نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تقصیر خودمان است

وقت هایی که جدی جدی از یک چیزی خوشم آمده و احتمال برگشتنم را می دهم به فروشنده اش نمی گویم که بر می گردم، چون حتما باورش نمی شود! تقصیر خودمان است که همیشه آن قدر همدیگر را احمق فرض می کنیم که آخرش به هم بدبین می شویم! می روی گشتی این دور و بر بزنی و برگردی، چیزهای بهتری پیدا می کنی بر نمی گردی!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸

تلو تلو

دوباره دوره دوره ی روزهایی ست، که نمی گذرند. ذهنم لجش گرفته است، خودم هم. دارم تمام اراده ی انسان را خرج میکنم که خودم را و احساس واقعی الانم را، سانسور شده تحویلتان بدهم. یک عالمه تنهایی مست، توی سرم تلو تلو می خورد. عنصر احمقانه ی زمان، مثل نخ های نامرئی ِ بسته به پس کله ی عروسک ها، همه را دنبال خودش می کشاند از این موقعیت به آن موقعیت؛ من یکی یا نخم پاره شده است، یا نخم را پاره کرده ام. بشریت انسان را نمی فهمد. انسان جز است و بشریت کل، رسمش این است که جز کل را نفهمد اما نمی دانم چرا در این یک موردی که همین الان کشفش کردم ماجرا این همه برعکس است!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

انتظار وقوع یک اتفاق عاشقانه ی دور از انتظار

دلگیر که می شوم از دست تو، انتظار بیهوده ی وقوع یک اتفاق عاشقانه ی دور از انتظار، تنها کاری ست که از دستم بر می آید!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸

علاقه اگر علاقه باشد

علاقه اگر علاقه باشد که آخرش ملاقه نمی شود کوبیده شود توی سر خودمان! علاقه اگر علاقه باشد که یکهو وسط خوشی مان برق ها نمی رود که برگردند بگویند بفرمایید بیرون وقت تمام است! علاقه اگر علاقه باشد که ما تمام عمرمان را نمی نشینیم صرف آونگ شدن بین این دو فرضیه کنیم که طرف راست می گفت و پشیمان شد یا دروغ می گفت اساسا اصلا! علاقه اگر علاقه باشد که...! بیخیال! بچه تر که بودم شنیده ام از خیلی ها که: اگر را کاشتند جایش خیار چمبر درآمد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

با پای شکسته نمی شود پا به فرار گذاشت

می ترسم جنی چیزی سرک بکشد از پشت شیشه و نباشی که شیرین لبخند بزنی و بگویی خیالاتی شده ای خانوم کوچولو! می ترسم طوفان هو هو کند و از سایه ی متحرک برگ های نمی دانم کدام درخت بر روی دیوار پشت خانه ی رو به رو زهره ام بترکد و تو نباشی که بگویی مگر من مرده ام که تو بترسی؟ می ترسم دست هات همین طور که در خیالم دور گردن کسی به نوازش حلقه می شوند، حلقه شوند دور گردنم و بفشارند اش و خفه شوم! من می ترسم، با پای شکسته از تصادف پریروز که نمی شود پا به فرار گذاشت از دست احتمال حضور جنی و سایه ی هو هو کنان برگی و خیال دست هات بر تن کسی! تو تا ستون های رابطه سست شدند پا به فرار گذاشتی، هیچ هم نترسیدی که من زیر آوار بمانم! می ترسم زیر آوار بمانم و هیچ کس هوس نکند بیرونم بکشد، می ترسم مجبور شوم تمام مانده ی عمرم را صرف این فکر کنم که اول تو رفتی یا من رفتم یا او آمد؟ 

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

گیرم همه جا جهنم!

گیرم همه جا جهنم! مهم آغوش توست که باید بهشت باشد، که هست! گیرم آغوش تو هم جهنم، مهم پایا نبودن این جهنم است، که کسی، حتی نوح، زیاد زنده نمانده است! بر سنگی که قرار است به هر بارانی که می زند شاعرانه گی اش را به رخ بکشد بکنید: هیس...!! شاید دارم خواب می بینم!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

دلم از این می سوزد که...

گریه کردن ندارم اما دلم از این می سوزد که قدم هم نمی زنی! گریه کردن ندارم اما دلم از این می سوزد که چرا جهان وهم بی اساسی ست که به شکل خدا به اهل دین و به شکل دلیل به اهل علم و به شکل عشق به اهل دل تحمیل می شود! که هر کدام را بگیری بروی جلو، اگر از روی عادت باشد پر وهم تر و به تبع پر جهل تر می شوی و، اگر از روی شهود باشد پر بیراه نیست که گیج تر و به تبع دلگیر تر!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

شبیهِ از دست رفته ها

کم کم ذوب می شویم، من و لیوان روی میز، من و دیوار بغل دستم، من و این پنجره و آن آینه، تو رفته ای اما هنوز نزدیکی، پیاده و مردد گز می کنی خیابان های اطراف را و فکر میکنی که کار درستی کرده ای یا نه، و ما ذوب می شویم. تو یقین پیدا می کنی که اوضاع خوب است، دربست می گیری، شعله می کشد اینجا کاغذها، شروع می کنیم به سوختنی آرام، من و به جا مانده های ذوب شده ی این هق هق ها، من و بقایای ذوب شده ی این حسرت ها، کینه ها، بغض ها، تنهایی... . تو به دورترین جای زمان می رسی و حسابی شبیه از دست رفته ها می شوی، ما حسابی خاکستر شده ایم و جایت خالی، پایی برای از جا بلند شدن نداریم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

محبتِ بی درخت و بوته

نشسته بودم و داشتم فکر می کردم اگر خدا عقلش به درخت و بوته و از این قبیل قد نمی داد و می خواست با تمام وجود مهربان هم باشد و مثلا، تنها به عنوان مثال، هندوانه بریزد از آن بالا برایمان، از بس که خاصیت دارد، چی میشد؟! این که این فکر از کجا آمد را نمی دانم اما از ذهن عجیب من عجیب تر از اینش هم عجیب نیست ! ولی قطعا قابل تحمل تر از دیدن سریال هایی بود که شعور و شخصیت و سلیقه ات به باد توهین گرفته اند ! البته منظورم اصلا به آقای سلحشور نبود !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

این خیلی بدتره

یه وقتایی یه چیزی که فکر میکردی "اگه بشه چی میشه" میشه و اتفاقا هیچ چیزی هم نمیشه ! که این خیلی بدتر از چیزیه که فکر میکردی میشه !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

من خوبم اما نصفه شبه

بنیامین میگه: می بینی گریه کردم خواب دیدم یه روزی من تو رو از دست میدم، نگو این خواب من تنها یه خوابه... نه من که نمی گم تنها یه خوابه! عین واقعیته! چون ماها اصلا علاقه ای به دونستن قدر کسایی که دوسشون داریم نداریم! ترجیح میدیم خودخواه باشیم و پشیمون نشیم و انقدر خودخواه بمونیم تا پشیمون بشیم و بازم خودخواه تر بشیم و باورمون نشه پشیمون شدیم که یه وقت مجبور نشیم یه آدم تاریخ مصرف گذشته رو دوباره دوست داشته باشیم و خودخواهی مون خدشه دار بشه! ماها علاقه ی شدیدی به از دست دادن کسایی که دوسشون داریم داریم ! شایدم نه، شایدم علاقه مون به دوست داشتن آدمای جدیدتر و دم دست تره! نمی دونم بیخیال، من خوبم، من خوبم اما خب نصفه شبه، می دونید که چی میگم!؟ شما اسمشو بذار دلتنگی، من اسمشو می ذارم حماقت  

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

دیگه چه خبر؟

_ چه خبر؟
_  هیچ خبر
_ دیگه چه خبر؟
_ من که همین الان گفتم هیچ خبر!

آره ، دقیقا به همین سادگی ، دیگه هیچ حرفی نداشتیم بزنیم ، تو این وری رفتی ، من اون وری ، حالا از بس ندیدمت یه عالمه خبر واست دارم ، یه عالمه حرف ، اما برنمی گردم ، تو هم همین کارو بکن ، همون راهی که داری میری رو بگیر و برو ، من هم همین کارو می کنم ، بیا ثابت کنیم دنیا داره عوض چرخیدن کش میاد !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

هر که می خواهد باشد باشد

می گذارم زنگ بخورد ، هر که می خواهد باشد باشد ، فرض را بر این می گذارم که سایلنت است ، یا رفته ام حمام ، یا فرض را بر این می گذارم که موبایل اختراع نشده هنوز ! کلمه کم نمی آورم ، ننه من غریب از نگنجیدن احساس در قالب کلمه نیستم ، کلمه ها به قدر کفایت اند اگر بدانی کدامشان را به کدامیک بیامیزی و به کدام حس و هوا ربطش بدهی ، منتها مشکل اینجاست که هیچ کس زبان مادری خودش را بلد نیست ! این بغض لاکردار بی دلیل سمج مثل میگرن ، مثل تیک عصبی ، مثل تیر کشیدن ، مثل رگ به رگ شدن ، مثل هر چیزی که می گیرد و ول می کند ، می گیرد و ول میکند ! باران به شیشه می زند و از بس شب است دلم می گیرد . گوشی زنگ می خورد و از بس بی حرفی و کژفهمی و سوال و جواب و من خوبم تو چطوری پشت خط است ، حالا هر که می خواهد باشد ، کلافه می شوم . یخ دلم مسیر زیر صفر را می گیرد و می رود و می رود و ... ،  یخ بغضم اما آب می شود ، آب می برد ام به خواب ، خواب می بینم یک نفر استثنائا به زبان مادری من و خودش آشناست و اتفاقا سر راه من سبز می شود !  

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸