نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

مرسی

تمام روز بچه ها به هم مرسی مرسی می گویند ، بچه های کارگردانی به بچه های تولید ، بچه های صدا به بچه های بازیگری ، بچه های صحنه به بچه های تدارکات ، بچه های تصویر به بچه های نور ، مرسی مرسی به هم نگویند خیلی بد می شود اصلا انگار ، و بهشان یحتمل بر خواهد خورد ! آخرش هم نصف شبی وقتی سرت را تکیه زده ای به پشت ماشین و خسته و خواب آلود ، شهر تعطیل را طی می کنی و ، برای اینکه بیدار بمانی ، تابلو های مغازه ها را می خوانی ، تابلوها یکی در میان بانکند !! راننده هم موسیقی گوش نداده انگار هرگز به عمرش ، که کمبودش را حس نمی کند !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧

‌پایان تمام راه ها ، درست همین جاست !

زمین گرد است ، گرد گرد ، آن قدر گرد که  ــ نمی دانم دیده اید یا نه  ــ ته دریا جلوی چشمانمان می ریزد پایین ! ما در این گردی ثابت شده ، کجا می خواهیم برویم که خیال کنیم به جای جدیدی رسیده ایم ؟ ‌پایان تمام راه ها ، درست همین جاست !  تو توی چشم هام نگاه می کنی و نقش بازی می کنی پشت نقش ، من باورت می کنم چون اگر نکنم ، زمانی برای ادامه ی نقش پشت نقش بازی کردن هام ندارم ! تو هم دقیقا به همین دلیل باورم می کنی ! ما در این گردی ثابت شده گول می زنیم یا گول می خوریم ؟ ما در این گردی ثابت شده چرا به دنبال رابطه ای کشف نشده ، راهی نپیموده می گردیم ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧

بعضی روزها اضافی اند

خیلی سعی کرد بفهمد بعضی ها روزها چرا واقعی نیستند ، اما نفهمید ! یا لا اقل تا حالا که نفهمیده است ! از خواب که بیدار می شد همه چیز لوله پیچ شده بود توی هاله ای یا حوله ای از نا واقعیت و توهم ! انگار که رنگ و تصویر دنیا موج بردارد مدام ! آدم هایی که همیشه توی زندگی اش پرسه می زدند ناگه غریبه می شدند و ناشناس ! آدم هایی که هرگز توی زندگی اش پرسه نزده بودند آن قدر بی اهمیت می شد از راه رسیدنشان ، که گویی همیشه ی خدا بوده اند ! سعی می کرد برای اینکه باورش شود نمرده است هنوز ، به یک چیزی ــ  هر چیزی که شد ــ فکر کند اما فکرها ، دورش می زدند و در می رفتند ! خیلی سعی کرد بفهمد چه به سر سیستم ذهنی اش می آید که این همه بی نمک می شود خودش برای خودش گاهی ، تا حالا که نفهمیده است چرا ، از این به بعد هم نمی فهمد ، از آن جایی که من غیب می گویم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

Tracke 10 آلبوم پل

گاهی به جای نویسنده شدن باید بچه شد ، گاهی که دلت هوای Tracke 10 آلبوم پل گوگوش را می کند، که بیاید و یک دهن برایت بخواند ، از اینکه دلش تنگ گهواره ی کودکی هاست ، از اینکه دلش تنگ شاهزاده ی قصه هاست ، تنگ گریه کردن ! نگید بزرگ شده نگید که تلخه... نگید گریه دیگه بهش نمی یاد ! نگو گریه دیگه به من نمی یاد... دلم آغوش بی دغدغه می خواد ! 

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧

خب ، حالا چی بنویسیم؟!

برگه ام را بهم داده بودند بیچاره ها ، برگه ام دست خودم بود ، برگه ام زیر تخت لابه لای یک سری برگه ی دیگر بود ، من چرا یادم نمی آید این را کی گرفته ام اما اینجاست ؟! خب ، حالا چی بنویسیم ؟! ... یک خدابیاورزی یک روز آمد و نوشت: در زندگی درد هایی هستند که خوره وار می افتند به خوردن روح ما و تا نکشندمان بیخیال نمی شوند !  اینجوری نگفته ها ... ، یک کمی ادبی تر و شیک تر گفته ، اما منظورش همین بوده ! همه حفظش کردیم به یک دلیل ساده ، مصداق تمام درد ها و تمام فکر و خیال های تمام آدم های دنیاست به راحتی ! حالا این یکی چطور است ؟ در زندگی یک فوتبالیست هایی هستند که همین جوری بیخودی می افتند به فوتبال بازی کردن روی اعصاب ما و خسته هم نمی شوند که نمی شوند ! هزار ماشالله گفتن دارد این همه پشتکار !

 

پ.ن: سه شبانه روز است که خوابیدن را به خواب هم ندیده ام !

 

 

 

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

برگه ی امضای اساتید هیات داوران را ندیده اید ؟

یک سال تمام که بنشینی توی خانه و دفاع نکنی چون حوصله نداری موضوع عکاسی پیدا کنی و آخرش هم که پیدا کردی و دفاع کردی دقیقا و واقعا ۶ ماه تمام توی خانه بنشینی و برگه ی نمره ات را حوصله نداشته باشی ببری تحویل دفتر گروه بدهی و در نهایت هم که کلی به خودت زحمت بدهی و برداری ببری اش و معلوم شود یک برگه ای کم است که باید روز دفاع خودشان به تو می داده اند اما یادشان رفته و نداده اند و بنشینی توی دفتر و از گرما کباب خوشمزه ای شوی و تمام فایل ها و برگه ها و اسم ها و خواهران و برادران را زیر و رو کنی و نه آن برگه ی خاص باشد و نه حتی مجوز دفاعت ، و مدیر گروه جدید که قیافه اش حتی آشنا هم نیست ، صاف صاف برگردد بگوید با این اوصاف تو اصلا دفاع نکرده ای و دفاعیه ات باطل است ، تازه می فهمی من چی می گویم !! درست مثل وقتی که شهرک آزمایش بعد از سالیان سال به این نتیجه می رسد که گواهینامه ات اصلا بیخودی صادر شده است و اسمت جزو قبول شدگان هیچ آموزشگاهی نیست و تو بلند شوی و بروی همان آموزشگاه و تمام آرشیو های آن سال را بریزند جلویت و همه را دانه دانه بخوانی و چشم هایت شبیه فامیلی های عجیب الخلقه ی مردم شود و اسمت هم اتفاقا نباشد ! تقریبا مطمئنم از ورق زدن هیچ لیستی به اسم من نمی رسد کسی . بگذریم... ! برگه ی امضای اساتید هیات داوران را ندیده اید ...؟ دور و برتان را خوب بگردید... ! رویش ننشسته اید... ؟ بلند شوید ببینم... ! نخیر... من دیپلمه باقی می مانم پس از پاس کردن صد و چهل و اندی واحد عمومی و تخصصی و اختیاری و اجباری !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

کشف یک وبلاگ

یک وبلاگی الساعه کشف کردم که تمام پست هاش دانه به دانه نوشته های خودم بود ! شما هم اگر جای من بودید دو حالت ممکن برایتان پیش می آمد: یکی اینکه عصبانی می شدید ! یکی هم اینکه نمی شدید ! همین ! بفرمایید بیرون ، در را هم پشت سرتان ببندید !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧