نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

کشفی شبیه کفر

من در کمال صحت و سلامت عقل به سر می برم و کفر مفر نمی گویم به جان خودم ، خواهش می کنم با جنبه باشید ، من امروز صبح کشف کردم خدا به کمک ما نیاز دارد ! چرا که وقتی چیزی ازش بخواهید تنها کاری که از دستش بر می آید این است که دستش را زیر چانه اش بزند و عاقل اندر سفیه نگاهتان کند ، مگر اینکه خودتان دستش را باز بگذارید تا آن وقت بتواند یک کارهایی برایتان بکند ! البته این قانون را خودش وضع کرده و شاید هم الان پشیمان باشد !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧

پرسه

ما در تنهایی بی هدف پرسه زدن هامان بزرگ می شویم ، نه از آن بزرگ هایی که یادمان برود روزی کسی را دوست می داشته ایم ، از آن بزرگ هایی که به یاد بیاریم بعضی دنیاها کوچک تر از آن است که ما را جایی و مجالی یابد !

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

شب زده

تیرهای چراغ برق از بالای سرت رد می شوند تند و تند ، یک کمی نیم خیز شو و دستت را برسان و زیاد تر کن صدای موسیقی را و دوباره ولو شو ، تا بلند تر بخواند: خدا به همرات ای خسته از شب ، اما سفر نیست علاج این درد ، راهی که رفتی رو به غروبه ، رو به سحر نیست ، شب زده برگرد... چه فرق می کند ببینی توی کدام خیابانی؟ چه فرق می کند ببینی جلوتر ترافیک است یا خلوت؟ یا حتی کی کنارت نشسته باشد؟ تو پشتی صندلی ات را تا آخر بخوابان و تیرهای چراغ برقی که از بالای سرت رد می شوند بشمار ، یک کمی آن ور تر ماه کامل است، مثل توپ سفید کودکی که شوت بلندی زده و با هیچ لنگه کفشی نتوانسته توپش را به زمین برگرداند !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧

لعنت به کتاب های قصه

پرنده اگر احتمال بدهد زمین زیر پایش پر از تیر و کمان و سنگ و سنگدلی ست توی پرش نمی خورد ، آدم اگر احتمال بدهند قصه ها دروغ محض اند توی ذوقش نمی خورد ، لعنت به کتاب های قصه که به دختر بچه ها یاد نمی دهند مردهایی که برایتان زیر آواز عشق می زنند و دستانتان را می بوسند و پا به پای دنباله ی دامن چین دار بلندتان روی سبزه ها همراهی تان می کنند و دلتان را از سینه در می آورند و با خود می برند ، در نرمال ترین حالت ممکن است جز شما دوست دختر دیگری هم داشته باشند ، در بدترین حالت ممکن است زن داشته باشند ، در بهترین حالت ممکن است به زودی از کس دیگری خوششان بیاید ، و در محال ترین حالت ممکن است درست مثل همان کتاب های کودکی تان جزو هیچ کدام از اینها نباشند !

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧

آدم ها زنده زنده می میرند

راه می افتم توی سکوت ، سکوت را دست به سینه گز می کنم از بس سرد است ! دو سه ساعتی یک بار پیکانی وانتی موتور قراضه ای چیزی رد می شود که آن هم صدای رد شدنش دخلی به سکوت نه تنها ندارد، پر رنگ ترش هم می کند تازه ! سنگ است و سنگلاخ ، خس است و خاشاک ، همه چیز خاکی است ، من خاکی ام ، جاده خاکی ست، پاچه های شلوارم ، کتانی هایم ، سکوت خاکی ست ، خدا خاکی ست، خاک بر سر تو که خاکی نیستی ! بر می گردم ، گروه قد گرد و خاک هوا شده اند ، دو تا قدم دیگر بردارم حسابی گم می شوند و آن وقت من می مانم و آن مترسک دور دست ! اولین باری ست که مترسک می بینم ! آمبولانس ساعت هاست که دیر کرده ، ما هیچ کدام طوری مان نیست ، قرار است بازیگرمان بمیرد ، گاهی این طوریست دیگر ، آدم ها زنده زنده می میرند ! خاک بر سر تو که زنده زنده مردی ! ترانه ای طولانی می سازم زیر لب ، ... دیگه دیره واسه از چشم تو افتادنم حتی ... ! کنار جاده ، ببخشید ، کنار سکوت را می گیرم و خودم را Previous می کنم تا برسم به گروه ، آمبولانس ساعت هاست که رسیده !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧

دنبال دلیل حضور هم بگردیم

گفتن جمله هایی از قبیل ای کاش نمی دیدمش ، کاشکی باهاش آشنا نمی شدم ، ای کاش از فلان جا رد نمی شدم ، کاشکی اصلا به دنیا نمی آمدم ، و غیره ، تنها از یک ذهن دیوانه و کوتاه فکر بر می آید ، حضور هیچ کس توی زندگی آدم اتفاقی نیست ، دارم دنبال دلیل حضورت می گردم ! شاید این باشد که به هر کسی دستی دستی بدون توجه به شرایط و موقعیت فکری اش اجازه ندهم خیال کند خدایی نکرده خبری ست و کاره ای شده به حول و قوه ی حق باری تعالی ! شاید هم این باشد که... فعلا نمی دانم ، احتمالات بعدی را بعدا بررسی می کنم .

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

آرام و مطمئن و البته بی تو

زندگی تاتی تاتی کنان دنبالم راه افتاده بود تا به منی که تخته گاز می رفتم برسد ، و هر بچه ای می فهمید تنها راه رسیدنش به منی که جایش گذاشته بودم این بود که من از نفس بیفتم ، خدا هم که با زندگی همیشه هم دست است ، پس این کجایش عجیب است که کلی با دلش راه بیاید و بگذارد من از نفس بیافتم؟ عجیب است؟ عجیب نیست! از نفس افتادم و آرام و مطمئن رسید ، رسید و دستم را گرفت و گفت: دیدی گفتم سرت را نینداز و الهی به امید تو نرو؟ دیدی گفتم هر کسی را بهر کاری و کبوتر با کبوتر و از این صحبت ها؟ دیدی ته خط برای ترمز بریده ها حلوا خیر نمی کنند و هورا نمی کشند؟ نگفتم خر نشو؟ من عین آدم هایی که پایشان روی زمین گلی باران خورده ای لیز خورده و سرشان به سنگ خورده و سرشان بدجوری گیج می رود ، شنیده و نشنیده موافقم با هر چی می گوید و هنوز نگفته است ! ما با هم قدم می زنیم ، من و زندگی با هم ، آرام و مطمئن و البته بی تو ، بی تو که کبوتر نبودی ، باز بودی ، یا باز نبودی ، کبوتر بودی ، یا هر چی که بودی ، از من نبودی ! من از دیار افسانه های کهن می آمدم و تو در آن هیری ویری ترازوهایت را بالا پایین می کردی ! دل من وزن زیادی نداشت برای تویی که می خواستی بیشتر دوستت داشته باشند ! حالا این کجایش عجیب است که تو با دختر مردم آرام بگیری و من با زندگی؟ عجیب است؟ عجیب نیست !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧