نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

کوچه ی بعد از خداحافظ

دست از دلیل و چرا و فلسفه می شویم و زل می زنم به جهل رابطه ، کوچه سر می رسد ، من دلم می لرزد ، تو پایت ، تو آمده بودی که بروی اصلا ، بیخودی لبخند می زنی ، بگویی نگویی از کوچه ی بعد از خداحافظ می ترسی ، من نگاهم می ترسد از سر خوردن توی چشم هات ، می ترسد تب کند هذیان ببیند شب ها ، دو سه قدم بیشتر برمی دارم و برمی داری ، به هر سمتی الا به سوی هم ، کوچه ی بعد از خداحافظ ، حسابی سوت است و حسابی کور ، غمگنانه تر از چیزی که تصور می کردم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

طناب بیاندازید

کش دادن دوست داشتن کسی که یک روزی حواسش نبوده و بچگی کرده و دوستتان داشته و دیگر محل سگ هم بهتان نمی گذارد ، یعنی خریت همیشه رد شده ی ذهن من ، حالا صاف آمده یقه ی خودم را گرفته ! طناب بیاندازید ، که به لطف طناب خریت مذکور ته چاهم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸

یکی یکدانه بمان یکی یکدانه ام

یکی یکدانه بمان یکی یکدانه ام ، بلند نشوی بروی بگذاری به انتظارت در را باز بگذارم که اگر شبی نیمه شبی آمدی نمانی پشت در و آن وقت هر کس و ناکسی که مسیرش این طرف ها افتاد سرش را بیاندازد بیاید بنشیند سر جایت و هول برم دارد ها ، می دانی که از غریبه ها می ترسم ، یکجوری آدم را با آن نگاه داور مسلکانه شان ورانداز می کنند که خوب می فهمی دارند تمام تنت را برمی دارند برای خودشان و تمام دردت را می گذارند برای خودت و یک چیزی هم روش !

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸

من ، گرگ و میش ، اسکله

گاهی که گرگ و میش است و خورشیدِ آن دور دورها می رود توی دریا و سرخی اش این همه راه را تا لب ساحل می رقصد و می آید و هشت دقیقه خدا مال من می شوند ، هوایی که یک کمی سرد است و تصویر تحرک بی صدای آدم های ضد نور روی اسکله ی آن طرف تر را ، هر چقدر هم که دلم بگیرد ، با دست هات عوض نمی کنم .

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸

خداحافظی نه بوق می خواهد و نه کرنا

تقریبا دنبال هیچ چیز ، یا دست کم دنبال هیچ چیز تازه ای نیستم . نه هنوز پیرم و نه هرگز دنیادیده ، اما با همین سرگیجه ی ساده و کهنه ی زمین ، با همین دنبال هیچ چیز نبودن ها ، با همین هر روز دوباره عین بچه ها از نو کشف کردن ها ، با همین سکوت بی سر و تهی که پیشه کرده ام ، درست یا غلط خوب فهمیده ام که خداحافظی نه بوق می خواهد و نه کرنا ، نه کش دادن می خواهد و نه سیاست دل سوزاندن ، خداحافظی لاجرم ترین اتفاق دنیاست ، که در عصر سرعت ، ناگزیر زود به زود تر رخ می دهد ! خداحافظی اصلا خداحافظی نمی خواهد ! چه بی دردسر اند رفتگان ، تنها به شمعی قانعند و تلخ لبخندی .

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

مثل تب که ماه را می گیرد می کشد پایین

من سرم درد می کند ، جمله ام تکراری ست می دانم اما همینی است که هست ، سردرد وادار به نوشتنم می کند ، مثل تب که ماه را می گیرد می کشد پایین ، مثل خواب و بیداری دم دم های صبح که می گذارد توی دهنت که بگویی دوستت دارم و سال ها بمانی توش ، مثل دلشوره های بی دلیلی که هیج جوری نمی توانی به خودت حالی کنی از سر دوست داشتن نیست ، مثل هزار و یک درد و مرض دیگر که همه شان یک جوری یک تابلویی نوشته ای شعری آهنگی چیزی ازشان در می آید . این سردرد ، آن سردرد ، هر سردردی ، مدام می گویند دلتنگ شو ، بهانه بگیر ، لوس کن خودت را ، من فرار می کنم از دلتنگ شدن ، من فرار می کنم از هوس ، از خاطره ، از هر چیزی از این دار و دسته ، من خودم را بوسیده ام گذاشته ام کنار !

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸