نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دیوانه چو در ماه بنگرد...

ماه می آید می آید تا درست بالای سر همین جایی از زمین که من ایستاده ام ، ماه را خدا قل می دهد تا درست برسد به همین جایی که گفتم ، بعد می نشیند به دیوانه تر شدن دیوانه ای که در ماه می نگرد لبخند می زند ، نمی دانم قهوه را ترجیح می دهد یا چای را ، توی فنجانش را از اینجا نمی بینم ، خلاصه یکی از همین ها را می خورد و به دیوانه تر شدن همان دیوانه ای که گفتم لبخند می زند !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧

چهارشنبه ی جمعه نما

همین یکی را کم داشتم ، لعنت به آقای اقبالی عزیز... نه ، لعنت به آقای سرفراز عزیز... نه ، اصلا لعنت به تو ! چرا بی صدا شده لب قصه های خوب ؟! درست سه هفته است که عصر چهارشنبه همان عصر جمعه شده است ، تحمل همان اولی هنوز از عهده ی بشریت برنیامده بود که این یکی هم اضافه شد ، البته نه برای بشریت ، برای من یکی ! دزست سه هفته است که همین موقع ها از یکی می پرسم: ببخشید امروز چند شنبه است ؟ و از اینکه همیشه یا جمعه است یا چهارشنبه کلی تعجب می کنم ! حالا در این چهارشنبه ی جمعه نما همین یکی را کم داشتم، راستی مگر تو برای آقای سرفراز هم قصه گفته بودی ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧

هم صحبت

مرد:  نه ! این نارنجیه !

زن:  خب منم دو ساعته همینو دارم میگم اگه یه دیقه گوش بدی ! من فقط گفتم این زردش یکمی بیشتر از...

مرد:  کو زرد ؟ این کجاش زرده ؟

زن:  منم نمیگم این زرده ! من دارم میگم این قرمزش...

مرد:  باز که داری میگی این قرمزه !

زن:  هر چی تو میگی همونه !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

شمشیر بدون نیام

ابن سیرین می گوید هر گاه مهدیه ای توی خواب ببیند شمشیری بدون نیام در دست دارد چنانچه جوان و دم بخت باشد با مردی بی نظیر و پرآوازه آشنا می شود و چنانچه قبلا با مردی پر نظیر و بی آوازه آشنا شده باشد صاحب پسری که در آینده قرار است مردی بی نظیر و پر آوازه بشود می شود ! من خواب دیده ام شمشیری بدون نیام در دست دارم و با اینکه بگی نگی از تیزی اش می ترسم اما با خوشحالی توی خیابان ها و خانه و هر کجا از خودم جدایش نمی کنم ! دانیال نبی هم حرف ابن سیرین را تایید می کند ! من حاضرم به تمام مردان بی نظیر و پرآوازه وقت ملاقات بدم ، فقط تا استخدام یک منشی که جوابتان را بدهد به من فرصت بدهید و به یاد داشته باشید که عجله کار شیطان است !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧

من اگر لی لی راه بروم...

من آدم خوبی نیستم اما بچه ی خیلی خوبی ام برای وابسته شدن، من آدم خوبی نیستم اما عروسک خیلی خوبی ام برای بازیچه شدن، من آدم خوبی نیستم اما دیوار خیلی خوبی ام برای بالا رفتن ، من آدم خوبی نیستم اما... من آدم نیستم اصلا ، فرشته ای یک سانتیمتری ام که بال هایش را زیر پیراهنش قایم می کند و لی لی که راه می رود باران می بارد، لی لی که راه می رود از سرسره ی رنگین کمان خرس های مهربان یکی یکی پایین می آیند و شهر ، شهر بازی می شود ، هیچ کس گریه اش نمی گیرد ، هیچ کس توی زندگی کسی که عاشق کس دیگری ست نمی پرد ، مثلث ها تبدیل به پاره خط می شوند ، هیچ کس راهش را نمی کشد از دل صاحب مرده ی هیچ کس برود و بگیرد با خیال تخت بخوابد ، باران های بی وقت بند نمی آیند ، کسی با موسیقی تالاپ تالاپ قلبش برگه های پر از دوستت دارم وسط سر رسیدش را ریز ریز نمیکند ، زمین توی تابستان ها بنزین تمام نمی کند ، ویرانه های کلبه مان طی یک حرکت معجزه آسا از جانب جناب خدا دوباره سر هم می شوند و دنیا پر از بوی چوب می شود ، دنیا ، دوباره دنیا می شود ! فقط کافی ست منی که آدم خوبی نیستم ، دوباره لی لی راه بروم... !

 

پ.ن: گریه میعان روح است ! خودم کشف کردم !

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧

هیچ چیز بعید نیست

بعید نیست که یک روز یک نفر عاشق یک نفر دیگر شود و تاوانش را چند سال بعدش شما بدهید ، بی هیچ ربط قانع کننده ای ! یا ممکن است یک روز صبح که بلند می شوید آینه تصویر نداشته باشد ، و وقتی با حیرت و وحشت شما مواجه می شود به راحتی بگوید که دیگر دلش نمی خواهد نشانتان بدهد ، اصلا بعید نیست ! هیچ چیز ، تحت هیچ شرایطی ، از هیچ کس ، تکرار می کنم ، از هیچ کس بعید نیست !

 

پ.ن: تو این شهر یه مرد پیدا نمیشه شبا واسه من کتاب قصه بخونه خوابم ببره؟

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

گریز ناگزیر

دلتنگ تو نیستم ، عوضی تر از آنی که دلتنگت شوم ، بی تو دلم برای خودم تنگ می شود ، و دلتنگی تنها چیزی ست که توی کتش نمی رود امروز و دیروز هیچ ربطی به هم ندارند ، دلتنگی تنها چیزی ست که توی کتش نمی رود گریه کردن دلیل موجه تری می خواهد ! گریه که می کنی یکی باید باشد که بغلت کند و حرفی برای خنداندنت پیدا کند ، این جزو بایدهای دنیاست ، مگر نه اینکه قول های ما به هم توی لیست بایدهای دنیا ثبت می شوند ؟! نه که از گریه خسته شوی و خوابت ببرد و دنیایی آدم همه پی دنیای خودشان باشند و یادشان برود بایدهای دنیا زیر سول رفته اند ، نه که ابی استودیو را بگذارد روی سرش و بگوید در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند... و حالیش هم نباشد سال ها بعد همین چیزی که دارد می گوید چه به سر من قرار است بیاورد ! یکی صبح کار دارد ، یکی خوابش میاید ، یکی کلاس دارد ، یکی حوصله ندارد ، یکی محرم نامحرمی سرش می شود و با هر کسی حرف نمی زند ، یکی دوستت ندارد ، یکی مرده است ، یکی به دنیا نیامده است ، خلاصه در این شب های بی تمام کذایی که ابی و امثالش استودیو را روی سرشان گذاشته اند و من دلم بغض عالم را به دوش می کشد ، همه دلایل خوبی برای نبودن دارند ، دلایلی که مو لای درزشان نمی رود !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

او ها

دهانت را که می بندی چقدر خوشگل تر می شوی ! آخر می دانی، حرف هایی هستند که شنیدنشان آدم را مجبور به کارهای عجیبی می کند، مثلا اصرار می کنند که بلند شوی بروی لیوانی بشقابی چیزی برداری و بزنی بشکنی اش و بعد بنشینی با تکه هاش پازل بسازی و ببینی دلت الان دقیقا چه شکلی ست ! حرف هایی هستند که از جنس خوردن کفگیر به ته دیگ شعور و حافظه اند ! آدم ها بزرگ شده اند، پیاده رو ها بوی باران نمی دهند ، آدم ها عین موهای سر پسرک نقش اول نسخه ی جادویی رشد می کنند ، پیاده رو ها پر از آدم های قد بلندی شده اند ، که یک کاره دریا را گذاشته اند و با سر شیرجه زده اند توی جوب آب ، شما جای باران بودید می آمدید ؟! حرف هایی هستند که آدم را مجبور می کنند نقشه ی قتل توی سرش طراحی کند ، و بلند شود برود تمام او ها را بزند بکشد . من ها و تو ها چه نیازی به او ها داریم ؟ او ها از کجا پایشان به داستان ها باز می شود اصلا ؟ اگر آسمان امشب صبح را به خانه اش راه نمی داد ، شبانه تمام او های شهر را می کشتم، شک نکنید !

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧

شب پشت شب

زمستان ها بعد از ظهر ندارد ، زمستان ها ظهر می چسبد به شب، زمستان ها برای کسی که ظهر از خواب بیدار میشود همه اش شب است ، زمستان ها برای من همه اش شب است . در این زمستان دلگیر لعنتی که خدا باران هایش را می خواهد از من پس بگیرد و من همه شان را خرج تو کرده ام ، در این زمستان دلگیر لعنتی که خنده پشت خنده کم می شود از لب من ، و خیال دختر مردم تخت است ، و خاطر من تلخ ، در این زمستان دلگیر لعنتی که من پشت به توام ، تو پشت به من، این داستان شب پشت شب هم دارد حسابی دیوانه ام می... این ها را ولش کن ، خودت خوبی؟

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧

شب بیداری زیادی

شب ها زیادی بیدارم ، شب ها داریوش هینجوری که دارد دنبال چکاوکش می گردد سوال خوبی هم می پرسد ، چرا به من شک می کنی ؟ من که... ، فریدریش نیچه را می بندم می گذارم کنار بالش ، راستی راست می گوید که خدا مرده ؟ دست دراز می کنم سقف اتاق را مثل در خانه ی اوشین و ریوزو می کشم کنار ، آسمان قرمز است ، ولش کنی بدش نمی آید خون گریه کند ، نردبامم شکسته ، فرض می کنم اگر نشکسته بود تا کجای این آسمان قرمز می توانست ببرد مرا ؟ فرضیات نردبام مرا مثل روز اولش نمی کند ، واقع بین می شوم ، سقف اتاق را می گذارم سر جایش ، داریوش را از هدفونم بیرون می کنم و یک آهنگ درپیتی می گذارم اما دلم بیشتر می گیرد ! بیخیال می شوم ، سکوت می کند جهان، پشت سد سکوت پر می کشم ، عروسکم را سفت بغل می کنم و به خودم قول می دهم اگر گریه نکنم فردا روز بهتری خواهد بود ، عروسکم را آب می برد ، فردا روز بهتری نمی شود !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧

من خوب نیستم

ریز ریز باران یک ریزی که از صبح به پنجره می زند اصلا هم خوشحالم نمی کند ! سر ریز درد دلتنگی ام و دچار شنبه ای که هیچ فرقی با جمعه ندارد ، تمام روزهای هفته جمعه شده اند ، تمام باران های پاییز امسال دوست دخترهای آفتاب شده اند ! من دارم توی گریه غرق می شوم و کسی غریق نجات سراغ ندارد ، حالم را بپرسید ، من خوب نیستم ! از دست من فرار کنید ، من خوب نیستم ! من به هیچ منظور و معنایی خوب نیستم ! برایم یک جعبه ی چوبی هدیه بخرید ، هدیه می تواند یکی دو دقیقه ای شادم کند ، می خواهم اولش خیال کنم تزیینی ست ، بعد بازش کنم ببینم ای وای... تویش چند تا ستاره چیده اید و گذاشته اید برام ، دست کنم که یکی اش را بردارم که یکهو ستاره ستاره شود دور تنم ، کشیده شوم توی جعبه ، توی دنیای قصه ها آواز بخوانم ، عاشق شوم ، و تنهایم نگذارید ! توی دنیای قصه ها بروم خوب می شوم به خدا ، به هر منظور و معنایی ! من عاشق لباس های کارتونی ام ، یکی اش را می پوشم از توی جعبه می پرم بیرون ، همه با تاسف نگاهم می کنند و خیال می کنند خدا دوستم ندارد ، من و خدا یواشکی به هم چشمک می زنیم !

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

روی مضحک زندگی

زندگی یک وقت هایی تصمیم می گیرد مضحک ترین رویش را نشانتان دهد ، ریلکس باشد ، نفس عمیقی بکشید و بنده خدا را همان جوری که هست بپذیرید ، هر چند که به پذیرفته شدن از سوی شما ذره ای هم نیاز ندارد و بلد است کار خودش را بکند چه بخواهید چه نخواهید ، پس بهتر است که بخواهید ، جنگیدن با کسی یا چیزی که نتیجه اش از پیش بدیهی ست حماقت محض است نه جسارت ! زندگی تازه گی ها تصمیم گرفته مضحک ترین رویش را نشانم بدهد ، تعبیر نا به جا نکنید ، مضحک به همان اندازه که از خوب دور است به بد هم نزدیک نیست ! مضحک فقط یعنی مضحک ! شوخی های غیرقابل پیش بینی اش را بی عکس العمل نگاه می کنم ، راه بی فایده ای ست برای حرص دادن زندگی ، زندگی آدم نیست که برای حرص دادنش از این راه بهتر نتوانید پیدا کنید !

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧

عشق فینگیلیشی

ما با هم سوار هیچ ترنی نشدیم ، ما با هم هیچ سنگی را توی هیچ آبی پرت نکردیم مسابقه بدهیم ببینیم مال کی دورتر می افتد ، ما برای هم گل خریدیم اما برای هم گل نچیدیم ! ما با هم هیچ شبی را صبح نکردیم ، ما با هم به هیچ خورشیدی سلام نکردیم ، ما با هم هیچ وقت لب جدول وسطی هیچ خیابانی راه نرفتیم ، ما به مردم نفهماندیم که خوشبختی چه تعریف ساده ای دارد ، ما با هم حتی یک بستنی ساده ی رنگی هم لیس نزدیم ، ما فقط هی نشستیم و هی به زبان فینگیلیشی نوشتیم ، از اتفاقاتی که باید می افتادند ، از اشتباهاتی که باید مرتکب می شدیم ، از آرزوهایی که محال نبودند ، ما چرا با هم هیچ غلطی نکردیم ؟!

 

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧