نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

...

من هیچ علاقه ای به مردایی که همیشه ی خدا یه دست کت شلوار اتو کشیده توی کاور با جالباسی آویزونه به دسته ی بالای پنجره ی صندلی عقب ماشینشون ندارم!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸

من فقط راه رفتم

دیشب راه رفتم، سر راهم چهارده تا شیرینی خوردم، یعنی به خیالِ خودم آمدم که سومی یا چهارمی اش را بردارم که دیدم چهارده تا شیرینی را خورده ام! حالی ام نبود چه غلطی می کنم، دوباره خواب یک جفت کفش سیاه دخترانه روی پیاده روهای ولیعصر را دیده بودم کنار قدم های تو! تماشای تو که شانه به شانه ی دختر مردم از دور می آیی سخت است! تماشای تو که شانه به شانه ی دختر مردم دور می شوی سخت است! شبی که عاشقم شدی راه رفتم، فکر کردم اگر از خیر دلم، اگر از خیر دست هام بگذرم چه می شود؟! فکر کردم یعنی واقعا "عشق"؟! بعد شب ها که سرم را روی پایت گرفتی ساده خوابم برد، بیدار که شدم دلم شور می زد، نوازش های تو به هیچ دردی نمی خورد، شک داشتند انگشت هات انگار، و من خواب دختری کم و سن و سال را دیده بودم که عزم کره بود تو را با خود ببرد؛ من راه رفتم، تو قول دادی کاری کنی کابوس نبینم، قول تو به هیچ دردی نخورد، شبی که عاشق آن دختر بی بر و روی کم سن و سال تر از من شدی راه رفتم؛ به خدا خواب می دیدم جوراب کلفت زنانه ی مشکی روی سرش کشیده جای چشم هاش دو تا سوراخ درست کرده که تو را با خود ببرد!، من فقط راه رفتم!... بعد ها شبی که عاشق دختر صاحب کفش های سیاه شدی هم راه رفتم! شبی که برگشتی گفتی اشتباهی رفته بودی و می خواهی برگردی هم عوض ِ خوشحال شدن راه رفتم! شبی که دوباره رفتی و گفتی اشتباهی برگشته بودی هم راه رفتم! من فقط راه رفتم!!... دیشب سر راهم چهارده تا شیرینی خوردم، حالی ام نبود چه غلطی می کنم، نگهبان ساختمان در زد، عصبانی بود بگویی نگویی، به انگلیسی یک چیزهایی گفت که یعنی صدای آهنگ الان همه را بیدار می کند؛ پنج صبح بود. شده از شنیدن آهنگی سر توی دیوار بکوبی محکم!؟ "به همین آرومی، مثل خوابیدن من، دست بکش از رویا، منو از یاد ببر..."، چه ترانه سرای پست دلی! من که می دانم تو با این خانم/آقای ترانه سرا موافقی، من که می دانم وقتی صد دست را باخته ام دست بعدی را هم می بازم، من که می دانم تو پناه کابوس کفش های سیاه نمی شوی، مداد رنگی هایم را کجا گذاشته ام توی این هیری ویری!؟ آخرین بار توی جیب های تو بودند فکر کنم، مداد رنگی هایم را بده می خواهم برای خودم مردی نقاشی کنم که قول بدهد یکدانه اش خواهم ماند، که اگر خوابت را دیدم گریه ام گرفت حواسم را پرت کند؛ مردی که شبی که عاشقم شد راه بروم، که اگر از خیر باقیمانده ی دلم، از خیر باقیمانده ی دست هام، از خیر تو بگذرم چه می شود؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸

وقتی دلتنگی باشد و...

وقتی دلتنگی باشد و دستت به هیچ کجا بند نباشد... وقتی دلتنگی باشد و دستت را به هر کجا بند کنی سست از کار درآید از قضا... وقتی دلتنگی باشد و از کنار دلتنگی ات آدامس بجوند و رد شوند... وقتی دلتنگی باشد و دلی نمانده باشد...
من هنوز دلتنگ می شوم گاهی، من به شخصه تمام دست آویزها را امتخان کرده ام، آخرین راه چاره به جان خریدن دلتنگی ست و هیچی نگفتن.

 

 

پ.ن: هوس کرده ام "لعنتی" صدایت بزنم! 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸

تلخ

صبح بلند شد، خیلی زود، سر در نمی آورد خواب از کدام پنجره پر کشیده رفته که چنین هوشیارانه خانه را قدم می زند میان خنکای خاطراتی که رخ نداده بودند هیچ وقت! سر در نمی آورد کجای زندگی اش خواننده ی اپرا بوده، سر در نمی آورد کجای زندگی اش تو سرش را بغل گرفته بوده ای، یا کجای تنهایی اش قاصدکی نرم بر شانه اش نشسته . راه می رفت، نه دلش قهوه ی ترک بی شکر اول صبح می خواست، نه دلش می خواست تلفنش زنگ بخورد، نه دستش به روشن کردن کامپیوتر می رفت، نه دلش می خواست بداند حتی کجایی! دلش می خواست یکهو سال ها بگذرد پیر تر شود، هزار تا بلای بدتر از نبودن تو سرش آمده باشد، کلوچه ی مربایی بپزد همه اش را بریزد دور گریه اش بگیرد که چرا دستش به نوشتن هم نمی رود دیگر! دلش می خواست شنل قلاب بافی شیری دانه درشتی بر دوش داشته باشد و صبح به صبح لبخند نه چندان عاشقانه ات را دستمال بکشد از توی قاب و دلش نخواهد بداند حتی زنده ای یا نه! خوابم پریده آمده آن دورها دور و برت اپرا می خواند برای خودش، خوابت را دیده ام، تلخ ام!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸

فلاسک چای و ...

فلاسک چای و صندلی و بالکن سرد و mp3 player و کتاب

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

داری دیو می شوی

سرت را انداختی رفتی، نگفتی نان و نمک خورده ایم آن همه با هم، نگفتی قول و قرار گذاشته ایم آن همه با هم، نگفتی هنوز آن همه انگور و بادام و رز که کاشته ایم به بار نرسیده، نگفتی هنوز هیچ کدام از کلاغ ها یه خانه هایشان نرسیده اند، نگفتی هنوز پشت پنجره ها دیو پیدا می شود، نگفتی همین جوری که نمی شود؛ تو هیچ چیز نگفتی، تو فقط سرت را انداختی، تمام دست هات را، تمام شیطنت هات را، ریختی توی چمدانی، و به خدا راست می گویم، دست و پای من به زمان گیر کرد! بعد آن قدر بزرگ شدی که برای خودت یک روز عشق را حل کردی، یک روز یقین را، یک روز عقل را، یک روز زندگی را، یک روز خدا را، یک روز دل ضربه را، یک روز هم می خندی آخرش به تمام نان و نمک ها، به تمام قول و قرار ها، به تمام شازده کوچولوها! همین طوری اگر بزرگ تر بشوی، پیش تر بروی، خودت یکی از همان دیو ها می شوی یک روز، و بعد به خدا راست می گویم، با این دست و پای گیر کرده و گره خورده، من هیچ کس را ندارم که بغلم کند، وقتی آن همه ترسیده ام از تو!

 

 

پ.ن: وقتی دیگه پفک گیرم نیاد، به سیب سبز معتاد میشم.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸

آرامش خاکستری - سبز

باور کنید دنیا از پشت عینک های دودی و شیشه های دودی به طرز قابل توجهی دوست داشتنی تر است، من عاشق گرگ و میشم! باور کنید دنیا، وقتی دست های کسی را از دست می دهید، یک شبه عوض می شود برای همیشه! و جالب است، که خدا، که افتخارش خلق این همه محال و مهیج از جمله جن و پری و انسان و حیوان و آدم فضایی ست از ریز تا درشت، و برای تمام دردها غیر از مرگ شده یک تکه برگ یک جایی کار بگذارد گذاشته، چاره ای ناندیشیده، یا نتوانسته بیاندیشد، که در قبال از دست دادن دست های کسی، چه خاکی به سرمان بریزیم! چون من مطمئنم اگر چیزی جایی کار گذاشته بود تا حالا صد هزار بار کشف شده بود! باور کنید سخت است از دست دادن دست های کسی! راستی کاشکی پلیس نمی گرفتمان و می شد تمام شیشه ها را دودی کنیم؛ من هنوز مثل ٧ سالگی ام بزرگ ترین آرزویم این است که زل بزنم به آرامش خاکستری - سبز نیم رخ ات و تا صبح توی اتوبان ها بیخودی رانندگی کنی تو؛ یعنی واقعا بیخودی، صبح هم برگردیم خانه!

 

 

پ.ن ١: تکون نخور! یه لحظه ی دیگه توی رفتن بمون!

پ.ن ٢: بعضی وقت ها در اثر میوه نخوردنه، بعضی وقت ها در اثر غصه خوردن!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸

هم خاطره ی زنبق، یک لحظه پس از رگبار

دور و بری هایم بلند شده اند آمده اند این سر دنیا که پاساژها را متر کنند بارها و بارها، و همیشه هم لباس های GUESS بیخودی گران است؛ من معابد را چرخ می زنم، انگار پریده ام توی کتاب های تاریخ هنر روزهای دانشگاه! آن روزها که تابستان هایش زیر باران های بی دلیل آن همه فریاد غیرمستقیم را پشت مسخره بازی های تو دو تایی قایم می کردیم و من دلم می خواست دوباره پاییز شود تا برای باران دلیل موجه و غیرعاشقانه پیدا کنم و دلم آن همه نلرزد؛ آن روزها که دقیقا نمی دانستم دانشگاه هنر و کتاب های تاریخ هنر چقدر خوب است؛ آن روزها که دقیقا نمی دانستم چقدر خوب است که تو آن همه عزیزی! آن روزها که قرار نبود تو بروی و من بمانم و این معابد و این مجسمه ها و این همه دلتنگی پشت دلتنگی و... آخ، امان از پرسه و باران و نم شرجی هوا و بی پاییزی و تابستان های مدام و این همه فاصله و این همه سوال و این همه فرار و این همه پایان! آن روزها که... بی خیال، من کنار آمده ام، تو دوباره عاشق شده ای! من پول زیادی داده ام، تو در شرکتت را اما تخته کرده ای و با یک عالمه اسکورت و آرتیست و تروریست و اسلحه دست تمام پلیس ها را گذاشته ای توی پوست گردو و زده ای به چاک؛ یعنی که اگر تا خود قیامت هم توی سر خودم بزنم کسی جواب مرا این وسط نخواهد داد؛ می بینی چه عاقلانه به قضیه نگاه می کنم؟! با این همه من هنوز به عشق تو دو تا دو تا کتانی می خرم، تو هنوز عاشق گوشی و لب تاب و خندیدن به چیزهای کاملا بی مزه ای، و من تمام تلاش بشریت را به خورد خودم می دهم قاشق قاشق به زور، بلکه خنده هایت را فراموش کنم! تو هنوز نفهمیده ای هر چقدر هم که عاقلانه به قضیه نگاه کنی، بدون ما یک جای کار می لنگد!

 

 

پ.ن: امروز چه دلتنگم، خاکستری ام انگار، هم خاطره ی زنبق، یک لحظه پس از رگبار! تشبیهش خیلی تشبیهه ها!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸

مفت مسلم

سبز می شود بیابان بی خیر دست هات، همان دست هایی که حرف اول برای رسیدن به خدا را می زدند و تو مفتِ مسلم فروختی شان؛ اینکه می گویم مفت مسلم یعنی واقعا مفت مسلم! با سرانگشت، کدام گونه را هوایی می کنی حالا که چنته ات از هوای آن روزها خالی ست؟! نوازش هات را، در ازای چی حراج کردی کنار هر کوی و کوچه ای؟ دلواپسی هات به جهانی می ارزید، می دانستی؟ جایشان را با کدام واقعیت جهان عوضی عوض کردی که سود بیشتری ببری؟! دوباره سبز می شوند دست هات با گریه های من، نفس تازه کن و از گریه نترس، من به تو قول می دهم خاک می گیرد خاطرات خرکی را، اگر از باران دل نکنی!

 

 

پ.ن: برای تصاحب رویای ماه، به تو فکر می کنم!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸