیانو و یک گیتار مساوی ست با چیزی شبیه موسیقی، که به سادگی می خزد زیر پوستت و بی آنکه بدانی چرا، جای خالی همه را برایت پر می کند! یک پیانو و یک گیتار و یک کمی سبک چرخیدن های باله مساوی ست با مستی ای که از هیچ مشروبی، به خدا برنمی آید! اینکه اوایل این فرشته ها اشتباهی به جای رساندنت به ابرهای صورتی بروند کنار خیال گریه فزای خواب و خیال کسی، طبیعی ست؛ اینکه اوایل این حس دلتنگ کننده ی موسیقی وار به جای خزیدن زیر پوستت کمر به تخریب سلول های مغزت ببندد و خاطره هات را هی هم بزند، طبیعی ست؛ اینکه اوایل پایت پیچ بخورد و خدا هیچ مردی به تو هدیه نکرده باشد که بیفتی توی آغوشش طبیعی ست؛ من اما قول می دهم همه چیز روال طبیعی اش را طی کند، رضا یزدانی هم اگراین وسط ها دیوانه ات کند که چه بهتر، عصر فراموشی خاطراته، ترانه خون معجزه تو صداته، ببین ببین ساعت قصه خوابه، کلاغ رو قله ست ته چاه عقابه! دنیای وارونه رو باش رودخونه ها تشنه شونه!... من اما قول می دهم همه چیز به اصل خودش برگردد، خدا اشتباه نمی کند، ماییم که میان بر می زنیم و خیال می کنیم خلاق تر از خداییم!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

دایره ی ساده

عشق مثل سیرک دایره ای می سازد، دایره ی ساده ای ست: هر قدر دوست داشتنی تر باشید، بیشتر دوستتان خواهند داشت. اصل قضیه در آغاز آن است، در دوست داشته شدن برای اولین بار. به ویژه نباید به آن فکر کرد، نباید در جست و جویش بود، نباید آن را طلب کرد. دیوانه بودن و به دیوانه بودن اکتفا کردن، خندیدن با چشم های گریان و گریستن با لب های خندان، مردها را به سوی آدم جلب می کند، حاشیه ی جنون آن ها را به طرف خود می کشاند و فریفته ی آن کسی می شوند که حتی دغدغه ی مورد خوشایند بودن را به خود راه نمی دهد. بعد دیگر همه چیز رو به راه است، در دایره ی عشق می چرخید و می رقصید.

 ..........................................................................کریستین بوبن.......

می دانی افسردگی یعنی چه؟ تا به حال کسوف دیده ای؟ خب این هم مثل آن است: ماه جلوی قلب می آید و قلب دیگر نوری از خودش نمی پراکند. روز روشن تبدیل به شب تاریک می شود. افسردگی هم ملایم است و هم ظلمانی. تا حدی از آن رهایی یافته ام، ظلمت رفته است و ملایمت مانده.

..........................................................................کریستین بوبن.......

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

همینارو خوندی که دیوونه شدی دیگه!

یکی امروز گفت یه چند تا کتاب خوب بده بخونیم حوصله مون سر رفته، چند تا کتاب گذاشتم جلوش گفتم: سلیقه ی تو رو نمی دونم اما من به اینا میگم خوب! دو صفحه از اول یکیش، یه صفحه از وسط اون یکیش، خوند و پرتشون کرد اون ور و گفت: همینارو خوندی که دیوونه شدی دیگه! از خواب پریدم، تازه فهمیدم اِ اِ اِ پس بگو چرا دیوونه شدم! تازه فهمیدم چرا هیچ کس دوسم نداره و دل و روح و زندگیم داره به گند کشیده میکشه. آره من یه عمره دارم دنبال یه عشق ماهِ ماهِ ماه می گردم، ماه در حد عشقای توی این کتابایی که سلیقه ی شماهارو نمی دونم اما من بهشون میگم خوب؛ دنبال یکی که اگه یه شب گفت دستات مال من دار و ندارم مال تو، تا تهش بره؛ یکی که آخرش شبیه همه ی آدمای دنیا از کار در نیاد؛ یه چیزی که به نظر اونی که امروز کتابامو نخوند اما دلیل بدبختی هامو کشف کرد، و به نظر بقیه ی دنیا، یه چیز محاله، خیلی محال، محال در حد دمکراسی تو ایران! از همه بدتر اینکه نمی دونم ایده ی این امید و آرزو، یا ایده ی این جستجو، از کجا و کی افتاده تو سرم! از 10 اسفند 62؟ از 13 فروردین 83؟ از روزی که مستور رو کشف کردم؟ از روزی که مندنی پور به دنیا اومد؟ از 10 اسفند ٨۵؟ از وقتی داریوش خواننده شد؟ از ١٧ مهر ٨۶؟ از اولین باری که بچه گی کردم و شعر گفتم؟ از روزی که اومدی؟ از روزی که رفتی؟ از کی خب؟!

 

 

پ.ن: فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸

دلیل برای گریه زیاد شده است

من که فعلا باطوم نخورده ام دارم از پا درد می میرم بس که راه رفته ام، چه برسد به بقیه، که در صورت عدم مردن هزار و هفت مدل بلا سرشان آمده! پیرزن چادری بین جمعیت می گفت: سال 57 گفتم استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی، اما فقط پریدند و آخری اش را شنیدند،حالا آمده ام دنبال آن آزادی اش بگردم، آزادی اش را هم خب می خواستیم از همان اول! این روزها، که انسانیت بیشتر از همیشه، این همیشه ای که می گویم منظورم به حساب عمر خودم است، رفته زیر سوال، دلم آغوش تو را، یا اصلا ببخشید، تو را نه، دلم آغوش کسی را می خواهد. این روزها، که از نبودن تو گریه ام نمی گیرد، بس که دلیل برای گریه زیاد شده است، دلم آغوش کسی را می خواهد، که روی چند دقیقه ای یادم بیاید عشق هم موضوع قابل بحثی بود تا قبل از این کودتا! می ترسم بس که دلیل برای گریه زیاد شده است فراموشت کنم، می ترسم از هراس نبودت شب ها بغض، تیله نشود دیگر توی گلوم! من هنوز می ترسم از هیولا ها، بغلم کن؛ نه! من می ترسم از تو که هیولا شده ای، بغلم نکن. من میان این های و هوی و شور، میان این کتک خورده ها و شعارها و گازها و گلوله ها، من میان تظاهرات سیاه پوشانی که تا همین دیروز سبز می پوشیدند، بی هوا، بیخودی، بی اراده، چشم می گردانم بلکه پیدایت کنم! یک نفر امروز نوشته بود روی یک تکه مقوا گرفته بود بالای سرش که: من گوسفند نیستم! من چی؟ من گوسفندم؟ من که نه می دانم آزادی چیست نه می دانم تو کجای کاری؟!

 

 

پ.ن١: گیرم که باورمون شد یه سری اغتشاش گر و دوستای صمیمی اوباما دارن نظم عمومی رو به هم می ریزن! اوکی مثلا قبول، مسنجر و موبایل ها چرا قطعه؟! یکی یه ربطی بین اینا پیدا کنه به منم بگه!

پ.ن٢: به قول یه یاروئه: خس و خاشاکارو عشقه!!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸

انتخاباتِ دیوانه

من کاری به این کارها ندارم، اینکه ایرانمان را داده ایم دست یک دیوانه ی توهم زده و اصرار هم داریم که همینطور توی دستش بماند به من ربطی ندارد، نهایتش این است که خودمان هم دیوانه ایم! درد من اینجاست که در این های و هوی و شور، در این زنجیره های انسانی، در این شال و دستبند و سربندهای سبز، دیوانه وار دنبالت می گردم! دیوانگی که به یک چیز و دو چیز نیست، دیوانگی به خیلی چیزهاست، دیوانگی به این است که در این تب همه گیر انتخاباتی، پورحسین را شبیه بزرگی های تو می بینم، و به همان اندازه که نگران روی کار ماندن این مردک دیوانه ام، نگران احتمال تنهایی توام، نگران احتمال رباط شدنت! دیوانگی به این است که در این دلشوره های سبز، این smsهای انتخاباتی جدی یا طنز را تا می آیم برایت بفرستم یادم می آید رفته ای، یادم می آید دوست داشتن زورکی نیست، همانطور که فهمیدن، همانطور که انتخاب کردن!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸

مشتری نداشت

بلند شدیم رفتیم تهِ یک بازارچه ی تنگ و تاریک، بلکه عتیقه جاتی چیزی پیدا کنیم بخریم بیاوریم بچینیم دور تا دورمان که خاص تر جلوه کنیم . مثلا یک گلدان بی صاحب که شمعدانی هاش دست کمی از لوبیای جک نداشته باشد و برود و برود و ببرتمان تا خود خدا، مثلا دیگچه ای که همین که با کفگیر بزنی بهش سفره مان پر شود از مزه ی شکلات هایی که برای هم می خریدیم، یا دستبندی نامرئی به طول میلیون ها کیلومتر که به هم وصلمان کند تا هر کجا و به هر فاصله ای، عینک دودی ای که بدی ها را ندیده بگیرد، و هر چیز عجیب و غریبِ خوب دیگری؛ مغازه ی تهِ بازارچه را بسته بودند، بسته که چه عرض کنم، گِل گرفته بودند درش را! پرسیدیم: چرا؟ شنیدیم: مشتری نداشت.

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸

یک آدم حسابی ِ واقعی

من حسابی آدم شده ام، یک آدم حسابی واقعی، آن قدر آدم که دیگر سیب زمینی سرخ کرده را نمی گذارم لای دندانم بکشم، این پیشرفت چشمگیری نیست؟ روی جدول وسط خیابان هم نه که اصلا راه نروم، اما خب خیلی کمتر می روم، چطور است؟ خدا را چه دیدی، شاید اگر موقر و صاف و صوف و خانم شوم خدا را خوش تر بیاید و تو را هم؛ بعد بیایی دستم را بگیری، چشمم را ببندی، ببری ام تا یک سورپیریز بزرگ که هیچ کس هیچ وقت در حق من فکرش را درگیر کشیدن نقشه اش نکرد، و من طول راه را همه اش به این فکر کنم که امروز چندم است و با چه مناسبتی ممکن است مچ شود؟ و تو دلت بخواهد با بدجنسی شیرینی بگویی چه حالی می دهد که دل توی دلت نیست، اما نگویی، در عوض بگویی: بپّا نروی توی جوب، نخوری توی دیوار، دندان به جگر بگیری می رسیم می فهمی، تو که این همه عجول نبودی ای بابا، خیل خب فرض کن می رویم یک چیزی را تمام کنیم، مثلا یک نقاشی نیمه کاره یا چه می دانم یک همچین چیزی...؛ بعد من چشم باز کنم آرام و توام با ترسی کمرنگ، مثل این هایی که یک عمر کور بوده اند و حالا دکتر جراح ایستاده بالا سرشان که چشم باز کنند که احساسشان را در لحظه شکار کند! و رو به رویم، خاطرات نیمه کاره مان را ببینم!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸

در این درندشتی ِهولناکِ هیشکی به هیشکی

همین که بنشینیم توی یک سفینه و با سرعت نور، ببینید، با سرعت نور، که فکر می کنم خوب بدانید چقدر است، راه بیافتیم و قرار هم نباشد که هیچ کجا بزنیم بغل و چایی ای چیزی بخوریم و عکس دسته جمعی بگیریم و زورکی نشان بدهیم که مثلا خیلی دارد بهمان خوش می گذرد، درست دویست و پنجاه میلیون سال، دقت کنید، دویست و پنجاه میلیون سال توی راه خواهیم بود که یک دورکی فقط دور راه شیری زده باشیم، یا یکی از کوچه های یک کشور را گز کرده باشیم؛ حالا هی بگویید خدا همه را ول کرده و چسبیده که ببیند ما آدم ها کی آدم می شویم! حالا بیا و بگرد دنبال پرتقال فروش! حسودی ام می شود، به مخاطب تمام نویسنده های مرد دنیا، همیشه خودم را به جایشان تصور می کنم و دنیا را به چه راحتی معنی می کنم برای خودم؛ انگار نه انگار که این همه پیچیده بوده پیش از این! برایم یک چیزی بنویسید، من دلم آشوب است، می ترسم در این درندشتی هولناک هیشکی به هیشکی، هیشکی دوستم نداشته باشد، یعنی می ترسم همینجوری بیخودی آمده باشم که بیخودی تر بروم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸