نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

کافی شاپ

تو نشسته ای آن طرف میز ، من نشسته ام همین طرف میز ! تو از این کافی شاپ پر از ژست آل پاچینو و بوی کاپوچینو متنفری ، من از تویی که حواست همه جا هست الا به نگاه های پر از خواهش من خسته شده ام ، خسته شده ام از این منوی تکراری ، از انتخاب های تکراری ، از آدم های تکراری ، که یا آمده اند برای اولین بار همدیگر را ببینند ، یا آمده اند برای آخرین بار همدیگر را به خاطر بسپارند ، یا آمده اند زورکی دنبال یک کمی تفاهم برای ازدواج بگردند ، یا آمده اند توی چشم های هم دروغ بگویند و بگویند که چقدر عاشق چشم های هم شده اند ! خسته شده ام از لباس های عجیب اجباری ، از آرایش های تند لاجرم ، از صدای گرفته ی این خواننده ای که حتی نمی دانم کجایی دارد می خواند ، چه برسد بفهمم چی می گوید ! تو رفته ای توی بحر کسی که همین دور و بر است ، لابد داری حدس میکنی چه کاره است و ۴ ساله که بوده چه شکلی بوده ! من این فنجان خالی را بیخودی هی هم می زنم ، و فکر می کنم اگر باران می بارید چه روز نازنینی می شد ، حتی اگر تو حواست به من نبود !

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

اوپتیموس

نشسته بودی لبه ی سیاره ای دور که می تواند اوپتیموس نام داشته باشد یا حالا هر چی ، سیاره های کشف نشده هر اسمی می توانند داشته باشند ؛ و مثل شیطان ترین پسربچه ی سیاره تان ، پاهایت را توی هوا تکان تکان می دادی و بستنی لیس می زدی ، که خدا زد به شانه ات و گفت: پایه ای پرتت کنم توی زمین تا از این بیکاری دربیایی و آنقدر کار و مشکل و بدبختی و عشق بی سر و ته و آدم های زبان نفهم و مذهب های من درآوردی و درگیری دور و برت باشد که وقت نکنی همینجوری بنشینی بستنی بلیسی و ستاره های زبان بسته را با تاب بازی پاهات زابراه کنی ؟ تو که سربه هوا تر و خوشبخت تر از این حرف ها بودی برگشتی و گفتی: چیزی گفتی ؟!! خدا گفت: گفتم می خواهی فلسفه ی دوباره آفریده شدنت روی زمین دختری باشد با موهای قهوه ای روشن و ذهنی آشفته و پخش و پلا ؟! گفتی: به امتحانش می ارزد ! خودت خواستی ! حالا خودت را بکشی هم هیچ نردبامی به اوپتیموس نمی رسد ! 

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

قسم آدامسی

غیر قابل انکار است که ، اینهایی که ادعا می کنند سنگین ترین قسمشان قسم به جان توست ، قسم می خورند به جان تو ، مثل خوردن نقل و نبات یا نه ، نقل و نبات قدیمی شده ، مثل خوردن آدامس ، و یک لیوان آب هم روش ! روی اوربیت تند آب یخ خورده اید ؟! دل آدم بدجوری خنک می شود ! آخرش هم که تف می کنند بیرون قسم آدامسی شان را ، تمام احساس شرمندگی شان خلاصه می شود توی لبخند صاف و  صوف و احمقانه ای که توی هیچ دنیایی ، حتی دنیای مترسک ها معنا ندارد ! نگران هیچ چیز نیستم ، دچار یاس ناشی از باور بی ارزش شدن تقدس قسم جان معشوقه های عالمم ! تن لیلا توی گور می لرزد به خدا ، خودم خواب دیده ام !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

نه چندان عجیب !

زل زده بودم به کتانی هایی که تازه خریده بودم و داشتم فکر می کردم همین رنگی اش خوب است یا آن یکی رنگش بهتر بود ، که یکدفعه صاف از آسمان افتاد پایین ، درست همین جا جلوی پام ! اولش فکر کردم چه خوب شد که روی کتانی هام نیفتاد لهشان کند ، بعد بر بر نگاهش کردم ، بعد سری به دور و برم گرداندم بی آنکه بدانم چرا ! بعدها فهمیدم آن اطراف توی ضمیر ناخودآگاهم دنبال سفینه ای بشقاب پرنده ای چیزی گشته ام احتمالا  آن لحظه ! خیال نکرده ام فرشته باشد ، فرشته ها بال دارند و چوبی که به سرش ستاره ای چسبیده باشد . خیال نکردم آدم فضایی باشد ، آدم فضایی ها سفینه ای بشقاب پرنده ای چیزی دارند و کامپیوتری حرف می زنند ، راستش اصلا وقت نکردم خیالی کنم ! آمدم کمکش کنم بلند شود ، دستم که خورد به دستش ، دود شد رفت آسمان !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

دیوانه پشت دیوانه

سالها قبل داستانی خواندم که دختری افغانی یا شاید چینی داشت که پشت به دوربین روی صندلی پشت بلندی می نشست توی اتاقی پر از دود ! و نویسنده اش اصرار عجیبی داشت که روحیات شخصیت منفی داستانش را از من برگرفته ! نشان به نشانی که دختر گاهی شبیه من فکر می کرد و از آن بدتر اینکه پیش می آمد عین جملات مرا تکرار می کرد ! من اما نمی دانم چرا به سرم نزد که احساس موش آزمایشگاهی بودن داشته باشم و به همین اتهام نویسنده اش را بگیرم مثل موش بجوم ! ولی حالا مردی که دکمه دوست دارد احساس می کند موش شده است و من کار و زندگی ام را ول کرده ام تا ذهنش را بگیرم بچلانم توی داستانم و از آن بدتر اینکه تنها به همین هدف پای حرف هایش نشسته ام اصلا ! کار خدا را می بینید ؟ دیوانه آفریده پشت دیوانه !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧

کلبه ی امن من

بین کلبه ام تا آن طرف رودخانه پلی ست که یکی از تخته هایش قیژ قیژ صدا می دهد ، مرد برای رسیدن به کلبه ام همیشه پایش را روی همان تخته می گذارد یک کاره ! بعید می دانم از قصد باشد اما به هر حال همیشه قیژ قیژ کنان می آید و چند دقیقه ای قبل از اینکه واقعا برسد تنهایی ام را به هم می ریزد ! می آید و یکراست سرش را روی پاهام می گذارد ، می گویم صبر کند قهوه بریزم ، می گوید قهوه دوست ندارد ، دکمه دوست دارد ! سرش را روی پاهام می گذارد و آرام آرام حرف می زند ، و من حتم می کنم خودش هم نمی فهمد چی دارد می گوید ! غلط نکنم شریکش یا دوستش از او موفق تر شده و لجش گرفته است ! می گوید دلش می خواهد جمع کند برود بست بنشیند توی غار بودا ها شعر بنویسد برای مردمانی که زبانش را نمی فهمند ! یا برود دورتر حتی ، یک هتل بگیرد که دیوارهاش از دکمه های شیشه ای پیراهن من ساخته شده باشد ، بعد بیفتیم روی تخت و گردنبندم را ببلعد ! صداش رفته رفته آرام تر و کش دار تر می شود و پلک هاش سنگین تر ، و من همینطور که توی خواب موهاش را نوازش می کنم از خدا می خواهم وقتی می رود پایش را برای اولین بار روی آن تخته ی لعنتی نگذارد !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧

دری وری

من برای خودم می نویسم ، یک نفر که نمی خواهد سر به تن من باشد ــ درست به همان اندازه که من نمی خواهم سر به تن او باشد ــ می آید می خواند و یک سری دری وری برایم می نویسد و می رود ، که اتفاقا هیچ ربطی به چیزی که من نوشته ام ندارد ! بعد او برای خودش می نویسد ، بعدیک نفر می رود می خواند و یک سری دری وری برایش می نویسد و می رود ، که اتفاقا هیچ ربطی به چیزی که او نوشته ندارد ! بعد از آنجایی که او فکر می کند دری وری هایش بدجوری حرص مرا در آورده و حتما در صدد تلافی بر آمده ام ، خیال می کند آن دری وری ها را من برایش نوشته ام ! بعد می آید همان ها را برایم کپی می کند ، که من از دیدنش ناگهان کفم بگرخد به قول خواهرم ! بعد من می بینم توی دری وری هایی که دارم می خوانم ای پسر خطاب شده ام ! دو سه باری بی آنکه کفم گرخیده باشد می خوانمش و آخرش از آنجایی که شبیه ای پسرها نیستم ، نتیجه می گیرم اشتباهی فرستاده شده است ! و فراموش می کنم ! بعد یک نفر می آید و می گوید این هایی که برای تو کپی شده است که تو خیال کنی طرف شاخ غول شکسته و پرتغال فروش را پیدا کرده است ، من برایش نوشته بودم ! و عذر می خواهد که مرا با خودش که پرتقال فروش اصلی بوده اشتباه گرفته اند ! و نمی داند این اتفاق قبلا بارها و بارها افتاده ، و بابت بارهای قبلی عذر نمی خواهد ! اسمش را هم نمی گوید ، چون لابد دلش می خواهد باحال باشند و باحال هم باقی بماند ! این را هم باید همان اولش می گفتم اما یادم رفت : این پست را شما نخوانید ! سر در نمی آورید !

 

پ.ن: شاید اگر مورفی به دنیا نمی آمد تمام تریلی های ابرهیکل جاده های دو طرفه جلوی ما نمی افتادند !

 

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧