نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

هنوز به رفتن فکر می کنم

نمی دانم خواب دیده ام پرواز نمی کنم ، یا خواب ندیده ام پرواز می کنم ! به هر حال من بال و پر ندارم ، مثل تو که دل نداری ! می نشینم پشت میز و توی بیداری خواب می بینم همه چیز رو به راه است ! معروفی می خوانم ، و هنوز به رفتن فکر می کنم ، به راه رفتنت که دور می شوی از من ، دور می شوی بلندبالا ، باران هم می بارد . گفتم که ، راه رفتنت را دوست دارم ! شکیبایی می میرد ، من اما صداش را دوست دارم هنوز ، کاشکی نمی مرد ، کاشکی نمی رفتی ، کاشکی معروفی شاعر نبود ، کاشکی بال و پر داشتم ... !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧

به شانه ام می زنی

به شانه ام می زنی عاقبت ، که کوله بار تلخ تنهایی ام را برداری ، که نیفتم از پا ، پیش از آنکه بزرگ شده باشم ! به شانه ام می زنی عاقبت می دانم ، دنیا را زیر و رو خواهی کرد ، پله پله بالا می آیی تا لبه ی آرزوهام می دانم ، خودخواهی هام را می بخشی ، می فهمی ، می گذری . دلم را بر می داری می پیچی لای مخمل ، می گذاری جای امنی ، که مبادا بشکند ، که مبادا بلرزد . به شانه ام می زنی آخر ، و درست لحظه ای که انتظارش را ندارم ، آغوشت را تجربه خواهم کرد می دانم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧

میان این همه حرف و حدیث و شب بیداری...

صبح به صبح بیدار می شود یک نفر توی این شهر شلوغ و پر از بدو بدو ، مثل همه ی آدم های دیگری که صبح به صبح بیدار می شوند توی این شهر شلوغ و پر از بدو بدو ! بعد همین جوری راه می افتد توی گردونه ی زمان ، بیست و چهار ساعت دیگر وقت دارد تا به راز جهان و عشق و تناقضاتش دست بیابد ! آدم های متناقض ، سایه ی هم را با تیر می زنند و توی روی هم لبخند می زنند ، از آن لبخندهایی که انگار به زور چسب نواری چسبانده اند به صورت هاشان . آن وقت میان این همه دود سیگار و حرف و حدیث و سردرد و شب بیداری و داغی دم کرده ی تابستان پر از آرک و پروژکتور ، تو به ناگهانی ترین شکل ممکن جان می گیری ! انگار تمام این سال ها را از این وسط قیچی کنند و بریزند دور و زیر نویس برود: چند سال بعد... ! همه چیز بر می گردد به عقب الا سن و سال من ، همه چیز بر می گردد به عقب الا صدای مهدی مقدم و کاوه یغمایی ، که آن روزها نمی خواندند ! همه چیز بر می گردد به عقب الا بیراهه هایی که توی این سال ها رفتیم ، همه چیز بر می گردد به عقب الا همه چیز ! هیچ چیز به عقب بر نمی گردد ، انگار بمب اتم ، هیروشیما را از روی نقشه پاک کرده باشد ! از همه بدتر اینکه دست هات هم بدجوری مهربانند !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧

لعنت به من که زود نخوابیدم !

داشتم زندگی ام را می کردم مثل یک دختر خوب ، می رفتم و می آمدم ، می خوردم و می خوابیدم و بیدار می شدم ، بسیار دلتنگ می شدم و گاهی کمی خوشحال ، می خواندم و می نوشتم و می شنیدم ، که از آسمان آمدی و هر بار که خندیدی دل من ریخت ، هر بار که خندیدی به خدا گفتم این لحظه را بی زحمت تا ابد کش بده _ بماند که حواسش پرت بود _ ، هر بار که خندیدی خیال کردم الان است که دیوانه شوم ، خیال کردم الان است که دلم بیافتد توی آتش ، بعد دنیا یخ ببندد و ، تمام آدم ها توی یخبندان بمیرند و ، دل من همینجوری تنهایی شعله بکشد و ، بسوزد و ، خاکستر شود و ، بریزد پایین ! هر بار که خندیدی گفتم: لعنت به منی که ، آن شبی که دوباره آمدی و دوباره شناختمت از نو ، زود نخوابیده بودم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧

جاده

یکی یکسره می گوید دم همه ی فروشگاه ها نگه دار پیاده شویم بیخودی هی لباس بخریم و نپوشیدیم هم نپوشیدیم ! یکی یکسره سرش به پنجره چسبیده است و تلق تلق به شیشه کوبیده می شود با هر دست اندازی ، احتمالا دارد فکر می کند بالاخره یکی عاشقش می شود ! یکی یکسره حواسش به خراب نشدن میوه ها و پشت سر هم پوست کندن و به خورد این و آن دادنشان است ! یکی سرش را از روی مجله ی زردش برنمی دارد که ببیند چه بارانی می زند لا مذهب ! خلاصه یکی ویولونسل می زند یکی دف یکی جاز یکی قیچک . چه بلبشویی می شود ها ، خودمانیم !

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧

شانزده سالگی

صدایش را گذاشته بود روی سرش و یک سره داد و بیداد می کرد سر هر کسی که نظری داشت و چیزی می دانست ! چون شانزده ساله بود و دوست ، برایش بتی به گنده گی شاهکار ابوالهول بود ! ما هم به این سن و سال خیال می کردیم همه با هم نمی فهمند و در اشتباه به سر می برند و ، فقط ما و دوستانمانیم که همه با هم می فهمیم و در اشتباه به سر نمی بریم ! حالا کدام منطق این فکر خنده دار را می اندازد توی سر بچه های تازه بزرگ شده خدا هم نمی داند ! پسرفت هم عالمی دارد ها ، همین پسرفت بدیهی خودم توی نوشتن را مثال می زنم ، کی فکرش را می کرد ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧

برای تمام ندانسته هایتان روی من حساب کنید !

بالاخره کشف می کنم هدف از این by فلانی and فلانی گفتن های اول این آهنگ های امروزی ، آن هم به این خشنی و اکشنی و دهشتناکی چیست ؟! که اگر تدبیری ست اندیشیده شده برای کسب زورکی ِشهرت و نام ، که تدبیری ست کودکانه ! بالاخره کشف می کنم چرا بعضی ها شده هزار سال عمر کنند عین هزار سالش را می مانند توی همان اتفاقی که همان هزار سال پیش افتاده ! کینه ای ها را می گویم البته ، با شما نبودم ! بالاخره کشف می کنم چرا همه ی دوستی های به شدت معمولی و خواهر و برادری ، که تنها موضوع رد و بدل شدنی شان ، دردل کردن است ، به هر چیزی که فکرش را بکنید ممکن است ختم شود الا به اینکه جایی ختم نشود ! یک چیزی فقط ... من که این همه زنده نمی مانم ! اگر ماندم ، برای تمام ندانسته هایتان روی من حساب کنید !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧