نوستالوژی های سال ها بعد

نیمه شب های شوم و دلخوش

آن نیمه شب شوم را خوب به خاطر دارم، آن آگراندیسمان کوچک خاک گرفته را خوب به خاطر دارم، آن حمام تاریک را، توهم جن را، و mp3 با صدای بلند را توی حمام و آن تاریکی محض، که مبادا صدای جن ها را بشنوم! تست نزدم از هولم، همینجوری حسی نور دادم، عکس ها مزخرف ازکار درآمدند اما بهتر از آن نمی شد کاری کرد، امتحان داشتم صبح زود، کمربند بافته ی روی دامن سفیدم را باز کردم که گره بزنم به کنار آلبوم مقوایی و دست ساز عکس ها، به چیز بهتری قد نمی داد عقلم آن موقع، داشت صبح می شد؛ و تمام دلخوشی من تو بودی که بودی! تمام دلخوشی من بودن یک نفر توی بطن شب بیداری ها و شلختگی ها و آشفتگی هایم بود، تمام دلخوشی من تو بودی که گاهی، نه همیشه که تنها گاهی، گوش می دادی به پریشانی ام، به شرح آرزوهای بی خریدارم، به کودکی بی طرفدارم! تمام دلخوشی من تو بودی که مثل خر خیال می کردم می فهمی ام! راستی چرا مثل خر خیال می کردم می فهمی ام؟! آن نیمه شب شوم که جاده را مثل احمق ها تک و تنها رد کردم تا به ساحل برسم را خوب به خاطر دارم، و صدای امید را که توی سرم می خواند، و سگ سیاهی که از یک متری ام رد شد و پیش از آنکه به جایی برسد غیب شد! تمام دلخوشی من تو بودی که یک جایی از زمین خواب بودی؛ خواب بودی اما بودی! تمام دلخوشی های من زیر سوال است در این نیمه شب های شومی که قرار است بعدها خوب به خاطر بیاورمشان! زیر سوال ها بپا خفه نشوی مرد مومن!

 

 

پ.ن: وقتی دوستت ندارن، هر چقدر هم که سعی کنی قوای خودت رو جمع کنی و واسه خودت کسی باشی و به کسی نیاز نداشته باشی و از این قبیل دری وری ها، بازم کم می آری یه جایی، حتی اگه به روی خودت نیاری! ابدا اسم این احساس کمبود محبت نیست! فکر نکنم هنوز اسم مشخصی براش اختراع شده باشه!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

یادگاری بدتر است یا خاطره؟

یادگاری بدتر است یا خاطره؟ خاطره هایت چسبیده اند به مغزم، یادگاری هایت چسبیده اند به در یخچال! آب خوش از گلویم پایین نمی رود! حالا گیرم بیاندازمشان دور یادگاری هایت را، که هر بار که تشنه ام می شود عزا نگیرم؛ با خاطره هایت چه کنم؟ آخ که اگر یک مغز زاپاس توی کارتون های بالای کمد دیواری داشتم؛ با خیال راحت و خنده ی رضایت جای مغز توی سرم را با مغز توی کارتون عوض می کردم و می گذاشتمت همان بالا بمانی برای ابد، دوباره عاشق رهگذرهای زندگی ام می شدم، و تشنه ام که می شد فکر می کردم پس این آدمک ها را کی خریده ام که یادم نیست؟!

 

 

پ.ن: از اینکه معشوق عاشق هایی که به عقاید خودشون اعتقاد ندارن بشید به شدت بترسید!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸

احساس بی مخاطب، مخاطب بی احساس

سیاه چال هایی توی سرم کنده اند، سیاه چال هایی توی سرم کنده اند در حکم گورهای دسته جمعی، و یک عالمه احساس عاشقانه را ریخته اند تویش نامرتب و بی اساس و الی اللهی! من با این همه احساس بی مخاطب چه کنم!؟ من با این همه مخاطب بی احساس چه کنم!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

موش بدبخت شهر قصه

بیاییم قبول کنیم پروین اعتصامی شاعر مزخرفیه که سر جمع یه دونه شعر خوب گفته تو زندگیش؛ محتسب مستی به ره دید و... همین! و چراغ هایی که در عین نامردی ١٨٩ ثانیه قرمزند ١٩ ثانیه سبز! و بیاییم قبول کنیم تمام کتابای مصطفی مستور به طرز تاسف برانگیز و تابلویی مثل همه، یعنی دو تاش رو که بخونی بسته! و اگه دنبال نویسنده می گردین، به رضا قاسمی میگن نویسنده! و رسول یونان می تونست شاعر بهتری باشه، یعنی بعضی وقتا نمی دونم چه ش میشه که یهو انقدر ناشی می شه! و شب هایی که در عین نامردی پر از تکرار تکه پاره های دوست داشتن های تاریخ گذشته ی مردمان زمین است! آهای دختر کم لبخند، من هم روزی جای تو نشسته بودم، درست روی همان صندلی؛ ما هر دو در یک موقعیت ایم، تنها در زمان های متفاوت! چه فرق می کند من اول باشم تو دوم، یا تو اول باشی من دوم؟ بیاییم قبول کنیم دوست داشتنی ترین کاراکتر شهر قصه اون موش بدبخت بود که می زد زیر آواز: نه دیگه! این واسه ما دل نمیشه...!

 

 

پ.ن: اون قدرا هم که میگن دل به دل راه نداره!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

مزایده

چه خوشمان بیاید چه بدمان، دل عاشق را جز خدا کسی به مفت هم نمی خرد!

 

 

پ.ن: سلام

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸

کرکره ها پایین

تعطیل تا اطلاع ثانوی... نمی دونم تا زود یا تا دیر! تازگی ها خودم زمان رو رد کردم با ربط دادن یه سری چیزا به هم، حسش نیست توضیح بدم اما این کارو کردم واقعا، بنابراین نمی دونم دیر و زود دقیقا چه قدر با هم فرق دارن که بخوام بگم تا دیر یا تا زود!
دوباره به این نتیجه رسیدم که حالم اصلا خوب نیست! دوباره به این نتیجه رسیدم که توی نوشتن، یعنی توی "از چی نوشتن"، دارم با سرعت نور به بیراهه میرم! شایدم اصلا دارم با تکرار تموم نشدنی تو، به ادبیات کره ی زمین خیانت می کنم! تعطیل... کرکره ها پایین... می خوام کتاب بخونم... می خوام نقاشی کنم از ظهر تا تصفه شب... می خوام تا لنگ ظهر بخوابم... می خوام کلا و به معنی واقعی کلمه یادم بره نوشتن بلدم - حتی اگه تو بگی بلد نیستم - ... می خوام مخ ملنگ وار آهنگای سوسن خانم ابرو کمون و امثالش رو گوش بدم یه مدت... می خوام از مخاطبی که ارزششو روز به روز با سرعت نور بیشتر و بیشتر از دست میده انقدر ننویسم... می خوام روحمو بندازم تو زیرزمین درو روش قفل کنم یه مدت بلکه آدم شه... می خوام دفعه ی دیگه شده از در قابلامه بنویسم از تو ننویسم!... قول نمی دم که بشه... اما امیدوار که می تونم باشم که بشه!
طعم گس خورشیدم سر جاشه چون تو انحصار تو نیست! چون از تو قدیمی تره!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸

دو ماه تنهایی محض

امروز نه جای فایل هام توی کامپیوترم رو یادم میومد نه جای ظرفای توی کابینت هارو! وقتی رفتم از دنیای کسی کم نشدم، وقتی برگشتم هم طبیعتا به دنیای کسی اضافه نشدم! وقتی اینجام همش حس می کنم یه کارایی هست که نمی دونم چیه اما باید انجام می شده و نشده؛ وقتی اینجا نیستم حس می کنم کلا هیچ کجا نیستم! دلم واسه چایی کیسه ای و صندلی و بالکن همیشه بارونی و mp3 player و کتاب و گوشی ای که قرار نیست هیچ وقت زنگ بخوره تنگ شده! دلم واسه دو ماه تنهایی محض تنگ شده!

 

 

پ.ن١: وقتی ایران ایر ٩ ساعت تموم یه سره تکون بخوره و کسی هم اون ور چشمش به ساعت نباشه، آدم بعد از یکی دو ساعت به این نتیجه می رسه که: خب حالا گیرم امروز نمیرم، بالاخره که می میرم! پس به جهنم، یه چیزی میشه دیگه!

پ.ن٢: بیچاره دکترها آن همه درس خوانده اند تا بفهمند دیدن تو برای قلبم خوب است!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸

چی می خواهی از این بهتر؟

دقت کرده ای "سلام" را هم "گیر دادن" به حساب می آوری وقتی دلت را می زنم!؟ کرور کرور فاصله را می گذارم روی دوشم راه می روم لنگان و افتان تا تو سبک بار بروی هر غلطی دلت خواست بکنی بی آنکه دست و بال ات را ببندد چیزی! جاده ها که پر از چه چه است، گوش کن! آسمان حوالی شما هم که حسابی آبی ست؛ چی می خواهی از این بهتر؟! سیاه سفید شده تمام ترانه ها اینجا، خواب پرواز که می بینم در نهایت نامردی نفسم تنگ می شود، از آن آرامشی که دلم می خواست بیدار نشوم خبری نیست، وحشت که چه عرض کنم دهشت تمام تنم را می گیرد، خدا خدا می کنم از خواب بپرم؛ می دانی چند وقت است صبح ها با صدای کسی بیدار نشده ام خواب آلود و به شوخی بگویم: چی می خواهی کله ی سحر از جانم؟!

 

 

پ.ن: خدایا میگم خودمونیم، تو ام خوشحالیا! چی ان آخه این آدما؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸