نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

ِNotepad

تو تند تند می روی سر خط ، او نشد من ، من نشدم او ، من نمی دانم چرا هی ادامه پیدا می کند این خط دراز و اجمقانه ی این روزهای زندگی ام ، چرا نمی روم سر خط ؟ پیشانی تو جای نوشتن سر نوشت نیست ، جای نوازش است ، دست او نشد دست من ، دست من نشد دست او ، پیشانی من جای نوشتن سرنوشت نیست، جای سر دردی ابدی ست ، سرنوشت تو را توی Wordpad نوشته اند ، سرنوشت مرا توی Notepad !

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

دنیای که شما ندارد

ببخشید سلام ، ببخشید یک کمی از دلسوزی هایتان را به من می دهید ؟ اینجا سرد است ، دلسوزی های توی مغازه ها ته کشیده ، همه جا سر زدم ، سوز می آید ، می ترسم یخ بزنم ، شما که تنتان سرد است و دلتان گرم دلسوزی هایتان را می بخشید به من ؟ من دلم سرد است و تنم داغ ، می آیید جاها عوض ؟ یک کمی جای من باشید بد نیست ، بعد می رسیم به هم ، من نگاهتان می کنم ، دلم می ریزد ، من می شوم شما شما می شوید من ، دوباره حالا می شود ، همه چیز به نفع شما تمام می شود ، من می مانم و دنیایی که ، شما ندارد توش !

 

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

می دانی یا توضیح بدهم ؟

من خواب دیده ام از خواب می پرم ! من خواب دیده ام یک نفس راحت می کشم از سر اینکه تنها نشده ام هنوز ، از سر اینکه هنوز دنیا ممل دارد ، حنا دارد ، جودی آبوت دارد ، و هنوز بارپاپاها عوض می شوند ! مادر می گوید خیر است ، من می گویم خدا کند راستی راستی خواب زن چپ باشد ! از خواب می پرم ، می بینم خواب زن هیچ هم چپ نبوده ، همه اش رخ داده مو به مو ، تک افتاده ام و تنها ، می بینی بیخودی نفس راحت کشیده بودم ؟ اصلا می دانی تنهایی چیست یا لازم است توضیح بدهم ؟

 

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

بوی یاس

حیاط خانه ی مادر بزرگ ها یعنی یک مشت یاس سفید بچینی بریزی توی سینه بندت بنشینی روی تاب بروی برسی به ابرها نازشان را بکشی بگویی جان من ببارید ، اینجا هیچ کس به باران عادت نمی کند ! شب های تنهای اتاق کوچک تکراری ات یعنی یاس های پلاسیده را در بیاوری بریزی دور ، ولو شوی روی تخت ، بر بر نگاه کنی به سقف ، پرده را بزنی کنار ، ماه را غریبه ببینی ، با ابرها قهر کرده باشی ، پرده را بیاندازی ، هوس کنی یکی هوس بوی یاس کند !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧

نشانه

آمدم بیاندازمش دور دلم نیامد ، اما باید یک جوری لجم را خالی می کردم ، ساقه اش را شکستم عینهو گنگستر ها انداختمش گوشه ی لبم ، سه ساعت و خورده ای ست که دارم می جومش ، گلت را می گویم ، از اولش هم زردی این بد مصب نشانه بود ، موافقی؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

یک کمی فلسفه ی من درآوردی

جسم ! خدا جسم را نیافریده ، ژنتیک را برنامه ریزی کرده و حالا جسم است که جسم را می آفریند ، طبیعت است که جسم را می آفریند ! گفتم طبیعت ! خدا طبیعت را نیافریده ، خدا هستی را تعریف کرده و حالا طبیعت است که طبیعت را می آفریند ! خدا روح را هم که نیافریده ، روح از خودش بوده ، از یک همیشه ی قبل تر از همیشه ها ! پس خدا چی را آفریده؟! نکند عشق را ؟!

 

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

شاه دل روی بی بی خشت

دقت کرده اید چقدر علم غیب داشتن خوب است ؟ یا چقدر خوب است که هر کسی دقیقا و مستقیما برود با همان کسی که شما پیش بینی کرده اید ؟ ــ یا ــ نداشت ، هر دوش یکی بود ! دقت کرده اید چه خوب است که جهان را مثل خمیر بازی آریا بگیرید توی دستتان و باهاش مجسمه های دل به خواهی بسازید ؟ یک جور احساس خوبی به آدم دست می دهد ، یک جور احساسی که انگار خدا با وقت قبلی آمده پیشتان و با شما مشورت کرده ! داشتم ورق ها را یک جوری بر می زدم که شاه دل بیفتد روی بی بی دل ، در زد و آمد تو ، پرسید به نظر تو چه جوری بشود بهتر است ؟ گفتم بهتر که نیست ، اما بگذار بشود ! همین که رفت تازه فهمیدم چی گفتم ! تندی گفتم آی... در ها را ببندید ، بعد یادم افتاد خدا که از در ها رد نمی شود ، خدا غیب و ظاهر می شود ! یک شاعری داشتیم که قبل از اینکه بمیرد وقت کرده بود بگوید ناگهان زود دیر می شود ! شاه دل افتاده روی بی بی خشت ، از مجسمه ی مزخرفی هم که ساختم هیچ خوشم نمی آید ، اما یک جور احساس خوبی دارم توی مایه های علم غیب و اینها !

 

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

ورژن جدید پاییز

پاییز می پیچد توی زندگیم ، پاییز چپ می کند ، سر نشینان پاییزی زندگیم لت و پار می شوند ، پاییز اوراق می شود ! بیایید این جوری به پاییز نگاه کنیم ، نمی دانید چه حالی می دهد از انواع و اقسام دردها بمیرید و هیچ کس نگرانتان نباشد ، نمی دانید چه حالی می دهد هر کاری دلتان خواست بکنید و به هیچ کس جواب ندهید ، و حتی حتم دارم نمی دانید چه حالی می دهد تمام روز را بخوابید و هیچ وقت صدای ویر ویر موبایلتان بیدارتان نکند ! آدم تنهایی را انتخاب نمی کند ، تنهایی آدم را انتخاب می کند ، اگر انتخاب شدید یک جور جدیدی به دنیا نگاه کنید ، نمی دانید چه حالی می دهد هیچ کس توی زندگی تان ورجه وورجه نکند ! راستی حلوا بپزید ، پاییز پیچیده توی زندگیم ، پاییز چپ کرده است !

 

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧

مجال ابتلا

من و تو ، تخته نرد بی برنده ، من و تو ، خبرهای بد ماسیده به فنجان ، من و تو ، ساعت از کار افتاده ، من و تو ، حرف های نگفته ای که نگفته بگذاریمشان خیلی بهتر است . دلتنگی بیماری ریشه کن شده ی قرن ماست ، ما باید به هم مجال ابتلا بدهیم ، من و تو ، هیس... !

 

 

 

پ.ن: حسن شماعی زاده یا Marc Anthony ؟ 

 

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

دل سنگی سر تاقچه

جادوگر دست هاش را به پیش بند بلندش کشید و سفیدی کثیف شده اش را با دست هاش کثیف تر کرد ! چشم به لب هاش دوخته بودم ، که بی هوا شروع کرد به خندیدن ، خندیدن بی دلیل و پیش بینی نشده اش ترس عالم را ریخت توی تنم ، از صدای نفرت انگیزش مو به تنم راست می شد اما راه دیگری جز آنجا بودن نداشتم ، چون آنجا بودم ! سعی کردم نفهمد می ترسم که خوشش نیاید و بیشتر بترساندم ! هر طور بود جلوی خنده اش را گرفت و گفت خاک بر سرت کنند ، گفت خاک بر سرت کنند که هنوز شب ها هوس احساس بوسه ای بر پیشانی ات را می کنی ، و اشاره کرد به دل سنگی و از سینه در آمده ای که سر تاقچه ی نکبتی خانه ی نکبتی ترش بود ، دل درسته ی سر تاقچه بیشتر شبیه مجسمه ی دل بود تا خود دل ! داشت می خندید ، غش غش می خندید ، از خنده ولو شده بود و کم مانده بود بیفتد پایین ، همین که آمد بیفتد برگشت نگاهش کرد و نیفتاد ! بعد دوباره برگشت زل زد به من ، خیال کردم الان است که از شانه هاش مثل ضحاک مار بروید ، اما نرویید ، از حرفش رویید ! گفت گوش کن ، می شنوی ؟! خیال کردم الان است که قلبم کنده شود ، ماتم برده بود به هیچ کجا و دنبال رد صدایی می گشتم ، جیرینگ جیرینگ صدا می آمد ! جیرینگ جیرینگ صدای خورد شدن یک چیزی می آمد ! صدای خنده ی دل سر تاقچه چقدر به صدای جیرینگ جیرینگ دلم می آمد ! مثل گوش نواز ترین آواز غمگین جهان ! گفت هی... حواست کجاست ، راهت را بکش برو ! راهم را کشیدم رفتم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧

دو تا صندلی گذاشته اند آنجا

دو تا صندلی گذاشته اند آنجا ، نگاه کن ، نه آنجا نه ، یک کمی دور تر و یک کمی هم آن طرف تر ، دیدی ؟! از آنجا به آن ور را هیچ خدایی نیافریده ، از آنجا به آن ور جهانی وجود ندارد ، این جوری نگاهم نکن ، آنجا آخر دنیاست ! دو تا صندلی گذاشته اند آخر دنیا ، این که حرف نمی زند و دود سیگارش را مثل پرنده های کمرنگ و مه گرفته به آسمان هدیه می کند تویی ، این که حرف نمی زند و سرش روی شانه های سست توست و افق را وجب می کند منم ! ما نشسته ایم روی صندلی های آخر دنیا ، می بینی ؟ دنیا به آخر رسیده است ، از اینجا به بعد را اگر هیچ خدایی نیاید و خلق نکند من و تو چه کنیم ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧

گپ

دل:  بی تقلا تا خرخره فرو می روم توی مرداب خودم، شاید عشق بیاید شاخه ی درختی چیزی دراز کند سمتم!
عقل:  خاک بر سر همیشه آرمان گرایت کنند!
دل:  همینی است که هست!
عقل:  اصلا چرا عشق باید به تو ثابت کند که وجود دارد؟ چرا تو نمی خواهی ثابت کنی که عشق وجود دارد؟
دل:  چه جوری؟
عقل:  با اعتماد کردن!
دل:  خاک بر سر همیشه آرمان گرایت کنند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧

بعد از ظهر امروز

سر درد دارم ، دست هات کو ؟ سرم را فشار می دهم توی بالش شاید بهتر شود ، خوابم می برد ، دختربچه می پرد روم ، از خواب می پرم ، می گوید بلند شو کشتی بگیریم ، بدتر شده ام ، می گویم سرم درد می کند دست از سرم بردار ، سرم را می بوسد ، خوب نمی شود ، لب هات کو ؟ دوباره فشارش می دهم توی بالش ، نمی برد ، حسابی پریده است ، بلند می شوم سرم را می گیرم توی دست هام ، چشم هام باز نمی شوند ، تلو تلو می خورم تا بیرون اتاق ، صدای طوفان می آید ، خدا خدا می کنم توهم نباشد ، برمی گردم ، دست از سرم بر می دارم ، پنجره را باز می کنم ، بهشت می دود توی اتاق ، سرم درد نمی کند ، تا کمر می روم توی بهشت ، چشم هام را می بندم ، قطره قطره باران می خورد پشت پلک هام ، لبختد می زنم ، خدا عاشق لبخند من و توست !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧

وسوسه ی ماسه ای

کنار دریا ماسه ها خیسند و نرم و پر وسوسه ، وسوسه می شوی اول کل دنیا را بزنی بکشی که کسی خیال نکند دیوانه شده ای ، بعد دراز بکشی روی نرمی اش و به خاطر کسی که نیست تا با هم بغلتید و بخندید گریه کنی ، بعد مثل بچه هایی که نقاشی می کشند برگردی و پاهات را توی هوا تکان تکان بدهی و با گوش ماهی ها نقاشی کنی ساحل را ! آفتاب لعنتی بی زحمت از رویاهام گمشو ، من عاشق هوای ابری ام ، از تمام دخترهایی هم که دوست دارند جای نقاشی کردن با گوش ماهی ها زیر خورشید داغ بخوابند و حمام آفتاب بگیرند متنفرم !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

خوش خیال

هواپیما که سقوط کرد ، به دو متری زمین که رسید ، تصویر خودم بعد از به زمین رسیدنم از جلوی چشمم رد شد ، که چه طور ستاره های زرد و قرمز دایره ای دور سرم می چرخند و ، هنوز زنده ام و ، هنوز می شود دوستم داشت !

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧

ضد نور

از خدا و دوستان که پنهان نیست از شما چه پنهان ؟ یک روز خوبم یک روز بد ، یک روز بغض عالم را از برم یک روز الکی خوشم ، امروز مهربانم فردا روانی ، یک روز غم دنیا را می خورم یک روز به گور دنیا می خندم ! پشت فرمان می نشینی ، تاریک و ضدنوری ، بی تفاوت و بیخود ! انگار تمام عمرت را بغل دستت بوده ام ، که حتی برنمیگردی ببینی هنوز هستم یا در باز شده پرت شده ام توی اتوبان ! ته چشم هات هرچیزی می تواند باشد جز تمام چیزهایی که می شود حدسشان زد ! فروغی می خوانی ، بی تفاوت و بیخودی ، تاریک و ضدنور و دور از دسترس ، دور دور ! آنقدر دور که خیال می کنم این چند سانتیمتر فاصله را باید قرن ها دوید و آخرش هم زمین خورد و تخت گرفت خوابید ، تا به اولین خورشیدی که می زند بگویی کم آورده ام ، کم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧

طعنه به تو نمی زنم

طعنه به تو نمی زنم ، ریشه ای ناشناس تر از تمام علم گیاه شناسی ، می دود توی تنم ! ریشه ای شبیه دوستت دارم ، نفرت های آنی ، بغض ، بغض ، بغض ، دلتنگی ! ریشه ای شبیه گریه های تلخ ، شبیه آرزوی دوباره عشق ورزیدن به دست های همان کسی که می خواهی سر به تنش نباشد دیگر ! نرفته بودم که رفته باشم ! رفته بودم گلدان تنم را آب و هوایی تازه بدهم ، رفته بودم که باور کنم چشم هات به نبودنم عادت نمی کنند ، اما کردند ! رهایت می کنند ، بی آنکه در آغوشت بکشند و بی آنکه رفتنت را تا محو شدنت تماشا کنند ، اینها حکایتی ست اما ، برگشتنت بی آنکه بدرقه ات کنند حکایتی ست طولانی تر ، طولانی تر از تمام علم ریاضیات ! حالا ، با پای خودم برگشته ام توی دست های تصاحب شده ات ، دنبال سهم کمی برای خودم بگردم ! شانه هایت سستند ، برگشته ام به قصه ها تکیه کنم !

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧