نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

بزرگ شوم با نشوم؟

بزرگ نشوم و از مردی که کودکی ام را باور نمی کند بمیرم؟ یا بزرگ شوم و از تضاد خودم با خودم بمیرم؟ یا بین دو حالت بایستم مردد مثل تمام این شب هایی که گذشت و بمیرم؟ اگر نبودی، یعنی اگر از اول اول نبودی، معما این گونه حل می شد که مثل بچه ی آدم بزرگ می شدم و هیچ هم از هیچ چیز نمی مردم! درست مثل... مثل دور و بری های آپدیت شده ات یا... آهان؛ چرا راه دور برویم؟ مثل همین خودت!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸

من سعی کردم پرت نشوی، خودت نخواستی!

دست خودم نیست، همین که به راه رفتنت فکر می کنم، از توی فکرم جاخالی می دهی، تا می آیم دوستت داشته باشم، از گوشه کنار دلم در می روی، هی خیال می کنم قرار است همین روزها برگردی برویم کوهنوردی، هی پرت می شوی ته دره با آن آب نبات ترش نارنجی ات؛ در نتیجه، به یادت نمی آورم دیگر! من هر چقدر که نفس داشتم سعی کردم پرت نشوی، خودت که دیدی! ندیدی؟! من به اندازه ی تمام خدایی که داشتم دعا کردم تو از دست من، من از دست تو، ما از دست هم نرویم، نشد، نشد که نداریم البته، نخواستی؛ از زندگی ام بدو بدو رفتی، من دویدم، تو تندتر دویدی، خودت حالی ات نبود، از من اما می شنوی اگر یوزپلنگی بغل دستت بود حتما تو اول می شدی! به یادت نمی آورم، چشم هات چه رنگی بود؟!

 

 

پ.ن: هوس کرده ام عاشق اولین مرد سیگاری ای که همیشه تمام زنان زندگی اش به سیگار کشیدنش گیر داده اند بشوم! بعد اگر باد و باران شد، حایل شوم تا باد آتش فندکش را خاموش نکند!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸

این طرف ها حلوا خیر نمی کردند؟

بلند شده ای خودت را برداشته ای هلک هلک این همه راه برده ای آن طرف ها که چه!؟ این طرف ها حلوا خیر نمی کردند شکمو!؟ به خدا آن طرف ها حلوا زیاد است اما چیزی که بشود باران را باران تر کند پیدا نمی شود، لعنتی دِ بیا دیگر! من که می دانم می خواهی نشنوی داستان دراز دوست داشتنم را! قبول! بنویسم امضا کنم که دیگر نمی شنوی حل است!؟ هوس کردم سیب سرخ بیاورم برایت، آن طرف ها به خدا بهار نمی شود؛ خود دانی!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

از قضا جای خوبی هم نبود

مدت ها بود، تا حدود ۶٠-٧٠ ساعت پیش، دنیا علنا به آخر رسیده بود، و من خوش تیپ و مردد و تنها، ایستاده بودم روی لبه ی آخر دنیا، آن جا که خدا کاری به کار آدم ندارد و خسته شده از بس سعی کرده منصرفت کند و گفته اصلا هر غلطی دلت می خواهد بکن، آن جا که هوا بدجوری گرفته است، آن جا که تمام تعاریف جهان از تمام مفاهیم انسانی زیر سوال است، و داشتم آرزو می کردم حالا که خودم جرئت پریدن ندارم، طوفانی تندبادی چیزی شود باد بیاندازدم پایین! قصد هم داشتم همان طور همان جا بایستم و تا برآورده شدن آرزویم به خودم فحش بدهم که چرا از چشمت افتادم! حالا اما به نظر می رسد تمام تعاریف جهان از تمام مفاهیم انسانی دانه دانه دارند از زیر سوال بیرون می پرند، و من یکی دو قدم به عقب برداشته ام، و همین طور اگر ادامه دهم به بطن زندگی برخواهم گشت، و برای نوه هایم تعریف خواهم کرد که دل بندانم من لبه ی آخر دنیا را دیده ام؛ از قضا جای خوبی هم نبود!

 

 

پ.ن١: تلخ ترین قسمت یه حقیقت ساده، اون جاشه که بالاخره اتفاق می افته!
              "وبلاگ هرم"

پ.ن٢: خیلی ام کار خوبی کردم بخش گفتنی های شما رو برداشتم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸

فوبیای عصر چهارشنبه

فوبیا در را باز می کند، عصر چهارشنبه، - دقت کرده ای تمام اتفاقات مهم یا چهارشنبه ها می افتند یا پنجشنبه ها یا نهایتا یکشنبه ها؟ اگر دقت نکرده ای از این به بعد بکن! – خلاصه فوبیا در را باز می کند، گاهی با کله می آید، گاهی با پا؛ این سری با کله آمده . وقتی با پا می آید سیستم عصبی مغزی فکری فرهنگی روحی جسمی روانی دلی تجربی منطقی تربیتی جامعه شناختی... ات یک کمی وقت می کند خودش را در حد خودش جمع و جور کند، با کله که می آید تمام اصناف بالایی یکجا دست به اعتصاب می زنند، و آن وقت است که یا باید دیوانه شوی، یا باید سعی کنی دیرتر دیوانه شوی!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

دنیا از پشت برف پاک کن

دنیا از پشت برف پاک کن، آن هم درست وقتی که وقت شکار دقیقه های گرگ و میش است، آن هم درست وقتی که وهم چنگ انداخته به تمام احساسات بشری ام و همه چیز، یعنی خیابان ها، ماشین ها، آدم ها، آهنگ ها، خیالات، مثل آدم فضایی ها معلق و آویزان مانده اند بین هیچ و هیچ تر، دوست داشتنی ست! دنیا از پشت برف پاک یعنی یک روزی بوده ای! یعنی یک روزی، حتی اگر آن قدر گذشته باشد که دیگر یادم نیاید کِی، جدی جدی بوده ای!
سین دیروز می گفت: دوست داشتن تاریخ مصرف دارد دخترجان! سین با تو هم عقیده است! حتی ترجیح می داد دم دستش باشم تا با یک سیلی آبدار حالی ام کند دوست داشتن تاریخ مصرف دارد! چه جالب! چیزی نمی ماند از خنده های هیستریک غش بروم روی زمین! سیلی را با کمال میل هستم، اما صلیب هم که در کار باشد، وقتی من می گویم ندارد، یعنی ندارد! 

 

 

پ.ن: بازم به قول ابی لعنتی: گریه رو به خنده بفروش که خراب خنده هاتم/ باز بخون مثل قدیما که هوادار صداتم... /آی بنازم عاشقارو! که هنوز طلایه دارن.../

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

تو از من چی می دانی؟!

خدایا من از همین جا دست هایت را می بوسم که مرگ را آفریدی، ور نه من این زخم را بیش از این تا کجا تاب و توان به سینه کشیدنم بود؟ گاهی، اینکه می دانی دیر یا زود مرگی هم وجود دارد، عالی ست! می فهمی سال ها گریه یعنی چی؟ تو از من چی می دانی؟! با این همه من از همین جا دست هایت را می بوسم که این عشق مزخرف را آفریدی!

 

 

پ.ن: کاری بکن ابر تر ببارد، من عاشق بوی آب و خاکم/ ها؟! فکر مسیر آسمانی؟ یا باز بهانه می تراشی؟!/ من سبز نمی شوم اگر تو، روی دل پاره پاره ی من/ جای دو سه قطره واژه ی تر، یک مشت پر از نمک بپاشی!/
- شعر از فریبا عباسی -

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸

رنگین کمانِ دور ماه

از این پهلو به آن پهلو، از آن پهلو به این پهلو...! سقف سرتاسر راه راه شده از طرح پرده، که یعنی مهتاب ِ پشت پرده زیادی مهتاب است! این جوری نمی شود، وقتی نمی شود خوابید، یعنی نمی شود خوابید! یک رنگین کمان بزرگ ِ دایره ای دور ماه است، رنگین کمان دور ماه دیده ای تا به حال به این وضوح؟ از منی که همیشه چشمم پی ماه می گردد بعید است، به هر حال، با جفت چشم های خودم دیدمش، درست شبی که رفتی و جهان یادش رفت تمام شود! توی این سرما باز کردن پنجره کله ی خر می خواهد، پیشانی ام را می چسبانم به شیشه، یخ می کند، فکر می کنم اگر تب داشتم چه حالی می داد، پایین یکدست شالیزار است اما سبز نیست، پیشانی ام آن قدر روی شیشه می ماند که ماه و رنگین کمانش پشت بخار نفس هایم از یاد می روند! طرح دو تا قلب ِ مماس با هم از ما گذشته دیگر؛ ریل می کشم با قطار، توی یکی از کوپه ها، تو خوابیده ای!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸

سهمیه ی اشک

تمام سهمیه ی اشکی که برای تحمل زمین و چند صباحش آن بالایی ها لطف کرده بودند و به چشم هایم داده بودند نفهمیدم چطور خرج تو شد تا قران آخر، دریغ از آنکه ذره ای آدم شوی! تو سهمیه ی اشکت را کجاها خرج کرده ای راستی رفیق؟ من می گویم بگذاریم آخرش زلزله شود اصلا، ها؟! به من و تو چه که با ور رفتن به سرنوشتمان اسباب خنده شویم برای هر که سرنوشت می نویسد؟!

 

 

 

 

پ.ن: داره رو دستمون می میره این عشق

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ دی ۱۳۸۸