نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

هیچ چیز همیشه خودش نیست

نور ، همیشه نور نیست . تاریکی ، همیشه تاریکی نیست . هیچ چیز همیشه خودش نیست . درد آرنجی که محکم کوبیده شده به لبه ی تیز دیوار نور را تاریک می کند ، چشم های سبز تیره ات تاریکی را روشن . مستی چی می تواند باشد جز اینکه بیخود شوی از خود ، چه فرق می کند با چی؟ موسیقی یا مشروب یا خیال هم آغوشی حریصانه ای در شبی عجیب ! دیوانگی چی می تواند باشد جز اینکه چشم هات را ببندی روی چگونگی برداشت شدنت از چشم دیگران ، و تخت باشد خیالت ، از اینکه دنیا ارزش هیچ محدودیتی را ندارد !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

دندان درد

همین یکی را کم داشت فقط ، میان این همه فکر و خیال و درست و غلط تنها چیزی که می توانست ماجرا را تکمیل کند همین دندان درد بود ! صبح یکشنبه ی تعطیل ، بدون اینکه بدانی چرا تعطیل است ، یا بخواهی بدانی چرا تعطیل است ، با دندان درد و تنهایی هدر رفته ، بیدار نشده هوای خواب می کنی ، تا زودتر فردا شود ، حتی اگر فردا زیراکس امروز باشد ، که هست ! این کجایش خوب است ؟ که من این همه از دندان پزشکی می ترسم ! این کجایش خوب است ؟ که دلم سالهاست یک مشت و مال حسابی می خواهد از کل دنیا !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧

جمعه با طعم زیتون

روی دیوار هر کسی یادگاری می نویسم جا خالی می دهد ! جمعه است ، جمعه ای با طعم زیتون ، جمعه ای با طعم لوبیا پلو با زیتون پرورده !

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧

روی پیشانی ما چه نوشته ؟!

دیروز کار داشتم می خواستم زود بیدار شوم ، خواب ماندم و دیر بیدار شدم و کلی کلافه بودم ، امروز کار نداشتم می خواستم تخت بگیرم بخوابم و حالش را ببرم ، از هفت صبح بی خوابی زده به سرم و کلی کلافه ام . کلا کلافه ام ! یک زندگی که همین جوری کلافگی از جیب هایش می ریزد بیرون چقدر می ارزد ؟ مجانی اگر بدهم خریدار دارد ؟ آخ که دلم چه چیزهای خنده دازی می خواهد ، دلم هوای نیمه سرد می خواهد و یک خیابان بلند که عشق را فرش باشد ! دلم حسی نا مانوس می خواهد بین پرستش و عشق بازی ! می خواهم بدانم مخ زدن زیر مجموعه ی کدامیک از آرزوهای بشر است ؟ دلم می خواهد خدا را پیدا کنم ببینم روی پیشانی ما چه نوشته که هیچ کدام حرف هم را نمی فهمیم ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

راه و چاه

مرز راه از چاه شناختن سخت ترین کار دنیاست ، می گویید نه ؟ تمام راه هایی که خیال می کنید واقعا راهند تک تک بروید اگر آخر اکثرش سر از چاه در نیاوردید من اسمم را عوض می کنم !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧

یک کاسه آلبالو با یخ

همین جوری که نشسته ام و سیب گاز می زنم و به سستی لثه هام فکر می کنم و در انتظار جواب آخرین اس ام اسم حوصله ام سر می رود و دنبال آهنگی هم می گردم که به قول معروف فاز بدهد اما چیز دندان گیری چشمم را نمی گیرد ، یاد قیافه ی کچل و بی نمک ای کی یو سان می افتم ، که همیشه برای مشکلاتش سیم سوت ثانیه راه حل داشت اما مشکلات من هرگز به روش او توی عالم بچگی حل نشد ! بلند می شوم می روم یک کاسه آلبالو با یخ می آورم می گذارم روی میز و سعی می کنم خوشبخت باشم بی هیچ مردی !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧

حسی بین لعنت و لبخند

دل دل می کنیم برای اینکه بگوییم: آخ که نمی دانی چقدر دوستت دارم ! و هنوز نمی دانیم بالاخره باید به هم سلام کنیم یا نکنیم ! هزار سال دیگر هم بگذرد ، نه ، میلیاردها سال دیگر هم بگذرد ، من همیشه اشتباه می کنم ! بعد می گوییم: همه ی دار و ندار من ما تو ، دست های تو مال من ! و دلمان می لرزد ! روی پیشانی دنیا انگار نوشته اند من اگر اشتباه نکنم غمباد می گیرد ! بعد بحث ، بحث مالکیت است و برای هم تعیین تکلیف می کنیم ! هزار سال دیگر هم بگذرد ، نه ، میلیاردها سال دیگر هم بگذرد ، من همیشه اشتباهی عاشق می شوم ! بعد آرزو می کنیم برای یک لحظه هم که شده برگردیم به همان لحظه های دل دل کردن ، به همان لحظه هایی که نگاه هامان را از هم می دزدیدم ! من ، آگاهانه اشتباهی عاشق می شوم ! و آگاهی یعنی علم غیب ! بعد آنقدر به کفایت همدیگر را دوست داشته ایم که دیگر گفتنش دلمان را ذره ای هم نلرزاند ! علم غیب اگر داشته باشی ، مدام به خودت فحش می دهی ، که چرا من که می دانم آخرش هیچ جهنمی نیست ، من که می دانم آخرش پر از حسی ست بین لعنت و لبخند ، سرم را انداخته ام پایین و دارم می روم ! بعد خیال می کنیم که تنها خیال می کرده ایم عاشق بوده ایم ! و به یاد نمی آوریم دست هایی که ارزش تمام دار و ندارمان را داشتند ! دارم می روم ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧